💌 دلنوت
Open in Telegram
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
Show more945
Subscribers
+324 hours
+67 days
+2030 days
Posts Archive
945
داشتم فکر میکردم چقدر آدمهای امن خوبند. آدمهایی که رازدارند. آنهایی که میتوانی کنارشان خودت باشی و تمام روحت را عریان کنی. از همهچیز بیواهمه حرف بزنی، بدون هراسی از قضاوت شدن. آدمهایی که نه با لبها که با چشمها و روحشان لبخند میزنند. بدون این که زیاد بدانند، اعتماد میکنند و شاید خودشان هم هرگز ندانند در کدام روز سختت به تو رسیدهاند و چطور خورشید شدهاند وسط همه تاریکیهای دلت. چقدر خورشیدها خوبند، چقدر بیمنت و چقدر خوشبو و چقدر بوسیدنی و چقدر خواستنیاند. مهربانیهایی که انگار نهرهای بهشتند روی آتش تنهایی. درد و دریغ که کمند. بسیار کم!
#حمید_سلیمی
@delnote
945
♥️
هرگز نمیشود آنطور که باید و شاید به کلمات اعتماد کرد. ظاهری بیآزار دارند، ابداً به نظر نمیرسد که ممکن است خطرناک باشند. بیشتر به باد هوا شباهت دارند، به صداهای کوچک دهن، نه شورند و نه بینمک و بهمحض اینکه از دهن بیرون میآیند از راه گوش به وسیلهٔ تودهٔ نرم و خاکستریِ مخ درک میشوند؛ هیچکس به کلمات خودش شک ندارد و مصیبت از همینجا شروع میشود.
سفر به انتهای شب
#لویی_فردینان_سلین
@delnote
945
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهیِ ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهیِ باریدن را گوئی منتظرند
لحظهای و پس از آن، هیج
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطرهای سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
#فروغ_فرخزاد
@delnote
945
♥️
چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
درد بیحد بنگر بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر
هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانه دل
در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بیلب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی
گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا میداری
آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما میگفت
جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو
#مولانا
دیوان شمس
@delnote
945
❤️
پای تویی، دست تویی، هستیِ هر هست، تویی
بلبلِ سرمست تویی، جانبِ گلزار بیا
گوش تویی، دیده تویی، وَز همه بُگزیده تویی
یوسفِ دزدیده تویی، بَر سَرِ بازار بیا
از نظر گشته نهان، ای همه را جان و جهان
بارِ دِگَر رقصکُنان، بیدل و دَستار بیا
روشنیِ روز تویی، شادیِ غمسوز تویی
ماهِ شباَفروز تویی، اَبرِ شِکربار بیا
ای دلِ آغشته به خون، چند بُوَد شور و جُنون
پخته شد انگور کُنون، غوره مَیَفشار بیا
ای شبِ آشفته بُرو، وی غمِ ناگفته بُرو
ای خِرَدِ خُفته بُرو، دولتِ بیدار بیا
ای دلِ آواره بیا، وی جگرِ پاره بیا
وَر ره در بسته بُوَد، از رَهِ دیوار بیا
ای نَفَسِ نوح بیا، وی هَوَسِ روح بیا
مَرهَمِ مجروح بیا، صِحَّتِ بیمار بیا
#مولانا
@delnote
945
♥️
زمستان سختی بود
گوزنهای عزیز
مجبور شدیم آنسال
شاخهایمان را هم
بسوزانیم
و آن تکهی تهمانده از قلبمان را
که برای تپیدن در روز مبادا
کنار گذاشته بودیم
چند تکه از استخوانهایمان
پس ماندهی واپسین رویا
آخرین تکههای جوانی و زیبایی
حتی
آن آرزوی کوچک را
که به طرز عجیبی مطمئن بودیم
هرگز قرار نیست به ما برسد
دودی که از آتش شاخها بالا میرود همیشه
با دود شاخهها فرق میکند
دودی که از شاخهای من بالا رفت
خود را به شکل یک شکوفهی آلو درآورد
که در باد
تکهتکه میشد
و دیگر
هیچ آرزویی
نداشت...
#رویا_شاهحسینزاده
@delnote
