مجله هنری ادبی پرنیان
Open in Telegram
2 237
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-430 days
Posts Archive
"آوازِ غم"
در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزادِ خون در دل.
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد .
شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خوانَد
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های های گریه اش در بی کرانِ دشت می رانَد .
پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد .
مرغی ست خونین بال
کز زیرِ پر چشمش
اندوهناکِ سنگباران هاست
او در هوای مهربانی بال می آراست
- کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
- نه ، مهربانی
آغاز خواهد گشت.
از عهدِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سرِ غم می گذارم
آن غمگسارِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وَش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیزِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق.
وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پری وار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار !
هرگز نیامد بر زبانم حرفِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دستِ واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است .
خاموشم اما
دارم به آوازِ غمِ خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خوانَد
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سراپا گوش باید بود :
- درد از نهادِ آدمیزاد است !
آن پیرِ شیرین کارِ تلخ اندیش
حق گفت ، آری آدمی در عالمِ خاکی نمی آید به دست ، اما
این بندیِ آز و نیازِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر ؟ ...
- ای غم ! رها کن قصه ی خون بار !
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأنِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزانِ شأنِ آدمی بسیار افزودند .
- آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دستِ مرگ را بر گردنِ خود شاخِ گل کردند
و مرگ را از پرتگاهِ نیستی تا هستیِ جاوید پُل کردند .
- ای غم ! تو با این کاروانِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟
دیگر به یادِ کس نمی آید
آغازِ این راهِ هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یادِ کسان افسانه ی ما نیز !
- با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست
در راه بودن سرنوشتِ ماست
روزِ همایونِ رسیدن را
پیوسته باید خواست .
- ای غم ! نمی دانم
روزِ رسیدن روزیِ گامِ که خواهد بود
اما درین کابوسِ خون آلود
در پیچ و تاب ِ این شبِ بُن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست !
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید .
در من کسی آهسته می گرید.
#هوشنگ_ابتهاج ( #ه_ا_سایه )
تهران، ۱۳٨۰
@honariadabiparnian
Repost from مجله هنری ادبی پرنیان
"یگانگی"
بر سنگِ گوری تازه نامی هست.
دارنده ی این نام را هرگز ندیدم من.
اینجا میان سوگواران آشنایانند و خویشانند،
و مردمانی هم که چون من،
دارنده ی این نام را هرگز ندیدند و نمیدانند…
اما،
هر کس که اینجا هست،
با خشم و فریادی گره در مشت،
میداند که او را کشت…
در گِردِ گورِ تازه جمعِ سوگواران است.
دیگر کسی اینجا نمیپرسد،
این خفته در خاک
از کجا و از کدامان است…
میدانند او فرزندِ ایران است.
#هوشنگ_ابتهاج ( #ه_ا_سایه )
همراه با صدای شاعر
@honariadabiparnian
👇👇👇👇
ای سرزمین غمگین من
بشنو
آن عقابان سرخ بال
که گروه گروه گرد سرت می چرخند
با گستره ی آوازی
به پهنای آسمان پروازشان
و شهپر پروازشان
به روشنای اخگری آتشین
این سرود را با هم می خوانند:
همچون صبحی روشن
فرا می رسد آن روز
که مادران و خواهران سیاهپوش
پیراهن های رنگارنگ برتن کنند
و باغی زرد و سرخ شوند
فرا می رسد آن روز
که گل ها و چشمه ها و شعر های زیبا
هرگز نمیرند.
شیرکو بیکس
ترجمه: بهروز حسن زاده
@honariadabiparnian
Repost from مجله هنری ادبی پرنیان
در میان شاعران زمان ما، سیاوش کسرایی کسی است که شعرش همواره در راستای زندگی و تکاپوی مردم بوده؛ در تاریکترین روزها از خورشید فروزندهی فردا یاد کرده، نومیدان و خستگان را به پایداری و تلاش و امیدواری خوانده است. کمترین پیچ و خم و فراز و نشیب جنبش مردم، در گذار سالهای ننگ و نبرد پس از کودتا، انعکاسی نهفته و آشکار در سخن او داشته است و این گوشهای از شایستگی و ارج اوست که شعرش در تنگنای ناروایی روزگار از راه درستی که یک بار یافته انحراف نجسته است!
#محمود_اعتمادزاده ( #م_ا_بهآذین)
@honariadabiparnian
Repost from مجله هنری ادبی پرنیان
"زنده ز پرواز"
به یاد #سیاوش_کسرایی
ز مرزهای زمین
بگذرد چو ابر و نسیم،
هنر
که پایگهاش بر سر زمان باشد،
اگر دو بال هنرمند
عشق و آزادیست،
همیشه زنده ز پرواز
در جهان باشد!
زنده یاد دکتر #ژاله_اصفهانی
@honariadabiparnian
"افسوس"....
باران می بارد ، باران
بارانِ فراوان
دریا در جوش
جنگل خاموش
نیست کسی پیدا در راهِ بیابان
با من اندوه
با گل اندوه
با همه اندوهی همچون مِهِ پیچان
می خواهم حرفی گفتن
می خواهم راهی جستن
اندر غمِ یاران
افسوس که نقشم را
بر پنجره می شوید باران
صحرا غمگین
دریا لبریز
جنگل گریان
زنده یاد #سیاوش_کسرایی
مهرماه ۱۳۳۷
کتاب: از خون سیاوش
صفحه ۱۲۵
@honariadabiparnian
۱۹ بهمن سالروز درگذشت #سیاوش_کسرایی گرامی و یاد و خاطره و راهش جاویدان باد.
(۱۳۰۵٫۱۲٫۰۵_۱۳۷۴٫۱۱٫۱۹)
«به یاد سیاوش کسرایی»
« آه ای کولی آوارهی مهر
ای شبانِ امّید
من در این ویرانه
نه به مانند تو دوست
مرگ را کردم باور
مرگِ پیش از مردن
مرگ باور، یاور، پیمان
مرگ اندیشه و مرگ ایمان.
ای کمانگیر که داری مهره،
سرخ چون لالهی خونین در دشت!
ای سرودت همه «نه»
تا نباشی تبری بهر درخت افکندن!
آه ای کولیِ امید، چه زود
چادر و گلّه رها کردی و تنها رفتی!
وای بر من!
وای بر ما!
که ندیدیم تو را؛ با همه شیدایی
و نچیدیم گلی از باغت؛
با همه زیبایی.»
@shahnamdadgostar
#شهنام_دادگستر
تهران، ۱۳۹۹/۱۱/۲۰
@honariadabiparnian
پنج رباعی
« سوگند نمیخورم، مگر انسان را
سوگند نمیدهم، مگر جانان را
پیمانه شکستم که ننوشم باده
بی باده ندیدهام، مگر زندان را. »
« دلتنگ شدم برای صافیّ و صفا
آزرده ز همره ِ پر از رنگ و جفا
از درد تنآسانی و بیدردی او
امید بریدهام ز هر گونه شفا. »
« با خندهی آیینه به خود آمده بود
با کوبه به دروازهی قلبش زدهبود
برخاست ز تاریکی و نور خود جست
آنگه به خود آمد که دم ِ میکده بود .»
« افسار بزن به گردن افسانه
این توسن پر فریب، چون پروانه
یک آن کِشدت به رنگ و بال زیبا
در آن دگر بکوبدت دزدانه. »
« ای عشق، چرا ز عقل بیگانه شدی؟
ای عقل، بدون عشق دیوانه شدی
گر این دو سوار، راه دیگر پویند
انسان! بنگر که پوچ و افسانه شدی. »
#شهنام_دادگستر
تهران. ۱۴۰۲/۱۰/۲۶
@honariadabiparnian
"آوازِ غم"
در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزادِ خون در دل.
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد .
شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خوانَد
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های های گریه اش در بی کرانِ دشت می رانَد .
پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد .
مرغی ست خونین بال
کز زیرِ پر چشمش
اندوهناکِ سنگباران هاست
او در هوای مهربانی بال می آراست
- کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
- نه ، مهربانی
آغاز خواهد گشت.
از عهدِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سرِ غم می گذارم
آن غمگسارِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وَش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیزِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق.
وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پری وار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار !
هرگز نیامد بر زبانم حرفِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دستِ واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است .
خاموشم اما
دارم به آوازِ غمِ خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خوانَد
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سراپا گوش باید بود :
- درد از نهادِ آدمیزاد است !
آن پیرِ شیرین کارِ تلخ اندیش
حق گفت ، آری آدمی در عالمِ خاکی نمی آید به دست ، اما
این بندیِ آز و نیازِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر ؟ ...
- ای غم ! رها کن قصه ی خون بار !
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأنِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزانِ شأنِ آدمی بسیار افزودند .
- آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دستِ مرگ را بر گردنِ خود شاخِ گل کردند
و مرگ را از پرتگاهِ نیستی تا هستیِ جاوید پُل کردند .
- ای غم ! تو با این کاروانِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟
دیگر به یادِ کس نمی آید
آغازِ این راهِ هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یادِ کسان افسانه ی ما نیز !
- با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست
در راه بودن سرنوشتِ ماست
روزِ همایونِ رسیدن را
پیوسته باید خواست .
- ای غم ! نمی دانم
روزِ رسیدن روزیِ گامِ که خواهد بود
اما درین کابوسِ خون آلود
در پیچ و تاب ِ این شبِ بُن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست !
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید .
در من کسی آهسته می گرید.
#هوشنگ_ابتهاج ( #ه_ا_سایه )
تهران، ۱۳٨۰
@honariadabiparnian
داروک
نیما یوشیج
محمدرضا لطفی
محمدرضا شجریان
تنظیم برای ارکستر : فرهاد فخرالدینی
@honariadabiparnian
Repost from مجله هنری ادبی پرنیان
خشک آمد کِشتگاه من
در جوارِ کشتِ همسایه.
گرچه می گویند: "می گریند روی
ساحلِ نزدیک
سوگواران در میانِ سوگواران. "
قاصدِ روزانِ ابری، داروگ !
کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درونِ کومه ی تاریکِ من
که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدارِ دنده های نی به دیوارِ اتاقم
دارد از خشکیش می ترکد
-چون دلِ یاران که در هجرانِ یاران
قاصدِ روزانِ ابری ، داروگ !
کی می رسد باران؟
#نیما_یوشیج
@honariadabiparnian
👇👇👇👇
Repost from مجله هنری ادبی پرنیان
«داروگ»
آهنگساز:زنده یاد استاد #محمدرضا_لطفی
خواننده: استاد #محمدرضا_شجریان
شاعر: زنده یاد #نیما_یوشیج
قاصدِ روزانِ ابری، داروَگ!
کی میرسد باران؟
@honariadabiparnian
👇👇👇
تصنیف "بگذار تا بگرییم"
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
#سعدی
با صدای #محمدرضا_شجریان
آهنگ و تار:#محمدرضا_لطفی
تنبک:#ناصر_فرهنگفر
مایه : دشتی
@honariadabiparnian
"شب نورد"
#محمدرضا_لطفی
#اصلان_اصلانیان
#فرخی_یزدی
#مهدی_فتحی
#محمدرضا_شجریان
از آلبوم #چاووش۲
@honariadabiparnian
Repost from مجله هنری ادبی پرنیان
شب نورد
شب است و چهره میهن سیاهه نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره برادر شعله واره برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و طوفان من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور که خون می بارد از دلهای سوزان
برادر نوجونونه برادر غرق خونه برادر کاکلش آتشفوشنه
تو که با عاشقان درد آشنایی تو که همرزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بیقراره برادر نوجونه برادر شعله واره برادر غرق خونه برادر کاکلش آتشفشونه
برادر برادر دشمنم خونخواره امشب
هوای خانه ظلمت واره امشب
هوای خانه ظلمت واره امشب
چراغی بر سر راهم بگیرید که دیو شهر شب بیداره امشب
هزاران گل شکفت و خفت بر خاک
عزیزم داغدارم دست واکن به پا کن بیرق صبح تربناک
شب است و شب است وای شب است مادران شهر غمناک
هزاران گل شکفت و خفت بر خاک
به عهد شبنوردی ها وفا کن
واخ برادر آی عاشق را صدا کن
بزن بر سینه ی شب تیری از نور
نور نور
گل خورشید را مهمان ما کن
آهنگساز :زنده یاد استاد #محمدرضا_لطفی
شاعر : #اصلانیان
خواننده : استاد #محمدرضا_شجریان
دستگاه : #دشتی
از آلبوم #چاووش ۲
نوازندگان اعضای گروه شیدا و عارف در این آهنگ :
زنده یاد استاد #محمدرضا_لطفی : سرپرست گروه: تار
#زیدالله_طلوعی : تار
#علی_اکبر_شکارچی : کمانچه
استاد #حسین_علیزاده : تار
#هادی_منتظری : کمانچه
#پشنگ_کامکار : سنتور
#محمد_فیروزی : بربط (عود)
#اسماعیل_صدقی_آسا : بربط (عود)
#مجید_درخشانی : تار بم
#بیژن_کامکار : دف
#بهمن_رجبی : تنبک
#جمشید_عندلیبی : نی
زنده یاد #پرویز_مشکاتیان : سنتور
@honariadabiparnian
👇👇👇👇👇
تصنیف سرو آزاد
اجرا ی سه تار و آواز : زنده یاد استاد #پرویز_مشکاتیان
@honariadabiparnian
