en
Feedback
حافظ‌‌‌خوانی با محمدرضا کاکائی

حافظ‌‌‌خوانی با محمدرضا کاکائی

Open in Telegram

چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی کانال تلگرام محمدرضاکاکائی؛ در حوزه‌ی حافظ‌ خوانی و حافظ پژوهی؛ شرح غزلیات حافظ و مفاخر تاریخ و ادبیات و هنر ایران فعال است. @MR_KAKAEI https://telegram.me/hafezaneha1

Show more
7 299
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-4030 days
Posts Archive
غزل ۲۳۵ حافظ      زهی خجسته زمانی که یار بازآید به کام غمزدگان غمگسار بازآید به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار بازآید اگر نه در خم چوگان او رود سر من ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد بدان هوس که بدین رهگذار بازآید دلی که با سر زلفین او قراری داد گمان مبر که بدان دل قرار بازآید چه جورها که کشیدند بلبلان از دی به بوی آن که دگر نوبهار بازآید ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ که همچو سرو به دستم نگار بازآید 🎙 #محمدرضاکاکائی 🎼 #محسن_اونیکزی ۷ اسفندماه ۱۴۰۴ خورشیدی

"ستوه" در کجای این فضای تنگِ بی‌آواز من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟ شهر را گویی نفس در سینه پنهان است. شاخسار لحظه‌ها را برگی از برگی نمی‌جنبد. آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی‌ست. روی این مرداب، یک جنبنده پیدا نیست! آفتاب از این همه دل‌مردگی‌ها روی‌گردان است. بال پرواز زمان بسته‌ست. هر صدایی را زبان بسته‌ست. زندگی سر در گریبان است! ای قناری‌های شیرین‌کار! آسمان شعرتان از نغمه‌ها سرشار! ای خروشان موج‌های مست! آفتاب قصه‌هاتان گرم! چشمهٔ آوازتان تا جاودان جوشان! شعر من می‌میرد و هنگام مرگش نیست. زیستن را _در چنین آلودگی‌ها_ زاد و برگش نیست. ای تپش‌های دل بی‌تاب من! ای سرود بی‌گناهی‌ها! ای تمناهای سرکش! ای غریو تشنگی‌ها! در کجای این ملال‌آباد، من سرودم را کنم فریاد؟ در کجای این فضای تنگِ بی‌آواز من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟ ✍🏼#فریدون_مشیری، سه دفتر (ابر و کوچه، گناه دریا، بهار را باور کن)، تهران: نشر چشمه، چاپ شانزدهم ۱۳۸۳، صص ۲۵۵-۲۵۷. 🎙#محمدرضا_شجریان @hafezaneha1

⁨ "از بهاران خبرم نیست…" ارغوان این چه رازی‌ست که هر بار بهار با عزایِ دل ما می‌آید! که زمین هر سال از خونِ پرستوها رنگین است وین چنین بر جگرِ سوختگان داغ بر داغ می‌افزاید. ارغوان پنجهٔ خونین زمین! دامنِ صبح بگیر وز سوارانِ خرامندهٔ خورشید بپرس کی بر این درّهٔ غم می‌گذرند. هوشنگ ابتهاج، تاسیان، تهران: نشر کارنامه، چاپِ سوم ۱۳۸۶، ص ۱۷۷. @hafezaneha1

..... و گویند فساد و درازدستی که در مملکت می‌رود یا پادشاه می‌داند یا نمی‌داند: اگر می‌داند و تدارکی و منعی نمی‌کند آن است که هم‌چون ایشان ظالم است و به ظلم رضا داده است؛ و اگر نمی‌داند بس غافل است و کم‌دان. و این هر دو معنی نه نیک است. خواجه نظام‌الملک طوسی، سیاست‌نامه (سیرالملوک)، «فصلِ دهم: اندر صاحب‌خبران و مُنهیان و تدبیر کارهای مملکت کردن»، به کوشش دکتر جعفر شعار، تهران: شرکت سهامیِ کتاب‌های جیبی ۱۳۶۴، چاپِ ۳ ص ۷۴. @hafezaneha1

من که از پژمردن يک شاخه گل از نگاه ساکت يک کودک بيمار از فغان يک قناری در قفس از غم يک مرد در زنجير حتی قاتلی بر دار! اشک در چشمان و بغضم در گلوست واندرين ايام زهرم در پياله زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم صحبت از پژمردنِ یک برگ نیست وای جنگل را بیابان می‌کنند! دست خون‌آلود را در پیشِ چشم خلق پنهان می‌کنند! هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا آنچه این نامردمان با جانِ انسان می‌کنند ✍ #فریدون_مشیری 🎙 #محمدرضا_کاکائی ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ خورشیدی

.فقط امشب | دسترسی رایگان به کانال‌های V.I.P #مخصوص علاقه‌مندان به آموزش‌های کاربردی و تخصصی در زمینه‌های: #درسی_ادبی_کنکور_مشاوره و ... ⏳ فرصت محدود برای استفاده رایگان کافیه روی لینک زیر زده و گزینه( add یا افزودن )رو بزنید تا منتخبی از بهترین کانالها رو داشته باشی👇⏬⏬⏬ https://t.me/addlist/bKXCS7h9Q6ZmZTE0 کانال های ویژه امشب :👇 🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻 🚀ادبیات و فنون ادبی با یگانه 🆔@adabiat_yeganeh 🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻 🚀لومیکس آنلاین 🆔@lumixonline 🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺 ارتباط با ادمین⏬ 🔻@Rahaii_moha

#بی‌کلام آه اگر آزادی سرودی می‌خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده‌یی، هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند. سالیان بسیار نمی‌بایست دریافتن را که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی‌ست که حضورِ انسان آبادانی‌ست. همچون زخمی همه عُمر خونابه چکنده همچون زخمی همه عُمر به دردی خشک تپنده، به نعره‌یی چشم بر جهان گشوده به نفرتی از خود شونده غیاب بزرگ چنین بود سرگذشت ویرانه چنین بود. آه اگر آزادی سرودی می‌خواند کوچک کوچک‌تر حتی از گلوگاه یکی پرنده ا‌.بامداد ✅ کانال حافظ خوانی @hafezaneha1

◾️"بریده‌هایی قابل تأمل از یک کتاب" در جهان‌بینیِ اساطیری اگر رشتهٔ عمر کسی را ظالمانه پاره کنند بی‌گمان به شکلی دیگر باز می‌آید و زندگی را از سر می‌گیرد. در اساطیر ایران نیز چون اهریمن، انسان نخستین را کشت؛ نطفهٔ او برخاک ریخت؛ زمین آن را نگه داشت و پس از چهل سال گیاهی چون دو شاخهٔ ریباس از آن رویید. از این دو شاخه، نرینه و مادینهٔ آدمیان به جهان باز آمدند. بدین‌سان آدمی از برکت زمین مادر و از راه رستنی‌ها زندگی را از سر گرفت. سیاوش نیز کشته می‌شود اما خونش که برخاک می‌ریزد؛ نیست نمی‌شود. در اینجا مرگ و نیستی از هم بیگانه‌اند. حتی امروز هم، آنکه سیاوش زمان خود است جز این نیست. آنگاه که مردی به بهای زندگیِ خود، حقیقت زمانش را واقعیت بخشید دیگر مرگ سرچشمهٔ عدم نیست؛ جویباری است که در دیگران جریان می‌یابد، به‌ویژه اگر این مرگ ارمغان ستمکاران باشد و او برای حقیقتی مرده باشد. 📕منبع: سوگ سیاوش (در مرگ و رستاخیز)، شاهرخ مسکوب، تهران: خوارزمی، چاپِ دوم ۱۳۵۱، بریده‌هایی از صفحاتِ ۷۱ و ۷۳ @hafezaneha1

دیدی آن قهقه‌ی کبک خرامان حافظ که ز سر پنجه‌ی شاهین قضا غافل بود

◾️"بریده‌هایی قابل تأمل از یک کتاب" انسان ستاره‌ای افتاده در شبی تاريک نیست، جزئی کلی از نظامی به‌سامان و درهم پیوسته است. چون تباهی و بیداد جهان را فراگیرد زمین که (گیتی سپندارمذ دختر اهورامزداست) به پدر بانگ کند که: من این بدوانائیه (زیان) را نتابم، من زیر و زبر شوم، این مردم را زیر و زیر بکنم. آب و آتش را بیازارند از بس مُست (آزار و شکنجه) و بیدادیِ مردم بدان کنند. میان این خاک و آنچه از آن می‌روید و می‌بالد؛ پیوندی است. نه چنان‌ست که هر کس هرچه خواست بکند، نه بازخواستی نه عقوبتی. فرشتهٔ زمین با همهٔ دلسوزی و صبوری، دشمن بیدادگران است و خون ستمدیدگان را نمی‌نوشد؛ مگر آنگاه که ستمگران به سزا رسند. این را افراسیاب هم می‌داند که می‌گوید بکشید اما: بباید که خون سیاوش زمین نبوید نروید گیا روز کین زیرا اگر این خون بر زمین ریزد همیشه جوشان است. خاک آن را در خود نمی‌کِشد و حتی پس از مرگ افراسیاب سال‌های سال می‌ماند. 📕منبع: سوگ سیاوش (در مرگ و رستاخیز)، شاهرخ مسکوب، تهران: خوارزمی، چاپِ دوم ۱۳۵۱، بریده‌هایی از صفحاتِ ۶۹-۷۰ @hafezaneha1

"ای همه سیماها" در سرای ما زمزمه‌ای، در کوچهٔ ما آوازی نیست. شب گلدان پنجرهٔ ما را ربوده است. پردۀ ما در وحشت نوسان خشکیده است. اینجا، ای همه لبها! لبخندی ابهام جهان را پهنا می‌دهد. پرتو فانوس ما در نیمه‌راه، میان ما و شب هستی مرده است. ستون‌های مهتابیِ ما را پیچک اندیشه فرو بلعیده است. اینجا نقش گلیمی و آنجا نرده‌ای ما را از آستانهٔ ما بدر برده است. ای همه هشیاران! بر چه باغی در نگشودیم، که عطر فریبی به تالار نهفتهٔ ما نریخت؟ ای همه کودکی‌ها! بر چه سبزه‌ای ندویدیم که شبنم اندوهی بر ما نفشاند؟ غبارآلودهٔ راهی از فسانه به خورشیدیم. ای همه خستگان! در کجا شهپر ما از سبکبالی پروانه نشان خواهد گرفت؟ ستارهٔ زهره از چاه افق برآمد. کنار نردهٔ مهتابی ما کودکی بر پرتگاه وزش‌ها می‌گرید. در چه دیاری آیا اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید؟ ای همه سیماها! در خورشیدی دیگر، خورشیدی دیگر. مجموعه شعر هشت کتاب، [از کتابِ: شرق اندوه]، سهراب سپهری، تهران: طهوری، چاپ چهل و سوم ۱۳۸۵، ص ۲۱۰. @hafezaneha1

Repost from Vip
🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛ 🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی 🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب ✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

و عشق این هالهٔ پر رازِ روشن‌تر از جلوهٔ مهتاب، خیزشِ سایه‌های وحشیِ بید در سکوتِ بستری خاموش. عشق، این جام جادوییِ شوکرانِ اندوه، بانگ مرموزی نهان در ظلمتِ معبدِ سوختهٔ تنهایی، کابوسی پیچان در تبی سنگین، حادثه‌ای مبهم در کوره‌راهِ هراسناکِ زمان، داغ خونینِ حسرتی یخ‌زده، نگهی گمشده در سراپردهٔ خیال. اما... اما ضرب‌آهنگی پورشور در سمفونیِ یأس و تاریکی، پر تپش‌تر از دل دریا. بیشه‌ای باران‌شسته در شوره‌زارِ ابدیِ تن، مخملِ شالیزاری سبز در قلمرو آفتاب نیم‌جوشِ موسمی پُر درد. زلالیِ آبی شیرین در شبِ تشنهٔ تن. و عشق این رویای دلپذیرِ زیستن با قامتی به بلندیِ فریاد می‌گوید: یک قصّه بیش نیست غمِ عشق وین عجب کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است ✍🏼#شیرین_غزل ۲۴ بهمن ماهِ ۱۴۰۴ خورشیدی @hafezaneha1

"۲۴ بهمن سالروز درگذشت فروغ فرخزاد" (زاده ۸ دی ۱۳۱۳ تهران -- درگذشته ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ تهران) 📽 کاوه گلستان: پدرم هم با مرگِ فروغ مُرد... "بعدها" مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فراخواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه‌ای ز امروزها، دیروزها! دیدگانم همچو دالان‌های تار گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می‌خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می‌آرم که در دستان من روزگاری شعله می‌زد خون شعر خاک می‌خواند مرا هردم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند ......... لیک دیگر پیکر سرد مرا می‌فشارد خاک دامن‌گیر خاک بی‌تو، دور از ضربه‌های قلب تو قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد نرم می‌شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می‌ماند به راه فارغ از افسانه‌های نام و ننگ دیوان کامل فروغ فرخزاد، قزوین: آذرمیدخت ۱۳۹۵، بندهایی ازصفحات ۱۷۲-۱۷۴. @hafezaneha1

"درد گنگ" نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم زبانم در دهانِ باز بسته‌ست درِ تنگِ قفس بازست و افسوس که بالِ مرغِ آوازم شکسته‌ست. نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم غمی در استخوانم می‌گدازد خیالِ ناشناسی آشنارنگ گهی می‌سوزدم گه می‌نوازد. گهی در خاطرم می‌جوشد این وهم ز رنگ‌آمیزیِ غم‌های انبوه که در رگهام جای خون روان است سیه داروی زهرآگین اندوه فغانی گرم و خون‌آلود و پر درد فرو می‌پیچدم در سینهٔ تنگ چو فریادِ یکی دیوانهٔ گنگ که می‌کوبد سر شوریده بر سنگ. سرشکی تلخ و شور از چشمهٔ دل نهان در سینه می‌جوشد شب و روز چنان مارِ گرفتاری که ریزد شرنگِ خشمش از نیشِ جگرسوز. پریشان سایه‌ای آشفته‌آهنگ ز مغزم می‌تراود گیج و گمراه چو روحِ خوابگردی مات و مدهوش که بی‌سامان به ره افتد شبانگاه. درون سینه‌ام دردی‌ست خون‌بار که همچون گریه می‌گیرد گلویم غمی آشفته، دردی گریه‌آلود... نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم. هوشنگ ابتهاج، تاسیان، تهران: نشر کارنامه، چاپ سوم ۱۳۸۶، صص ۵۵-۵۶ @hafezaneha1

صحبت از پژمردنِ یک برگ نیست! وای جنگل را بیابان می‌کنند. دست خون‌آلود را در پیشِ چشم خلق پنهان می‌کنند هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا آنچه این نامردمان با جانِ انسان می‌کنند ✍ #فریدون_مشیری 🎙 #محمدرضا_کاکائی ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ خورشیدی