1 103
Subscribers
+224 hours
+37 days
+1130 days
Posts Archive
«پ» در کمال صبوری اجازه داد با او بجنگم، و همین باعث شدم عاشقش شوم...
بامداد ۹ تیر ۱۴۰۵
(من با خودم در آینه)...
تو با بحران مواجه شدهای، یا من، یا هر دو، که اینگونه با یکدیگر بیگانه شدهایم؟!
بامداد ۹ تیر ۱۴۰۵
قوانین دنیا تابع زمان و مکان هستند (و احتمالا رابطه پیچیدهای با آدمهایی که در آن زمان و مکان زیست میکنند هم دارند)، و البته در شرایطی افرادی کلا آنها را overrule میکنند...
یک چیزی بین #کشفیات و #شطحیات
این مجموعه داده جالبی است از مرکز آمار ایران. احتمالا بتوان تحلیلهای جالبی روی آن انجام داد:
«دادههای هزینه و درآمد خانوار مرکز آمار ایران»
میتوانید از اینجا دانلود کنید:
https://d-learn.ir/iran-hbs/
«ما»
اتفاقات سهمگین این مدت، همه ما ایرانیانی که در این دوران زیست میکنیم را به شدت تحت تاثیر قرار خواهد داد. ما دیگر آن آدمهای سابق و آن جامعه قبلی نخواهیم بود. حتما چیزهایی در ما عمیقا تغییر کرده است. این را در سکوت آدمها، در اعماق نگاهشان، در سرگرم شدنشان به روزمرگیهای زندگی و در سنگینی فضا میتوان احساس کرد.
بسیاری از افراد ناخودآگاه و تعدادی هم خودآگاه مشغول بالا و پایین کردن سیر وقایع و تاریخ گذشتهاند بلکه متوجه شوند چه شد که اینگونه شد.
احتمالا این یکی از مهمترین پرسشهای پیش روی نسل ماست و پاسخ دادن به آن یکی از دشوارترین کارهای ممکن. و احتمالا پرسش دشوار بعدی این است که در ادامه چه باید انجام دهیم.
برای ایجاد یک «ما»ی جمعی، احتمالا افراد یک جامعه بتوانند حول مفهوم وطن به یک تفاهم مشترک برسند. در این راه «ایران» با تاریخ کهناش بسیار برای ما مهم خواهد بود. غیر از مفهوم وطن، به مفاهیم بسیار دیگری نیز نیاز است تا آن مای جمعی را شکل دهد. به نظرم پرسشهای بنیادینِ پیش روی یک جامعه هم این قابلیت را دارند که افراد آن جامعه را در راستای یافتن پاسخهای آنها، خلق ایدههای جدید و گشودن راههای بدیع متحد کنند.
یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵
«سنتها، نمادها، اسطورهها»
تجربیات تاریخیای که یک جامعه از سر گذرانده تاثیرات عمیقی بر ویژگیهای آن میگذارد. بالا و پایین شدنهای یک جامعه، پیروزیها و شکستها و بحرانها در طول زمان در قالب سنتها، نمادها، اسطورهها و روایتهای جمعی متبلور میشوند. این تجربههای تاریخی و این نمادها و اسطورهها (در کنار عوامل دیگر) نوعی ناخودآگاه جمعی را شکل میدهند که همچون تار و پود جامعه، زمینه شکلگیری نهادها و ساختارهای اجتماعی را فراهم میکند.
هر جامعه و تمدنی که بتواند تجربههای تاریخیاش را در قالب روایتهای عمیقتر و غنیتری بیان کند، به گنجینهی وسیعی از دانش و خرد (هرچند به صورت ناخودآگاه) دسترسی دارد که در شرایط جدید و بزنگاهها، بسیار به کارش خواهد آمد.
از سوی دیگر، سنتها و مجموعه تجربههای تاریخی، میتوانند در مسیر حرکت یک جامعه به موانع و سربارهایی تبدیل شوند. به هر حال حتما سنجیدن یک واقعه در برابر تجربههای چند هزارساله، دشوار و طاقتفرسا است. همچنین باید در نظر داشت که اجداد یک جامعه ممکن است در جمعبندی تجربیات خود و انتقال آنها به نسلهای بعدی دچار خطا شده باشند. به همین دلیل، اگر جامعه یا تمدنی بالنده و مولد باشد، حتماً در طول مسیر خود نیازمند بازنگری، بازتعریف و پالایش این حافظه تاریخی خواهد بود.
در این نقطه، لازم است نکته مهمی در نظر گرفته شود. این تصور که میشود همه گذشتهی یک ملت یا یک تمدن را پاک کرد و دوباره روایتی ایدهآل و بدون اشکال (با هر تعریفی) را از ابتدا بازتولید کرد، از اساس اشتباه است. ذهن افراد جامعه در فرایند رشد خود عمیقا تحت تاثیر سنتها، نمادها و اسطورههای جمعی شکل گرفته است و دقیقا همین نکته است که آن افراد را آنگونه که هستند پرورش و آن جامعه را به گونهای که هست شکل داده.
به همین دلیل افرادی که علاقهمند به بازنگری در احوالات یک جامعه هستند و آرزو دارند تغییراتی در حافظه تاریخی جمعی آن ایجاد کنند باید این نکته را مدنظر داشته باشند که نخست آنکه تغییرات بسیار کند رخ میدهند. دوم آنکه برای موفقیتِ فرآیند تغییر، این فرایند باید مبتنی بر استفاده از همان حافظه تاریخی و همان نمادها و اسطورهها صورت بگیرد. این تصور که بدون درنظر گرفتن شرایط تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و جغرافیایی میتوان ایدههایی را از جامعه دیگری آورد و در جامعه مورد نظر اجرا کرد، هرچند جذاب و خیالانگیز، ولی سرابی بیش نیست.
به گمانم فردی/جامعهای/ملتی/تمدنی در کار بازنگری در تجربههای گذشتهاش موفق است که بتواند ایدههای جدید را بر شانهی تجربههای پیشین سوار کند و بر اساس آن به خلق قواعد، سنتها، نمادها و اسطورههای نو دست بزند.
۴ تیر ۱۴۰۵، ۱۰ محرم ۱۴۴۸
«تفکر گروهی با صدا بلند»
همانطور که قول دادم ایجاد گروه را به تاخیر نیانداختم (دو-سه روز بعد از این پست، گروه را ایجاد کردم)!
ولی بهاشتراکگذاری گذاری آن با تاخیر مواجه شد. احتمالا شلوغی زندگی میتوانست بهانهای برای آن باشد؛ ولی همه دلیل آن نبود...
به هر حال با خودم گفتم بهاشتراکگذاری گروه را بیشتر عقب نیاندازم.
فعلا برای مباحث محدودیت خاصی وجود ندارد، تا ببینیم بعدتر چه پیش خواهد آمد... پیشنهادم هم این است که اعضای گروه یک معرفی ریزی از خودشان داشته باشند که بحثها در یک فضای شفافتری پیش برود.
امیدوارم که تجربه خوبی برای همهمان باشد...
https://t.me/+b-helVIcFgY0Yzc1
«شادیهای زندگی»
از شادیهای زندگی یکی هم این که میبینی کمکم در کنار عزیزانت رشد میکنی و آنها نیز در کنارت... و این یکی از لذتبخشترین خوشیهای زندگی است...
بماند به یادگار برای بعدها، ۱۴ خرداد ۱۴۰۵، عید غدیر ۱۴۴۷
«درد»
از سختیهای زندگی میتوان به این مورد هم اشاره کرد که وقتی آدمی دردی دارد، عموما این درد را نمیتوان با کسی شریک شد؛ نمیتوان از آن فرار کرد؛ نمیتوان انکارش کرد؛ فریاد زدنش هم فایدهای ندارد. تلاش برای توضیح آن به دیگران و درددل کردن هم چیزی از «جانکاهی» آن نمیکاهد. گاهی درد را فقط باید در تنهایی تحمل کرد!
۱۳ خرداد ۱۴۰۵
«کسی نبود؟!»
یک نفر نبود که در آن میانه فریاد بزند: «ای جماعت شما را چه میشود؟! دیوانه شدهاید یا شیاطین شما را افسون کردهاند؟!» بهراستی در میان آن همه خلایق، کسی نبود که چنین کند؟!
#شطحیات
۱۳ خرداد ۱۴۰۵
شجاعت بسیار لازمه برای دوری کردن از «کارهای بیمعنی» در زندگی!
#حکمت_شبانه
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
نوشتن به مثابه خودکاوی
نوشتن شخصی برای خودم را، در حدی که نسبتا مستمر و مداوم باشد، از اوایل دوره کارشناسی شروع کردم. قید خاصی از نظر فاصله زمانیِ بین مطالب، موضوعات و امثال آن را هم بر خودم تحمیل نکردم. با خودم قرار گذاشتم هروقت فرصت داشتم، یا نیاز به نوشتن، چند خطی را بر روی کاغذ بیاورم. با توجه به روحیاتم در آن سالها، تصمیم برای ثبت کردن آنچه در فکرم میگذشت چندان راحت نبود. ولی احساس نیاز میکردم که باید به نحوی بر این مقاومت درونی غلبه کنم.
بعدتر، دقیق یادم نیست اواخر دوره ارشد یا اوایل دوره دکترا بود که تصمیم گرفتم به صورت عمومی مطالبی را منتشر کنم. این تصمیم از تصمیم دفعه قبل بسیار دشوارتر بود، چرا که باید خودم را در معرض نقد و بازخورد افراد دیگر قرار میدادم.
از شروع این ماجرا بیش از بیست سال میگذرد و اکنون که به گذشته نگاه میکنم از هر دوی این تصمیمها بسیار راضی هستم، و اثر آنها را بر خودم بسیار پررنگ میبینم. نوشتن، چه به صورت شخصی و چه در فضای عمومی، غیر از اینکه باعث میشود آدم افکارش را دقیقتر کند، و در مورد دوم توسط بازخوردهای دیگران چکشکاری شوند، برای من یک فرآیند مستمر رواندرمانی و خودکاوی هم بود که کمک میکرد مشکلات خودم را بهتر ببینم و سعی در بهبود و رشد شخصی داشته باشم.
شاید برای چنین هدفی، فضای وبلاگنویسی دهه هشتاد، فضای بهتری میبود (خصوصا که در بازهای محصول گوگلریدر هم با امکان کامنتگذاری پای مطالب وبلاگها به کمک آمده بود).
ولی تغییرات تکنولوژی شرایط را تغییر داد. شبکههای اجتماعی زمین بازی دیگری ارایه میکردند. ریتم و نرخ ارسال پیامها به صورت ویژهای افزایش پیدا کرد و بازیهایی برای جذب مخاطبِ هرچهبیشتر با استفاده از ابزارهای شناختیِ تحریک دوپامین در مغز ما طراحی شدند. با کوچ آدمها به شبکههای اجتماعی، با وجودی که هنوز وبلاگ را به عنوان محلی برای نگهداری و آرشیو نوشتهها دارم، ولی من هم تصمیم به این مهاجرت گرفتم.
پلتفرمهای اجتماعی با فراهم کردن ابزارهایی برای ثبت و نمایش دقیقتر رفتار و عکسالعمل مخاطبان، این امکان را فراهم میکنند که نویسندگان به بازخوردهای دقیقتری در مورد اینکه کدام مطلب یا ایده بیشتر مورد توجه عموم آدمها قرار گرفته است، دست پیدا کنند. با یک نگاه تجاری و حداکثر کردن سود، احتمالا چنین ابزارهایی خیلی کارا و آگاهکننده هستند. ولی برای کسی که به نوشتن هنوز به دید یک مسیر برای خودکاوی و رواندرمانگری نگاه میکند، چه بسا این ابزارها گمراهکننده باشند، و حتی به مانعی برای رسیدن به آن هدف اصلی تبدیل شوند. این مسأله مدتی است ذهنم را درگیر کرده است...
بعد از بالاوپایین کردن بسیار، یکیدو تصمیم کوچک ولی به زعم خودم مهم، گرفتهام. ابتدا اینکه در حد امکان، تلاش میکنم قابلیتهای ثبت واکنشهای سریع کاربران (مانند لایک و دیسلایک و ...) را فعال نکنم. به همین دلیل دو-سه هفتهای است که این امکان را از کانال تلگرام حذف کردهام.
از مدتی قبلتر (فکر میکنم بیش از یک سال باشد)، به علت فعالیت باتها و کامنتهای اسپم، تصمیم گرفته بودم که گروه کامنتهای کانال Loud Thinking را خصوصی کنم. در این مدت در آنجا، فضای بحثی بین اعضای گروه شکل گرفته که لزوما به مطالبی که من در کانال مینویسم مستقیما مربوط نیستند (هرچند که در بسیاری اوقات نوشتهای در کانال باعث شروع بحثی در گروه میشود).
تحت تاثیر تصمیمی که در بالا گرفتهام، به نظرم آمد این دو مسیر را از هم جدا کنم. اول اینکه قصد دارم برای ادامه بحث بین افرادی که همچنان علاقمند هستند حول مباحث اجتماعی، سیاسی، تاریخی، ادبی، و خلاصه عموم درگیریهای عینی و ذهنیمان، و با تمرکز بر شرایطی که در آن هستیم، به بحث ادامه دهند، یک گروه جدید ایجاد کنم (برای نام این گروه هنوز تصمیم مشخصی نگرفتهام؛ بنابراین از پیشنهادهایتان در این زمینه استقبال میکنم). دوم هم اینکه احتمالا تصمیم دارم (البته بعد از مدتی و با اطلاع قبلی)، گروه کامنتهای کانال Loud Thinking را (حداقل به صورت موقتی) ببندم. این البته به هیچ وجه به معنی این نیست که علاقمند به دریافت بازخورد مخاطبان نیستم. بلکه با توجه به هدف اصلیای که در بالا اشاره کردم، «فکر میکنم» (و امید دارم) به این ترتیب احتمالا بازخوردهای دقیقتر و مفیدتری را به صورت شخصی دریافت کنم.
در نهایت، در مورد ایجاد گروه مباحثه اگر نکته یا پیشنهادی دارید، از آن استقبال میکنم. تلاش میکنم اگر شرایط به خوبی پیش برود، ایجاد آن را تا حد ممکن به تاخیر نیاندازم.
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
نمیدانم در این مدت چقدر این تجربه را داشتهاید.
واقعا مواجه با این واقعیت که «عادی بودن یک دستاورد است نه یک پیشفرض» تکاندهنده است!
این جنگ ما را دگرگون خواهد کرد و از ما آدمهای دیگری خواهد ساخت...
۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
افسوس و صد افسوس از ذهنهای که بدون هیچ قید و شرطی خودشان را به دست رسانه میسپارند...
۱۴ فروردین ۱۴۰۵
