508
Subscribers
-124 hours
+17 days
+1930 days
Posts Archive
🌸☀️ سلام، صبحِ قشنگتون بخیر
امروز را با دلِ باز شروع کنیم...
هرچه دیشب ماند، هرچه نشد، هرچه از دست رفت، بگذار پشتِ درِ امروز بماند. 🌱
امروز هنوز پر از فرصتهای تازه است؛ پر از اتفاقهایی که شاید هنوز خبر نداریم قرار است چقدر خوشحالمان کنند. ✨
الهی امروز دلتان سبکتر، لبخندتان عمیقتر، و سهمتان از زندگی پر از خبرهای خوب باشد. 🤍🌷
صبحتون روشن، دلتون شاد، و روزتون سرشار از خیر و برکت. 🙏🏻🌸
🎙️#لیلاکوهی
@omidyavarmozafari
چه سنگدل است
سیری که گرسنهای را
نصیحت میکند
تا درد گرسنگی را تحمل کند!
👤 جبرانخلیلجبران
@omidyavarmozafari
انسان ها همیشه بت می سازند...
بعضی ها با سنگ و چوب
عده ای با باورهایشان
اولی ترسناک نیست،
چون با یک تبر در هم می شکند
ولی دومی بلایی است که هیچ جامعه ای از آن مصون نمانده است
پس بشکن ...
باورهایی را که از تو یک زندانی ساخته است بی آنکه بدانی .
@omidyavarmozafari
این ها چه مردمی هستند؟
تعقلی هم در کارشان هست ؟
یا همینطور از سرِ بیشعوری دنبالِ هر که شد راه می افتند ..؟!
" کافکا "
@omidyavarmozafari
ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ..
ﺧﻮﺩﺵ ، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ
ﻗﻠﻘﻠﮏ ﺩﻫﺪ ، ﻣﻐﺰﺵ ﺩﺭﮎ میکند
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻗﻠﻘﻠﮑﺶ
ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ !
«بیشعوﺭﯼ» ﻫﻢ دقیقا ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﻦ است :
خیلیها نمیفهمند ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ..!
@omidyavarmozafari
"قلب ؛ خانهای است با دو اتاق خواب .
در یکی ، رنج زندگی میکند و در دیگری شادی . نباید خیلی بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگر بیدار میشود . "
-یانوش ؛ شادی چطور؟
از سر و صدای رنج بیدار نمیشود؟
"نه، گوشِ شادی سنگین است. صدای رنج را در اتاق مجاور نمیشنود ! "
@omidyavarmozafari
" گفتکو با کافکا "
" گوستاو یانوش "
💠 حکایتِ ماست و خیارِ ناصرالدین شاهی!!
مي گويند در زمان ناصرالدين شاه، روزي اميرکبير که از حيف و ميل سفره هاي خوراکِ درباري به تنگ آمده بود به شاه پيشنهاد کرد که براي يک روز آنچه رعيت مي خورند را ميل فرمايند.
شاه پرسيد که مگر رعيت ما چه ميل مي کنند؟
امير گفت : ماست و خيار.
شاه سر آشپزباشي را صدا زد و فرمان داد براي ناهار فردا ماست و خيار درست کند.
سر آشپزباشي به تدارکات چي دستور تهيه مواد زير را داد:
۱) ماست پر چرب اعلا ۱ من ...
۲) خيار نازک و قلمي ورامين ۲ من ...
۳) گردوي مغز سفيد بانه ۳ کيلو ...
۴) پياز اعلاي همدان ۱ من ...
۵) کشمش اعلا و مويزِ شاهاني بدون هسته ۱ کيلو ...
۶) نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتيشه ۳ من ...
۷) نعناي باغي اعلا و سبزيهاي بهاري۱ کيلو! ...
۸) و ...
ناصر الدين شاه بعد از اينکه يک شکم سير ماست و خيار تناول کردند، فرمان به يک کاسهِ اضافه داد و در حالي که تريد مي فرمودند به اميرکبير گفت:
پدر سوخته ها، رعاياي ما چه غذاها مي خورند و ما بي خبر بوديم! هر کس نارضايتي کرد و کفرانِ نعمت، به چوب و فلک ببندينش ...!!
در هیچ شرایطی کاخ نشینان،موقعیت و حال فقرا را درک نخواهند کرد...
🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
@omidyavarmozafari
💠این نوشته آقای قاضی چقدر آشناست!
حال و روز الان ایران ما یه جورهایی خلاصه شده تو این یادداشت!
در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند.
جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود.
به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد.
مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود.
اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید. به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!! لقمه غذا در گلویم گیر کرد.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم.
مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند.
حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.
از خاطرات یک مترجم
محمد قاضی
🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
@omidyavarmozafari
سنگین کام میگیری مرد.......
گم کردن خاطراتی که پی اش میگردی تقصیرریه های تونیست!دودکن کسانی راکه باعث سنگینی کام سیگارت شده اند.......
آنهالیاقت آن خاطرات راندارند!!
حالمان بدنیست،غم کم میخوریم
کم که نه ،هرروز ،کم کم میخوریم
اب میخواهم ،سرابم میدهند
عشق می ورزم ،عذابم میدهند
خنجری برقلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم ودارم زدند
عشق اخرتیشه زد برریشه ام
تیشه زد برریشه اندیشه ام
"عشق"اگر اینست،مرتد میشوم
خوب اگر اینست،من بد میشوم
درمیان خلق ،سردرگم شدم
عاقبت الوده مردم شدم
بعدازاین بابیکسی خومیکنم
هرچه دردل داشتم رومیکنم
هیچ کس ایافکرماراکرد؟نه
فکردست تنگ ماراکرد؟نه
هیچ کس ازحال ماپرسید؟نه
هیچ کس اندوه مارادید؟نه
هیچ کس اشکی برای مانریخت
هرکه بامابود،ازمامی گریخت…
@omidyavarmozafari
🍂🍂
شعری نوشتم بپوشی
دکمه قافیه اش را می دوزم
دل خوشم که شعر مرا میپوشی
#امیدمظفری متخلص به خسته
@omidyavarmozafari
دلم بد گرفتہ
و حیاط خانہ ما
پر از تنهایے است
و من غرق غم و اندوہ
فقط جنازہ هاے شعرم
را در حیاط خانہ ام دفن ڪردہ ام
حجمے از تصویر من و غم
خستگے و ژولیدہ گی
خندہ هاے لب پریده
و گریہ هاے بے اختیار
و غبار آرزوها
گاهے مرد بودن چقدر تلخ است
منصفانہ نیست
میخواهم اشڪهایم
آبیارے ڪند این جنازہ هاے
اشعارم را
هرچقدر ڪہ گویند مردها گریہ نمیڪنند
من خطا دانم
هرگز اینطور بے رحمانہ مچالہ نشدہ بودم
بے رحمانہ است نگریستن
✍✍ #امیدمظفرے
#خستہ
🎤مینا- حیدری
باهندزفرے گوش ڪنید 🎧
@omidyavarmozafari
https://t.me/omidmozafari2
امان از روزگار
پروانه ها در پیله زنده می گردند
من در واژه ها زنده میشم
#امیدمظفری
متخلص به خسته
مگر چند بار دیگر میتوانیم
بر لاشههای خستهمان لباس بپوشانیم
صداهایمان را به میدان بیاوریم
صورتهایمان را برگردانیم
از دوربینهایی که مال ما نیستند
و از خونهایمان که فواره میزند
عکس بگیریم!
مگر چند بار دیگر زندهایم
که هر روز مردهای از ما گم میشود
مردهای از ما زهر میخورد
و مردهای از ما
میترسد که گم بشود
میترسد که زهر بخورد
میترسد که سلولهایش فلج بشود
توی سلولی که هیچکس نمیبیند
مگر چند بارِ دیگر…؟
«ناهید عرجونی»
@omidyavarmozafari
ما هو هذا الوطن الذي يتعامل مع الحب كشرطي سير؟
فيعتبر الوردة مؤامرةً على النظام
ويعتبر القصيدة منشوراً سرياً ضده..
ما هو هذا الوطن؟
الذي ألغى مادة الحب من مناهجه المدرسية
وألغى فن الشعر
وعيون النساء...
این چه وطنی است
که با محبوبههایش مثل گزمهها رفتار میکند
و گل را نشانهی طغیان
و شعر را شبنامهای سری علیه نظام میداند..
این چه وطنی است که ماده درسی عشق را از برنامههای درسی خود پاک کرده
و هنر شعر را ملغی ساخته است
و چشمهای زنان را...
«نزار قباني»
ترجمهی: موسی اسوار
@omidyavarmozafari
کوه ها
کوه ها با هم اند و تنهایند
هم چو ما، با همان تنهايان.
١٣٣٩
#احمد_شاملو
@omidyavarmozafari
وقتی به تو فکر میکنم
دلم میلرزد
و تمام وجودم در رویایت
#غرق میشود،
با تو حرف می زنم
و با تو به دوردست های خیال
سفر میکنم،
شاید محال است دیدن تو؛
اما خیالت را به آغوش میکشم
و رویایت را
به خاطرِ جان میسپارم
باید از تو نوشت
با #واژگانی از #حسرت
و انبوهی از دردِ فراق..
باید از قلبی نوشت
که از #فرسنگها فاصله
در هوای تو
در حصار #سینه می تپد...
✍️ : #بهار(برگ خزان)
🗣صدا : #امیدمظفری #خسته
•┈••𓋜•🍂✾🍂•𓋜••┈•
@omidyavarmozafari
