en
Feedback
مولانا درمانی

مولانا درمانی

Open in Telegram

امیدواریم از کلام مولانا نهایت بهره را ببریم. جهت ارتباط با مدیریت: @hosseinaraei هماهنگی و پیشنهادها: @jsakak لینک کانال مولانا درمانی: @molanadarmani

Show more
1 697
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-730 days
Posts Archive
4_5915800138609068672.mp36.49 MB

✅ مولانا غزل شماره 563 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد آواز ؛ استاد شهرام ناظری دکلمه و سخنران ؛ دکتر سروش #مولانادرمانی @molanadarmani

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد حضرت مولانا @molanadarmani

آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم زانک جمله چیزها چیزی ز بی‌چیزی شدست زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حق زانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر گفتم آخر جان جان زین سان ز بی‌چیزی شدست چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست مولانا @mollanadarmani

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند زنهار کاسه سر ما پرشراب کن ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم با ما به جام باده صافی خطاب کن کار صواب باده پرستیست حافظا برخیز و عزم جزم به کار صواب کن حافظ @molanadarmqni

چیزی مگو که گنج نهانی خریده‌ام جان داده‌ام ولیک جهانی خریده‌ام رویم چو زرگر است از او این سخن شنو دادم قراضه زر و کانی خریده‌ام از چشم ترک دوست چه تیری که خورده‌ام وز طاق ابروش چه کمانی خریده‌ام با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث با کس نگویم این ز فلانی خریده‌ام هر چند بی‌زبان شده بودم چو ماهیی دیدم شکرلبی و زبانی خریده‌ام ناگاه چون درخت برستم میان باغ زان باغ بی‌نشانه نشانی خریده‌ام گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست لیک از میان نیست میانی خریده‌ام کردم قران به مفخر تبریز شمس دین بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده‌ام مولانا @molanadarmani

ای نالهٔ عشق تو رباب دل من ای ناله شده همه جواب دل من آن دولت معمور که می‌پرسیدی یا بی‌تو و لیک در خراب دل من مولانا @molanadarmani

عجب آن دلبر زیبا کجا شد عجب آن سرو خوش بالا کجا شد میان ما چو شمعی نور می‌داد کجا شد ای عجب بی‌ما کجا شد دلم چون برگ می‌لرزد همه روز که دلبر نیم شب تنها کجا شد برو بر ره بپرس از رهگذریان که آن همراه جان افزا کجا شد برو در باغ پرس از باغبانان که آن شاخ گل رعنا کجا شد برو بر بام پرس از پاسبانان که آن سلطان بی‌همتا کجا شد چو دیوانه همی‌گردم به صحرا که آن آهو در این صحرا کجا شد دو چشم من چو جیحون شد ز گریه که آن گوهر در این دریا کجا شد ز ماه و زهره می‌پرسم همه شب که آن مه رو بر این بالا کجا شد چو آن ماست چون با دیگرانست چو این جا نیست او آن جا کجا شد دل و جانش چو با الله پیوست اگر زین آب و گل شد لاکجا شد بگو روشن که شمس الدین تبریز چو گفت الشمس لا یخفی کجا شد مولانا @molanadarmani

ای جانب عشاق به خیره نگران تو خیره و در تو گشته خیره دگران این خیره در آن و آن در این یارب چیست جمله ز تواند بی‌دل و بی‌جگران مولانا @molanadarmani

✅ مولانا رباعیات شمس‌تبریزی 245 و 310 و 1104 قسمت دوم آلبوم #یادگار_دوست استاد #شهرام_ناظری @molanadarmani

که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست که آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانست که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا که تا دل‌ها خنک گردد که دل‌ها سخت بریانست نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می‌سوزد وان معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست خداوندا به احسانت به حق نور تابانت مگیر آشفته می‌گویم که دل بی‌تو پریشانست تو مستان را نمی‌گیری پریشان را نمی‌گیری خنک آن را که می‌گیری که جانم مست ایشانست اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری که عاشق چون گیا این جا بیابان در بیابانست بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی‌ترسی نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم هزاران جان همی‌بخشد چه شد گر خصم یک جانست منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست که جان ذره‌ست و او کیوان که جان میوه‌ست و او بستان که جان قطره‌ست و او عمان که جان حبه‌ست و او کانست سخن در پوست می‌گویم که جان این سخن غیبست نه در اندیشه می‌گنجد نه آن را گفتن امکانست خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست مولانا

✅ مولانا رباعیات آلبوم یادگار دوست استاد شهرام ناظری ( 1 ) #شهرام_ناظری @molanadarmani

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما مولانا @molanadarmani

ای دل تو بهر خیال مغرور مشو پروانه صفت کشتهٔ هر نور مشو تا خود بینی تو از خدا مانی دور نزدیکتر آی و از خدا دور مشو حضرت مولانا @molanadarmani

ای دل ز جهانپان چرا داری بیم حق محسن و منعم و کریمست و رحیم تیر کرمش ز شصت احسان قدیم در حاجت بنده میکند موی دو نیم حضرت مولا
ای دل ز جهانپان چرا داری بیم حق محسن و منعم و کریمست و رحیم تیر کرمش ز شصت احسان قدیم در حاجت بنده میکند موی دو نیم حضرت مولانا @molanadarmani

✅ خاطرات را ورق بزنیم؟ شاملو و شجریان ( خیام ) #مولانادرمانی @molanadarmani

✅ ( مولانا غزل شماره 1821 ) آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن استاد شهرام ناظری #مولانادرمانی @molanadarmani

گه در طلب وصل مشوش باشیم گاه از تعب هجر در آتش باشیم چون از من و تو این من و تو پاک شود آنگه من و تو بی من و تو خوش باشیم مولانا @molanadarmani

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد حافظ @molanadarmani

+1
دوستت میدارم و بیهوده پنهان میکنم #پنهان #افتخاری @molanadarmani