en
Feedback
مولانا درمانی

مولانا درمانی

Open in Telegram

امیدواریم از کلام مولانا نهایت بهره را ببریم. جهت ارتباط با مدیریت: @hosseinaraei هماهنگی و پیشنهادها: @jsakak لینک کانال مولانا درمانی: @molanadarmani

Show more
1 697
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-730 days
Posts Archive
4_5931799759370060918.mp36.00 MB

با قلاشان چو رد نهادی پائی در عشق چو پخت جان تو سودائی رنجه مشو و به هیچ جائی مگریز میدان که از این سپس نگنجی جائی مولانا @molanadarmani

✅ از خونِ جوانانِ وطن. #محمدرضاشجریان #شجریان @molanadarmani

همه وقت مردم ز جور زمان بنالند و از گردش آسمان به عهد تو می‌بینم آرام خلق پس از تو ندانم سرانجام خلق فروماندم از شکر چندین کرم همان به که دست دعا، گسترم جهانت به کام و فلک یار باد جهان آفرینت نگهدار باد بلند اخترت عالم افروخته زوال اختر دشمنت سوخته غم از گردش روزگارت مباد وز اندیشه بر دل غبارت مباد که بر خاطر پادشاهان غمی پریشان کند خاطر عالمی دل و کشورت جمع و معمور باد ز ملکت پراگندگی دور باد درونت به تایید حق شاد باد دل و دین و اقلیمت آباد باد جهان آفرین بر تو رحمت کناد دگر هرچه گویم فسانه‌ست و باد همینت بس از کردگار مجید که توفیق خیرت بود بر مزید خدایا بر آن تربت نامدار به فضلت که باران رحمت ببار سعدی @molanadarmani

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من غمگسار و همنشین و مونس شب‌های من ای شنیده وقت و بی‌وقت از وجودم ناله‌ها ای فکنده آتشی در جمله اجزای من در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان‌ها پاکتر صورتت نی لیک مغناطیس صورت‌های من چون ز بی‌ذوقی دل من طالب کاری بود بسته باشم گر چه باشد دلگشا صحرای من بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل هر یکی رنج دماغ و کنده‌ای بر پای من تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوستر تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد گوییم اینک برآ بر طارم بالای من آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من امشب از شب‌های تنهایی است رحمی کن بیا تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم تا خوش و صافی برآید ناله‌ها و وای من زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان زانک از این ناله است روشن این دل بینای من درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من @molanadarmani

این جا کسی است پنهان دامان من گرفته خود را سپس کشیده پیشان من گرفته این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان باغی به من نموده ایوان من گرفته این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل اما فروغ رویش ارکان من گرفته این جا کسی است پنهان مانند قند در نی شیرین شکرفروشی دکان من گرفته جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند سوداگری است موزون میزان من گرفته چون گلشکر من و او در همدگر سرشته من خوی او گرفته او آن من گرفته در چشم من نیاید خوبان جمله عالم بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم تا درد عشق دیدم درمان من گرفته تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی گر گرد درد گردی فرمان من گرفته در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی زین بحر سر برآری مرجان من گرفته بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده پیمانه جام کرده پیمان من گرفته من دامنش کشیده کای نوح روح دیده از گریه عالمی بین طوفان من گرفته تو تاج ما وآنگه سرهای ما شکسته تو یار غار وآنگه یاران من گرفته گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر عشاق روح گشته ریحان من گرفته یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته مستان و می‌پرستان میدان من گرفته همچو سگان تازی می‌کن شکار خامش نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی اشراق نور رویش کیهان من گرفته مولانا @molanadarmani

تو جویایی و من جویانتر از تو که داند تو چه جویی من چه جویم همین دانم که از بوی گل تو مثال گل قبا در خون بشویم @molanadarmani
تو جویایی و من جویانتر از تو که داند تو چه جویی من چه جویم همین دانم که از بوی گل تو مثال گل قبا در خون بشویم @molanadarmani

جان روز چو مار است به شب چون ماهی بنگر که تو با کدام جان همراهی گه با هاروت ساحر اندر چاهی گه در دل زهره پاسبان ماهی مولانا @molanadarmami

✅ مولانا رباعی ۱۴۲۶ ای مونس روزگار چونی بی من ای همدم غمگسار چونی بی من من با رخ چون خزان خرابم بی‌تو تو با رخ چون بهار چونی بی من و رباعی ۳۶۱ عشقت به دلم درآمد و شاد برفت بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت گفتم به تکلف دو سه روز بنشین بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت و رباعی ۱۵۴۵ ای در دل من میل و تمنا همه تو واندر سر من مایهٔ سودا همه تو هرچند بروی کار در مینگرم امروز همه توئی و فردا همه تو #همایون_شجریان @molanadarmani

✅ مولانا غزل شماره 553 بی تو به سر نمی‌شود #استادمحمدرضاشجریان @molanadarmani

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود مولانا @molanadarmani

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود حافظ @molanadarmani

اندرآ ای مه که بی‌تو ماه را استاره نیست تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست چون خیالت بر که آید چشمه‌ها گردد روان خود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگر لعل شد سنگی دگر کز لطف تو آواره نیست بارها لطف تو را من آزمودم ای لطیف مرده را تو زنده کردی بارها یک باره نیست ابر رحمت هر سحر گر می‌ببارد آن ز تست وین دل گریان من جز کودک گهواره نیست همچو کوه طور از غم این دلم صدپاره شد لیک اندر دست من زان پاره‌ها یک پاره نیست آهن برهان موسی بر دل چون سنگ زد تا جهد استاره‌ای کز ابر یک استاره نیست حضرت مولانا @molanadarmani

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم سخن راست تو از مردم دیوانه شنو تا نمیریم مپندار که مردانه شویم در سر زلف سعادت که شکن در شکن است واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم نی خمش کن که خموشانه بباید دادن پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم حضرت مولانا @molanadarmani

گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضهٔ جان خرما دهی، ار نیز درخت بیدی حضرت مولانا @molanadarmani

دلتنگم و دیدار تو درمان منست بیرنگ رخت زمانه زندان منست بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان منست حضرت مولانا @molanadarmani

✅ خاطرات را ورق بزنیم؟ عارف زندگی @molanadarmani

✅ آرزوها محمد نوری @molanadarmani

دوش از سر لطف یار در من نگریست گفتا بی‌ما چگونه توانی بزیست گفتم به خدا چنانکه ماهی بی‌آب گفتا که گناه تست و بر من بگریست حضرت مولانا @molanadarmani

در مجلس عشاق قراری دگر است وین بادهٔ عشق را خماری دگر است آن علم که در مدرسه حاصل کردند کار دگر است و عشق کاری دگر است حضرت مولانا @molanadarmani