QajarTime | قجرتایم
Open in Telegram
📚 با قجرتایم به تاریخ سفر کنید...! 🎙 برای شنیدن هر دو پادکست ما، به وبسایت قجرتایم مراجعه کنید؛ 🌐 www.QajarTime.Com 🔴 آیدی تبلیغات اینستاگرام؛ 🆔 @QajarTime 🔴 آیدی پیشنهادات و انتقادات؛ 🆔 @Farhad_Mehrabadi
Show more8 259
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
ادامهی پست قبل...
بنابر این شاخصها؛ «فاشیسم» مکانیسمی دفاعی در برابر تغییر و متأثر از ناتوانی، ضعف و بحران است و در راستای پاسداری و بازسازیِ میراث یا حفظ ساختمان موجود، تمامیِ مرزهای انسانی و عقلانی را توسط اعمال خشونت و احکام روحانی در مینوردد. در این مکتب، ارزشهای تعریفشدهی ملت و امت والاترین بوده و یکپارچگی، لایذال میماند. فرمانِ «پیشوا» به عنوان برگزیدهای الاهی، فصلالخطاب قرار گرفته و تنها راه نجات، رستگاری و تعالیِ مردم، در گروِ ماندن در چهارچوب اُمتی واحد معنا مییابد. وجود بازوهای نظامینظارتی در جهت حراست از قدرت مطلقه و مواجهه با دشمنان و مخالفان، یک ضرورت و جنگطلبی، تهاجم و تجاوز، بهترین گزینهی دفاع است. «فاشیسم»، مردم را نادان و واپسگرا نگاه داشته و بر این اساس، با رویکردهای عوامفریبانه بر آنان حکم میراند. تمامیِ حوزههای فردی، مدنی و بشری را نیز احاطه کرده و با آزادی و برابری و همزیستی سرِ ستیز دارد. «فاشیسم» باتلاقی متعفن است که تمامیِ میراث بشریت را در سیاهچالههای خود مدفون میکند.
کلام آخر؛ در یک «کشور فاشیستی»، غروبی در کار نیست؛ چرا که خورشیدی در آن طلوع نمیکند…!
نگارش و گردآوری؛ قجرتایم
برگرفته از مقالهی امید طاهری، با استفاده از منابع زیر؛
The ۱۴ Features of Eternal Fascism, Umberto Eco –
Griffin, Roger and Matthew Feldman Fascism: Critical Concepts in Political. ۴۲۰–۲۱, ۲۰۰۴ Taylor and Francis –
Paxton, Robert. The Anatomy of Fascism. Vintage Books. ISBN ۱-۴۰۰۰-۴۰۹۴-۹ –
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
ادامهی پست قبل...
۷. رَد هر چیز نُو و انزواطلبی: با آنکه جوامع علمی، اختلاف نظر و تردید را، راهی برای بهبود و همافزاییِ اندیشه و پیشرفت علم میدانند، اما «فاشیسم»، مدرنیسم و روشنگری را ساخته و پرداختهی دشمنان دانسته و آن را زمینهسازی برای نفوذشان برمیشمارد. در واپسگراییِ «فاشیسم»، نوگرایی به معنای مخالفت و مخالفت نیز همسنگِ خیانت است و سبب بروز تفرقه میگردد. همین امر، کشور را بهسوی انزوا سوق میدهد!
۸. قهرمانپروری، تقویت تعصب و روح جنگاوری: در چنین فلسفهای، قهرمانشدن (Heroism) یک عُرف و آرمان است. رؤیای قهرمانشدن فراگیر و روحِ رزمجویی، مورد ستایش قرار میگیرد. رهاییِ جمعی در گروِ گذشتن از جان، معنا مییابد و این رویکردِ قهرمانانه به شدت با فرقهی مرگ مرتبط است. تعصب بر روی ارزشها و بنیانهای اعتقادی رایج میشود و بسیج مدافعین، به عنوان پیششرطی برای دفاع از امنیت ملی و پیشگیری از شکست ملی، مطرح و تبلیغ خواهد شد!
۹. پروپاگاندا: شیوههای تبلیغاتیِ خاص، استفادهی ابزاری و جهتدار از طرف رسانهها و القای هراسِ عمومی، جزئی لاینفک از پدیدهی «فاشیسم» است. تبلیغات پوپولیستی، مبتنی بر تعصبات نژادی، ایدئولوژیک، یا مذهبی نیز بخشی از آن و در جهت ادارهی افکار عمومیست. تمام رسانههای مخالف، ممنوع و سانسور میشوند و پاسخ احساسیِ یک گروهِ انتخابشده از شهروندان در تجمعات مورد علاقهی سیستم، به عنوان صدای همهی مردم ارائه و پذیرفته میشود. اقداماتی چون لباسهای یکدست، پرچمها و تصاویر بزرگ «پیشوا»، علائم خاص و شعارهای مشترک، به ابزاری برای اعلام حضور و القای تسلط تبدیل میگردند. در این فرقه، کافیست به سرفصل برنامههای درسی و آموزشی نگاهی انداخته، تا بتوان بنیادهای فکریِ متفکران اصلی را رصد کرد!
۱۰. جذب اقشار متوسط و افراد ناامید: یکی از معمولترین ویژگیها، توسل به طبقهی متوسطِ ناراضیست؛ طبقهای که از نبود امنیت، بحران اقتصادی، یا احساس تحقیر سیاسی رنج بُرده و از فشار گروههای اجتماعیِ پایینتر نیز در عذاب است. «فاشیسم» همواره سعی در کسب حمایت از اقشار گوناگون را دارد و از اینرو، توأم با همراهساختن آنها، میکوشد تا با تکیه بر مکانیسمهای جاری و اجراییِ خود، خواستههایشان را به فراموشی بسپارند. حکومت در عین آنکه تلاش میکند تا خود را به عنوان حامیِ فقرا و دادخواهِ ناامیدان بقبولاند، سازمانهای مردمی، جنبشهای اجتماعی، کاگری و صنفی را مُخِل نظم و قانون معرفی کرده و مانعی در راه اقتدار مرکزی و یکپارچگی میداند!
۱۱. سرکوب جنسی و جنسیتی: «فاشیسم»، نگاه مردسالارانه را بر ضدِ زن، به سلاحی تبدیل میکند تا زنان را به حاشیه و انحطاط بکشاند. بر اهمیت لزوم عفت تأکید میورزد و همجنسگرایی را یک تابو و بیبند و باریِ جنسی میداند!
۱۲. تکیه بر نهادهای نظامی و امنیتی: در این فلسفه، تکیه بر نیروهای نظامی به عنوان بازویی در جهت حفاظت از یکپارچگی و قدرت، حمایت از رهبر و مقابله با دشمنان، جایگاه ویژهای دارد. توسل به زور و خشونت (بدون مرز و محدودیتهای اخلاقی)، امری رَوا در جهت پاکسازیِ داخلی و گسترش توان خارجیست. جهت تبدیلشدن به یک قدرت مطلقه، خشونت در عریانترین اشکال خود اعمال میشود. «فاشیسم» برای اجرای چنین مقاصدی، از نهادهای نظامی، گروههای ضربت، سازمانهای اطلاعاتی و شهروندان وابسته بهره میبرد!
۱۳. انتخابات فریبآمیز: گاهی اوقات در کشورهای فاشیستی، انتخابات؛ یک تظاهرِ تمامعیار است. سایر اوقات، انتخابات از طریق مبارزات انتخاباتیِ لکهدار در برابر کاندیداهای مخالف، دستکاری میشود. گاهی نیز از قانون برای کنترل شمار آراء یا دستکاری در محدودههای مشخص سیاسی، یا دستکاری در رسانههای عمومی و… ارقام جابهجا میشوند!
۱۴. پارتیبازیِ گسترده و فساد: «فاشیسم» تقریباً همیشه توسط گروهی از دوستان و وابستگانی اداره میشود که یکدیگر را به پُستهای دولتی منصوب کردهاند؛ کسانی که قدرت و اختیارات دولتی را برای حمایت از دوستانشان در مقابل پاسخگویی، مورد استفاده قرار میدهند. در «رژیمهای فاشیستی»، غیر معمول نیست که منابع ملی یا حتی خزانه مورد سوءاستفاده قرار گرفته، یا حتی توسط رهبران دولتی یکجا سرقت شود!
ادامه در پست بعد...
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
در یک پست جداگانه در وبسایت قجرتایم از «موسولینی» و سرنوشت او نوشتهایم، اما در این پست، بیشتر با «فاشیسم» آشنا میشوید. اگرچه بسیاری خاستگاه فاشیسم را ایتالیا و بنیانگذار آن را «موسولینی» میدانند، اما از آنرو که وی تنها یک دیکتاتور مطلق بوده و از فلسفهای مشخص بنابر ایدئولوژیِ خاصی پیروی نمیکرد، با آنکه همان سبک را داشت، نمیتوان او را تعریف نهایی و معیاری غایت برای فاشیسم دانست که در گردهماییِ تضادها و تناقضات، به خود هویت داده و در میانهی اختلافات جمعی و سردرگمیِ اقشار با تئوریهای گوناگون و ترفندهای پوپولیستی، به حاکمیتش مشروعیت میبخشد.
«فاشیسم» یک پدیدهی سیاسیِ تمامیتخواهِ «شووینیسم» (میهنشیفتگی | Chauvinisme) و گونهای از خودکامگیِ مطلقه، متمرکز و اقتدارگراست، که در راستای تلاش برای مقابله با بحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روئیده و در جهت تداوم استبدادی رشد میکند که توان و امکان ادامهی حیات به شیوههای متعارف را ندارد. «فاشیسم» را میتوان به اشکال مختلفی بازی کرد و نام بازی را هم تغییر نداد. در این مکتب؛ مرکزیت در حین آنکه مرجعیت خود را متعالی و شایسته جلوه میدهد، اقداماتش را در جهت توجیهِ اعمال قبلی و در تداوم رویکرد کلی دنبال کرده، تا رسالت انقلابی را همواره زنده نگاه دارد. شاخصهای «فاشیسم» را به طور کلی میتوان در ۱۴ بخش بیان کرد. اگرچه وجود تنها یک یا چند نمونه از آنها برای تولید و رشد «فاشیسم» کافیست!
۱. یکپارچگیِ ابدی: فاشیسم ملت واحد و یکرنگ میخواهد که اراده و آیندهاش در چهارچوب قدرتی عظیم و حکومتی قادر، تجلی مییابد. اقتدار ملت، برخاسته از وحدت است و حول محوریت ملتی شایسته، نژادی برتر، یا امتی واحد است. از این نگاه، تنها ساختاری یکپارچه و یکدست در رأس میباشد که زمینهی خودباوری، پیشرفت و بقای ملت و کشور را تأمین و تضمین مینماید. مخالفت با ساختار حاکم، به مثابهی مخالفت با کلیت ملت است!
۲. نظام تکحزبی: بُنمایهی «نظام فاشیستی» بر پاشنهی یک حزب میچرخد و تداوم بقایش را در گروِ تبعیت همهی گروهها از قدرت مرکزی میداند. بنابر این اصل؛ کلیهی حقوق و آزادیهای دموکراتیک را ممنوع میسازد، تمام احزاب دیگر را منحل میکند و دیگری را مصلح و محق بر ادارهی کشور نمیداند. هر اقدامی در جهت به دستگرفتن قدرت را، تلاشی در راستای تخریب یکپارچگی و معادل خیانت میخواند!
۳. تقدس رهبری و پیشوا: همانگونه که «نازیسم» هم توسط عناصر روحانی، سنتی و خودیها به صورت مخفیانه تقدیس میشد، «فاشیسم» نیز اینچنین است. «پیشوا» را به مرتبهی الوهیت و به جایگاه نمایندگی از خدا میرساند و او را تنها فردی میداند که با تکیه بر رسالتی روحانی، قادر است ملتی را از نابودی و زوال نجات دهد. تقدیر و سرنوشت، وظیفه و مأموریت خاصی را بر عهدهی رهبر میگذارد، تا ملت را متحد ساخته، دشمنان را نیز شکست دهد!
۴. قدرت محوریِ مطلق: قدرت مرکزی، بر تمامیِ ابعاد زندگیِ افراد مسلط شده و هر اقدامی برای تثبیت آن، مشروع است. در «فاشیسم»، این قدرت است که هویت بخشیده و مانع از آسیبپذیریِ ملت در برابر تعرض دشمنان میشود. منافع فردی به بهانهی منافع جمعی قربانی میشود و ارزش افراد به عنوان مهرههایی در دستگاه حکومت، تنها در صورت تحکیم قدرت و کمک به اقتدارش تعریف میگردد!
۵. سیاست دشمنهراسی: وجود دشمن، عاملی کلیدی در جهت بسیج آحاد و ایجاد اتحاد ملی تلقی میشود. در شرایط لازم و با تمرکز بر روی تغییرات لفظی، دشمنان یا بیش از حد قوی، یا در مقابل ارادهی ملت بیش از حد ضعیف هستند. در این نگاه، صلح تُهی از سود و ارزش بوده، و آرامش در عدم تهاجم و تداخل دشمن محقق میشود. چنین رویکردی، هر گونه تجاوز در لوای دفاع از موجودیت نظام یا مقابله با هجوم را امری روا میپندارد. برای «فاشیسم»، مبارزه برای زندگی وجود ندارد، بلکه این زندهگان هستند که برای مبارزه زندگی میکنند!
۶. سرکوب مخالفان: هر انعکاس تفکر و صدای قبلی که با تصمیمات و خواستههای مرکزیت منافاتی دارد، مخالفت با نظام است و جریانی در راستای تخریب خوانده میشود. ترس از تفاوت و اقدام در جهت حذف مخالفان و مزاحمان، پیششرط ایجاد «فاشیسم» است. سادهترین راه برای انجام آن، ایجاد ترس و هراس از دشمن و بیگانگان است. در تمامیِ زمینههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، همواره اعمال زور و تعدی را نسبت به مخالفان طرحریزی کرده و به اجرا درمیآورند. به گفتهی «جونا گلدبرگ»؛ «فاشیسم» مذهبیست با نام «حکومت!» مذهبی که در آن، هر معترضی به «دشمن» تبدیل میشود!
ادامه در پست بعد...
🌐 @His_Tory
8 259
فاشیسم؛ ویژگیهای خاص یک مکتب مخوف!
در این پست، بیشتر با فاشیسم آشنا میشوید. اگرچه بسیاری خاستگاه آن را ایتالیا و بنیانگذارش را موسولینی میدانند، اما وی تنها یک دیکتاتور مطلق بوده و از فلسفهای مشخص بنابر ایدئولوژیِ خاصی پیروی نمیکرد. هر چند همان سبک را داشت، اما او تعریف نهاییِ فاشیسم نیست.
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
ادامهی پست قبل...
یکسال بعد، پس از آنکه «نوستراداموس» با مستمریِ ۳۰ سکهی طلا در ماه که ملکه برای او مقرر داشتهبود، به شهر سالون در ولایت اکسآنپروانس مراجعت کرده و در آنجا مستقر شدهبود، خبر رسید که «هانری دوم» کشته شدهاست! پس از این واقعه، درباریان ساکن لووریک، رباعیِ دیگر «نوستراداموس» را که در آن اوضاع فرانسه پس از فوت «هانری دوم» پیشبینی شدهبود، به خاطر آوردند. در این رباعی چنین گفته شدهبود: «دربار با وضع آشفتهای روبهرو خواهد گردید، مرد بزرگِ بلوا، به دست دوستش به قتل خواهد رسید، بدینترتیب سلطنت با مشکلات بیشتری مواجه خواهد شد!» این پیشگویی نیز به تحقق پیوست! «هانری سوم» پادشاه فرانسه که نمایندگان طبقات عمومیِ کشور را برای شور دربارهی اوضاع مملکت به شهر «بلوا» دعوت نمودهبود، در آنجا دستور قتل «دوکِ گیز» را صادر کرد و بدینترتیب «دوکِ گیز» که در رباعی از او بهعنوان مرد بزرگِ بلوا یاد شدهبود و ناجوانمردانه به قتل رسید و در نتیجهی این پیشآمد، جنگ داخلی که تا زمان بهسلطنترسیدن «هانری چهارم» ادامه پیدا کرد، آغاز گردید و عمر «نوستراداموس» کفاف نداد که شاهد جنگ داخلیِ فرانسه که خود آن را پیشبینی کردهبود، باشد…
در ماه مِی سال ۱۵۶۶م «کاترین دومدیسی» در حین مسافرت به ایالت اکسآنپروانس او را به دربار که در آن موقع در شهر ارل مستقر گردیدهبود، احضار کرد. برای «نوستراداموس» که از بیماریِ نقرس رنج میبرد و قوایش به تحلیل رفتهبودند، مسافرت بسیار دشوار بود، اما وی دعوت «کاترین دومدیسی» را پذیرفت. همینکه به حضور ملکه رسید، «کاترین دومدیسی» به او گفت: «شما را احضار کردم تا به سِمَت پزشک و مشاور مخصوص شاه منصوب نمایم.» «نوستراداموس» پاسخ داد: «علیاحضرت، این انتصاب آخرین افتخاریست که نصیب من میگردد. مدت زیادی زنده نخواهم ماند؛ زیرا این ابراز لطف ملوکانه، نزدیکشدن پایان عمرم را اعلام میدارد.» ۱۰ سال قبل از آن تاریخ، وی در یکی از رباعیاتش دربارهی خودش چنین پیشگویی کردهبود؛ «پس از مراجعت از مأموریتی که از طرف شاه به او داده میشود، بهسوی پروردگار خواهد شتافت و برادران و بستگان نزدیک و دوستانش جسد او را بین تختخواب و نیمکت خواهند یافت…»
«نوستراداموس» پس از آنکه به شهر سالون مراجعت کرد و وارد خانهی کوچکش گردید، در دفتر یادداشتهای خود با دستی لرزان نوشت: «مرگ من نزدیک است.» آنگاه یکی از صاحبان محاضر رسمی را احضار نموده و وصیتنامهی خود را به او تقریر کرد. صبح روز بعد که اول جولای (یا دوم جولای) ۱۵۶۶م بود، جسد او را در کنار میز کارش، همانطوری که خودش پیشبینی کردهبود، بین تختخواب و نیمکت میز تحریرش یافتند. بدینترتیب یکی از مشهورترین غیبگویان جهان بهطوری که خودش پیشگویی کردهبود، بدرود حیات گفت…! در ادامه تصاویر دیگری مربوط به «نوستراداموس» را مشاهده میکنید.
نگارش و گردآوری؛ قجرتایم
برگرفته از مجلهی کنستلاسیون، چاپ پاریس، بهقلم Sylvain Pleyel، ترجمهی دکتر هادی خراسانی
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
ادامهی پست قبل...
در رباعیِ شمارهی ۴۱ در جلد دوم عبارت «یک ستارهی بزرگ هفتروز خواهد سوخت»، انفجار بمب اتمی پیشبینی شدهاست! و همچنین اختراع ماهوارهها و سفینههای فضایی در رباعیِ شمارهی ۶۷ در جلد چهارم که میگوید: «ماشینهایی که دارای بُرد طولانی خواهند بود، به سیارات خواهند رسید» نیز پیشبینی شدهاست! همچنین در رباعیِ شمارهی ۲۱ در جلد ششم عبارت «هنگامیکه مردم قطب شمال باهم متحد میشوند»، اشاره به تسخیر قطبها میباشد! به عقیدهی مفسرین، «نوستراداموس» بسیاری دیگر از وقایع تاریخیِ عصر حاضر، منجمله «شکست فرانسه در جنگ جهانی دوم» و نجات آن کشور و حتی بهبودی را که در وضع اقتصادی مملکت مذکور پس از بحران ناشی از جنگ جهانی دوم حاصل شدهبود، پیشبینی کرده بودهاست!
یکروز «نوستراداموس» در یکی از کوچههای سالون، با راهبی موسوم به «پرتی» برخورد نمود و به محض دیدن او به زانو درآمده و با کمال فروتنی نسبت به وی ادای احترام کرد. عدهای که ناظر این جریان بودند، از «نوستراداموس» پرسیدند: «چرا تا اینحد به یک راهب سادہ احترام گذاشتهاست؟!» وی در پاسخ گفت: «در مقابل پاپ اعظم باید به همینگونه ادای احترام نمود!» مستمعین تصور کردند که «نوستراداموس» با گفتن این عبارت قصد شوخی داشتهاست، ولی در سال ۱۵۹۵م «پرتیِ» راهب که قبلاً بهنام «کاردینالی» رسیدهبود، به سِمَت «پاپ اعظم» با لقب «سیسکت کنت» انتخاب گردید!
«کاترین دومدیسی» (یا مدیچی) ملکهی فرانسه یک نسخه از کتاب «سِنتوری» را در کاخ لوور پاریس از دست فرماندار ایالت پروانس دریافت داشت. ملکه که به علم نجوم و کیمیاگری بسیار علاقهمند بود، تعدادی منجم، منجمله «روگیئری»، «رنیه»، و «لوک گوریک» را در سلک درباریان خود درآوردهبود و منجم اخیرالذکر که بیش از سایرین مورد اعتماد ملکه بود، به «هانری دوم» پادشاه فرانسه توصیه کردهبود که از هر گونه مبارزهی تَنبهتَن اجتناب جوید، وگرنه جراحتی به سرش وارد خواهد آمد، ولی ملکه هنگامیکه کتاب «سِنتوری» را مطاله میکرد، به یکی از رباعیات «نوستراداموس» که همین موضوع را بهطور دقیقتری پیشگویی کردهبود، برخورد! در رباعیِ مذکور چنین گفته شدهبود: «در میدان مبارزه طیِ یک دوئل عجیب، شیر جوان بر شیر پیر غلبه خواهد کرد، چشمان مغلوب در قفس طلایی خواهد ترکید، و او پس از تحمل دردهای وحشتناکی جان خواهد سپرد!» ملکه چنان از خواندن این رباعی متوحش گردید که بلافاصله به فرماندار ایالت اکسآنپروانس دستور داد که شخصاً نزد «نوستراداموس» رفته و او را از طرف ملکه به دربار دعوت کند.
«نوستراداموس» که در آنوقت ۵۳ سال داشت، به پاریس آمد و با تشریفات کامل مورد پذیراییِ دربار قرار گرفت. ملکه که گویی قصد داشت این غیبگوی معروف را بیازماید، بلافاصله او را به حضور پذیرفت و گفت: «میخواهم بدانم سرنوشت پسرانم چه خواهد بود…» و «نوستراداموس» پاسخ داد: «برای اینکه بتوانم دربارهی آیندهی آنها چیزی بگویم، باید قبلش آنها را ببینم.» بنابراین «کاترین» پسران خود را احضار کرد. در آن موقع بزرگترین پسرش «فرانسوای دوم» ۱۲ سال و پسر دومش «شارل نهم» پنج سال و سومین پسرش «هانری سوم» چهار سال داشت و کوچکترین آنها (فرانسیس) که بعداً «دوکِ آنژو» لقب یافت، کودک شیرخوارهای بود. «نوستراداموس» پس از دیدن آنها گفت: «هر چهار نفرشان به سلطنت خواهند رسید!» این پیشگویی برای «کاترین دومدیسی» وحشتانگیز بود؛ زیرا بهسلطنترسیدن هر چهار پسرش مستلزم آن بود که همهی آنها در سنین جوانی بدرود حیات گویند! بنابراین ملکه از «نوستراداموس» راجع به این پیشگویی توضیحات بیشتری خواست، ولی وی از دادن اطلاعات بیشتر امتناع ورزید و گفت: «غالب اوقات اطلاعیافتن از جزئیات امر، خطراتی به وجود میآورد.»
طولی نکشید که پیشگویی «نوستراداموس» به تحقق پیوست! سهسال بعداز آن تاریخ، «فرانسوای دوم» در سن ۱۵ سالگی به سلطنت رسید، ولی پس از یکسال درگذشت. «شارل نهم» که جانشین او گردید نیز در سن ۲۴ سالگی فوت کرد. موقعیکه وی هنوز به سن بلوغ نرسیدهبود و مادرش «کاترین دومدیسی» بهعنوان نایبالسلطنه تمام امور را در دست داشت، کشتار معروف «سنبارتلِمی» به وقوع پیوست. «فرانسیس، دوکِ آنژو» آخرین پسر «کاترین دومدیسی» که به سلطنت فلاندر رسیدهبود نیز در سن ۲۹ سالگی مسموم گردیده و بدرود حیات گفت! در دومین ملاقاتی که بین «کاترین دومدیسی» و «نوستراداموس» صورت گرفت، ملکه از او تقاضا کرد که معنیِ رباعیای را که در آن کشتهشدن «هانری دوم» در یک دوئل خطرناکی را پیشبینی کردهبود، روشن سازد. «نوستراداموس» پاسخ داد: «من نمیتوانم راجع به این موضوع مطالب تازهای بگویم، جز اینکه مسبب این قتل به نوبهی خود به طرز فجیعی کشته خواهد شد!»
ادامه در پست بعد...
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
ادامهی پست قبل...
بدینترتیب موقعی که «نوستراداموس» در سال ۱۵۴۷م به فرانسه مراجعت کرده و در شهر سالون (واقع در ایالت اکسآنپروانس) مستقر گردید، کاملاً از لحاظ جسمی و روحی تغییر پیدا کرده و گویی به شخص دیگری تبدیل شدهبود و اگرچه هنوز بیش از ۴۴ سال از سنش نگذشتهبود، به علت ریش سفید و قیافهی شکستهاش، مرد سالخوردهای به نظر میرسید. همچنین وی در همان سال با بیوهی یکی از بازرگانان ازدواج کرد و بعدها از این زن که «آن پونسارد» نامیده میشد، دارای هشت فرزند گردید. «نوستراداموس» برای امرار معاش همچنان به حرفهی پزشکی اشتغال میورزید، ولی همینکه شب فرا میرسید، به اطاق اسرارآمیزی که در روی پشتبام خانهی خود ساختهبود پناه میبرد و در آنجا به نظارهی ستارگان و ماه و یا به مطالعهی کتابهایی که از ایران آوردهبود میپرداخت. در همین خلوتگاه که در عین حال یک آزمایشگاه کیمیاگری و رصدخانه بهشمار میرفت بود و در این موقع تواناییِ مکاشفه و غیبگویی را پیدا میکرد. بهطوری که خودش میگوید، وی در این لحظات به حالت خلسه درمیآمد و وقایع آینده را بهطور روشنی میدید و علاقه به سرودن شعر وجودش را تسخیر میکرد، و به ناچار به گفتن رباعیاتی که بعدها بهصورت کتابی تحت عنوان «سِنتوری» (Centuries؛ به معنای قرنها) منتشر گردید میپرداخت.
مفسرین معتقدند که «نوستراداموس» در این رباعیاتِ پُر از استعارات، با جملات مقطع و اصطلاحات قدیمیِ خاص قرن ۱۶م، بسیاری از وقایع مهم تاریخیِ آینده را پیشبینی کردهاست. مثلاً در یکی از معروفترین رباعیات «نوستراداموس» که به عقیدهی مفسرین بروز انقلاب کبیر فرانسه در آن پیشبینی گردیده بودهاست، به این مضمون میباشد: «سولوز از ماری جدا خواهد شد و کلاهی بهسر خواهد نهاد، در مراجعت زد و خوردی در توئیل رخ خواهد داد، ۵۰۰ نفر شرکت خواهند جست، ناربن خیانت خواهد کرد.» به عقیدهی مفسرین در این رباعی منظور از «سولوز» همان «لویی شانزدهم» و منظور از «ماری»، همان «آنتوانت» ملکهی فرانسه میباشد که در نتیجهی بروز انقلاب، او را از شوهرش دور ساختند. عبارت «کلاهی بهسر خواهد نهاد»، اشاره به کلاهی به رنگ مخصوص انقلابیون میباشد که شورشیان پس از بازداشت «لویی شانزدهم» بهسر او نهادند. همچنین منظور از «زد و خورد در توئیل» همان قیامیست که در باغ یا کاخ تویلری در نتیجهی حملهی ۵۰۰ نفر از شورشیان اهل مارسی به وقوع پیوست و در رباعیِ فوق، به شرکتکردن این ۵۰۰ نفر اشاره شدهاست. «خیانت ناربن» که در رباعیِ فوق پیشبینی شده نیز با واقعیت تاریخی تطبیق مینماید؛ زیرا وزیر جنگِ «لویی شانزدهم»، «کنت ناربن لارا» نامیده میشد و «لویی» به علت عدم رضایت از او، وی را از کار برکنار میکرد.
در سال ۱۵۵۵م «نوستراداموس» مجموعه رباعیات خود را تحت عنوان «سِنتوری» به چاپ رسانید. استقبال مردم از این کتاب به اندازهای بود که نُسخ چاپ اول آن در ظرف چند هفته نایاب گردید! از همان بدو امر، رباعیات «نوستراداموس» به علت دقتی که در پیشگوییِ وقایع آیندهی نزدیک از قبیل «بروز جنگهای مذهبی»، «قتل دوکِ گیز» و «بهسلطنترسیدن هانری چهارم» در آنها مشاهده میشد، نظر معاصرین را به خود جلب نمودند، ولی این معاصرین قطعاً بیش از پیش دچار شگفتی میگردیدند اگر میدانستند که سایر پیشگوییهای «نوستراداموس» که شامل وقایع چندین قرن بعد از عمر خودش میگردید نیز با همان دقت با واقعیات تاریخی تطبیق خواهد نمود!
برای مثال به عقیدهی مفسرین، رباعیِ شمارهی ۶۰ جلد اول «سِنتوری» که در آن گفته شدهاست: «یک امپراطور در ایتالیا (اشاره به اصالت خانوادگیِ ناپلئون) تولد خواهد یافت»، ظهور «ناپلئون اول» امپراطور فرانسه را پیشبینی کردهاست! همچنین رباعیِ دیگری که میگوید: «در ژرفی فرقههای مختلفی که به بُتپرستان دوران باستان شباهت دارند، به وجود خواهند آمد»، اشارهای به پیدایش رژیم نازی در آلمان میباشد! رباعیِ شمارهی ۴۲ در جلد اول که میگوید: «در کنار دریاچهی لمان مجالس وعظ پُرهیاهویی بهپا خواهد شد»، ناظر به جامعهی ملل (سازمان) میباشد که پس از جنگ جهانی اول تأسیس گردید! همچنین بمباران برلن (آلمان) در جنگ دوم جهانی در رباعیِ شمارهی ۳۴ در جلد ششم به این شرح پیشبینی شدهاست: «آتشی که از ماشین زبانه میکشد، آسایش سردار بزرگی را که در محاصره قرار گرفته، بههم خواهد زد.»
ادامه در پست بعد...
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
قبل از روایت زندگیِ «نوستراداموس» باید برویم به سال ۱۵۲۸م که برای دومینبار در قرن ۱۶م، بیماریِ طاعون در فرانسه شیوع پیدا کردهاست. تعداد تلفات این بیماری در شهر اکسآنپروانس بیش از هر جای دیگری بود. تمام اهالیِ شهر دچار وحشت فوقالعادهای گردیدهبودند و برای اینکه از خطر سرایت بیماری مصون بمانند، از خانههای خود خارج نمیشدند و درها را بهروی خود بستهبودند. در یکی از روزهای ماه سپتامبر همان سال مردی از کوچههای اکسآنپروانس با خیال راحت مثل اینکه هیچ خطری وجود ندارد، حرکت میکرد. وی دارای قیافهای موقر، پیشانیِ بلند، بینیِ کشیده و ریش مجعدی بود. تمام بار و بنهی او را یک کیف چرمی که به وسیلهی تسمهای به شانهی خود آویختهبود تشکیل میداد. وی در خیابانهای این شهر طاعونزده با اطمینان خاطر قدم برمیداشت و گویی به هیچوجه به بستههای کاه که در مقابل خانههای طاعونزده برای مشخصساختن آنها گذاشتهبودند و یا به ارابههای نعشکش که در کوچهها حرکت میکردند، توجهی نداشت!
تازهوارد همینکه به یک خانهی اشرافی واقع در نزدیکیِ عمارت دادگستریِ شهر رسید، شروع به در زدن نمود. پس از چند دقیقه صدای وحشتزدهای از درون خانه پرسید: «کیست؟!» مرد مسافر جواب داد: «من برادرت «میشِل دو نُسْتْرِدام» هستم!» سپس «ژان نوستردامِ» صاحبخانه که دادستان دادگستریِ اکسآنپروانس بود، پس از گشودن در با سردی از برادر خود استقبال نموده و گفت: «مگر دیوانه شدهای که به این شهر نفرینشده آمدهای؟!» «ژان» موقعی که برادرش را به داخل خانه هدایت میکرد، از او پرسید: «آیا از بیماریِ طاعون نمیترسی؟!» «میشل» جواب داد: «به هیچوجه! حتی باید بگویم که علت آمدن من به این شهر مبارزه با این بیماریست!» «میشل» در این موقع ۲۵ سال داشت، ولی هنوز موفق به اخذ درجهی دکتری در پزشکی نگردیدهبود. در مونپلیه استادانش به وی آموخته بودند که به منظور مبارزه با طاعون باید برای بیماران دارچین و محلول مصطکی تجویز نمود و نیز از خواص سنگهای قیمتی از قبیل زمرد و لعل استفاده کرد، ولی وی به این درمانها اعتقاد زیادی نداشت و همینکه از بروز طاعون در ایالت اکسآنپروانس اطلاع یافت، تصمیم گرفت که برای مبارزه با این بیماری به شهرهای آن ایالت مسافرت نماید. بنابراین تحصیلات خود را ناتمام گذاشته و راه سفر را در پیش گرفت.
دانشجوی جوان که گویی در مقابل بیماریِ طاعون مصونیت داشت، از شهری به شهر دیگر میرفت و در هر یک از آنها به مداوای مبتلایان به طاعون میپرداخت و نتایج حیرتانگیزی کسب میکرد! «میشل» قبل از آنکه بهعنوان بزرگترین منجم و غیبگوی اروپا شناخته شود، درخشانترین پزشک عمر خود محسوب میشد. وی بهجای اینکه به فراگرفتن دروس نظری که استادانش در دانشگاه مونپلیه تدریس میکردند اکتفا کند، تمام تألیفات بزرگترین دانشمندان ایرانی/اسلامی را که در آنزمان تنها محققانی بودند که به پیشرفت علمیِ پزشکی کمک میکردند، خواندهبود. دو ماه پس از ورود «میشل» به اکسآنپروانس، بیماریِ طاعون در این شهر ریشهکن گردید! بنابراین «میشل نستردام» تصمیم گرفت که برای ادامهی تحصیلات پزشکیِ خود به مونپلیه مراجعت کند. دو سال بعد «میشل» موفق به اخذ دانشنامهی پزشکی از دانشگاه مونپلیه گردید و رئیس دانشکدهی پزشکی هنگام اعطای دانشنامه، طبق سنت معمول آنزمان به وی گفت: «حال میتوانی بروی برادرت قابیل را بُکشی!» ولی وی هیچکدام از این دو راه را انتخاب نکرد، بلکه تصمیم گرفت مونپلیه را تَرک گفته، مانند یک آواره به جهانگردی بپردازد.
دربارهی این دوره از زندگیِ او اطلاعات صحیحی در دست نیست. بهطوری که از کتب نویسندگان زندگینامههای او برمیآید، وی به شهرهای بردو، تولوز، لیون و لاروشل مسافرت نموده و در هر یک از این شهرها با درمانهای معجزهآسای خود بیماران را معالجه مینموده و در اوقات فراغت نیز به مطالعهی کتب عجیبی میپرداختهاست. «میشل نستردام» مدتها به این زندگیِ خانهبهدوشی ادامه داد و بالاخره در سال ۱۵۳۸م اروپا را تَرک گفت و عازم سفر درازی گردید و پس از هشتسال از این سفر طولانی، با دانشهای جدیدی که او را به بزرگترین منجم و غیبگوی جهان مبدل ساختهبود، به فرانسه برگشت. حال دیگر او را «نوستراداموس» میخواندند! وی در کتابهای خود به اقامتهای خویش در شهرهای وین، میلان، ژن و ونیز اشاره کردهاست، ولی مهمترین مسافرت خود؛ یعنی سفر به مصر و آسیای صغیر موطن کلدانیها را که پیشگامان علم نجوم میباشند، مسکوت گذاشتهاست. او در ایران و مصر با مطالعهی کتب مربوط به کیمیاگری و سحر، منجمله آثار «جابر بن حیان» و «جدول زمرد» که در آن به زبان عربی کلیهی اسرار زمین و آسمان تشریح شده، به رموز اخترشناسی و غیبگویی دست یافت.
ادامه در پست بعد...
🌐 @His_Tory
8 259
نوستراداموس؛ آیا پیشگوییهای او صحت داشتهاست؟!
نوستراداموس با نام واقعیِ میشِل دو نُسْتْرِدام، ستارهشناس و پیشگوی اهل فرانسه بود که بسیاری از حوادث و وقایع آینده پس از وقوع، پیشگوییشان به وی منسوب شدهاست. احتمالاً پیشگوییِ او در مورد پایان دنیا در سال ۲۰۱۲م را به یاد دارید، اما در این پست مطالب متفاوتتری را میخوانید.
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
ادامهی پست قبل...
دورهی رضاشاه پهلوی
روزہخوار زیاد است. عموماً اجزاء ادارات روزه میخورند که گویا یکی از شرایط استخدام ادارات، تَرک واجبات مذهب است. اصلاً دیانت اسلامی کم شدهاست. مردم در باب روزه و نماز قیدی ندارند. این احکام هم برای روزه، فقط ظاهریست. هر کس بخواهد در خانهی خودش و معبر روزه میخورد. دیانت باید قلبی و عقیدهای باشد. تمدن جدید در هر مذهبی و کیشی خلل انداخته. مذهب و آئین ما را نمیتوان استثناء نمود. قرن بیستم است و هر کس در عقیده آزاد. رمضان آن عظمت خود را در بین مردم از دست داده، هیچ با ماههای دیگر در ادارات، دولت، مدارس، بازارها، شرکتها توفیری ندارد. خوردن و گرفتن روزه آزاد است. در معابر و غیره هیچ حکم و قیدی برای روزهخوار معین نیست. ما هیچگاه نمیشنیدیم در باب روزهخوار اعلان یا غدغن یا مجازاتی وضع شود. مساجد نیز خالیست.
نگارش و گردآوری؛ قجرتایم
منبع؛ روزنامهی خاطرات عینالسلطنه، قهرمانمیرزا عینالسلطنه، ایرج افشار، انتشارات اساطیر
نکته؛ شاید بد نباشد نکتهی جالبی به این پست اضافه کنیم. این آقای قهرمانمیرزا، پسر برادر ناصرالدینشاه قاجار بودهاست. جالب است بدانید با آنکه عموی او شاه بود، خودش و پدرش و خیلی از شاهزادگان ایران در زمان قاجار، با فقر و بدبختی و تنگدستی زندگی میکردند. شاه پول مُفت در شکم آقازادگان نمیریخت…!
پینوشت؛ البته عزیزان، در دورههای یادشده هم روحانیون به روزهخواری اعتراض میکردند. حتی زمانی که خبر آمد نمایندگان مجلس شورای ملی در ماه رمضان در مجلس روزهخواری میکنند، برخی از روحانیون فریاد «وا اسلاما» سر دادند که البته کسی اهمیتی نمیداد، البته که کسی هم جرأت آن را نداشت که جلوی راه کسی را برای روزهخواری بگیرد، حتی در دورهی قاجار! آنهم به حکم قانون! شدنی نبود… امروز در قرن بیستویکم محل کسب ملت را پلمپ میکنند. آیا کاسب کرمانشاهی میتوانست به صاحب مغازه که سرِ ماه کرایهاش را میخواهد بگوید: «ماه رمضان بود، کرایه نمیدهم؟!» آیا یک دلیل منطقی برای این رفتار وجود دارد؟ جوان مردم را دستگیر کنید، چون دلستر خورده است! شاید امروز اگر قدرت داشتیم تا یکی از درگذشتگان دورهی ناصرالدینشاه را زنده کنیم، متفویِ یادشده به ریش ما میخندید و از شدت خنده ریق رحمت را سر کشیده، به دیار باقی میشتافت!
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
قبل از روایت روزهخواری در تاریخ معاصر ایران؛ به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، معاون اجتماعی فرماندهی انتظامی استان کرمانشاه (۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸) در جمع اصحاب رسانه، با اشاره به شناسایی ۴۰۰ واحد صنفی که در هشت روزِ سپریشده از ماه مبارک رمضان شئونات این ماه را رعایت نکردهبودند، اظهار داشت: ۳۴ واحد متخلف نیز با پیگیری پلیس و حکم قضایی پلمپ شدند.
در همین راستا، علاوه بر برخورد با واحدهای صنفی متخلف، طی هشت روزِ سپریشده از ماه مبارک رمضان، به ۲۲۲ تَن از رانندگان درونشهری که شئونات این ماه را رعایت نکردهبودند، تذکر لازم دادهشده و ۱۴ دستگاه خودرو نیز توقیف و روانهی پارکینگ شدهاند. این مقام انتظامی در ادامه از ارائهی تذکر و ارشادهای لازم به ۹۶۲ تَن از شهروندانی که در سطح استان تظاهر به روزهخواری کردهبودند خبر داد و گفت: از ۷۵۸ نفر آنها تعهد لازم برای عدم تکرار اقدام مشابه اخذ شد. وی همچنین با اشاره به دستگیری ۲۰۴ نفر از افراد روزهخوار توسط پلیس، اظهار داشت: ۶۷ نفر از این افراد با تشکیل پرونده به مراجع قضایی معرفی شدند.
حال با توجه به شرح این خبر، بد نیست نگاهی به تاریخ اجتماعی معاصر داشتهباشیم. به عنوان نمونه، چنین پرسشی مطرح میشود که آیا در یکقرن پیش برخوردی از این دست با روزهخواری در ماه رمضان صورت گرفته و پیشینهی تاریخی به این شکل خشن دارد؟ برای پاسخ به این پست، نگاهی به روزنامهی خاطرات عینالسلطنه میاندازیم. عینالسلطنه از دورهی ناصرالدینشاه قاجار تا محمدرضاشاه پهلوی؛ یعنی شش پادشاه را دیدهاست! ما از سه دورهی پادشاهی؛ یعنی مظفرالدینشاه قاجار، احمدشاه قاجار و رضاشاه پهلوی سه گزارش را تقدیم میکنیم. کوتاه، اما دارای نکاتی قابل تأمل هستند.
اواخر دورهی مظفرالدینشاه قاجار
برای گردش به بازار رفتم که هیچ شباهتی با سابق نداشت. هوا گرم، مردم نصف در ییلاق، نصف در توی زیرزمینها و در حوضخانهها مشغول روزهخوردن؛ به این دو جهت، هیچ جمعیت در بازار نبود. بازار مثل ایام معمولی بود، نه مثل ماه رمضان. روزهخواری علنیست و نهایت ندارد. مسجدشاه رفتم، آنجا هم خبری نبود. امامجمعه به نماز آمد. دوازده نفر دنبال او نماز میخواندند. مسجدها هم کساد است و رونقی ندارد. وعظ تازه و واعظ تازه نیست. اعتقاد مردم هم کم شده. در مسجد مروی که سابقاً تا توی بازارچه و روی تمام پشتبامها جمعیت برای نماز جمع میشد، درش بسته بود. گویی ماه رمضان نیست.
دورهی احمدشاه قاجار
امسال روزهخوار زیادتر است. چند دکان منحصر آنهاست. هر وقت تشنه میشوند یا سیگاری میخواهند بکشند، آنجا میروند. روزهخوار امسال به عدد نمیآید. کسبه که علنی روزه میخورند. فُکُلیها و مردمان لاقید که در این باغستان همه مشغول روزهخوردن هستند. بابی هم زیاد است، آنها هم که معلوم است. گویا در تمام ادارهی مالیه دو نفر روزه باشند. هفده ساعت روزه خیلی است. افطار جز آب یخ چیز دیگری آدم میل نمیکند. ملکه ناخوش شد، عفتملک (دختر افخمالدوله) ناخوش شد، هر دو روزه را خوردند. یک ثلث از مردم طهران زیادتر روزه میخورند. اصلاً قُبح روزهخواری هم از میانه رفته…
ادامه در پست بعد...
🌐 @His_Tory
8 259
روزهخواری؛ برخورد حکومتها در تاریخ معاصر ایران!
روزهخواری در کشورهای اسلامی مجازاتی سنگین دارد و ایران نیز از آنها مستثنا نیست، اما برای درک بهتر این موضوع، باید برگردیم به تاریخ معاصر ایران و ببینیم در زمان حکومت پادشاهان مختلف قاجار و پهلوی به چه شکلی بودهاست. آیا قوانین و مجازاتی برای روزهخواران وجود داشتهاست یا خیر؟
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
ادامهی پست قبل...
قرمطیان؛ بلشویکان اسلام!
بر اساس نوشتار کتاب «زندگیِ مسلمانان در قرون وسطی» اثر «علیاکبر مظاهری»، حملهی قرمطیان به مکه از طرف آزادمردان و روشنفکران اسلام که اتفاقاً عدهی آنها در آنعصر قابلتوجه بود، با شادی و تحسین استقبال شدهبود. اصول عقاید اجتماعیِ قرمطیان، تساویِ حقوق مردمان، ازبینبردن طبقات ممتاز و مهمتر از آن برداشتن قیود مذهبی بود. مورخین میگویند که جنبش قرمطیان از نظر قدرت و دوام، حدود قلمرو و بسط حکومت و تأسیس نظام اجتماعی در جهت رفاه مستمندان، از تمام جنبشهایی که بر علیه حاکمان زورگوی اسلامی در ابتدای تجاوز تازیان به ایران شکل گرفتهبود، برتر و مهمتر بود؛ از آنجا که زیارت قبور، بوسیدن حجرالاسود و بسیاری از ارکان حج بنا بر اعتقادات ریشهدار اسلامی، برای قرمطیان ممنوع بود و بعضی از نویسندگان جدید این فرقه را «بلشویکان اسلام» لقب دادهاند.
سرنوشت عجیب سنگ حجرالاسود
خلاصه اینکه دربارهی نهضتهای انقلابی و مبارزه در راه مساوات و برابری، بهحق قرمطیان پیکار دامنهداری با حکومت عباسیان و در پارهای موارد با فاطمیان داشتند و پایههای دولت بنیعباس را برای مدت زیادی به تزلزل انداختند و توانستند که نفوذ سیاسی و اجتماعیِ خود را از راه تبلیغ اعتقادات خود در پهنهای از جهان اسلام، از مغرب گرفته تا مشرق، توسعه دهند و امرا و صاحبان قدرت را به کیش خود درآورند و مردم را در جهت رهایی از ظلموستم رهبری کنند. گفتنیست که سنگ حجرالاسود که توسط گرزی چندپاره شدهبود نیز به بحرین منتقل و مدت ۲۲ سال در بدترین محل، یعنی در آبریزگاه یک خانه در بحرین نصب بود، تا اینکه در سال ۳۳۹ه.ق در زمان حکومت «مطیعالله عباسی» با وساطت «ابوعلی علوی» و البته با پرداخت وجه قابلملاحظهای سنگ سیاه که شکستهبود، به مکه منتقل گردیده، در جایگاه خود نصب شد و با بندهای نقره بهم متصل گردید.
نگارش و گردآوری؛ قجرتایم
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
قرمطیان که بودند؟
تقریباً همهی جنبشهای اجتماعی در دوران اولیهی تسلط اسلام بر مناطق خاورمیانه و ایران، دارای ویژگیهای مشترکی بودند. هدف مشترک همه، رهایی از زیر سلطهی بیگانگان و مقاومت در برابر پذیرش دین اسلام بود. جنبشی بهنام «قرمطیان» یا «قرامطه» نیز از آن جملهست. در واقع میتوان جنبش قرمطیان را شکل تکاملیافتهی جنبشهای قبلی، بهویژه وارث قیام «صاحبالزنج» دانست که با مبارزهی مسلحانه علیه حاکمیت خلفای اسلام و زیرسؤالبردن حقانیت آنان شکل گرفتهبود. هر چند که قرمطیان را یکی از شاخههای دین اسلام میشناسند و آن را با «اسماعیلیان» مرتبط میدانند، اما شواهدی تاریخی وجود دارد که نشان میدهد بیشتر گرایشات قرمطیان به حفظ هویت ملیِ ایرانیان مربوط میشود. «عبدالله حمدان قرمط» (حمدان اهوازی) بنیانگذار این جنبش، از مردم بندر دیلم در کنارهی خلیجفارس بود، که در سالهای میانیِ قرن سوم هجریقمری در شهر کوفه میزیست، در میان مردم به پارسایی شهره بود و همه او را به خردمندی میستودند.
بدعتگذاری به سبک قرمطیان!
«عبدالله حمدان قرمط» به سبب مردمداری و بلندنامی در آزادگی و عدالتخواهی، همواره از سوی مردم و ستمکشیدگان، با جُور دستگاه خلافت درمیافتاد. مردم از شهرهای دور و نزدیک، بهویژه از شهرهای ایرانینشین میان رودان و سواحل خلیجفارس بر او گرد میآمدند. «خواجهنظامالملک» در کتاب «سیاستنامه» مینویسد:
«قرمطیان خیلیزود در بین ایالات مختلف اسلامی و در میان قشر بازرگانان و روشنفکران، طرفداران بسیار بهدست آوردند. آنها کسانی را که به آیین اسلام گرویدهبودند و مقررات آن را محترم میشمردند، به دیدهی استهزاء مینگریستند و پس از آنکه به احساء برگشتند، هر چه قدر قرآن و تورات و انجیل بود، همه را به صحرا افکندند و از بین بردند. بهنظر آنها سهنفر، مردم جهان را گمراه کردند: «شبانی» که مقصودشان حضرت «موسی» بود، «طبیبی» که مرادشان حضرت «عیسی» بود و «شتربانی» که منظورشان حضرت «محمد» بود؛ این «شتربان» یعنی حضرت «محمد» از دیگران شعبدهبازتر، سبکدستتر و محتالتر بود.»
از کشتار بیرحمانه تا حمله به کعبه!
همچنین «ناصرخسرو» ضمن بررسیِ پایگاه طبقاتی و شکل حکومتیِ قرمطیان، در سفرنامهاش دربارهی فرایض دینی و سیاست مذهبیِ قرمطیان مینویسد: «در شهر احساء مسجد جامع و بهطور کلی مسجد وجود نداشت و ساکنان این شهر نماز روزانه نمیگزاردند.» یکی از رهبران قرمطیان بهنام «ابوطاهر گناوهای» در سال ۳۱۷ه.ق با لشکرکشی از بحرین به مکه، بیرحمانه به کشتار حاجیان در مکه پرداخته، همگیِ آنان را گردن زده و کشتهها را در چاه زمزم ریخت. او و سربازانش دائم فریاد میزدند «کجاست ابابیلهایتان؟» و به تلافیِ پارهشدن درفش کاویانی به دست اعراب متجاوز به ایران، پردهی اطراف کعبه را تکهتکه کرده و با خود بردند. در کتابهای «سیاستنامه» و «تاریخ فلسفهی اسلامی» آمدهاست:
«قرمطیان سنگ سیاه حجرالاسود را از خانهی خدا جدا کردند، بر بام کعبه شدند، ناودان زرّین کعبه را کَندَند و میگفتند: «چون خدای شما به آسمان شود و خانهی خود را بر زمین ضایع گذارد، خانهاش را غارت و ویران میکنند» و سپس جامه از خانه باز کردند و پارهپاره به غارت بردند. سپس ضمن اشاره به آیهی ۹۷ از سورهی آلعمران (و مَنْ دَخَلَه کانَ آمناً و آمنهم مِنْ خوفْ) به معنیِ «هر که در خانهی کعبه داخل شود ایمن میگردد»، به استهزاء میگفتند اگر خدایی میبود شما را، از بیم شمشیرها ایمن میکرد.»
ادامه در پست بعد...
🌐 @His_Tory
8 259
قرمطیان؛ از قیام و بدعتگذاری تا تخریب کعبه!
قرمطیان گروهی از ایرانیهایی بودند که پس از قیامهای قبل از خود، مستقلاً وارد صحنهی مبارزه شده، به قیامهای دیگری در بحرین و عربستان پرداختند و حکومتی تشکیل دادند که از نظر تأسیس نظام اجتماعی برای رفاه مستمندان بسیار مهم بود. قشر بازرگانان و روشنفکران نیز از حامیان آنها بودند.
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
«آنتون پاولوویچ چِخوف»؛ نویسندهی بلندآوازهی روسی در ۲۹ ژانویهی ۱۸۶۰م در خانوادهای فقیر در روسیه به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات پزشکی به طبابت پرداخت، ولی این روال چندان طول نکشید و با انتشار نوشتههایش از ۱۹ سالگی، چنان مورد استقبال قرار گرفت که از طبابت دست کشید و کار نویسندگی و ادبیات را دنبال کرد. «آنتون چخوف» طبعی روان و نبوغی درخشان در زمینهی نویسندگی داشت و در داستانهای خود، پَستیهای طبع آدمی را به سختی مورد انتقاد قرار میداد.
این داستان کوتاه وی را بخوانید و نظر خود را در مورد آن بنویسید. «آنتون چخوف» مینویسد:
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اونا»، پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویهحساب کنم.
به او گفتم: بنشینید «یولیا»، میدانم که دست و بالتان خالیست، اما رودربایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید… ما توافق کردیم که ماهی ۳۰ روبل به شما بدهم. اینطور نیست؟
یولیا: ۴۰ روبل…
چخوف: نه! من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم ۳۰ روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما ۲ ماه برای من کار کردید.
یولیا: ۲ ماه و ۵ روز دقیقاً…
چخوف: ۲ ماه! من یادداشت کردهام، که میشود ۶۰ روبل. البته باید ۹ تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب «کولیا» نبودهاید و برای قدمزدن بیرون میرفتید، به اضافهی ۳ روز تعطیلی!
«یولیا واسیلی اونا» از خجالت سرخ شدهبود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد، ولی صدایش درنمیآمد.
چخوف: ۳ تعطیلی. پس ما ۱۲ روبل را برای ۳ تعطیلی و ۹ تا یکشنبه میگذاریم کنار…! «کولیا» ۴ روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید. فقط «وانیا» و دیگر اینکه ۳ روز هم شما دنداندرد داشتید و همسرم به شما اجازه داد تا بعد از شام دور از بچهها باشید. ۱۲ بهعلاوهی ۷ میشود ۱۹… تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان! ۶۰ منهای ۱۹ روبل، میماند ۴۱ روبل! درسته؟
چشم چپ «یولیا» قرمز و پُر از اشک شدهبود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفهکردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
چخوف: و بعد، نزدیک سال نُو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. ۲ روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود، اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همهی حسابها رسیدگی کنیم و… اما موارد دیگر… به خاطر بیمبالاتیِ شما، «کولیا» از یک درخت بالا رفت و کُتش را پاره کرد. ۱۰ تا کسر کنید… همچنین بیتوجهیِ شما باعث شد که کُلفَتِ خانه با کفشهای «وانیا» فرار کند… شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس ۵ تای دیگر کم میکنیم… در ۱۰ ژانویه ۱۰ روبل از من گرفتید…
«یولیا» نجواکنان گفت: من نگرفتم…
چخوف: اما من یادداشت کردهام! خیلیخُب. شما شاید… از ۴۱ روبل، ۲۷ تا که برداریم، ۱۴ تا باقی میماند.
چشمهایش پُر از اشک شدهبود و چهرهی عرقکردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت: من فقط مقدار کمی گرفتم… ۳ روبل از همسرتان گرفتم، نه بیشتر…
چخوف: دیدی چطور شد؟! من اصلاً آن ۳ روبل را از قلم انداخته بودم! ۳ تا از ۱۴ تا کم میکنیم، میشود ۱۱ تا، بفرمائید، ۳ تا، ۳ تا، ۳ تا، ۱ و ۱…
۱۱ روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت: متشکرم!
جا خوردم! درحالیکه سخت عصبانی شدهبودم، شروع کردم به قدمزدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟!
یولیا گفت: به خاطر پول…
چخوف: یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم؟! تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
یولیا گفت: در جاهای دیگر همین قدر هم ندادند…
چخوف: آنها به شما چیزی ندادند! خیلیخُب، تعجب ندارد، من داشتم به شما حُقه میزدم. یک حُقهی کثیف. حالا من به شما ۸۰ روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید… اما ممکن است کسی اینقدر نادان باشد؟! چرا اعتراض نکردید؟! چرا صدایتان درنیامد؟! ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟!
لبخند تلخی زد که یعنی «بله، ممکن است….»
به خاطر بازیِ بیرحمانهای که با او کردهبودم عذر خواستم و ۸۰ روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت: «متشکرم، متشکرم…» بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود…
اندکی تأمل؛ آشنا نیست…؟!
نگارش و گردآوری؛ قجرتایم
🌐 @His_Tory
8 259
آنتون چخوف؛ داستانی کوتاه و بسیار تأملبرانگیز!
آنتون چخوف؛ نویسندهی بلندآوازهی روسی در سال ۱۸۶۰م در خانوادهای فقیر در روسیه به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات پزشکی به طبابت پرداخت، ولی این روال چندان طول نکشید و با انتشار نوشتههایش از ۱۹ سالگی، بسیار مورد استقبال قرار گرفت. او نبوغی درخشان در زمینهی نویسندگی داشت.
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
«پیتر پل روبنس» در تاریخ ۲۸ ژوئن ۱۵۷۷م در زیگن آلمان در خانوادهای فقیر به دنیا آمد. پدرش بهخاطر ارتکاب به جنایتی، به آلمان تبعید شدهبود. تجارب تلخ و ناگواری که برای پدر وی رخ داد، کافی بود تا موجبات تنفر و بیزاریِ «روبنس» و از زندگی پَست او را فراهم کند. «روبنس» در کودکی ابتدا پیشخدمت یکی از خانوادههای اعیان شد و از همان هنگام به نقاشی علاقهمند شد. در ابتدا در ساعات بیکاری نزد یکی از نقاشان جز، به شاگردی مشغول شد و به سرعت کسب شهرت و اعتبار کرد. مادرش در ۲۳ سالگی از پساندازی که داشت، برایش اسبی خرید و او را روانهی ایتالیا ساخت.
او در سال ۱۵۹۱م زیر نظر استاد هنرمندی آموزش نقاشیِ خود را آغاز کرد. در این دوره یکسال به یادگیری پرداخت و پس از آن به شهر آنتورپ که یک مرکز هنری آن دوران بود رفت. در این شهر هم زیر نظر رئیس اتحادیهی نقاشان سنتلوقا بود و به یادگیری پرداخت. متأسفانه بیشتر آثار آن دورانِ «روبنس» از بین رفته و یا احراز هویت آنها غیر ممکن شدهاست. در سال ۱۵۹۸م به عضویت انجمن نقاشان سنتلوقا درآمد و بعد از آن در سال ۱۶۰۰م به ایتالیا مهاجرت کرد. در ونیز به شدت تحتتأثیر روشنگری و صحنههای دراماتیک رنسانسی قرار گرفت. آثار هنرمندانی نظیر «تیسین» تأثیر عمیقی بر او گذاشت. در سال ۱۶۰۱م به رم رفت و با سبک باروک آشنا شد. این سبک به سرعت «روبنس» را تحت تأثیر قرار داد. اولین پروژهی نقاشی در رم که در سالهای ۱۶۰۱ تا ۱۶۰۲م به انجام رسید، سه تابلوی نقاشی بود. وی این پروژه را برای کلیسای سنتهلن در سانتا کروچه به انجام رسانید. در سال ۱۶۰۵م او برای مرتبهی دوم به رم سفر کرد و شروع به مطالعهی هنر باستان و زبانشناسی نمود. در سال ۱۶۰۶م یکی از بزرگترین پروژههای هنریِ عمر خود را انجام داد؛ نقاشی بر محراب بالای کلیسای سانتا ماریا در والیچلا.
روزی در حالی که در مهمانخانهای مشغول نقاشی بود، مردی بیگانه دستی بر شانهی او زد و با لحنی تحسینآمیز گفت: «عالیست!» سپس «روبنس» را به نزدیکیِ یکی از دوکهای ونیز برد و در نتیجه، وضع زندگی او به مراتب بهتر از گذشته شد. هشتسال بدین منوال گذشت. روزی «روبنس» دریافت که مادرش سخت مریض است و وی بیدرنگ به آنتویپ بازگشت، ولی افسوس که خیلی دیر شدهبود… مقارن با همین زمان هم بود که شاهان هلند سخت شیفتهی هنر او شدند و «روبنس» را بهعنوان نقاش دربار استخدام کردند و او ابتدا برای تالار شهرداری، تابلوی زیبای «عشقورزی مجوسها» را نقاشی کرد. دیری نپایید که تابلوی شاهکار خود تحت عنوان «Descent From The Cross» را آفرید.
«پیتر پل روبنس» در ۳۲ سالگی با دختر یکی از اشراف بهنام «ایزابلا برانت» ازدواج کرد. ۱۷ سال از زندگیِ عاشقانهی آنان سپری میشد که به ناگاه همسرش دیده از جهان فروبست… «روبنس» دلشکسته برای فرار از غم و فراموشیِ مرگ همسرش، در تکاپوی اشتغال به کاری بود که کمتر به سمت نقاشی برود؛ پس مدتی به پست «سفارت» مشغول شد و دیری نگذشت که به یکی از سیاستمداران بهنامِ زمان خود گردید، تا آنجا که با زمامداران آن عصر و در فرانسه رقابت میکرد. «روبنس» هنگام پیری عاشق دختری ۱۶ ساله بهنام «هلنا فورمنت» شد که سرانجام با وی ازدواج کرد. او از نقاشیِ رخسار همسر خود سیر نمیشد و بیش از ۱۶ تمثال، یکی زیباتر از دیگری از او کشید، به علاوه زن جوان خود را به حالات ویژهای جلوه میداد تا برای نقاشیهای مذهبی، افسانهای، و اساطیر گذشته، سوژهی جالبی فراهم کند.
در بین سالهای ۱۶۱۰ تا ۱۶۲۰م شاهد تولید عظیمی از آثار نقاشی توسط کلیسای رومی هستیم و نگارههایی احساسی از مسیح و مریم مقدس مطرح شدهاست. «روبنس» جزو سردمداران این سبک بود و در شمال اروپا به یک هنرمند بیرقیب تبدیل شد. او همچنین به جمعآوریِ مجسمه علاقهمند بود و این علاقه تنها به جمعکردن آن خلاصه نمیشد؛ وی برای دکور داخلی و خارجیِ کلیساها، مجسمههای گوناگونی را طراحی میکرد. همینطور برای پروژهی معماریِ کلیساها همکاری میکرد. در سال ۱۶۲۲م «روبنس» توسط مادر ملکهی فرانسه به پاریس فراخواندهشد و تزئین یک کاخ سلطنتی را نیز بر عهده گرفت. «پیتر پل روبنس» در اواخر عمر به بیماری یرقان و نقرس مبتلا شد و پس از گذراندن یک زندگیِ باشکوه، در تاریخ ۳۰ مِی ۱۶۴۰م از دنیا رفت. در ادامه تصاویری از آثار بینظیر و فوقالعادهی او را مشاهده میکنید.
نگارش و گردآوری؛ قجرتایم
🌐 @His_Tory
8 259
پیتر پل روبنس؛ نقاش مشهور سبک باروک که سیاستمدار شد!
پیتر پل روبنس نقاش آلمانی، موضوع کارهایش بیشتر پرتره، منظره و صحنههای تاریخی/مذهبی را در برمیگیرد. کشتار بیگناهان، یکی از نقاشیهای او که برگرفته از داستانی از انجیل متی است، در سال ۲۰۰۲م به مبلغ ۴۹٫۵ میلیون پوند به فروش رفت که بالاترین قیمت برای آثار استادان قدیم نقاشی است.
🌐 @His_Tory
8 259
مطالعه و مشاهدهی تصاویر این پُست در وبسایت قجرتایم
آقای حسن روحانی در جلسهی هیئت دولت اظهار کردهبود: «طشت رسوایی آمریکا از بام افتاد!» این اصطلاح زمانی به کار میرود که راز مهمی فاش شود و موجب فضیحت و رسوایی گردد و به این ضربالمَثَل استناد جسته میگویند: طشت رسواییاش از بام افتاد. اینگونه اصطلاحها به این علت که مربوط به دوران قدیم است، گاهی در معنی بسیار پوچ و حتی ناراحتکننده میباشد. شاید بهتر باشد، زبان را از این عبارات پاک کنیم.
دو روایت در توضیح این اصطلاح میتوان بیان کرد، اول اینکه:
«در سالهای نهچندان دور در امر ازدواج، تقریباً هیچ مسئلهای به اندازهی بکارت عروس اهمیت نداشت و از اموری بود که از آن مهمتر امری جهت دختر و کسان او نمیتوانست باشد و وای بر احوال دختر و خانوادهی دختری بود که شب عروسی روسیاهی به بار آورده باشند؛ یعنی عذری که به هیچ صورتی قابل بخشایش نبوده، از آن چشمپوشی نمیگردید. در گام نخست از شرایط چنین دختری برای دامادان این بود که میتوانستند دختر را بدون هیچ حق و مهر بیرون کرده، بهنام «ناشزه» طلاق بگویند و حتی جهیزیهی او را به عنوان خسارت تصاحب نمایند و از بیآبروییهایی که دربارهی او انجام میدادند، این بود که دستمال او را برده (که قرار بود خونی باشد)، باز کرده، به جمعیت؛ یعنی به زنهایی که از خودی و بیگانه مخصوص قوم عروس برای دیدن و گرفتن مدرک دخترشان نشسته بودند نشان داده، افتضاح به راه بیندازند. عروس را از حجله بیرون کشیده، وسط مهمانها آورده، تُف به صورتش بیندازند.
در طعنه نیز اینگونه بود که روسفیدشان کرده؛ یعنی ماست به صورتش بمالند و دستمالهایش را به سر و برش سنجاق کرده، دور مجلسش بگردانند و گیسهایش را نیز قیچی نمایند. دو دسته از قوم داماد، زن و مرد به خانهی عروس رفته، مردها تُف به ریش پدر عروس انداخته، زنها پیالهای از نجاستِ خلا برده، مُشت کرده، به سر و گیس مادر عروس بمالند و در آخر عروس را با چادرنماز وارونه سوار خر کرده، روانهی خانهی پدر نمایند و سپس بالای بام رفته، طشت رسوایی بکوبند که به همه بفهمانند عروسشان، دختر فلانی، دختر نبود! و اما اموری که از طرف پدر و برادر و قوم و کَس عروس دربارهی او انجام میگرفت چنین بود؛ خیلیها که دختر را سربهنیست و بعضی هم جلای وطن کرده، گم و گمنام به شهر دیگری میرفتند. محلهبهمحله نقل مکان میکردند. با پول داماد را به نگهداشتن او راضی میکردند. چه زیاد جوانمردانی هم بودند که به رو نیاورده، دستمال را با خون خود رنگین ساخته، مدرک دختر میساختند. به هر تقدیر، کارِ نداشتنِ بکارت برای دختر، از جمله امور مهمهای بود که در هر حالت باید آن را در تحویل به شوهر مضبوط و در اختیار داشتهباشد.»
و روایت دوم این است که:
«زن حائضه به دلایل مختلف در ادوار گذشته، همیشه جدیت میکرد تا پارچههای قرمز رنگِ حیض را در جایی پنهان کند که احدی از افراد خانواده چشمش به طور اتفاقی به آن نیفتد. برای این کار هیچجایی بهتر و مطمئنتر از پشتبام نبود؛ زیرا در بلندترین نقاط خانه و دور از انظار و مسیر تردد قرار داشت. گاهی ندرتاً اتفاق میافتاد که باد شدیدی میوزید و طشت و محتویاتش را از پشتبام به حیاط منزل پرتاب میکرد. پیداست از برخورد طشت با کف حیاط منزل، صدای مهیبی برمیخاست و پارچههای حیض به زمین میریخت و تمام افراد خانواده و حتی همسایهها متوجه آن صدا میشدند، در نتیجه؛ رازی که در اختفاء و پنهانداشتن آن نهایت سعی و تلاش به عمل آمدهبود فاش میگردید. با این توصیف به طوری که ملاحظه شد، طشت رسوایی همان طاس یا طشت محتویِ پارچههای مورد بحث است که چون آشکارا و برملا میشد، زنان از این برملایی احساس شرم و آزرم میکردند و تا مدتی روی نشان نمیدادند…!»
نگارش و گردآوری؛ قجرتایم
منبع؛ کتاب طهران قدیم، ج۳، جعفر شهریباف، انتشارات معین
🌐 @His_Tory
