en
Feedback
محمدرضا طاهری

محمدرضا طاهری

Open in Telegram

شاعر

Show more
4 123
Subscribers
No data24 hours
+137 days
+2430 days
Posts Archive
#غزل_تازه بهای خونِ مرا خاک خسته‌ام پرداخت که رود رود هدر رفت و کوه کوه گداخت منی که ورد زبانم دعای باران بود زمانه آب دهان روی صورتم انداخت خوشا غزل که بریزم به ساغر اغیار که در قبیله‌ی من هیچ‌کس مرا نشناخت تفو بر آن صحرایی که در فراخیِ او الاغ بر تن اسبانِ سر بُریده بتاخت امیدِ قصر شدن را به تیشه‌ای بستم که خشت خشت مرا خود خراب کرد و نساخت پناه برده‌ام از شرّ قومِ خویش به خویش کسی که از وطن خود شکست خورد، نباخت! . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

در میانه‌ی روزهای خاموشی و سکوت، استاد جلال خالقی مطلق، شاهنامه‌پژوه بزرگ را از دست دادیم. فجایعی که بر سر ما آوار شد و البته قطع اینترنت سبب شد آنگونه که باید از او یاد نکنیم. حکومت‌ها و سیاستمداران می‌آیند و می‌روند اما اهل کلمه می‌مانند و به جهد ایشان زبان فارسی خواهد ماند و به لطف زبان فارسی، ایران! دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی... خالقی مطلق خادم زبان فارسی بود. روحش شاد و راهش پر رهرو باد. . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

✍️از تونل چلاو تا شیراز دوره‌ی سعدی (بخش دوم) آنان که با سخنِ شیخ اجل اُنسی دارند می‌دانند که او در جای جای آثارش از ابوبکر بن سعد، اتابک فارس که در سال‌های ۶۲۳ تا ۶۵۸ هجری حاکم بر شیراز و اطراف بود نام برده. هم او را پند و زنهار داده و هم مدح و ثنا گفته. از لحن سعدی پیداست که ارادت و علاقه‌ای قلبی به این حاکم شیراز دارد. سعدی نوع سیاست‌ورزی او را می‌پسندد و سپاسگزار تصمیمات و اقداماتِ اوست. اما او چه کرد که سیاستمدار محبوبِ مرد پخته و جهاندیده‌ای چون سعدی شد؟ مهم‌ترین اقدام ابوبکر سعد در دوران حکومتش این بود که در یکی از آشوب‌زده‌ترین مقاطع تاریخ ایران یعنی هجمه‌ی مغولان، منطقه‌ی تحت فرمان خود را آرام و امن و مرفّه نگاه داشت. در شرایطی که مغولان با ارتش قدرتمند خود شهرها را یکی پس از دیگری فتح می‌کردند و علاقه داشتند که اداره امور مناطق را خود در دست بگیرند، ابوبکر سعد توانست با یکی از زبان‌نفهم ترین قدرت‌های تاریخ پای میز مذاکره بنشیند. او مغولان را متقاعد کرد که در ازای سهمی که از درآمدهای سرشار کشاورزی منطقه‌ی فارس دریافت می‌کنند و دیگر امتیازاتی که می‌گیرند، اداره‌ی امور فارس را به دست نگیرند و لشکر خود را وارد شهر شیراز نکنند. نتیجه این شد که در دورانی که اغلب شهرها و سرزمین‌های جهان اسلام آشفته و زخم خورده از حضور مغولان بود، شیراز و فارس بدل شد به منطقه‌ای امن با رونق اقتصادی. جایی که نقطه‌ای آرام بود برای اهالی فرهنگ و اندیشه تا از شهرهای آشفته‌ی خویش به آنجا سفر کنند و با آرامش به کار فکری خود برسند. خود سعدی نیز بعد از حدود سی و پنج سال دوری از زادگاهش در نهایت بهترین جای عالم برای زندگی را شیراز یافت و در دو سال اوّلی که به شیراز برگشت دو کتاب مهم بوستان و گلستان را نوشت. اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست تا بر سرش بُوَد چو تویی سایه‌ی خدا امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک مانند آستان درت مامنِ رضا... در مقدمه بوستان ابوبکر سعد را با اسکندر و مغولان را با قوم وحشیِ یاجوج و ماجوج مقایسه می‌کند و می‌گوید اگر اسکندر سدّی سنگی مقابل یاجوج کشید تو سدّی از زر مقابل دشمنان کشیدی. یعنی بدون مقاومت و خشونت، با زر شرّ آنها را دفع کردی: سکندر به دیوار روئین و سنگ بکرد از جهان راهِ یاجوج تنگ تو را سدّ یاجوجِ کفر از زر است نه روئین چو دیوار اسکندر است به گمان من سعدی عصاره‌ی عقل ایرانی است و ملّتی که سعدی دارد تکلیفش در چنین دوراهی‌هایی روشن است. از تونل چلاو گرفته تا شیراز دوره‌ی سعدی، وقتی امنیت و حیاتِ افرادی بی‌پناه و بی‌گناه که هیچ جای دعوای ما نیستند وابسته به تصمیمات ماست، اخلاقی‌ترین، شجاعانه‌ترین و عزّتمندانه‌ترین تصمیم آن است که امنیت و رفاه پایدارِ بی‌پناهان و بی‌گناهان در آن باشد. این چند کلمه را به عشق سعدی نوشتم بلکه قلم را از خفقان برهانم و غباری از اینجا بزدایم. شعرها و حرف‌های بسیاری برای گفتن و نوشتن هست که حالا وقتش نیست. بماند برای وقتی که اینترنت به حال آدمیزادی برگردد. باقی بقایتان ارادتمند محمدرضا طاهری @mohammadrezataheri

✍️از تونل چلاو تا شیراز دوره‌ی سعدی (بخش نخست) ایران عزیز ما روزگار پیچیده و پریشانی را می‌گذراند. سلسله‌ای از وقایع تلخ ما را به این جنگ ویرانگر رساند. در چنین احوالی سخن گفتن از احوال، کار دشواری است. چون اگر بخواهی سرت پیش وجدانت بلند باشد و شرمنده‌ی انصاف خودت نشوی باید به تمامی ابعاد مختلف و متضاد ماجرا اشاره کنی. کاری که هم هزینه دارد و هم فرصت و دقّت بسیار می‌طلبد. ساده کردن مسئله و یک‌سویه سخن گفتن کار هوچی‌گران و نان به نرخ روز‌خوران و فرصت طلبان است و صاحب این قلم بنا دارد هیچگاه افسار کلماتش را به دست چنین رذالتی ندهد. زبان بریده به کنجی نشسته صُم بُکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم اما در این لحظه به مناسبت "اوّل اردیبهشت‌ماه جلالی" که روز سعدی است می‌خواهم خاطره‌ای نقل کنم: چند ماه قبل به همراه همسرم _که در آن وقت باردار بود_ جاده هراز را به سمت مازندران می‌رفتیم. نرسیده به آمل، در آستانه‌ی شروع جنگل‌ها، در دهانه‌ی ورودی تونلی به نام چلاو همیشه‌ی خدا ترافیک سنگین است. این شرایط دو سبب دارد. یکی آنکه جاده‌ی دو خطّه ناگهان باریک می‌شود و دیگر آنکه به دلیل فعالیت‌های معادنِ بسیار در کوه‌های آن منطقه، کامیون‌های غول‌پیکر فراوانی در آن حوالی رفت و آمد می‌کنند. در ترافیک، مسیر خودمان را به آرامی می‌رفتیم که یکی از کامیون‌‌ها که سعی کرد بپیچد جلوی ما، گوشه‌ای از بدنه‌اش به آینه‌ی اتومبیل ما گرفت و آینه به طور کامل کنده شد. شیشه‌ی پنجره را پائین دادم تا به او اعتراضی کنم. دیدم که راننده از کامیون پیاده شده. مردی لاغر و دراز با چشم‌‌های گود رفته. دهانش کف کرده بود، میله‌ای در دست داشت و همین‌طور فحش‌های رکیک می‌داد و به سمت ما می‌آمد. پیدا بود برای آنکه خسارت آینه را ندهد دستِ پیش را گرفته و می‌خواهد دعوا راه بیندازد. شیشه را بالا دادم که فحش‌ها را همسرم نشنود. در دو سه ثانیه باید تصمیم می‌گرفتم که با این متجاوزِ بی‌ادب چه کنم. کوتاه نیایم و خطراتش را به جان بخرم و هر جور هست خسارت آینه را از او بگیرم تا ادب شود؟ یا راه عافیت و سلامت پیش بگیرم؟ رسید به ما و سعی کرد درِ اتومبیل را باز کند. وقتی نتوانست با مشت به شیشه کوبید. کف از دهانش همینطور می‌ریخت. نگاهی به چهره‌ی وحشت‌زده‌ی همسرم کردم و پایم را روی گاز فشردم و از مهلکه دور شدم. تا چند ساعت بعد حالم گرفته بود. آیا تصمیم درستی گرفته بودم؟ یارو موفّق شده بود با نمایشی که از بی‌ادبی و خشونت به راه انداخته از پرداخت خسارت خطایش فرار کند و لابد حالا دارد به زرنگی خود می‌بالد و به ریش ما می‌خندد! لابد دفعه‌ی بعد هم در چنین شرایطی همین رفتار را با کسی دیگر تکرار خواهد کرد. نکند بر دو راهیِ عزّت-ذلّت عافیت طلبانه راه ذلّت را برگزیده‌ باشم! این تردید با من بود تا همین روزهای جنگ. تجربه‌های تلخ درس‌های بزرگ به آدمی می‌دهد. این روزها احوال پریشان مردم را که می‌نگرم، چشم‌اندازِ آینده‌ی عاری از امیدِ پیشِ رو را که نگاه می‌کنم، میل افسار گسیخته به مهاجرت در میان کودکان و نوجوانان را که می‌بینم، برایم روشن می‌شود که آن روز در دهانه‌ی تونل چلاو، عزّتمندانه ترین، شجاعانه‌ترین و مسئولانه‌ترین کار همان بود که من کردم. گرچه غرور مردانه‌ام آسیب دید اما همسرم و کودک درون شکمش را از یک خطر بزرگ رهانیدم... اما ربط این خاطره با سعدی چیست؟ . . . (ادامه در بخش دوم) @mohammadrezataheri

ای تشنه! ای گرسنه! پهن است سفره، سیخ مهیّاست گل کرده آتشی که به آن باد می‌زدی چندین طبق رسیده جگرهای مادران چندین تغار سینه و دل‌های دیگران به به چه آتشی! هر قدر خواستی بنشین و کباب کن! بهر شراب هم خون، خمره خمره گشته فراهم خونِ جوان و خون کهنسال هر دو هست این گرم‌تر از آن آن سرخ‌تر از این هر طور میل توست فقط انتخاب کن! . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

گفتید: "در چه حالی؟" من زنده‌ام رفیقان از زنده بودن خود شرمنده‌ام رفیقان خون برادرانم رودی شد و مرا بُرد از هر چه غیر از این خاک دل کنده‌ام رفیقان... . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

عالَم پر از "تناقض" و "تردید" و "پرسش" است وین هر سه نزدِ شیخ گناهِ کبیره‌اند از لطفِ "سایه‌برگ" چه دانند آن کسان کز صبح تا غروب به خورشید خیره‌اند؟ ما را مبین که میلِ پدرهایمان چه بود آتش‌گرفتگان همه بر دوده چیره‌اند این قطره‌های روشنِ باران که می‌چکند فرزند‌های ناخلفِ ابرِ تیره‌اند... . . . #محمدرضا_طاهری #قطعه @mohammadrezataheri

لب خشک مظلوم را گو بخند که دندانِ ظالم بخواهند کند! ابیاتی پراکنده از باب اوّل بوستان سعدی خطاب به حاکمان! . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

پای در زنجیر و دست اندر گریبان تواَمان دل پر از فریاد و لب خاموش و آتش بر زبان چشم در چشمان خون‌آشامِ سیری ناپذیر ایستاده در مسیر سیل‌های بی‌امان هرچه وحشتناک، هر اندازه خونین، هرچه سخت مردمان را هیچ پشتی نیست غیر از مردمان . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

اشتیاق بازگشتن در دلش ناکام شد گورِ غربت ایستگاهِ آخرِ بهرام شد... . . . #محمدرضا_طاهری . با اندوه و افسوس #بهرام_بیضایی @mohammadrezataheri

ای که پرواز کردیّ و گفتی: "تُف به این نیم‌جو آب و دانه!" قطره‌ی پا نهاده به دریا! رودِ پیوسته با رودخانه! با شرف ماندی و زخم خوردی دیده‌ام بر تنت صد نشانه زخم زیباترت کرده! برخیز! با همان اقتدار زنانه ای سرودِ روانِ رهایی! ای ترانه... ترانه... ترانه... . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

◾️روایت فردوسی از تاریخچه‌ی درفش کاویانی . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

▫️جلسات آنلاین خوانش و شرح غزلیات حافظ ▪️محمدرضا طاهری ▪️برای ثبت نام یا کسب اطلاعات بیشتر در تلگرام به شماره زیر پیام بدهید: ▫️۰۹۳۰۵۶۸۱۸۸۴ . . #حافظ #حافظ_خوانی #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

. مرا وقتی گرفتار خودم بودم صدا کردی مرا از من، مرا از قیدِ من بودن رها کردی دوباره روی ماهت محو شد در رشته های شب... تو با زیبایی‌ات این حرف‌ها را نخ نما کردی! نماز عشق می‌خواندم، امامم حضرت دل بود کنارم بی تکلّف ایستادی، اقتدا کردی به هم نزدیک بودیم، آتش از لب‌هات می‌تابید دلت می‌خواست لب‌های مرا، امّا حیا کردی من از خود نیمه‌ای را دیده بودم "عاقل" اما تو مرا با نیمه ی دیوانه ی من آشنا کردی... . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

یک دو جامم دی سحرگه اتّفاق افتاده بود! چند جمله درباره‌ی جلسات آنلاین پیشِ‌رو: . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

▫️جلسات آنلاین خوانش و شرح غزلیات حافظ ▪️محمدرضا طاهری ▪️برای ثبت نام یا کسب اطلاعات بیشتر در تلگرام به شماره زیر پیام بدهید:
▫️جلسات آنلاین خوانش و شرح غزلیات حافظ ▪️محمدرضا طاهری ▪️برای ثبت نام یا کسب اطلاعات بیشتر در تلگرام به شماره زیر پیام بدهید: ▫️۰۹۳۰۵۶۸۱۸۸۴ . . #حافظ #حافظ_خوانی #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

Repost from هم‌میهن
سانسور فرهنگ و فرهنگ سانسور 🖌محمدجواد روح | سردبیر 🔹دو سال پیش بود که به لطف خوش سلیقگی محمدرضا طاهری، شاعر خوش قریحه و پاد
سانسور فرهنگ و فرهنگ سانسور 🖌محمدجواد روح | سردبیر 🔹دو سال پیش بود که به لطف خوش سلیقگی محمدرضا طاهری، شاعر خوش قریحه و پادکست ساز حوزه ادبیات کلاسیک، سلسله جلساتی مجازی برای خوانش منظومه زیبای «ویس و رامین» را با جمعی از ادب دوستان نادیده گذراندیم. 🔹پیش از این، شنوای پادکست های طاهری در خوانش پنج گنج نظامی و بوستان و  غزلیات سعدی بودم. دو شاعر جهانگیر که شاید کمتر کسی در ایران چیزی از آنان نخوانده یا نشنیده باشد. اما وضع «ویس و رامین» و شاعر کمتر شناخته شده اش، فخرالدین اسعد گرگانی، دیگرگون بود. شاعری که نه فقط برای مخاطبان و نسل امروز که برای نسل خود و حتی در میان اهل فرهنگ و ادب نیز، تا حد زیادی مهجور و نادیده مانده است. 🔹حال آنکه با خواندن منظومه اش، هر مخاطبی را از هنر داستان سرایی و شخصیت پردازی و معماسازی و معماگشایی هایش مست می کند. با خوانش «ویس و رامین»، مخاطب خود را با شاعری مواجه می بیند که در مثنوی گویی عاشقانه بر منظومه سرایی چون نظامی گنجوی فضل تقدم دارد و در مسیر این منظومه سرایی سترگ، نکته هایی شاعرانه رو می کند و به ویژه مضمون هایی می پردازد که بسیاری از آنها در آثار شاعران بزرگ سده های بعد (به ویژه نظامی و حتی حافظ و سعدی و مولانا) پژواک یافته است و بازسرایی شده است. 🔹بااین حال، نه «ویس و رامین» و نه فخرالدین اسعد گرگانی چنان که سزای آن است، در تاریخ ادبیات ایران جایگاه نیافته اند. چرایی این امر، نکته درخور تأملی است و فراتر از مباحث ادبی، نوعی نگاه جامعه شناختی فرهنگی و تاریخی را می طلبد؛ جامعه ای که بخشی از گنجینه فرهنگی خود را نادیده می انگارد و در سایه قرائت های خشک اندیشانه دینی و فرهنگی، صاحب قلمانی را به حاشیه می راند و آثارشان را همچون کتب ضاله بایگانی می کند، نمی تواند ادعای رواداری و چندفرهنگی کند. 🔹چنین جامعه ای است که حتی ستارگان نامدار ادب خود چون حافظ را وامی دارد تا از پشمینه پوشان زشت خوی آه و فغان سر دهد یا حتی سجاده نشین باوقاری چون مولانا را پس از چشیدن از قدح عشق و سماع، بازیچه کودکان کوی کند و یا حتی چون فردوسی، تا سال ها عظمت تاریخی که بازآفرید، قدر دانسته نشود؛ تا جایی که حتی در خود شاهنامه، گاه وبی گاه از دشواری روزگار و تنگی معیشت در این رنج سی ساله بگوید و بنالد. ▫️ادامه مطلب 📌هم‌میهن را در فضای مجازی دنبال کنید: 🔗سایت | 🔗اینستاگرام | 🔗تلگرام | 🔗 یوتیوب

روایتی از #هفت_پیکر پادشاه آتشی‌ست کز نورش ایمن آن شد که دید از دورش #نظامی_گنجوی . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataeri

آنقدر نشنیدی که کم‌کم واژه بی‌تاثیر شد دستان مردان داس شد، زلف زنان زنجیر شد ما هرچه باید را به امّیدِ نجاتت گفته‌ایم خود را به کر بودن زدی، فریادمان تصویر شد آئینه‌ات ماییم اگر دیدارِ خویشت آرزوست کوری مکن، ما را ببین، دریاب خود را، دیر شد! در حسرتِ آنکه بفهمی گیرِ کارِ خویش را نسل از پی نسل آمد و پیش از جوانی پیر شد از سینه‌ی ما اینکه با هر بازدم پر می‌کشد می‌شد نفس باشد، ولیکن آهِ دامن‌گیر شد چیزی به غیر از واژه در دست و دهان ما نبود بستی دهان و دستِ ما را، گفتگو با تیر شد... . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri

✍️ناصر تقوایی به احترام هنرمندی که هوشمندانه بر امواج پسند زمانه سوار نشود و مومنانه حرف گیر کرده توی گلوی خودش را بزند باید کلاه از سر برداشت‌. ناصر تقوایی مصداق مشخّص چنین هنرمندی است. او به طرزی شگفت از دو جهت، مُدهای زمانه را به هیچ گرفت. از یک سو در روزگاری که فیلمفارسی‌‌ها می‌کوشیدند افیون‌وار با رویا فروشی سر توده‌ها را گرم کنند، فیلم تلخی مثل "صادق کُرده" را ساخت و برش‌هایی از زندگی ایرانیان را به تصویر کشید که دیدنش هم خو‌شاید نبود چه رسد به زیستنش. و از دیگرسو در زمانه‌ای که مبارزه‌ی مسلّحانه و فحش به امپریالیسم سکّه‌ی رایج بود، شاهکار شیرینی همچون "دایی‌جان ناپلئون" را آفرید تا خاک بپاشد به هرچه موج‌سواری و نان به نرخ روز خوری است. حقّا که آفرین بر این استقلال و شرافت و بینشی که او داشت. آن تلخی و آن شیرینی هر دو اصیل بودند و هر دو حرفی بودند برای گفتن و این امروز البته برای ما معمّای حل شده‌ای است. بزرگا ناصر تقوایی که در آنچنان روزگار مه‌آلودی آن نقطه‌ی محو را یافت و بر آن ایستاد. بعد از پنجاه و هفت نیز او بر مدار همان شرافت و همان بینش بود. با آن همه هنری که داشت "توی بورس بودن" را به هر قیمتی نپذیرفت و کم‌کار شد. گویا رنج ممنوع‌الکاری را هم به جان خرید تنها برای آنکه خودش باشد. و این خود بودن عجب دردناک است در این دیار! اینجا هنرمندان مستقل به مرگ طبیعی نمی‌میرند. همگی به قتل می‌رسند. یا به چاقوی سانسور، جان و جوانی‌شان سلّاخی می‌شود. یا از هراس آن تکّه‌تکّه شدن، خود خویش را خفه می‌کنند و خلاص! هر چه بود، ناصر تقوایی سربلند رفت و بدخواهان او سرافکندگان تاریخند. یادش بخیر، رنج‌هایش پر ثمر و نامش زمزمه‌ی نیمه‌شب مستان باد. . . . #محمدرضا_طاهری @mohammadrezataheri