مردی که...
Open in Telegram
تر واژه های من ... آغشته به عشق / آلوده به غم بودن و لاجرم از تنهایی ... زاویه، گوشه ی من دست سازه ها و چیزهای دیگرم: @zavievt . #وطن_تبار م
Show more2 136
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
2 136
سیلویا پلات اونجایی که میگه:
«و به نظر میرسد که من، همیشه باید برایت نامههایی بنویسم که هرگز ارسالشان نمیکنم.»
چه نامه هایی که در مردی که ارسال نشد و پرسیدم از خودم به زبان مادری که خب؟ نئولا مثلن؟
2 136
هی رفتن اینجوریه که شاید احتمال اومدنت رو بی معنی میکنه؛ هی رفتن اینطوریه که شاید اومدنت دیگه به چشم نیاد.
اما هی مُردن چرا اینطور نیست؟
صد بار هم بمیری و زنده بشی
باز زندگی بی معنی نمیشه
ملموسه که بلخره یه معنایی پیدا میکنی که بدی بغل زندگی
2 136
به پرنده هایی که صداشون میاد حسودی میکنم.
صدای کوتاهیه به قدر سرعت گذر شون
اما حسادت من کوتاه نیست.
از کف، و کوتاه ترین نقطه ی قامت بی عرضه ی اصغر مخلوقات
تا بلندای آسمون و ارتفاعی که پرنده ها می پرن، حسودم.
که تف به این شانس که نه پرنده شدم؛
نه درخت، نه گیاه.
موجود که هیچ، اینکه اشیا بودم هم، راضی بودم حتا؛ اگرچه من اشیا هم بودم، نوزده سانت گرد و غبار فراموشی نشسته بود روم
ولی همون هم می ارزه به انسان فراموش شده ی غبار گرفته.
2 136
چک میکردم رد پاهام رو و انگار یک سال و یک ماه بیشتره که توی اینستا نه استوری گذاشتم نه پست ازینکه غیبتم انقدر طولانی شده که کسی دیگه حتا منو یادش نیست. یادآوری یه همچین روزیه از اینستا که چون دستام کار میکرد حالم خوب بود. شایدم وقتی دستام کار میکنه فکر نمیکنم به اینکه چقدر حالم بده. با اینحال همیشه دست ها مهم بودند. هنوز و تا همیشه دست ها مهم اند. دست های من، به حالم به زندگیم کمک میکردند. بر خلاف مغزم بر خلاف هوشم بر خلاف قلبم و ما همه مون حیف شدیم. دست هام هم رو کل نگاهم.
به قول بوکوفسکی من می تونستم با دست هام بسازم ولی چیکار کردم کاری که نباید خراب کردم و حیف.
ولی دنبال التیامم. به درد ها هزار رنج ساختم اما دنبال نور و امیدم، دنبال دست هام، دنبال تخم هام.
و دارم ذکر میکنم هنوز اکنون توی این خاک منحوس که زنده باد زندگی.
