en
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Open in Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Show more
379
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+830 days
Posts Archive
نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد گل از تو گلگون‌تر امید از تو شیرین‌تر نمی‌شود پاییز فضای نمناک جنگلی‌اش برگ‌های خسته‌ی زردش غمگین‌تر از نگاه تو باشد. نمی‌شود، می‌دانم، نمی‌شود آوازی که مرد روستایی و عاشق با صدایی صاف در اعماق دره می‌خواند در شمالِ شمال رنگین‌تر از صدای تو باشد نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد.  و - صدای شیهه‌ی اسبی تنها در ارتفاع کوه و - صدای عابر پیری که آب می‌خواهد به عمق یک سلام تو باشد شب هنگام که خسته‌ایم از کار که خسته‌ایم از روز که خسته‌ایم از تکرار. نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد. نمی‌شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب در آن زمان که روح دردمند ولگردم بستری می‌جوید بالینی می‌خواهد تا شاید دمی بیاساید نمی‌شود که تو باشی به مهربانی مهتاب و این روح دردمند ولگرد باز هم کوله را زمین نگذارد و سر را بر زانوی مهربانی تو. نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد. شکوفه از تو شاداب‌تر پاییز از تو غمگین‌تر. نمی‌شود که تو باشی و شعر هم باشد نمی‌شود که تو باشی ترانه هم باشد نمی‌شود که تو باشی گلدان یاس هم باشد نمی‌شود که تو باشی بلور هم باشد نمی‌شود که شب هنگام عطر نگاه تو باشد "محبوبه‌های شب" هم باشند. نمی‌شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم نمی‌شود که تو باشی درست همین‌طور که هستی و من، هزار بار خوب‌تر از این باشم و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم. نمی‌شود... می‌دانم... نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد... #نادر_ابراهیمی برای ۱۴ فروردین ماه زادروزِ ابراهیمی @lightworkers

«قبله پنج است: کعبه، قبله مومنانست بیت المعمور، قبله فرشتگان عرش، قبله دعاگویان حق، قبله جوانمردان و اما دل قبله، خاصان است »
«قبله پنج است: کعبه، قبله مومنانست  بیت المعمور، قبله فرشتگان عرش، قبله دعاگویان  حق، قبله جوانمردان و اما دل قبله، خاصان است » جمله یی از حضرت شیخ ابولحسن خرقانی که در حاشیه محراب مزارش در زمانِ ایلخانی نوشته شده است. @lightworkers

#بریده_كتاب استاد ادامه داد: "اگر جای تو بودم، نمی‌رفتم بیمارستان. چه فایده دارد در یک بخش بیمارستان بمیریم و دور و برمان پر باشد از بیماران لاعلاجی که دائم ناله و قدقد می‌کنند. بهتر نیست با آن بیست و هفت هزار روبل سوری(مهمانی) بدهی و درحالی که دورت را دختران زیبای مست و دوستان لایعقل گرفته‌اند، زهر بخوری و به صدای ویلون، راهی دنیای دیگر شوی؟" #میخائیل_بولگاکف از کتابِ مرشد و مارگریتا @lightworkers

زیرِ شَمشیرِ غَمَش رَقص‌کُنان باید رَفت کان که شُد کُشته‌ی او، نیک سَراَنجام اُفتاد #حضرت_حافظ @lightworkers

‏شیخِ ما (حلاج) دِلتنگِ یار بود، به خانه یار رِسید، قَدَّش به پَنجره نَرِسید سَرِ خویش بُرید و زیرِ پا نَهاد و قَدَّش بِرِسید، معشوق تماشا کرد... #تذکره_الاولیا @lightworkers

‌. آگاهی چیست؟ آن حالتی است که ذهن همه چیز را می‌پذیرد. «رد یا انکار نمی‌کند» #کریشنامورتی @lightworkers

انتظار! انتظار، حالتی‌ست از حالاتِ ذهن. انتظار، اساسا به معنای آن است که تو آینده را می‌خواهی؛ لحظه‌ی حال را نمی‌خواهی. آنچه را که داری را نمی‌خواهی، آنچه را می‌خواهی که نداری. با هر انتظاری، نزاعی در درون می‌آفرینی بینِ این‌جا و اکنونِ خود؛ جایی که نمی‌خواهی باشی، و آینده‌ای که فرافکنی کرده‌ای؛ جایی که می‌خواهی باشی. این نزاع، باعث می‌شود که لحظه‌ی حال را از دست بدهی. بدین‌سان، از کیفیتِ زندگیِ تو کاسته می‌شود. #اکهارت_توله @lightworkers

بهار در همین حوالی است طبیعت بار دیگر زنده خواهد شد. امید بار دیگر بر زمین خواهد تابید. به بهار خوش آمدید. به آرامش طبیعت خوش آمدید. شما برای 20 ثانیه به مراقبه ای در اعماق جنگل دعوت شده‌اید. @lightworers

بزمِ اساتید ❤️ #حسین_علیزاده #کیهان_کلهر #محمدرضا_شجریان #همایون_شجریان @lightworkers

چشم واکن، رنگ اسرار دگر دارد بهار آن‌چه در وهمت نگنجد، جلوه‌گر دارد بهار ساعتی چون بوی‌ گل از قید پیراهن برآ از تو چشم آشنایی
چشم واکن، رنگ اسرار دگر دارد بهار آن‌چه در وهمت نگنجد، جلوه‌گر دارد بهار ساعتی چون بوی‌ گل از قید پیراهن برآ از تو چشم آشنایی آن‌قدر دارد بهار چشم تا واکرده‌ای رنگ از نظرها رفته‌است از نسیم صبح، دامن بر کمر دارد بهار ابر می‌نالد کز اسباب نشاط این چمن هرچه دارد در فشار چشم تر دارد بهار از گل و سنبل، به نظم‌ونثر سعدی قانعم این معانی در گلستان بیشتر دارد بهار زین چمن بیدل نه سروی جَست و نه شمشاد رَست از خیال قامتش دودی به سر دارد بهار @lightworkers

  بار خدایا! اگرمرا فرداى قیامت به دوزخ فرستى، سرّى آشکارا کنم، که دوزخ از من به هزارساله راه بگریزد. گفت: الهى! مرا از دنیا هر چه قسمت کرده‏ اى، به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت کرده‏ اى، به دوستان خود ده که ما را تو بسى. گفت: خداوندا! اگر تو را از خوف دوزخ میپرستم، در دوزخم بسوز و اگر به امید بهشت میپرستم بر من حرام گردان و اگر از براى تو، تو را میپرستم، جمال باقى از من دریغ مدار. گفت: بار خدایا! اگر فردا مرا به دوزخ کنى، من فریاد برآورم که: تو را دوست داشته ام، با دوستان چنین کنند؟ هاتفى آواز داد که: «یا رابعه لا تظنّى بنا ظنّ السّوء» به ما ظنّ بد مبر، نکو بر که تو را در جوار دوستان خود فرودآریم تا با ما سخن گویى. گفت: «الهى! کار من و آرزوى من از جمله دنیا یاد توست، و در آخرت لقاء تو. آن من این است تو هر چه خواهى میکن و شبى میگفت: یا رب! دلم حاضر کن یا نماز، بیدل قبول کن #مناجات #رابعه_عدویه @lightworkers

قصه‌ی سیمرغ شنیده‌اید؟ سیمرغ ، یک مرغ، یکتا، واحد متشکل از سی مرغ... قصه اینجاست گفته شد و ما نفهمیدیم... یک واحد که همه در ا
قصه‌ی سیمرغ شنیده‌اید؟ سیمرغ ، یک مرغ، یکتا، واحد متشکل از سی مرغ... قصه اینجاست گفته شد و ما نفهمیدیم... یک واحد که همه در او پنهانند... ماییم، آن مرغان ... و گفتند و نفهمیدیم... که هرگز یک مرغ به تنهایی سیمرغ نمی‌‌شود... اگر خواهیم سیمرغ شویم باید دست در دست دیگر مرغان نهیم آن را که باز می‌ماند، یاری رسانیم... کنار هم پرواز کنیم نه بر بالهای هم... آنکه جا بماند ، قافله را به نقصان می‌کشد... باید در کثرت رویم تا به وحدت برسیم... هر یک از ما یکی از سی‌مرغ است... و بی‌دیگری به وحدت سیمرغ نمی‌رسد... گفتند و نفهمیدیم... در کثرت شویم تا به وحدت برسیم... آن سیمرغ خودِ ماییم... من تو ‌هستم..... @lightworkers

یک روز مردی که بسیار برونگرا بود نزدم آمد. همیشه از صبح تا دیر وقت سرش شلوغ بود. به او گفتم :«حداقل یک ساعت در روز باید بی‌حرکت بنشینی و بیندیشی که کیستی و چه می‌کنی؟» جواب داد :«خوب ، می‌توانم با همسرم پیانو بزنم ، یا برایش کتاب بخوانم و یا...» او نمی‌توانست از این ایده جدا شود که حتماً یک نفر باید با او باشد! سرانجام وقتی که منظورم را به او فهماندم،گفت: «در این صورت،در تنهایی کاملاً افسرده و غمگین می‌شوم!» گفتم:«ببین چه مصاحبی برایِ خودت هستی. می‌خواهم افسرده شوی و بفهمی چگونه زندگی می‌کنی.» او این کار را نمی‌کرد چرا که وقتی تنها می‌شد بدترین مصاحبِ خودش بود.... #کارل_گوستاو_یونگ «مشغولِ هستی هستیم ، ولی این نیستی‌ست که به کار می‌آید» #لائوتزو در ازدحام و شلوغی مشغله‌های بیرونی از وجود خودمان غافل می‌شویم ، وجودی که اگر به آن سر بزنیم و زنگار از رویش بزداییم آینه حسن است و زیبایی! اما در ملاقات اول زنگاری که می‌بینیم ما را وحشت زده می‌کند و متواری از خویشتن! تحمل کن تو آن زنگار نیستی تو خودت آینه ای! این روزها وقتی کسی از کسالت و افسردگی ناشی از ماندن در خانه و تنهایی گله میکند این شعر فروغی بسطامی بسیار برایم تداعی می‌شود: تو پری‌چهره اگر دست به آیینه بری، آن‌چنان شیفته گردی که گریبان بدری با وجودت دوجهان بی‌خبر از خویشتنند، تو چنان والِهِ خود کز دوجهان بی‌خبری #فروغی_بسطامی @lightworkers

هیچ چیزی در جهان آنچنان که ذهنتان شما را آزار می دهد، آزارتان نخواهد داد. در حقیقت اینگونه به نظر می رسد، عوامل دیگر آزار دهن
هیچ چیزی در جهان آنچنان که ذهنتان شما را آزار می دهد، آزارتان نخواهد داد. در حقیقت اینگونه به نظر می رسد، عوامل دیگر آزار دهنده هستند اما این رنج و درد به دلیل چیزهای دیگر نیست، "سری راوی شانکر" @lightworkers

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار در گردشند بر حسب اختیار دوست ماییم و آستانه عشق و سر نیاز تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوس
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار در گردشند بر حسب اختیار دوست ماییم و آستانه عشق و سر نیاز تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست #حضرت_حافظ @lightworkers

در آرزویِ جاری شدن مولانا با شمس چه کرد ؟ شمس تبریزی ، عارفِ همه چیز تمام و بی‌نیازی نبود که در رابطه با مولانا تنها دهنده و دستگیر باشد. او خود نیز برای شکوفا شدن نیاز به مولانا داشت. اما چگونه؟ از زبان خود او بشنویم: «آبی بودم، بر خود می‌جوشیدم، و می‌پیچیدم، و بوی می‌گرفتم تا وجود مولانا بر من زد، روان شد  اکنون می‌رود، خوش و تازه و خرم» «کسی می‌خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم، و روی بدو آورم که از خود ملول شده بودم تا تو چه فهم کنی از این سخن که می‌گویم که از خود ملول شده بودم؟» خیلی تصویر گویایی است. آبی را تصور کنید که در محاصره است و راه رهایی ندارد. آب است،شیرین است، خوب است، اما جاری نیست.... یکی می‌آید ضربه‌ای می‌زند و برای آب راهی باز می‌کند. مجرایی می‌گشاید تا این آب شیرین روان شود. «دیگری» برای ما چنین کارکردی دارد. آب مانده را از ماندگی نجات می‌دهد. هر انسانی گویا در درون خود آب شیرینی دارد که در آرزوی جاری شدن است. «دیگری» چون مولانا ؛ امکانِ جریان است.... وقتی تنها با خویشی، گرفتار ملالی. «دیگری» تو را از این ملال تنها با خود بودن نجات می‌دهد. مولانا شمس را از ملالِ با خود بودن، رهایی داد. از ملالِ خود گفتن و خود شنیدن. دیگری، چاره‌ی ملال است.... اگر همین دو عبارت شمس را مبنا قرار دهیم می‌توان گفت مولانا برای شمس هم چاره‌ی ملال بود و هم امکان جریان.... #مقالات_شمس  #صدیق_قطبی @lightworkers

هر چیزی که آفریده شده است، خویشاوند توست.... دور یا نزدیک، خویشاوند توست.... پس باید با آنها چون خویشاوند رفتار نمود. چه همه از حقیقتِ یگانه، وجود گرفته‌اند و این وجود در ذات خود یکپارچه است... این نکته‌ای است که حق پرستان خوب درکش می‌کنند و خودپرستان اصلاً درکش نمی‌کنند.... #مسعود_ریاعی @lightworkers

این زندگی جسم بزرگ و قوی نمی خواهد! تنها دل و جان بزرگ می خواهد و بس. صورت زیبا برای فریب، دست های کشیده برای چیدن میوه های بیشتر، پاهای قوی برای زود رفتن و زود رسیدن، همه را بگذارید کنار . هرچه که می توانید ببینید، همه برای فریب است و بس! دل را بسازید که جایی ست برای عشق، امید و انگیزه. دل جایی ست که ققنوس خسته ی وجود دوباره از خاکستر شکست هایش می تواند جان بگیرد. هرچیز که سفت و سخت است از بین می رود این روزگار نشان داده این دنیا جایی برای یک دندگی و لجبازی و هرچه شود می مانم نیست. باد به مرور زمان صخره با آن سفت و سختی را از بین می برد پس برای چه جلوی هرچه می آید سفت و سخت می ایستیم؟ ایستادگی هم اندازه ای دارد. آنجا که زیاد و غیر منطقی باشد می شود لجبازی. چرا خودمان را با مشکلات روبرویمان همراه نسازیم؟ گاهی برای آسیب کمتر باید همراه شد. همه چیز از دل است! دل که منعطف باشد، محکم روی کینه ها و بدی هایش نایستد بتواند ببخشد و بپذیرد; آن موقع آماده است برای زندگی. #مهرداد_رجبی @lightworkers

شايد حق داشتند عشق را تنها لابه‌لاى كتابها جاى دهند، شايد عشق جاىِ ديگرى نمى‌توانست دوام بياورد... #ويليام_فاكنر @lightworker
شايد حق داشتند عشق را تنها لابه‌لاى كتابها جاى دهند، شايد عشق جاىِ ديگرى نمى‌توانست دوام بياورد... #ويليام_فاكنر @lightworkers

گفت: اندوهت را بتکان جهان منتظرت نمی‌ماند تا حالت خوب شود... جهان صبر نمی‌کند تا غصه‌ات سر آید. جهان برای هیچ‌کس منتظر نمی‌ماند و برای هیچ‌کس صبر نمی‌کند. جهان می‌رود چه تو غمگین باشی و چه شادمان، چه سوگوار باشی و چه رقصان. می‌دانی این جهانی که می‌رود نامش چیست؟ نامش عمر است و تو ناگزیری که دنبالش بروی حتی اگر سینه خیز. تو ناگزیری که اندوهت را بتکانی و غمت را بشویی و بروی وگرنه جهان می‌رود و عمر می‌رود و تو جا می‌مانی از جهان و از عمر و از خودت... این‌ها را فرشته‌ای به من گفت که اسمش هانیل بود.... ‏ #عرفان_نظرآهاری @lightworkers