en
Feedback
ای‌لیا

ای‌لیا

Open in Telegram

دو خط چایی یک فنجان خاطره ... و خاطره ای که دیگر نیست.

Show more
1 518
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1030 days
Posts Archive
... تقریبن ۳۰ کیلومتر مونده بود به مشهد، کنار اتوبان یه کوییک ایستاده بود، از دور به نظر می‌رسید سمت شاگرد دو نفر ایستادن کنا
... تقریبن ۳۰ کیلومتر مونده بود به مشهد، کنار اتوبان یه کوییک ایستاده بود، از دور به نظر می‌رسید سمت شاگرد دو نفر ایستادن کنار ماشین و همدیگرو بغل کردن، زن و مرد همدیگرو توی آغوش گرفته بودن، سر مرد روی شانه زن بود، زن دست گذاشته بود روی سر مرد، صحنه غریبی بود، تمام اینها شاید توی ۲ یا ۳ ثانیه از جلوی چشمم رد شد، پیش خودم گفتم لابد الان زن توی گوش مرد داره میگه: همه خسته میشن، همه بی‌حوصله میشن، همه گاهی به این فکر می‌کنن که فایده نداره دیگه، همه یه جایی اونقدر نازک میشن که ممکنه بشکنن ولی من حواسم بهت هست، حواسم هست ... به قولی غمات مال من. #ازمیان_همینطوری_های_روزانه عکس: جایی در خراسان جنوبی @iliyaaf7

بعضی وقتها دوست داری صبح فردا بیدار نشی ولی ممکنه فردا روز خوبی باشه. اصلن شاید بهترین روز زندگیت باشه! کی میدونه؟ فیلمِ blood father #فیلم_دیالوگ @iliyaaf7

Repost from ای‌لیا
بعضی وقتها دوست داری صبح فردا بیدار نشی ولی ممکنه فردا روز خوبی باشه. اصلن شاید بهترین روز زندگیت باشه! کی میدونه؟ فیلمِ blood father #فیلم_دیالوگ @boiereihan

آدمی دوست دارد کسی که دوستش دارد برایش کاری انجام دهد، حتی کاری بیهوده، آدمی دوست دارد بداند که هنوز ته ذهن آن آدم باقی مانده و اهمیت دارد، آدمی میخواهد فقط ببیند که دوست داشته میشود آنهم توسط کسی که دوستش می‌دارد. #ای_لیا @iliyaaf7

Repost from ای‌لیا
آدمی دوست دارد کسی که دوستش دارد برایش کاری انجام دهد، حتی کاری بیهوده، آدمی دوست دارد بداند که هنوز ته ذهن آن آدم باقی مانده و اهمیت دارد، آدمی میخواهد فقط ببیند که دوست داشته میشود آنهم توسط کسی که دوستش می‌دارد. #ای_لیا @boiereihan

‏گفت: چیزی هست که تو رو بترسونه؟ گفتم: آره اینکه چیزی برای از دست دادن نداشته باشم. #ازمیان_همینطوری_های_روزانه @iliyaaf7

Repost from ای‌لیا
خیلی ...
خیلی ...

... جامعه ایرانی دچار یک ترومای جمعی شده. رنج و دردی که بخاطر وقایع و اتفاقات اخیر روی سرش آوار شدن و هربار فرصت ندادن زخمش التیام پیدا کنه و هی زخم رو تازه کردن، از آبان سیاه ۹۸ تا هواپیمای اوکراینی و بعدش هم وقایع سال ۱۴۰۱ و کشته شدن آدمها که تا الان هم دنباله‌ش ادامه پیدا کرده. جامعه دچار یک آسیب روحی عمیق شده، آدمها رنج و درد رو حتی اگر نخوان با چشم ببینن با وجودشون دارن احساس می‌کنن. این ترومای جمعی، این ناامیدی جمعی، این رنج عمومی با هیچ مرهم موقتی هم قابل درمان نیست. این فروپاشی اعتماد عمومی، این تکه پاره شدن جامعه و در نهایت چنگ زدن آدمها به صورت همدیگه به جای مسبب اصلی این ماجرا نتیجه خوبی نداره. ما باید مراقب خودمون باشیم، مراقب همدیگه باشیم، روزگار سختی رو داریم می گذرونیم ولی باید مراقب همدیگه باشیم، دستهامون رو رها نکنیم. ما خانه امن همدیگه هستیم. مراقب هم باشیم. #پلاک_سیزده_منهای_یک @iliyaaf7

... توی میدون اصلی گناباد یک عطاری هست، پسر جوانی صاحب مغازه‌ست، یعنی برای پدرشه ولی خودش همیشه اونجاست، اسمش امیره. هر بار میریم قاین-گناباد یه سری هم اینجا می‌زنیم، اینبار که رفتیم دختر جوانی هم توی مغازه بود، سلام که کردیم دختر جواب داد دیدم ته‌لهجه آذری داره. قاطی اجناس مغازه این همکار من هم گاهی ناخنک میزد به خوراکی‌ها، برگه آلو، قیسی و ... من یک مقدار گل ختمی برداشتم، برای تب خوبه، بعنوان رنگ غذا هم استفاده میشه، اینارو امیر صاحب مغازه می‌گفت. اومدم کنار دخل مغازه، تا همکارم هم خریدهاش رو بیاره، دخترک پرسید کجایی هستید، تهرانی؟ گفتم نه از تهران میام ولی آذری هستم، تُرکم. گفت عه منم ترکم، گفتم هوم، ته‌لهجه داری، کجایی هستی گفت اردبیل. گفتم اردبیل، گناباد، چطوری از اینجا سر در آوردی؟ خندید و به امیر نگاه کرد، امیر هم خندید، امیر گفت نامزدیم، من تهران سرباز بودم باهاش آشنا شدم، برداشتم آوردمش گناباد. هردوتاشون خندیدن. بعد دخترک ترکی چیزی به من گفت، من هم جواب دادم و مقداری ترکی حرف زدیم، امیر که گیج شده بود گفت چی دارید میگید؟ گفتم داره از تو تعریف می‌کنه، اینکه چقدر دوستت داره و دخترک هم داشت همینهارو می‌گفت، اینکه بخاطر این دوست داشتن اومده اینجا. ممکنه ما آدمها با شنیدن این داستان هر کدام قضاوت یا نظری داشته باشیم اینکه کار درستی کردن یا اشتباه، ولی چیزی که من توی چشمهای اون دختر دیدم یک خوشحالی و حالِ خوب ابدی بود، اینکه مطمین بود قراره همه چیز خوب پیش بره. وقتی امیر حرف میزد دخترک نگاهش می‌کرد و لبخند میزد. حالش خوب بود. همین برای زندگی کافیه. اینکه حالت خوب باشه. #ازمیان_همینطوری_های_روزانه #ای_لیا @iliyaaf7

اگر هر چه را که دوست داری بگویی، آنگاه آن‌چه را که دوست نداری خواهی شنید. روبرتو بولانیو(نویسنده آمریکای لاتین) @iliyaaf7

زندگی باید ته دیگ سیب‌زمینی داشته باشه. زندگی باید یه چیزی باشه توی مایه‌های اون طلایی و سرخی ته‌دیگ سیب‌زمینی، اینکه چرب و لذیذ باشه، خورشت قبمه بریزی روش، فراموش کنی که گاهی زندگی چقدر سخت فشارت میده. آره عزیز من، زندگی باید ته‌دیگ سیب‌زمینی داشته باشه. #ای_لیا @iliyaaf7

Repost from کافی کتاب
«من نه آدم زندگی توی دخمه هستم نه آدم زندگی مجلل. من مزارع پرت‌افتاده را دوست دارم؛ اتاق‌های خالی، خلوت درون، کار واقعی. اگر چنین زندگی کنم بهترین خواهم بود، اما نمی‌توانم این‌چنین زندگی کنم مگر کسی یاری‌ام کند.» از نامه‌ی آلبر کامو به معشوقش ماریا کاسارس #کافی_کتاب @kafiketab

همینگوی یه جائی گفته بود جهان جای زیبائیه و ارزش جنگیدن داره، من با بخش دوم حرفش موافقم. فیلمِ Se7en #فیلم_دیالوگ

اردی‌بهشت زنی‌ست ایستاده بر ساحل، موج دریا آرام‌ می‌زند روی ساحل، می‌رسد به پاهای زن، پاهایش در شن فرو میرود، خنکی میدود از پاهالایش بالا می‌آید، زن چشمها را می‌بندد. نسیم می‌زند توی موهایش. #ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه @iliyaaf7

Repost from ای‌لیا
اردیبهشت زنی‌ست ایستاده بر ساحل، موج دریا آرام‌ میزند روی ساحل، میرسد به پاهای زن، پاهایش در شن فرو میرود، خنکی میدود از پاهالایش بالا می‌آید، زن چشمها را میبندد. نسیم میزند توی موهایش. #ازمیان_همینطوری_های_روزانه @boiereihan