en
Feedback
ای‌لیا

ای‌لیا

Open in Telegram

دو خط چایی یک فنجان خاطره ... و خاطره ای که دیگر نیست.

Show more
1 518
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1030 days
Posts Archive

Repost from ای‌لیا
تو که نمی دانی یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود دوباره مردمان را خواهی دید که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر سبز می شود خیال برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد زندگی دیگر خواب شیرینی نخواهد بود بیدار خواهند شد همه ی خوابهای زیر بالش خیال. شاید پیرزنی که شال می بافت چادرش را ببند بر کمر و بیاید زیر فواره های میدان شهر چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر. تو که نمی دانی ولی پدرم می گفت که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند آسمان این شهر آبی می شود ... تو باور کن یقینن آبی می شود. #ای_لیا بهمن ۹۵ @iliyaaf7

Repost from ای‌لیا
شرح حال آدمی همان حرفهایی ست که نمی‌زند، نمی‌نویسد، نمی‌گوید، گاه برای خودش یادآوری میکند و دوباره همه را قورت میدهد. #ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه @iliyaaf7

Repost from کافی کتاب
هیچ چیزی در دنیا به این نمی‌ارزد که انسان از آنچه دوست دارد روگردان شود. آلبر کامو #کافی_کتاب @kafiketab

photo content

Repost from ای‌لیا
بیا و شبیه گل دقیقه نودو سه باش! همانقدر بعید، همانقدر لعنتی ... #ای_لیا @iliyaaf7

روز اولی که حوا دلش گرفته بود، آدم نمیدانست که چه کند، هرچه کرد حوا دلش سبک نشد، آمد پشت سرش ایستاد چشمهایش را بست سرش را جلو آورد موهای حوا را بو کشید حوا پا عقب گذاشت خورد به سینه آدم، آدم دستهایش را جمع کرد دور حوا، حوا سرش را خم کرد روی بازوی آدم، دلش آرام شد. + داستانک #ای_لیا @iliyaaf7

به وقت دلتنگی آدمی در پی دستی بوئی آشنا صدائی آرام شاید زمزمه‌ای نامفهوم لحظه‌ها را چنگ میزند. #ای_لیا @iliyaaf7
به وقت دلتنگی آدمی در پی دستی بوئی آشنا صدائی آرام شاید زمزمه‌ای نامفهوم لحظه‌ها را چنگ میزند. #ای_لیا @iliyaaf7

Repost from ای‌لیا
دل‌تنگی یعنی دستهایت نیست ... #ای_لیا @iliyaaf7
دل‌تنگی یعنی دستهایت نیست ... #ای_لیا @iliyaaf7

Alireza Ghorbani - Asheghane Nist (1).mp310.50 MB

جانِ منی 🎹🎙🎼 محمد زند وکیلی #موزیک @iliyaaf7

من آدم تنها زیستن نیستم، آدم نشستن و چای و قهوه خوردن و فکر کردن به بالهای ظریف یک زنبور، باید کسی باشد که صبح که بیدار میشوم نگاه کنم توی چشمهایش و خودم را ببینم که لبخند میزنم از داشتنش، باید کسی باشد که بگویم دوستت دارم و هر آنچه درونم از احساس است برای تو می‌جوشد، من آدم تنها بودن نیستم، باید کسی باشد که لحظات بودنم را به او فکر کنم و صبح تا وقتی که برمیگردم و در آغوش می‌فشارمش درون من با من در ضربان قلبم شریک باشد، من آدم تنها زیستن نیستم، باید به کسی بگویم دوستت دارم و در لحظات نبودنت دلم از تنهایی نبودنت فشره می‌شود، باید کسی باشد برایش بنویسم، بخواند و احساس کند انچه خیال بود در واقعیت در آغوشش آرام گرفته است. #ازمیان_همینطوری_های_روزانه @iliyaaf7

سلام می‌تونید کامنت بذارید. یه چیزی بنویسید به سبک اینستاگرام.

غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد ... دلش غنج زد! آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. آرام آرام خودش را ازپنجره می کشید تو ... دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد. آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است. مرد هنوز لبخند میزد. داستانک #ای_لیا @iliyaaf7

اگر کسی غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد ... دلش غنج زد! آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. آرام آرام خودش را ازپنجره می کشید تو ... دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد. آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است. مرد هنوز لبخند میزد. داستانک #ای_لیا @iliyaaf7

به وقت دلتنگی آدمی در پی دستی بوئی آشنا صدائی آرام شاید زمزمه‌ای نامفهوم لحظه‌ها را چنگ میزند. #ای_لیا

تکامل انسان در مسیر بقا بوده نه موفقیت، انسان تکامل پیدا کرده که بتونه زنده بمونه، توی سخت‌ترین شرایط، اینکه حتمن باید موفق باشیم توی ژن ما نیست، این رو توی این ۱۰۰ سال اخیر که سرمایه رشد کرده کردن توی مغز ما، اینکه باید حتمن موفق بشیم و اگر نشیم باختیم. حالا این موفقیت چی هست اصلن؟ چی رو میگن موفقیت؟ پولدار شدن؟ معروف شدن؟ این موفقیت اصلن چی هست؟ هیچ! خودمون رو رنج میدیم که مثلن پیشرفت کنیم، در مدارج عالی(ثروت-شهرت) بالا بریم اما تهش هیچی نیست. چند نفرمون به اونجا می‌رسیم؟ پدران و مادران غارنشین ما زندگی راحت‌تری داشتن چون موفقیتی وجود نداشت هرچه بود حرکت به سمت بقا بوده، همدیگر رو هم بیشتر دوست داشتن، چون وقت زیاد داشتن، وقت برای دوست داشتن. #ای_لیا

... توی اتوبوس خروجی از گیت مهرآباد به سمت اهواز ایستاده ام و روبرویم زنی با دختر پنج شش ساله اش ایستاده اند، دوست دارم نگاه کنم به دخترک و برگردد به طرفم و من هم لبخند بزنم و او هم شاید لبخندی بزند ولی نگاهم نمیکند، به سمت دیگر اتوبوس نگاه میکند جائی که چندتائی دختر و پسر جوان که انگار نوازنده هستند و لابد برای اجرا به اهواز میروند با هم شوخی میکنند، میخندند، دخترها بلند بلند میخندد، دوست دارم بدانم دختر بچه با دیدن انها به چه چیزی فکر میکند، سوار هواپیما میشویم، تا میرسیم توی هواپیما و سرم را میگذارم روی پشتی صندلی خوابم میبرد، زن مهماندار میز جلوئی مرا باز میکند تا جعبه صبحانه را بگذارد روی میز بیدار میشوم، توی جعبه صبحانه یک قوطی کوچک است با قطعاتی برش خرده از میوه، یکی نشسته است سیب و پرتقال خرد کرده است و بعدش ریخته است توی این قوطی کوچک پلاستیکی، دوست دارم بدانم وقتی اینها را خرد میکرده به چه فکر میکرده؟ به اینکه کدام خری قرار است اینها را بخورد یا اینکه شاید تف کرده توی اینها شاید ... میوه ها را میخورم و بعدش مجله همشهری داستان را از توی کیف بیرون می آورم و ان چند داستان باقی مانده را میخوانم، غرق خواندن شده ام که یکهو هواپیما کوبیده میشود روی باند، رسیده ایم اهواز، از راهرو هواپیما که میگذرم میرسم به صندلی آن مادر و دختر کوچکش اینبار نگاهم میکند، نگاهش مکینم و لبخند میزنم، او هم میخندد. هوای اهواز خنک است، نسیمی می‌زند توی صورتم. توی دلم رختها را رها کرده‌اند، کسی رخت نمی‌شوید. زمستان ۱۳۹۵ #ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه

دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است قیصر امین‌پور