برآســتان جــانان
Open in Telegram
بر "آستان جانان" گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد اینستاگرام astaneh
Show more1 224
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
1 224
عاشق کشی
حسام الدین سراج
آهنگسازی محسن جلیلی،
تنظیم محسن جلیلی و مهدی آقایی
شعری از هادی محمدحسنی
1 224
منام ز مهر رخت روی کرده در دیوار
چو سایه بر رهت افتاده زیر هر دیوار
ندیم و همدمم از صبح تا به شب ناله
قرین و محرمم از شام تا سحر دیوار
ز بس که روی به دیوار محنت آوردم
جدا نمیشودم یک دم از نظر دیوار
کدام یار که او روی ما نگه دارد؟
چو آب دیدهی گوهرفشان مگر دیوار
کسی که روی به دیوار غم نیاوردی
کنون ز مهر تو آورد روی در دیوار
بسا که راهنشینان پای دیوارت
کنند غرقه به خونابهی جگر دیوار
چو زیر بام تو آیند خستگان فراق
به آب دیده بشویند سربهسر دیوار
حدیث صورت خوبان چنین مکن خواجو
که پیش صورت او صورتاند بر دیوار
#خواجو_کرمانی، دیوان اشعار، «غزلیات»، به اهتمام و تصحیح، احمد سهیلی خوانساری، تهران: پاژنگ، ١٣۶٩، چاپ دوم، ص ٢٧٣.
@astanejanan
1 224
خواجوی کرمانی، کمالالدین ابوالعطاء محمود بن علی بن محمود، از شاعران برجستهٔ اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است که در شهر کرمان زاده شد. دربارهٔ سال تولد او اتفاق نظر قطعی وجود ندارد و منابع تاریخی بازهای میان سالهای ۶۶۹ تا ۶۸۹ هجری قمری را پیشنهاد کردهاند. جایگاه ممتاز او در شعر فارسی سبب شده است که با القابی چون «نخلبند شاعران»، «خلاقالمعانی» و «ملکالفضلا» از وی یاد شود. خواجو در دورهٔ جوانی، افزون بر فراگیری علوم متداول عصر خود از جمله عرفان، طب و ریاضیات، به سفرهای گستردهای دست زد و با تحمل دشواریهای بسیار، شهرهایی چون اصفهان، آذربایجان، شام، ری، عراق و مصر را درنوردید. این تجربههای سفر، نقش مهمی در غنای فکری و زبانی آثار او ایفا کرد. وی سرانجام در شیراز اقامت گزید و تا پایان عمر در همان شهر زیست.
آثار خواجوی کرمانی غالباً دارای مضامین عرفانی و اخلاقی است و از منظر سبکشناسی در حوزهٔ سبک عراقی قرار میگیرد. او در غزلسرایی از سنت سنایی تأثیر پذیرفته و در مثنویسرایی نیز نگاهی به حماسهپردازی فردوسی دارد. تأثیر او بر شاعران پس از خود، بهویژه حافظ، چشمگیر است و نمود آن را میتوان در سنت «استقبال» از اشعار وی مشاهده کرد. دیوان خواجو شامل قالبهای متنوعی چون غزل، قصیده، رباعی و ترکیببند است و خمسهٔ او، متشکل از همای و همایون، گل و نوروز، روضهالانوار، کمالنامه و گوهرنامه، جایگاهی مهم در سنت مثنویسرایی فارسی دارد. خواجوی کرمانی در سال ۷۵۰ هجری قمری در شیراز درگذشت و آرامگاه او در نزدیکی دروازهٔ قرآن، در تنگ اللهاکبر، واقع شده است.
#آستانه
@astanejanan
1 224
باری، هر چند ذوق، بیشتر امری فردی و شخصی است، اگر مورد تربیت و تهذیب ادبی قرار گیرد تا اندازۀ زیادی جنبۀ کلی و عمومی نیز پیدا می کند. در حقیقت ذوق عبارت از احساس و ادراک حاد و سریعی است که زشتی و زیبائی آثار طبیعت و هنر را کشف می کند و البته تهذیب و تربیت آن را توسعه و تکامل می بخشد... هر چند در نقادی ملاک تمیز و قضاوت، ملکۀ ذوق است، اما منتقد باید با دقت و بصیرت تمام از هر آنچه آفت ذوق و موجب تمایل و تعصب می شود حتی الامکان اجتناب ورزد و از هر گونه میل و هوی که در کار نقد و قضاوت مانع کشف حقیقت و به تعبیر فرانسیس بیکن فیلسوف انگلیسی "بت" محسوب می گردد خود را بر کنار بدارد و به موضوع کار خود به همان نظر بنگرد که اهل علم به موضوع تحقیق خویش نگاه می کنند. به هر حال، همانگونه که ذوق خام و طبیعی و تجربه نادیده، احکام و قضاوتهایش نسبی و فردی و نامعتبر است ذوق تلطیف شده و تهذیب یافته نیز احکامش ممکن است توأم با تعصب و غرض و میل و هوی باشد. از این رو منتقد در عین آنکه ناچار است ذوق را یگانه ملاک و مأخذ در تمیز نیک و بد آثار ادبی بداند باید "وجدان علمی" خویش را مراقب و ناظر حکومت ذوق خویش سازد تا بتواند احکام و قضاوت هایی که تا اندازه ای عمومی و کلی و مقبول باشد اظهار نماید. در اینجا باید این نکته را نیز بر وجه تأکید خاطرنشان کرد که منتقد، باید ذوق خود را از تأثیر و نفوذ هر گونه مسلک مذهبی و سیاسی و اجتماعی مصون و منزه نگاه بدارد و اجازه ندهد که هیچ عقیده و مرام خاصی فتوای ذوق او را مشوب نماید.
#عبدالحسین_زرین_کوب، آشنایی با نقد ادبی، ۱۳۸۳، صص ۵۷_۵۶
@astanejanan
1 224
من آن درختِ زمستانی، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمیخندد، شکوفه بر تن عریانم
ز نوشخند سحرگاهان، خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بیپایان، گواه گریهٔ بارانم
شکوهِ سبز بهاران را، برین کرانه نخواهم دید
که رنگِ زردِ خزان دارد، همیشه خاطر ویرانم
چنان ز خشمِ خداوندی، سرای کودکیام لرزید
که خاک خفته مبدّل شد، به گاهوارهٔ جُنبانم
درین دیارِ غریب ای دل، نشانِ ره ز چه کس پرسم؟
که همچو برگِ زمینخورده، اسیرِ پنجهٔ طوفانم
میانِ نیک و بد ایّام، تفاوتی نتوانم یافت
که روز من به شبم ماند، بهار من به زمستانم
نه آرزوی سفر دارد، نه اشتیاقِ خطرکردن،
دلی که میتپد از وحشت، در اندرونِ پریشانم
غلامِ همِت خورشیدم، که چون دریچه فروبندد
نه از هراسِ من اندیشد، نه از سیاهی زندانم
کجاست باد سحرگاهان، که در صفای پس از باران
کند به یادِ تو، ای ایران! به بوی خاک تو مهمانم.
#نادر_نادرپور
در طلسم شعر، منتخب چهار دفتر شعر؛ تهران: انتشارات سخن، چاپ اول، ۱۳۸۴، ص ۳۷۴_۳۷۵
@astanejanan
1 224
نیستی نیک تنگ چشم، به خرج؛
کدیه را بس فراخ کام نهای
مسعود سعد سلمان
«تنگ چشم» کنایه است از زُفت و خسیس؛ و «فراغ کام» کنایه است از فزون جوی و آزمند. بی میانجی و به آسانی میتوان به معنای کنایی در این دو کنایه راه برد. از این روی، این هر دو از گونهٔ کنایهٔ «نزدیکِ آشکاراند.
نیز خاقانی راست:
دهر سپید دست سیه کاسهای است صعب؛
منگر به خوشزبانی این تُرش میزبان
«سپید دست» کنایه است از ستمکار؛ و «سیه کاسه» کنایه است از فرومایه و تنگ چشم.
یا گژدهم در نامهای به کاوس مینویسد، و بدین سان دربارهٔ سهراب داوری میکند:
سوارانِ ترکان بسی دیدهام؛
عنان پیچ زین گونه نشنیدهام....
بر آن کوه بخشایش آرد زمین
که او اسپ تازد بر او، روز کین
عناندار چون او ندیده است کس؛
تو گفتی که سام سوار است و بس.
«عنان پیچ» و «عناندار» دو کنایه از گونهٔ نزدیک آشکارند از سوارکار و تازندهٔ توانا.
از آنکه نادان بودم چو گِرد کردم ریش،
مرا به نامْ همه ریشْ گاو خواند پدر
مسعود سعد سلمان
«گِرد کردن ریش» کنایه است از بالیدگی و مردی؛ و «گاو ریش» یا «ریش گاو» کنایهای است از گونهٔ «نزدیکِ نِهان» از نادان و دانا؛ زیرا به آسانی نمیتوان پیوند در میانهٔ دو معنای کنایه را یافت؛ و به خواست سخنور راه برد.
یوسف من گرگ مست، باده به کف صبح فام؛
وز دو لب باده رنگ، سرکه فشان در عتای
« گرگ مست» کنایهای است از گونهٔ نزدیکِ نِهان از نیم مست.
نیز مجیرالدین بیلقانی راست:
ز روز و شب شدهام سیر؛ چون به پیشِ دلم،
سیه گلیمی شب همچو روز شد پیدا.
دمی خوشم چو سٓحٓر میدهد؛ و گر بخورم،
سپید دست چو روزم، چو صبحدم رسوا.
در این بیتها «سیه گلیم » کنایه از تیره روز و نگون بخت است؛ و «سپید دست»کنایه از ستمگار.
مسعود سعد سلمان راست:
از عشق تو، در چشمِ خِرد میل زدم؛
پس دست به تسبیح و به تهلیل زدم.
بر فرقت تو چو طبلِ تحویل زدم،
من دست، به جای جامه، در نیل زدم.
«میل زدن در چشم» کنایه از کوریست؛ « طبل زدن» کنایه از رهسپاری است؛ و «جامه در نیل»کنایه از سوگواری و اندوه است.
و نیز هم او در سخن از رنجهای زندان، گفته است:
از ضعیفیً دست و تنگی جای
نیست ممکن که پیرهن بدرم.
«پیراهن دریدن» کنایه از بیتابی و ناشکیبی بسیار است.
بابا کمال خجندی راست:
با ما خبر خاک کف پای تو گفتند،
دامن بگرفت اشک به دندان و روان رفت.
« دامن به دندان» کنایه از شتافتن و تند و چالاک رفتن.
منبع:
زیبا شناسی سخن پارسی، «بیان» میرجلالالدین کزازی، نشر مرکز، چاپ دوازدهم، ۱۴۰۰، صص ۱۷۰_۱۶۹
#آستانه
@astanejanan
1 224
اگر واژهای _ هرچند هم درست ساخته شده باشد _ از طرف اهل زبان به کار برده نشود، آن واژه لاشهای بیش نیست. برعکس این نیز صادق است. ممکن است واژهای دقیقاً منطبق بر قواعد انشقاق نباشد ولی مورد اقبال مردم قرار گرفته باشد. در این صورت، این واژه به رغم نابهنجاری ساخت، واژهای است زنده و فعال [...] روزگاری بود که همه میگفتند بلدیه، نظمیه، مالیه و غیره. در آن زمان این لغات بار معنایی داشتند و زنده بودند. بعداً واژههای شهرداری، شهربانی و دارایی ساخته شدند. در آغاز کار (بدون کاربرد مردم) این واژهها لاشههای لفظی بیروحی بیش نبودند ولی بهتدریج که به کار رفتند و بار معنایی جمع کردند به واژههای زنده و فعال زبان تبدیل شدند. امروز قضیه عکس شدهاست: یعنی بلدیه، نظمیه و مالیه چون دیگر به کار نمیروند به لاشههای بیروحی تبدیل شدهاند که فقط ممکن است برای ضبط در یک فرهنگ تاریخی، مناسب باشند. بنابراین لفظ به خودی خود مهم نیست، کاربرد است که مهم است. ملاکِ مرگ و زندگی لغت کاربرد آن است.
#محمدرضا_باطنی
فارسی بیدی نیست که از این بادها بلرزد (سومین نقد دکتر باطنی بر کتاب غلط ننویسیم استاد نجفی) مجله آدینه، مرداد ۱۳۶۷، ش ۲۶، ص ۲۴.
@astanwjanan
1 224
سلام بر تو که سخت دلتنگت هستم؛
و در فراق و فقدانت جانم به لب رسیده است.
#محمود_درویش | فلسطین، ۲۰۰۸-۱۹۴۱ |
برگردان: #عبدالحسین_خواجهعلی
@astanejanan
1 224
گردون تا کی از تو دلم خون باشد؟
جانم ز المهای تو محزون باشد؟
زانگونه که هم دونی و هم دونپرور
نبْوَد عجبی نام تو گردون باشد
#باقی_نهاوندی، تذکره مجمعالنّفایس، سراجالدین علیخان آرزو، جلد اول، ص۲۲۷
@astanejanan
1 224
#مقام_لری_ساریخوانی
کمانچه و آواز: #فرج_علیپور
قلم را تاب آن نیست که در وصف آلام این سرزمین بنگارد!
1 224
#همایون_شجریان
#رها_نمیکند_ایام_در_کنارِ منش
که دادِ خود بستانم به بوسه از دهنش...
کمانچه: سعید فرجپوری
شعر: #سعدی
@astanejanan
1 224
شبها گریختند و تو چون بادهای سرد
همراه با سیاهی شبها گریختی
در راه خود، ز شاخهٔ زردِ حیاتِ من
عشق مرا چو برگِ خزاندیده ریختی
من چون غباری از دل شبهای بیامید
برخاستم که خوش بنِشینم به دامنت
آواره بخت من! که تو چون نوعروس باد
رفتی، چنانکه کس نشد آگه ز رفتنت
شبها گریختند و تو چون یادهای دور
هر لحظه از گذشتهٔ من دورتر شدی
با آنچه رفته بود و نیامد دوباره باز
در سرزمین خاطر من، همسفر شدی
تنها، در این غروب غمانگیز زندگی
افتادهام چو سایهٔ گمگشتگان به راه
لرزم چو شاخوبرگِ نهالانِ نیمهجان
در زیر تازیانهٔ بارانِ شامگاه
بس روزها که شعلهٔ نارنجی شفق
سوزانَدم در آتشِ رنگینِ خویشتن
چون در رسد کبوترِ ماه از فرازِ کوه
گنجانَدم به سایهٔ غمگینِ خویشتن
از تکدرخت زندگیِ بیامیدِ من
مرغانِ روزها همه یکیک پریدهاند
شبها چو تودههای کلاغانِ شامگاه
از دور، از دیار افقها، رسیدهاند!
#نادرنادرپور، مجموعهاشعار، نگاه، ۱۳۸۱، ص ۱۵۴
@astanejanan
1 224
تصحیح یک لغزش در ذکر روز درگذشت نیما یوشیج
مورخان ادبی در ذکر تاریخ تولد و وفات بزرگان ادبیّات متکی به اسنادی هستند که به تواتر رسیده باشد. در مورد روز درگذشت نیما همۀ اسناد متواتر، شبانگاه سیزدهم دی ۱۳۳۸ را ذکر کردهاند و حتّی مرحوم طاهباز که بخش عمدۀ عمر خود را صرف بازخوانی دستنوشتههای نیما کرده بود این تاریخ را در کتاب «زندگی و هنر نیما یوشیج» (تهران، ۱۳۷۵ ص ۱۲۹) آورده است. بنده نیز به اعتماد این اسناد تاریخ مزبور را در کتاب گزینۀ اشعار نیما یوشیج (تهران، ۱۳۷۰، ص ۳۱) و نیز مدخل «نیما یوشیج» در دانشنامۀ زبان و ادب فارسی فرهنگستان (تهران، ۱۳۹۵، ج ۶، ص ۶۲۱) آوردهام. در این میان جلال آلاحمد که حاضر و ناظر صحنۀ فوت نیما بوده در مقالۀ «پیرمرد چشم ما بود» اشارهای به تاریخ این حادثه نکرده اما در یادداشتی که اخیراً از آن مرحوم دیده شد و زمان نگارش آن ساعت ۶ بعدازظهر پنجشنبه ۱۶ دی ذکر شده به تاریخ و ساعت فوت نیما اشاره کرده است: «نیما دیشب مرد. دو بعد از نیمه شب: ساعت دو و ده دقیقه بود که در خانه را سخت کوبیدند...» از سویی، خبر درگذشت نیما در همین روز، در دو روزنامۀ عصر شانزدهم دیماه ۱۳۳۸، شمارۀ ۴۹۶۱ روزنامۀ کیهان و شمارۀ ۱۰۱۰۸ روزنامۀ اطلاعات نیز منتشر شده است.
ازسویدیگر، بر سنگ مزار نیما «سپیدهدم پنجشنبه ۱۴ دیماه ۱۳۳۸» بهعنوان درگذشت شاعر قید شده است که با تقویم تناسبی ندارد، زیرا ۱۴ دیماه آن سالروز سهشنبه بوده است.
بنابراین تردیدی باقی نمیماند که تاریخ دقیق فوت نیما باید بامداد پنجشنبه ۱۶ دیماه باشد و ذکر شبانگاه در روایتهای قبلی به علّت قرار گرفتن ساعت دو بامداد در بخشی از شب است.
یادداشتی از دکتر یدالله جلالی پندری
عضو وابستۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی
@astanejanan
1 224
این شعر از تصویرپردازی سینمایی بهره میبرد، زیرا حرکت روایت از نقطهای آغاز میشود و در همان نقطه به پایان میرسد و در عین حال، از غنای تصویری برخوردار است که ناشی از معنای ثانویه کلمات است. این اثر با ایجاد تصاویر مستقل و محدود در دامنۀ واژگان و بهرهگیری از رویکرد سمبولیستی، توانسته است با تجسم مفاهیم مرکزی شب و زمستان، پیامهای اجتماعی شعر را به شکل مؤثر منتقل کند.
از نظر ساختاری، شب و زمستان بهعنوان تصاویر مرکزی در کانون قرار دارند و با استفاده از تشبیههای بلیغ و مرسل و بهرهگیری از نمادپردازی، تصاویری شاعرانه و معنادار شکل گرفتهاند. همچنین، لحن تصویر بر اساس موسیقی شعر و وزن، حالت خطابی و دعوتآمیز دارد و نقش بیانیهای انتقادی را ایفا میکند؛ بدین معنا که هم به نقد جامعه میپردازد و هم مخاطب را به همراهی با شاعر فرا میخواند.
#آستانه
@astanejanan
1 224
شعر در شب سرد زمستانی نیما یوشیج از جمله آثاری است که امکان خوانشهای چندلایه را فراهم میکند.
دو خوانش از این شعر:
خوانشی اخلاقی و خوانشی ادبی _ تاریخی با تمرکز بر تقابل شعر نو و سنتگرایی.
این شعر را میتوان متنی تأملی دربارۀ وضعیت انسان در جهانی سرد، خاموش و بیپاسخ دانست. «شب سرد زمستانی» در این شعر صرفاً یک توصیف طبیعی نیست، بلکه استعارهای از وضعیتی وجودی و اجتماعی است که در آن گرما، معنا و امید جمعی رو به افول است. حتی کورۀ خورشید نیز از کار افتاده است؛ تصویری که نشان میدهد منابع کلان معنا و روشنایی دیگر قادر به پاسخگویی نیستند.
در چنین فضایی، کنش مرکزی شعر نه نجات جهان، بلکه افروختن یک چراغ کوچک است. چراغ من نماد آگاهی فردی و مسئولیت اخلاقی انسان در برابر دیگری است. این چراغ برای خودنمایی یا قهرمانی افروخته نمیشود، بلکه برای آمد و رفتن همسایه است؛ یعنی کنشی حداقلی، انسانی و مسئولانه در دل تاریکی. نیما بدینسان اخلاق را از سطح شعار و آرمانگرایی، به سطح عمل روزمره میآورد.
پرسشهای محوری شعر، «که میافروزد؟ که میسوزد؟ چه کسی این قصه را در دل میاندوزد؟»، نشان میدهد که شاعر بهجای ارائۀ پاسخهای قطعی، مخاطب را در موقعیت انتخاب اخلاقی قرار میدهد. این پرسشها داوری نمیکنند، بلکه مسئولیت را متوجه فرد میسازند. آیا در جهان سرد و بیتفاوت، کنشی هرچند کوچک ممکن و ضروری است یا نه؟
از منظر زبانی و ساختاری، شعر با تکرار تصاویر سرما، تاریکی و خاموشی، نوعی ایستایی و تداوم بحران را القا میکند. با این حال، حضور چراغ کوچک، شعر نه خوشبینانه است و نه مأیوسانه؛ بلکه بر ضرورت عمل اخلاقی در دل بیمعنایی تأکید میکند.
در مجموع، «در شب سرد زمستانی» را میتوان نوعی بیانیۀ شاعرانه دربارۀ اخلاق مسئولیت دانست: جهانی که تضمینی برای اثرگذاری کنش فردی نمیدهد، اما همچنان افروختن چراغ را ضروری میسازد. نیما در این شعر، انسان را نه به امید نتیجه، بلکه به صداقت عمل فرا میخواند.
تمثیلی از تقابل شعر نو با سنتگرایی ادبی
شعر در شبِ سرد زمستانی را میتوان فراتر از یک تصویر طبیعی یا تأملی انسانی، بهمثابه متنی تمثیلی دربارۀ موقعیت نیما یوشیج در برابر سنتگرایان ادبی خواند. در این خوانش، شب سرد زمستانی نه صرفاً زمان و مکان وقوع شعر، بلکه استعارهای از فضای منجمد ادبیات فارسی در دورهای است که نوآوری با مقاومت، انکار و خاموشی مواجه میشود.
نیما در آغاز شعر تأکید میکند که حتی کورۀ خورشید نیز نمیسوزد؛ تصویری معنادار که میتوان آن را به فرسودگی اقتدار سنتهای تثبیتشده تعبیر کرد. خورشید، بهعنوان نماد مرکزیت و مرجعیت، دیگر توان تولید گرما و روشنایی ندارد؛ یعنی قالبها و معیارهای کهن، با وجود اعتبار تاریخی، دیگر پاسخگوی نیازهای زمانه نیستند. در برابر این خاموشی کلان، چراغ من قرار میگیرد: نوری کوچک، شخصی و لرزان، اما زنده و کارآمد. این چراغ را میتوان تمثیلی از شعر نو دانست؛ جریانی نوپا که نه مدعی جایگزینی مطلق سنت است و نه برخوردار از قدرت رسمی، اما در عمل روشن میکند.
کنش محوری شعر، افروختن چراغ در آمد و رفتن همسایه است. این انتخاب نشان میدهد که نیما شعر نو را نه بهعنوان حرکتی نمایشی یا ستیزهجویانه، بلکه بهمثابه ضرورتی انسانی و ارتباطی میفهمد. شعر نو برای او پاسخی است به نیاز زمان، نه صرفاً شکلی متفاوت از وزن و قافیه. در مقابل، فضای پیرامونی شعر سرشار از خاموشی است: کسی چراغی نمیافروزد، ماه به یخ فروبسته است و باد، مسیرها را گم میکند. این تصاویر را میتوان بازتاب جامعۀ ادبیای دانست که به عادت خو گرفته و از خطر تجربۀ نو پرهیز میکند.
پرسشهای کلیدی شعر «که میافروزد؟ که میسوزد؟ چه کسی این قصه را در دل میاندوزد؟»، نقطۀ اوج این تقابلاند. این پرسشها نه خطابی احساسی، بلکه طعنهای آرام به داوریهای سنتیاند: چه کسی جرئت آغاز دارد؟ چه کسی هزینۀ نوآوری را میپردازد؟ و چه کسی تنها نظارهگر یا قضاوتگر است؟ نیما با طرح پرسش، مسئولیت را به مخاطب و تاریخ میسپارد، نه به بیانیه و شعار.
در نهایت، شعر نه نفی مطلق سنت است و نه خودستایی شاعر نوگرا. نیما صرفاً بر کنش خود تأکید میکند: «من چراغم را افروختم.» این جمله، بیانگر اخلاق نوآوری در نگاه نیماست؛ اخلاقی مبتنی بر عمل، مسئولیتپذیری و واگذاری داوری نهایی به زمان. از این منظر، در شب سرد زمستانی را میتوان یکی از صریحترین بیانیههای شاعرانۀ نیما در دفاع از شعر نو و در عین حال، تصویری صادقانه از تنهایی او در برابر سنتگرایی دانست.
1 224
در شبِ سرد زمستانی
کورۀ خورشید هم، چون کورۀ گرم چراغ من نمیسوزد
و به مانند چراغ من
نه میافروزد چراغی هیچ
نه فروبسته به یخ، ماهی که از بالا میافروزد.
من چراغم را در آمدْرفتن همسایهام افروختم در یک شبِ تاریک
و شب سردِ زمستان بود
باد میپیچید با کاج
در میان کومهها خاموش
گم شد او از من جدا زین جادۀ باریک
و هنوزم قصه بر یاد است
وین سخن آویزۀ لب:
«که میافروزد؟ که میسوزد؟
چه کسی این قصه را در دل میاندوزد؟»
در شبِ سردِ زمستانی
کورۀ خورشید هم، چون کورۀ گرم چراغِ من نمیسوزد.
زمستان ١٣٢٩
نیمایوشیج، دفترهای نیما: مجموعهاشعار نیما یوشیج. «ماخاولا». به کوشش، تصحیح و تطبیق شراگیم یوشیج، تهران: رشدیه. ١٣٩٧. چاپ اول، ص ۴۷
