en
Feedback
علیرضا میم قاف

علیرضا میم قاف

Open in Telegram

Alireza Movasati Graphic Designer شعر های من را برای معشوقه‌هایتان نفرستید این شعرها اگر قرار بود کسی را ماندنی کنند شاعر تنها نبود @alirezamimqaf با رودرواسی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=32991990

Show more
908
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
. شمال که رفتیم من برای اولین بار تو زندگیم منقل آتش کردم. در نگاهش رضایت را دیدم. این زن‌ها همانقدر که سخت‌گیرند آسان‌گیرند. بستگی دارد دل‌شان چه بخواهد. اگر بخواهند دوستت داشته باشند به بهانه‌ای بیش از آتش کردن منقل نیاز ندارند و اگر نه آتش‌فشان هم بشوی بی‌فایده است، به چشم‌شان نخواهی آمد. هوی حواست کجاست؟ بی‌خیال گذشته. دل‌تو بده به جنگل. با نگهبان پارک سلام علیک کردم و گذشتم. چند روز پیش‌ ایستادم با او گپ زدم، جوان، بیست و چند ساله، مشنگ. یک‌تخته کم داشت. من هم اگر در آن زلّ گرمای تابستان، زیر آن سه‌تیغ تیز آفتاب، صبح تا شب تو جنگل می‌پلکیدم مخم تاب برمی‌داشت. سر ماه به ماه هم حقوقش را می‌گرفت، اگر می‌دادند. زن داشت. یک خانه نزدیک کوه اجازه کرده بود. شاید زندگی همین باشد. کار، اجاره خانه، زن، بچه، سگ‌دو، مرگ، مثل همین زاغی که از این شاخ به آن شاخ می‌پرد تا لانه‌ای بسازد.

شمال که رفتیم من برای اولین بار تو زندگیم منقل آتش کردم. در نگاهش رضایت را دیدم. این زن‌ها همانقدر که سخت‌گیرند آسان‌گیرند. بستگی دارد دل‌شان چه بخواهد. اگر بخواهند دوستت داشته باشند به بهانه‌ای بیش از آتش کردن منقل نیاز ندارند و اگر نه آتش‌فشان هم بشوی بی‌فایده است، به چشم‌شان نخواهی آمد. هوی حواست کجاست؟ بی‌خیال گذشته. دل‌تو بده به جنگل. با نگهبان پارک سلام علیک کردم و گذشتم. چند روز پیش‌ ایستادم با او گپ زدم، جوان، بیست و چند ساله، مشنگ. یک‌تخته کم داشت. من هم اگر در آن زلّ گرمای تابستان، زیر آن سه‌تیغ تیز آفتاب، صبح تا شب تو جنگل می‌پلکیدم مخم تاب برمی‌داشت. سر ماه به ماه هم حقوقش را می‌گرفت، اگر می‌دادند. زن داشت. یک خانه نزدیک کوه اجازه کرده بود. شاید زندگی همین باشد. کار، اجاره خانه، زن، بچه، سگ‌دو، مرگ، مثل همین زاغی که از این شاخ به آن شاخ می‌پرد تا لانه‌ای بسازد.

دویدم و دویدم تا به کوهی رسیدم

دلم برای بوی نخل تنگه

کی سراغ مجری فلان برنامه‌ی مهجور رادیو را می‌گیرد؟ هیچکس. اصلاً در این روزگار کی رادیو گوش می‌کند جز مسافرها و مسافرکش‌ها؟ هیچکس. هرچند بیشتر مردم تهران یا مسافرکشند یا مسافر اما کمتر حواس‌شان به رادیو هست که مثلاً از اتاق فرمان به من اشاره می‌کنند که باران زیبایی در شهر باریدن گرفته و مسافرها می‌گویند کجای این زیباست که ما خیس شده‌ایم و همه‌ی این مسافرکش‌ها هم دربست می‌روند با این حال هستند مردمانی بزرگ که باران برای‌شان باران است و غر نمی‌زنند. چه کار کند؟ نبارد؟ خب از تشنگی می‌میری بدبخت! نگاه کن ببین چه رنگین کمان زیبایی. اصلاً به جهنم، بهتر، دیگر تاب نداشتم افسرده‌حال پشت میکروفون رادیو طوری بخندم که شنونده‌ها بپندارند دندان‌هام ردیف و سفیدند، فکر کنند این یارو با این صداش، با این حال خوشی که دارد، با این مزه‌ها که می‌ریزد لابد لباس‌های خوب تن می‌کند و ادوکلن‌های گران‌قیمت می‌زند، فکر کنند خانه دارم، ماشین دارم، زن دارم، بچه دارم، آن‌ها را به مسافرت می‌برم و شب‌ها کنار ساحل دریای خزر برا‌شان بلال باد می‌زنم. بروند به جهنم همه مسافرها و مسافرکش‌های این شهر خشک بی باران با این آسمان خاکستری و خفقان. تهیه کننده باز زنگ زده بود. گفتم نمی‌توانم. اصلاً نمی‌توانم.

سبقت از همه‌ی اتومبیل‌ها نتیجه‌ای جز تنها راندن در اتوبان ندارد

. نه. بهتر است همینجا روبرو بنشینیم و بی هیچ تعهدی وفادار بمانیم. سیگار بکشیم. خانه در سکوت. جز نوای بم و کشدار و رمزآلود نی. مادر کجاست؟ نیست. نه دیگر حضور غم را برنمی‌تابم. عطرش دیوانه‌ام می‌کند. جنید. بزنم بیرون بروم پیش جنید. انگشت انداختم پاشنه‌‌ی کفشم را ور بکشم بیرون بزنم که گفت بیا آشغالا رم ببر. از جا پریدم: عه! تو خونه‌ای؟ آشغال‌ها را داد دستم. گفتم مرسی. گفتم مرسی؟ بابت آشغال‌ها؟ در را که پشت سر بستم سایه‌‌ی پریشانم بر دیوار راهرو سرفه‌ای کرد و رفت و دور شد از خانه و اتاق و بانوی غم که لابد هنوز سیگار می‌کشید و جرعه‌ای قهوه... آفتاب تیز. نوای بم و کشدار نی. #پیاله‌ای_چای_بنوش

خانم غم، خانم سکوت، خانم خاکستری فقط قهوه می‌نوشد و سیگار می‌کشد. قهوه می‌نوشد بی که حتی یک‌بار نیم‌نگاهی ته فنجان سرنوشت بیاندازد، تا این اندازه دل‌زده. تلخی بر تلخی‌ست این بانوی غم. می‌خواهم به او بگویم آیا نمی‌خواهد چیزی بگوید؟ اما نمی‌گویم. سایه‌ی سیاه کبوتر پشت پرده‌ی پنجره نشسته. نور روز و آتش تابستان را به این سردی راهی نیست. نوای کشدار و بم نی. باید پنجه در پنجه‌های سرد و ظریفش چنگ کنم سوی خود بکشمش سخت در آغوش و بوسه و بازو بفشارمش. چه خوش که دیوانه شوم دست بانوی سیاه‌پوش غم را بکشم با خودم ببرم نزدیک‌ترین محضر بگویم آقا این غم را به عقد دایم من درآورید. #پیاله‌ای_چای_بنوش

هیچ نابغه‌ی ریاضی‌دان یا حتی ابررایانه‌ای نمی‌تواند محاسبه کند این تاب و موج‌ها که دود سیگار بانوی سیاه‌پوش غم برمی‌دارد دمی بعد چه شکل به خود می‌گیرد و هم هیچ جادوگر و پیشگویی نمی‌توانست حضور او را اینجا در این اتاق پیش‌بینی کند و اینکه حضورش در من و من در دنیا چه اثری خواهم داشت از این پس. حضورش به نوای کشدار و بم نی می‌ماند که نغمه‌ای مرموز می‌نوازد. چشم‌های خاکستریش نگاهی بیمار دارد که مفتونم می‌کند. حتم دارم می‌تواند مرگ را هم اغوا کند به خودکشی. می‌تواند خونسردانه مرگ را تو دره‌ای مه‌آلود و عمیق هل بدهد. بیچاره مرگ. ما تا امروز در این اتاق دودزده هیچ با یکدیگر نگفته‌ایم. #پیاله‌ای_چای_بنوش

سلام به جرأتِ دوام آوردن

ببین تو جادوگر نیستی، تو فقط یه دانش‌آموز معمولی

Repost from عَلَکی
ما یه رفیقی داشتیم دوران دانشگاه، پسر خوبی بود، رفیق وعده های قبل و بعد خرمن بود. با همه مثل کف دست صاف و صادق بود اسمش ولی وحید بود، یه اخلاق خاصی داشت. وقتی بهش میگفتی مثلا وحید حال و حوصله ندارم بلافاصله برمیگشت میگفت: "به درک، چرا؟". هربار هم جمله بندیش رو عوض میکرد، ولی اصالت مطلب رو حفظ میکرد. یه بار میگفت "به جهنم، چرا؟" یه بار میگفت "به درک، چرا؟" یه بار دیگه‌ش میگفت "به حالت مضطرب قیمت دلار که حالت بده، چرا حالا؟". اونارو که باهاشون صمیمی بود حواله میداد به اندام‌های میانیش و بعد میپرسید چرا؟. با من صمیمی نبود، رودروایسی داشت. چند وقت پیش اتفاقی دیدمش. هنوز مثل گذشته بود. پرسید اوضاع چطوره؟ گفتم خوب نیست خیلی. نه گذاشت نه برداشت گفت: "به درک، چرا؟". متریال اخلاقیش خاصه، اول متوجهت میکنه که حال بد تو به هیچ جای من نیست، بعد بهت میگه: "ولی بازم اگه دوس داری میتونی برام توضیح بدی که چرا حالت بده، من گوش میدم، ولی برام مهم نیست." چون آدما همشون به فکر نجات خودشونن. اونکه همراه با تو غرق میشه یا دیوانه‌وار عاشقته یا مادرت، باقی آدما اولویت اولشون خودشونن.

زندگی یک نمایشگاه است و باید به اطلاع برسانم چند روزی پولم رسید و بلیطِ رویِ خوشِ زندگی را خریدم باید هزینه‌هایی بپردازی تا روی خوش زندگی را ببینی اما باید فراموش نکنی که هر روی خوش یک روی ناخوشی دارد پس به محض بیرون آمدن از خوشی، در ناخوشی سیر و سفر کنید تا باز زندگی با شما معامله‌ی خوشی بکند.

کی سراغ مجری فلان برنامه‌ی مهجور رادیو را می‌گیرد؟ هیچکس. اصلاً در این روزگار کی رادیو گوش می‌کند جز مسافرها و مسافرکش‌ها؟ هیچکس. هرچند بیشتر مردم تهران یا مسافرکشند یا مسافر اما کمتر حواس‌شان به رادیو هست که مثلاً از اتاق فرمان به من اشاره می‌کنند که باران زیبایی در شهر باریدن گرفته و مسافرها می‌گویند کجای این زیباست که ما خیس شده‌ایم و همه‌ی این مسافرکش‌ها هم دربست می‌روند با این حال هستند مردمانی بزرگ که باران برای‌شان باران است و غر نمی‌زنند. چه کار کند؟ نبارد؟ خب از تشنگی می‌میری بدبخت! نگاه کن ببین چه رنگین کمان زیبایی. اصلاً به جهنم، بهتر، دیگر تاب نداشتم افسرده‌حال پشت میکروفون رادیو طوری بخندم که شنونده‌ها بپندارند دندان‌هام ردیف و سفیدند، فکر کنند این یارو با این صداش، با این حال خوشی که دارد، با این مزه‌ها که می‌ریزد لابد لباس‌های خوب تن می‌کند و ادوکلن‌های گران‌قیمت می‌زند، فکر کنند خانه دارم، ماشین دارم، زن دارم، بچه دارم، آن‌ها را به مسافرت می‌برم و شب‌ها کنار ساحل دریای خزر برا‌شان بلال باد می‌زنم. بروند به جهنم همه مسافرها و مسافرکش‌های این شهر خشک بی باران با این آسمان خاکستری و خفقان. تهیه کننده باز زنگ زده بود. گفتم نمی‌توانم. اصلاً نمی‌توانم. #پیاله‌ای_چای_بنوش

گفتی چو جان دهی به عوض بوسه‌ای دهم این خون بهاست، مزدِ وفا را چه میکنی؟ #ندیم_مازندرانى ندیم جان مزد وفا؟ خنده‌م می‌گیره تو مرد گنده‌ای شدی، خجالت بکش

چرا زنگ نمی‌زنم به اهل خانه بگویم النا شلیک کرد؟ چرا نمی‌گویم فرار کردم و برای نخستین‌بار سر از شهر غربی درآوردم؟ لابد نگران شده‌اند. فکرهای ناجور کرده‌اند. مرده؟ برای همیشه رفته؟ گم شده؟ غیب شده؟ به آسمان پر کشیده؟ و بعد همه‌ی نگران‌های شهر دست‌هاشان را سایبان چشم کرده‌اند و در آسمان دنبالم گشته‌اند. چقدر گذشته؟ ساعت‌تان یا تقویم‌تان را نگاهی بیاندازید و اگر راهگشاست به من بگویید چقدر گذشته است؟ ببینم من اصلاً اینجا چه می‌کنم؟ اینجا انگار سوای همه‌جاست. غریبی است عجیب. نیست؟ آدم دلش می‌خواهد چشم بدوزد به آن پنجره‌ی روبرو، پنجره‌ی آنسوی خیابان، آن قاب که حالا تاریک است و کسی در آن نیست امّا آن شب که روشن شد، تق، یکی کلید برق را زد و تق، یکهو روشن شد با آن میز چوبی و اجاق گازِ آن گوشه و لامپی آویزان از بالا سر میز چوبی و او را دیدم همان‌جور که بار نخست شب‌هنگام در خانه‌ی شموعیل دیده بودمش. انگار از همان‌شب یک راست سر از این شب درآورده باشد، ‌دیدمش نشست پشت میز: همان، همین دختر سرخ‌مو، سپید رو، مرمرین تن،‌ باریک بالا و کمر، ظریف، لطیف، ‌خوش‌بو که عطرش بر دوش نسیم خنک است و سبک است. آبی‌چشم و آرام جرعه‌ای چای نوشید و سیگار آتش زد و به آهی و دودی هوای آشپزخانه را آکند از بازدم. شاید برای همین چیزهاست که اینجا پاگیر شده‌ام. بریده‌ام. دلم خوش است به گاه روشن شدن قاب پنجره‌ای آن سوی خیابان و دیدن او که سیگار می‌کشد. سیگار می‌کشم. آیا مرا اگر ببیند می‌شناسد؟ می‌شناسد. از نگاه‌هاش پیداست. گاهی چشم می‌دوزد به من که این سوی خیابان در تاریکی قاب پنجره‌ام نشسته‌ام اینجا پشت این میز چوبی پشت نقاب تاریکی. سایه‌ی مرا می‌بیند که سیگار می‌کشم. سوپ می‌خورد. سیگار می‌کشد. قهوه می‌نوشد. موهای سرخش را می‌خاراند و چراغ را تق خاموش می‌کند و می‌رود. خواب می‌آید و دست دور شانه‌ام می‌اندا‌زد. شب به خیر. #جن_زیبایی_که_از_پترا_آمد

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم

سالن سینما تاریک شد. فیلم بر پرده تابید، سیاه و سفید، دورِ کُند، راسکولنیکوف، پلیس‌ها در تعقیبش، دامن کت بلند و سیاهش که از خوف قانون می‌گریزد پشت سرش پر می‌زند، چه حماسی! حیف که در حالت عادی آدم نمی‌تواند گاهی دور کند زندگی کند، این نهایت آرزوی هر رزمی‌کاری‌ست، خب او دارد مشتش را پرت می‌دهد سوی چانه‌ام و من فرصت دارم با این دست دفاع و با تیغه‌ی این دست ضربه‌یی به گردنش بزنم که شریانش دمی خون به مغرش نرساند و حالا راسکولنیکوف لب پل می‌رسد و همانطور آهسته و دور کُند در رودخانه شیرجه می‌زند، ساراباند هندل، معجزه، و من به هنر، ادبیات، سینما و خدا در سن سه سالگی ایمان می‌آورم. نغ نمی‌زنم، جیش نمی‌کنم، پفک نمی‌خورم، بلکه دهانم تا پایان فیلم باز می‌مانَد سپس آن را می‌بندم. آن آنقدر به پدرم اصرار می‌کنم مرا باز به دیدن آن فیلم ببرد که او بارهای بعدی وسط فیلم خوابش می‌برد و در نهایت مرا تنها به سینما می‌فرستد و می‌گوید فیلم که تموم شد بیرون سینما منتظرم. در کودکستان با بچه‌ها جنایت و مکافات را بازسازی می‌کنم و نقش راسکولنیکوف تب‌آلود که پیرزن‌ را با تبر می‌کشد همیشه خودم بازی می‌کنم. قتل چیزی خوشایند و غریزی‌ست. خوی خونریزی. چقدر آن بدبختی تب‌آلود به مزاجم خوش می‌آمد و زیبا بود چشم خردسالگیم. بدبختی و بیماری غریزی‌ست. نیمی از دختران کودکستان را با تبر می‌کشم. تبر غریزی‌ست. مهدکودک را خون و جیغ و گریز برمی‌دارد و من با چهره‌ای خون‌گرفته از دست قانون می‌گریزم. مهدکودک، خون، جیغ و گریز، چهره‌ای خون‌گرفته در گریز از قانون، اینها همه چیزهایی غریزی‌اند مثل ترس و مرگ و تولید مثل. جنایت و مکافات چیزی غریزی‌ست. داستایوفسکی. ابله. بلاهت غریزی‌ست. آقا عذر می‌خوام می‌تونم یه لحظه مصدع اوقات شریف‌تون بشم؟ بله بفرمایید. اونچه هر روز با خودتون سر این کلاس میارین تمایل به ویران کردن ما جوانان نیست. بله. پس ویران کردن هم غریزی‌ست؟ بله. این تو امتحان میاد؟ بله. حالا می‌فهمم چرا مدل‌ها چهارده ساله‌اند با تنی برهنه و غریزی. چه غرایز در همی. چه جهان مبهمی. ببخشید آقا می‌تونم یه دیقه از کلاس برم بیرون. نه چون الان می‌خوام مبحث مهمی رو مطرح کنم: جاودانگی. تنگم گرفته اما چه می‌شود کرد.