en
Feedback
|مَتی🖤جآنآ|

|مَتی🖤جآنآ|

Open in Telegram

آدمارو تو رابطه‌ها نمیشه بزورنگه داشت اونوقت انتظار دارید مابزور تو کانال نگهتون داریم؟:) متن.عکس.فیلم.آهنگ واسه شخص من نفرستید که تو کانال بذارم لطفا که شرمندتون نشیم:) شهرِ نمدارِ من

Show more
8 915
Subscribers
-224 hours
-227 days
-5430 days
Posts Archive
من فقط یکبار زندگی میکنم و فکر می‌کنی آن را هدر میدهم تا به تو ثابت کنم آدم خوبی هستم؟ خیر! من شیطانم،‌ دور بمان.

عزیز من، فکر به اینکه چه بود، چه می‌توانست شود و چه شد، نبردی دائمی و خونین است. امید دارم که از این نبرد زنده بیرون آیی.

‏بعضی وقتا با خودم میگم حالا واقعا لازم بود یه سری رنج‌ها رو تحمل کنم؟ نه از من آدم قوی‌تری ساخت و نه من رو تغییر داد، صرفا خسته‌تر و فرسوده‌تر شدم.

من دوام آوردم. باز هم دوام می‌آورم. ولی دلم می‌خواست معنی زندگی‌ام چیزی بیشتر از دوام آوردن باشد.

والا شما که غریبه نیستین، من همین الانشم تو رودروایسی مامانم زندم

بزرگسالی هم مسأله ی عجیبیه. مثلا داشتم پیاز خورد میکردم و چشمم می‌سوخت و میخواست اشکم در بیاد که با خودم گفتم چرا از همین فرصت استفاده نکنم و یکم گریه نکنم که دلم وا بشه؟ این شد که همونو گریه کردم و بعد فلفل دلمه‌مو خورد کردم

بزرگسالی به آدم «پذیرش» رو یاد می‌ده. اینطور که مثلاً می‌بینی تو این بازه‌ی زمانی سخت، هیچ‌کسو کنارت نداری ولی مثل قبل‌ترها، خون گریه نمی‌کنی واسه این تنها بودنه. پذیرفته‌ای که زندگی و سطح روابط همینه که هست، و خودت پا می‌شی خودتو نجات می‌دی.

از من نپرس کجایی؟ من همینجام توی تنگنای مالی، فشار روحی، فروپاشی روانی

واقعا ممنونم که آپشنی به عنوان خواب وجود داره. چشاتو میبندی. نه میبینی. نه میشنوی. نه حرف میزنی. راحت.

زن بودن واقعا چیز عجیبیه. شما یا پریودی، یا پی‌ام‌اسی، یا تخمک‌گذاریته، یا یکی از مردهای زندگیت گند زده تو اعصابت.

‏نمیدونم چجوری بگم ولی من اون حس علاقمو از دست دادم، اون حس تمایل، اون حس اشتیاق، اون حس که به یچیزی کشش داری…

سالگرد تروما از خود تروما شدید تر و سخت تر میگذره.

انقد از لحاظ احساسی خاموشم که انگار واقعا توی وجود من یه چیزی خراب شده. یا شایدم کلا خراب شدم.

آدم می‌تواند بلند بخندد، از امید و روزهای بهتر سخن بگوید و با این‌حال از درون ویران باشد.

یه فرقی هست بین دونستن با دیدن یعنی اینکه تو یه چیزیو کاملا میدونی و پذیرفتیش بعد ولی وقتی با واقعیت رو به رو میشی میبینی و علنا بهت ثابت میشه تازه میفهمی نه هنوز نپذیرفتی، در حقیقت هیچوقت نپذیرفتی، فقط باهاش رو به رو نشده بودی

وقتی میگم بعدا بهت زنگ میزنم، منظورم در ادامه‌ی زندگیه. نه که امروز.

افسرده بود. سال‌ها رفت تراپی. و حالا؛ خیلی دقیق و علمی می‌دونه که چرا حالش این‌قدر خرابه. همین!

بزرگسالی اینجوریه که ... ی روزایی ظاهرا داری کار میکنی ، ورزش میکنی ، آشپزی میکنی، خونه تمیز میکنی، ظرف میشوری یا میرقصی ولی در واقع داری تلاش میکنی از فروپاشی روانی جلوگیری کنی ... :))

یه مرحله‌م هست به اسم سر شدگی یعنی نه ناراحت میشی، نه بحث میکنی، نه گله و شکایت میکنی، نه برات اهمیت داره دیگه، فقط انگار بدون سر‌وصدا یه گوشه‌ای برای خودت پیدا میکنی و از همونجا میری…

دارم به خودم یاد می‌دم وقتی فهمیدم کجای زندگی ادما وایسادم دیگه نقش پررنگ تری بازی نکنم؛ فرقی هم نمی‌کنه اونا چقدر برام عزیزن، دارم یاد می‌گیرم که گاهی وقتا تو برای بقیه اونقد ارزش نداری که اونا برای تو دارن و اشکالی هم نداره.