757
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+130 days
Posts Archive
چهارپارهای از رضا جمشیدی
دار، محصول یک خیانت بود
از درختی میان یک جنگل
از درختی که بر نمیدادو
خواب شمشیر دیده از اول
خواب دیده در آخرین پاییز
اولین نسل سیبها مٌردند
هفت انگور کوچک وحشی
هفت سرو بزرگ را خوردند
مرگ بر شاخهای که از اول
آرزوی تبر شدن دارد
مرگ بر آن شریک جرمی که
دانههای خبیث میکارد
ساعتم بارها تشنج کرد
از صدایی غریب میترسید
بند آمد زبان عقربهاش
با تپشهای ترس میرقصید
یک نفر روزهای بیشنبه
با سکوتش به باغ سر میزد
هر درختی که باب میلش بود
روی آن چند ضربدر میزد
آب وقتی زلال خواهد شد
نانِ روی قلاب هم پیداست
میتوان گفت آب هم اینجا
خائنی در نگاه ماهیهاست
آه... یک جای کار میلنگد
اینکه یک شاخه، دار خواهد شد
شاخه وقتی تبر شود... آنگاه
جنگلی بیاعتبار خواهد شد
کارگروه فرهنگ و ادبیات کوردی کرمانشاه برگزار مینماید:
آیین رونمایی از رمان «مینا»اثر رضا جمشیدی
پنجشنبه۴دی ساعت۱۵
میدان غدیر.مجتمع فرهنگی غدیر. سالن شهید آوینی
سخنرانی و معرفی کتاب توسط:
دکتر محمد ذاکری نسب. دکتر عباد کشاورز. اسفندیار رشیدی. فروغ گلچینی. دکتر جلیل الیاسی. سیدحاتم نیکیار. دکتر حجت صیدی. دکتر محمدرضا فتحی و مارال شعبانی
بهمراه شعرخوانی
مجری مراسم: ابراهیم مرادی
همه دعوتید🌹
در سالروز زلزله
🔻 ۸ سال گذشت "مالد آوا هموطن"
*رضا جمشيدي
🔹هشت سال از ۲۱ آبان۹۶ كه شهرم به سوگ نشست گذشت. هشت سال از آن روزهاي سخت و سرد، از آن روزهايي كه ناگهان همه چيز ويران ميشود و راهي جز آواره شدن نيست. هشت سال از غمي هميشگي كه همواره همراهمان بوده است. هشت سال از قيامتي كه به چشم خود ديديم.
🔸هشت سال گذشت... ولي هنوز دلم در همان آبان غمگين۹۶ جا مانده است. در همان خرابهها و ويرانهها، در زير چادرها و كانكسها، در همان روزهاي پرترافيك سرپلزهاب، در خانهی تنهاي«زكريا»، در پاهاي ناتوان «هانيه»، در صدای خاموش «رضا شهسواری»، در گيس سفيدِ خاك گرفتهي مادر بيجاني كه خودش را روي كودكش انداخت، در گورهای خانوادگی دشت زهاب، در بیکسی فریادهای «کوییک»،در آرزوهاي پر كشيدهی ۸۳ دانش آموزی كه هرگز به كنكور روياهايشان نرسيدند، در پرواز غمگينانه۵۷۴ همشهري عزیزم.
🔹هشت سال گذشت... اما دلمان هنوز گیر آن روزهاست
گير دستهاي گرمي كه روي شانههاي سردمان نشست. گير اشكهايي كه برايمان ريخته شد. گير آنهايي كه به ياريمان آمدند بی آنکه بشناسیمشان. گیر بغضهایی که برایمان شکسته شد، گير آن عروس كامياراني كه حلقهی ازدواجش را هديه كرد، گير آن مرد و زن گناوهاي و پتوي يادگاريشان، گير آن پيرزن همداني كه فرش زير پايش را روانهی شهرم كرد، گير آن عروس و داماد جويباري كه با وام ازدواجشان برايمان كانكس خريدند، گير آن مغازهدار كردكويي كه تمام جنس مغازهاش را با اشک برايمان فرستاد، گير آن بلوچي كه هزاران كيلومتر آمد تا در كنارمان باشد، گير اشكهاي آن زن شيرازي، گير كاميونهاي مهرباني پاساژ پلاسكو، گير همدلي آذريها، گير چمر دايههاي لر و بختیاری، گير سمبوسههاي مهرباني آبادانیها، گیر «هاو خمی» کردستان، گیر قدمهای علی دایی، گیر دل بزرگ ماندانا جواهری، گبر غیرت نرگس کلباسی، گير تو هموطن.
🔸دلم هنوز گير آن روزهاست. گير پزشكان و پرستاراني كه خواب بر چشمشان نيامد، گير سربازاني كه مرخصيشان را نرفتند تا آوار از سرمان بردارند، گير گريهی آن ارتشي كه داغمان را تاب نياورد، گير بغض خلباني كه دردمان را تحمل نكرد، گير دانشجوياني كه سهم غذايشان را برایمان فرستادند، گير آن رانندهاي كه با بغض و اشك، كمكهايش را خالي ميكرد، گير هزاران نفري كه آمدند و ما هرگز نشناختيمشان، گير پلاكهايي كه "۲۹د" نبودند....دلم گير يك ايران است به بزرگي تاريخ. گیر یک مهربانی به وسعت انسان.
🔹زلزله ما را به دوران جنگ برد. آن روزهايي كه سرپل زهاب دوباره ويران شد. روزهایی که شيرودي و كشوري از مازندران آمدند، هنوز قراويز بوي آن۱۶شهيد رشتي و رودسري ميدهد، بازي دراز مديون پيچك و وزوايي و موحد دانش و غفاري است تا خاكش لهجهي تهراني به خود بگيرد و سعيد گلاب بر دامنهاش بنويسد «اعزامي از اصفهان».
🔸ما بارها وطن شدهايم و هموطن دیدهایم. چه در جنگ، چه بر جادههای مرزیمان و چه در زلزله. خانهام را خانهي خودت بدان هموطن.
🔹ما كورديم، خوبي از يادمان نميرود و هنوز به همان غيرت و مهمان نوازيمان مينازيم.
🔸هشت سال گذشت تا دوباره به ياد آن همه خوبي، تو را ياد كنيم و بگوييم:
«مالد آوا هموطن».
یک چهارپاره از رضا جمشیدی
مثل یک کوهنوردی که سقوطش حتمیست
زندگی، پنجرهی رو به تو بازم را بست
من که عاشق شدهام، تجربهام میگوید
بدترین درد بشر، عاشقی یک طرفهست
من همانم سرطان ریشه زده در جانم
داغ تو جای پرستار به من سر میزد
جرات خودکشیم نیست ولی میدانم
مرگ بود آنکه سر صبح به در، در میزد
دوستت دارم و تو دوست نداری من را
بدترین نوع شکنجهست خودت میدانی
من همان کودک بیپول پر از حسرت و آه
تو به شیرینی تزیین شدهای میمانی
هیچکس حال مرا درک نکردهست هنوز
این وسط یک نفر از عشق کسی دق کرده
هر کسی سرزنشم کرده نمیداند که
چشمهای تو مرا این همه عاشق کرده
از هر آنچه به تو نزدیک شود بیزارم
از اتو، گیر سر و شانه، بدم میآید
دست من نیست ولی مثل حسودان شدهام
جز تو از هر که در آن خانه، بدم میآید
من از این فاجعهی عشق چه میدانستم
عاشقت تا که شدم فاجعه را فهمیدم
مثل یک زلزله روی گسلم لرزیدی
روی آوار تو، ویران شدنم را دیدم
سوختن آخر پروانگی من شده است
تا که درکم بکنی کاش که وابسته شوی
آنقدر منتظر آمدنت میمانم
تا خودت از خود ظالم شدهات خسته شوی
چون قطاری که تنش میل نرفتن دارد
بوی افسردگیم پخش شده در جانم
آخر قصهی من ساختن وسوختن است
آخرش غصهی تو میکُشدم...میدانم
غزلی از رضا جمشیدی
ذهنم به تو مشغول و شبها دیر میخوابم
یا از دلم بیرون برو یا اینکه دریابم
باور نمیکنی ولی این حجم دلتنگی
تاثیر منفی میگذارد روی اعصابم
جا ماندهام در روزهای با تو خندیدن
چون یک خیال کهنه در اندوه یک قابم
انواع ماهیها برایم دانه میپاشند
تنها به شوق صید تو فرسوده قلابم
این ماجرا پایان تلخ و مبهمی دارد
تا آخر قصه نمیدانی که سهرابم
هم گوشه گیرم هم پر از اندوه و هم ساکت
من هم شبیه سرنوشت تلخ مردابم
بنبست یعنی انتخاب کوچه تنهاییست
چون من، که غیر از تو کسی را بر نمیتابم
