en
Feedback
مکتب یونگ

مکتب یونگ

Open in Telegram

صفحه اصلی #مکتب_یونگ مطالب تحلیلی با رویکرد روان‌شناسی تحلیلی و ناخودآگاه 🔗 کانال مهدی شفیعی: https://t.me/Mahdishafiei86 📷 اینستاگرام: https://www.instagram.com/mahdishafiei86 🌌 آسترولوژی یونگ: https://t.me/cgjung

Show more
9 674
Subscribers
+524 hours
+487 days
+16530 days
Posts Archive
قسمت نهم اگر این بار به جای گوش دادن به حرف‌های گدا، فقط به بدن شخصیت‌ها نگاه کنیم، صحنه معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. گدا خمیده است. فامیل دور با شنیدن آواز او به‌تدریج خودش را رها می‌کند و در وضعیت گریه فرو می‌رود. و طهماسب... ایستاده می‌ماند. این فقط تفاوت سه حالت بدنی نیست. اگر صحنه را نمادین بخوانیم، انگار با سه وضعیت روانی روبه‌رو هستیم: فروپاشی، هم‌فروپاشی و ایستادن. گدا از ابتدا در وضعیت «پایین» قرار دارد. او فقط از نظر جایگاه اجتماعی پایین نیست. بدن او هم این وضعیت را حمل می‌کند. لباس، کلاه، حالت سر، حرکت بدن و نحوه حضورش، تصویری از انسانی می‌سازند که انگار خودش را در سطح پایین‌تری از دیگران تعریف کرده است. اینجا یک نکته مهم وجود دارد: گاهی انسان ابتدا خودش را کوچک احساس می‌کند... بعد بدنش همان احساس را اجرا می‌کند. سر پایین می‌آید. شانه‌ها جمع می‌شوند. حرکت محدود می‌شود. صدا شکل خاصی پیدا می‌کند. و بعد این وضعیت بدنی، دوباره همان احساس را تقویت می‌کند. روان روی بدن اثر می‌گذارد و بدن هم روی روان. اما اتفاق جالب درباره فامیل دور چیست؟ او فقط گریه نمی‌کند. بدنش هم همراه با گریه تغییر می‌کند. انگار ایستادن برایش دشوار می‌شود. به سمت گدا خم می‌شود. و در نهایت از آن حالت محکم و معمول خودش فاصله می‌گیرد. اینجا می‌توانیم یک سؤال مهم بپرسیم: چرا بعضی احساسات، فقط ذهن ما را تغییر نمی‌دهند؛ بدن ما را هم تغییر می‌دهند؟ وقتی انسان غمگین است، فقط فکر نمی‌کند: «من ناراحتم.» بدنش هم ناراحتی را اجرا می‌کند. حرکت آهسته‌تر می‌شود. شانه‌ها پایین می‌آیند. نگاه تغییر می‌کند. تنفس تغییر می‌کند. بدن گاهی قبل از اینکه ما بتوانیم احساسمان را توضیح بدهیم، آن را نشان می‌دهد. و درست، طهماسب ایستاده است. اینجا به نظرم یکی از زیباترین تصاویر این سکانس شکل می‌گیرد. یک نفر در پایین‌ترین وضعیت است. یک نفر در واکنش به او فرو می‌رود. و یک نفر همچنان ایستاده و بیرون از این فرو رفتن باقی مانده است. این بار نمی‌خواهم دوباره بگویم «او ناظر است». آن را در قسمتهای قبل گفتیم. اینجا یک چیز دیگر می‌بینم: مسئله فقط مشاهده کردن نیست؛ مسئله حفظ وضعیت خود در حضور هیجان دیگری است. این تفاوت خیلی مهم است. ممکن است من غم تو را ببینم... بدون اینکه غمگین شوم. ممکن است خشم تو را بفهمم... بدون اینکه خشمگین شوم. ممکن است اضطراب تو را احساس کنم... بدون اینکه اضطراب تو را مال خودم کنم. این یعنی: همدلی بدون فرو رفتن. در زندگی واقعی چقدر این توانایی را داریم؟ تصور کن فرزندت از نتیجه امتحانش شکست خورده و گریه می‌کند. اگر تو هم فوراً مضطرب شوی: «وای، حالا چه کار کنیم؟! آینده‌اش چی می‌شه؟» دو نفر مضطرب داریم. اما اگر بگویی: «می‌بینم خیلی ناراحتی. بیا ببینیم چی شده.» تو احساس او را انکار نکرده‌ای. ولی در احساس او هم غرق نشده‌ای. تو هنوز روی زمین خودت ایستاده‌ای. همین موضوع در رابطه عاطفی حتی مهم‌تر است. همسرت عصبانی است. تو هم عصبانی می‌شوی. او صدایش را بالا می‌برد. تو صدایت را بالاتر می‌بری. او عقب می‌کشد. تو هم قهر می‌کنی. در چند دقیقه، دو نفر تبدیل شده‌اند به دو سیستم عصبیِ درگیر. اما گاهی بلوغ رابطه یعنی یک نفر بتواند بگوید: «می‌فهمم ناراحتی؛ ولی لازم نیست من هم برای اینکه تو را بفهمم، فرو بریزم.» این بی‌احساسی نیست. اتفاقاً ممکن است عمیق‌ترین شکل حضور باشد. حالا دوباره به تصویر نگاه کنیم. گدا پایین است. فامیل دور خم می‌شود. طهماسب ایستاده. اگر این را صرفاً یک شوخی تلویزیونی ببینیم، فقط چند عروسک و یک مجری می‌بینیم. اما اگر مثل یک تصویر روانی نگاه کنیم، می‌توانیم آن را به سه شکل حضور در برابر رنج بخوانیم: رنج کشیدن. در رنج دیگری فرو رفتن. و در کنار رنج ماندن، بدون اینکه خودت فرو بریزی. و شاید این آخری چیزی باشد که بسیاری از ما در روابطمان کم داریم. نه بی‌تفاوتی. نه نجات دادن. نه غرق شدن. بلکه: «کنار تو می‌مانم، اما خودم را از دست نمی‌دهم.» 📌 ادامه دارد... ✍️ 👤 #مهدی_شفیعی #Mahdi_Shafiei 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

در واقع عملکردهای فرعی همان کهن‌الگوهایی هستند که بخش اصلی تمامیت روانی ما را تشکیل می‌دهند. همان بخش‌هایی که به سبب مقبول اف
در واقع عملکردهای فرعی همان کهن‌الگوهایی هستند که بخش اصلی تمامیت روانی ما را تشکیل می‌دهند. همان بخش‌هایی که به سبب مقبول افتادن و کسب موفقیت در خود سرکوب کرده و در عمق ناخودآگاه دفن کردیم. مشکل آن است که آنچه دفن شده، به صورت زنده مدفون شده است؛ یعنی این موارد با قدرت کامل بر تمام زندگی ما، به ویژه بر انتخاب‌های مهم ما در زندگی تاثیر می‌گذارند، هرچند که اینگونه تأثیرات کاملاً از حوزه‌ی هوشیاری ما خارج اند. سرکوب نه تنها باعث می‌شود ما این نیروهای کهن‌الگویی را به شکلی آگاهانه وارد زندگیمان نکنیم، بلکه این بخش‌ها به علت دفن شدن در ناخودآگاه، رشد نیافته و تغییر شکل یافته و ناقص باقی می‌مانند و به جای بارور کردن و ارتقا دادن سطح زندگی ما، تاثیراتی مخرب و نابود کننده به جا می‌گذارند. قسمت‌های سرکوب شده که مشتاقانه در انتظار تولد دوباره هستند، چهره‌های متفاوتی از کودک درون ما ارائه می‌دهند که از آنها غافل بوده‌ایم. آنها رشد نیافته‌اند، پس کودک اند، پس ابله و معصوم‌اند، پس شفا یافتن و رسیدن ما به تمامیت، در گروه از نو زاده شدن و تولد یافتن دوباره‌ی آنهاست. ✍🏻 #رابرت_جانسون 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

همان‌گونه که عنصر مادینه‌ی مرد (آنیما) از مادر شکل می‌گیرد عنصر نرینه‌ی زن (آنیموس) هم اساساً از پدر متأثر است و این پدر است
همان‌گونه که عنصر مادینه‌ی مرد (آنیما) از مادر شکل می‌گیرد عنصر نرینه‌ی زن (آنیموس) هم اساساً از پدر متأثر است و این پدر است که به عنصر نرینه‌ی دختر خود اعتقادات «حقیقی» بی‌چون و چرا می‌بخشد و به آن‌ها جلوه‌یی ویژه می‌دهد. اعتقاداتی که هیچ گونه رابطه‌یی با واقعیت دختر و مشکلات فردی وی ندارد. از همین روست که عنصر نرینه هم درست به مانند عنصر مادینه می‌تواند عفریت مرگ باشد. (تصویر زنی که با مرگ می رقصد) ... عنصر نرینه‌ی منفی، تجسم تمامی بازتاب‌های نیمه خودآگاه سرد و ویرانگر است که بر وجود زن چیره می‌شود، به ویژه هنگامی که نتواند از بند احساسات خود بگریزد و بدین‌سان است که او به فکر میراث خانوادگی و دیگر مسایلی از این دست می‌افتد و حسابگری، کینه‌توزی و دسیسه‌بازی در وی رشد می‌کند و از نظر روانی به جایی می‌رسد که ممکن است حتی آرزوی مرگ دیگران را هم بکند... ممکن است زن، شوهر و مادر، فرزند خود را به سوی بیماری، تصادف و مرگ سوق دهد. ✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ #Carl_Gustav_Jung 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

قسمت هشتم در قسمت‌های قبل دیدیم که فامیل دور به متن گدا واکنش نشان نمی‌دهد؛ به لحن و حال‌وهوای او واکنش نشان می‌دهد. اما در ادامه سکانس، یک اتفاق ظریف‌تر رخ می‌دهد. فقط صدای فامیل دور تغییر نمی‌کند... بدنش هم وارد این فضا می‌شود. سر پایین می‌آید. بدن خم می‌شود. ریتم حضورش با گدا هماهنگ می‌شود. انگار یک نفر فقط ناراحت نیست؛ بلکه دیگری را هم وارد جهان هیجانی خودش کرده است. احساس، فقط در کلمات منتقل نمی‌شود. گاهی لازم نیست کسی بگوید: «غمگین باش.» کافی است چند دقیقه کنار انسانی بنشینی که غمگین است. کم‌کم سرعت حرف زدنت تغییر می‌کند. حالت صورتت تغییر می‌کند. بدنت سنگین می‌شود. حتی ممکن است بدون اینکه دقیقاً بدانی چرا، حالت عوض شود. این همان چیزی است که در روابط انسانی بارها اتفاق می‌افتد: هیجان یک انسان می‌تواند فضای روانی انسان دیگری را تغییر دهد. یک مثال آشنا وارد خانه می‌شوی. همسرت چیزی نمی‌گوید. فقط ساکت است. گوشه‌ای نشسته. چند دقیقه بعد می‌بینی خودت هم حوصله حرف زدن نداری. می‌پرسی: «چی شده؟» می‌گوید: «هیچی.» اما تو می‌فهمی که «هیچی» نیست. چون قبل از اینکه چیزی گفته شود، فضا را احساس کرده‌ای. یا برعکس... کنار آدمی قرار می‌گیری که واقعاً شاد است. می‌خندد. با انرژی حرف می‌زند. چشم‌هایش زنده است. ممکن است چند دقیقه بعد خودت هم لبخند بزنی. بدون اینکه تصمیم گرفته باشی شاد شوی. این همان چیزی است که در زندگی روزمره به آن می‌گوییم: «حال خوبش به من هم منتقل شد.» اما اینجا یک خطر وجود دارد. اگر مرز روانی ضعیف باشد، انسان فقط احساس دیگری را درک نمی‌کند؛ آن را مال خودش می‌کند. این دو با هم فرق دارند. همدلی یعنی: «می‌فهمم تو غمگینی.» درهم‌آمیختگی هیجانی یعنی: «تو غمگینی، پس من هم باید غمگین باشم.» در اولی، من کنار احساس تو هستم. در دومی، احساس تو وارد هویت من می‌شود. فامیل دور را از این زاویه دوباره ببینیم. او شاید بیش از آنکه «غمگین» باشد، تحت تأثیر غم قرار گرفته است. این تفاوت ظریفی است. و در زندگی واقعی بسیار مهم است. چون بعضی آدم‌ها بعد از هر دیدار با یک فرد خاص، حالشان تغییر می‌کند. با یک دوست صحبت می‌کنند و افسرده می‌شوند. با یک عضو خانواده حرف می‌زنند و مضطرب می‌شوند. و بعد از چند ساعت تازه متوجه می‌شوند: «این احساس اصلاً از خود من شروع نشده بود.» دفعه بعد که ناگهان حالت عوض شد، از خودت بپرس: «این احساس از کجا شروع شد؟» قبل از اینکه بگویی: «من امروز خیلی بی‌حوصله‌ام.» ببین پنج دقیقه قبل کجا بودی. با چه کسی حرف زدی؟ چه چیزی دیدی؟ چه فضایی را تجربه کردی؟ گاهی پیدا کردن لحظه ورود یک احساس، از تحلیل کردن خود آن احساس مهم‌تر است. و اینجا دوباره هنر این سکانس خودش را نشان می‌دهد. گدا فقط آواز نمی‌خواند. او یک فضای هیجانی می‌سازد. فامیل دور وارد آن فضا می‌شود. و ما، به‌عنوان تماشاگر، بیرون آن ایستاده‌ایم و می‌خندیم. اما شاید سؤال عمیق‌تر این باشد: «من در زندگی، چند بار وارد احساسات دیگران شده‌ام و بعد فراموش کرده‌ام که این احساس از اول مال من نبوده؟» شاید بلوغ روانی فقط این نباشد که احساسات خودمان را بشناسیم. گاهی باید بتوانیم تشخیص دهیم: کدام احساس، صدای من است... و کدام احساس، صدای کسی است که مدتی کنار من بوده؟ 📌 ادامه دارد... ✍️ 👤 #مهدی_شفیعی #Mahdi_Shafiei 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

🔴گام نهادن در فرآیند خودشناسی یکی از باارزش‌ترین و کاربردی‌ترین اقداماتی است که یک انسان می‌تواند در طول زندگی انجام دهد. ⚡️با اینکه این کار بزرگترین لطف در حق خودمان است ولی باید اعتراف کرد دیدن سایه‌های وجودی، شناخت ضعف‌ها و مواجه با ترس‌ها و... برای هر انسانی کاری ست دشوار... 🪞ما با شناخت صحیح شخصیت خود و دیگران کم‌کم به فهم عملکردهایمان درتعاملات و ارتباطات پی خواهیم برد و بدین ترتیب کمتر از همیشه دچار تنش، سوء تفاهم، قضاوت نابجا و... خواهیم شد. ✍️#دبی_فورد 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

اگر هراسی بنیادی در گوشه‌ای از وجودتان حس می‌کنید، مطمئن باشید که با تجربه‌ی «خویشتن» (Self) مرتبط است. تن بوجود آمده که زندگ
اگر هراسی بنیادی در گوشه‌ای از وجودتان حس می‌کنید، مطمئن باشید که با تجربه‌ی «خویشتن» (Self) مرتبط است. تن بوجود آمده که زندگی کند؛ باید به آن خدمت کرد، و «خویشتن»ِ شما احتمالاً هدف خاصی را در تن دنبال می‌کند. البته نمی‌توان گفت تجربه‌ی شخصی هر کس چیست؛ برای یکی یک چیز است و برای دیگری چیز دیگر، و دو نفر تجربه‌ی یکسان ندارند. این سئوالی مطلقاً خصوصی و شخصی است. از آنجا که ما منحصر به فردیم، تجربیاتمان هم منحصر به فرد است و مقصود زندگی این است که این موجود بی‌همتا خود را شکوفا کند. حال اگر به تجربه‌ی «خویشتنِ خویش»تان جواب رد دهید، جان «خویشتن» پس از چندی به لبش می‌رسد و می‌گوید: "خوب، این تجربه ارزش صرف وقت ندارد، بهتر است ناپدید شوم." از آنجا که راه رسیدن به هدفش سد شده یا در مضیقه نگه داشته شده است، شما نیز از زندگی باز می‌مانید؛ لیبیدو* به سرقت می‌رود و شما را بی‌نصیب باقی می‌گذارد. همچون یک تزئین دیواری محض، دو بُعدی، مسطح و بدون سایه بر جای می‌مانید. در این حالت تنها پوسته‌ی خالی خودتان خواهید بود؛ زندگی حقیقی از شما گریخته، زیرا تجربه‌ی «خویشتن» انکار شده است. ✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ #Carl_Gustav_Jung 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

قسمت هفتم ما واقعاً به گدا می‌خندیم یا به چیزی که درباره او نمی‌فهمیم؟ در این سکانس یک اتفاق ظریف می‌افتد. گدا حرف می‌زند. فامیل دور واکنش نشان می‌دهد. اما این دو انگار در یک جهان نیستند. گدا درباره سفر و تفریح می‌خواند؛ فامیل دور اما چیزی شبیه یک مرثیه می‌شنود. اینجا یک سؤال مهم شکل می‌گیرد: آیا ما همیشه همان چیزی را از دیگران می‌شنویم که آن‌ها می‌گویند؟ نه. ما اغلب چیزی را می‌شنویم که روان خودمان آماده شنیدن آن است. یک جمله را دو نفر می‌شنوند؛ دو چیز متفاوت دریافت می‌کنند. فرض کنید کسی به همسرش می‌گوید: «امشب نمیام خونه، می‌خوام با دوستام بیرون باشم.» برای یک نفر یعنی: «می‌خواد کمی تفریح کنه.» برای دیگری ممکن است یعنی: «دیگه من براش مهم نیستم.» جمله یکی است. اما تجربه دو نفر کاملاً متفاوت است. چرا؟ چون کلمات فقط وارد گوش نمی‌شوند. آن‌ها وارد تاریخچه روانی ما می‌شوند. فامیل دور دقیقاً همین کار را می‌کند. او نمی‌پرسد: «صبر کن ببینم، گدا دقیقاً چی گفت؟» او نمی‌گوید: «ولی این که درباره سفر بود!» او واکنش نشان می‌دهد. یعنی قبل از اینکه معنا را بررسی کند، تحت تأثیر تجربه‌ای قرار می‌گیرد که صدا در او ایجاد کرده است. و اینجا یک مسئله مهم درباره روابط انسانی آشکار می‌شود: گاهی ما به آدم مقابل پاسخ نمی‌دهیم. به برداشت خودمان از او پاسخ می‌دهیم. چند بار شده کسی چیزی به تو گفته باشد و تو چیز دیگری شنیده باشی؟ همسرت می‌گوید: «امشب خسته‌ام.» تو می‌شنوی: «دیگه حوصله منو نداره.» دوستت می‌گوید: «الان نمی‌تونم صحبت کنم.» تو می‌شنوی: «دیگه برام اهمیتی نداره.» رئیست می‌گوید: «این قسمت کارت نیاز به اصلاح داره.» تو می‌شنوی: «تو به درد این کار نمی‌خوری.» آدم مقابل یک جمله گفته. اما زخمی قدیمی، جمله دیگری شنیده است. اینجا «فامیل دور» برای من تبدیل به یک نماد جالب می‌شود. او فقط شخصیتی نیست که زود گریه می‌کند. او می‌تواند نماینده انسانی باشد که بین محرک و واکنش، فاصله بسیار کمی دارد. محرک وارد می‌شود... احساس بالا می‌آید... و واکنش اتفاق می‌افتد. بدون اینکه فرصتی برای پرسیدن این سؤال وجود داشته باشد: «آیا این احساسی که الان دارم، واقعاً متعلق به همین لحظه است؟» این سؤال ساده، یکی از مهم‌ترین سؤال‌های خودشناسی است. مثلاً وقتی ناگهان از رفتار کسی خیلی ناراحت می‌شوی، بپرس: «من الان دقیقاً از کاری که او کرد ناراحتم... یا این رفتار، چیزی قدیمی را در من فعال کرده؟» گاهی پاسخ، رابطه را کاملاً تغییر می‌دهد. چون متوجه می‌شوی: شدت واکنش من، فقط به اتفاق امروز مربوط نیست. اتفاق امروز شاید کوچک بوده... اما زخمی که لمس کرده، بزرگ است. و اینجا یک نکته ظریف درباره گدا وجود دارد. گدا لزوماً قصد ندارد فامیل دور را غمگین کند. او دارد کار خودش را انجام می‌دهد. اما نحوه حضور او چیزی را در دیگری فعال می‌کند. این اتفاق در زندگی واقعی هم دائماً رخ می‌دهد. ما همیشه مسئول احساسی که دیگری تجربه می‌کند نیستیم. اما شیوه حضورمان می‌تواند احساس خاصی را در او فعال کند. این دو را نباید با هم اشتباه گرفت. اگر من با لحن تند با تو صحبت کنم و تو ناراحت شوی، نمی‌توانم بگویم: «احساس تو کاملاً مشکل خودته.» اما از طرف دیگر هم نمی‌توانم بگویم: «پس من مسئول تمام احساسات تو هستم.» رابطه سالم جایی میان این دو قرار دارد: من مسئول رفتار خودم هستم؛ تو مسئول شناخت و تنظیم احساس خودت. و شاید به همین دلیل این سکانس از یک شوخی ساده فراتر می‌رود. گدا چیزی را «می‌گوید». فامیل دور چیز دیگری را «می‌شنود». و ما، به‌عنوان تماشاگر، بین این دو ایستاده‌ایم و می‌خندیم. اما اگر کمی مکث کنیم، شاید متوجه شویم که خود ما هم در زندگی بارها همین کار را کرده‌ایم. آدمی چیزی گفته... ما چیزی شنیده‌ایم... و بعد بر اساس چیزی که شنیده‌ایم واکنش نشان داده‌ایم، نه لزوماً چیزی که او گفته است. دفعه بعد که از حرف کسی ناراحت شدی، قبل از پاسخ دادن دو جمله بنویس: او دقیقاً چه گفت؟ و بعد: من از حرف او چه معنایی برداشت کردم؟ اگر این دو جمله با هم فرق داشتند... همان فاصله، جایی است که باید روی خودت کار کنی. شاید یکی از بزرگ‌ترین مهارت‌های روانی انسان این باشد که بتواند بین این دو فرق بگذارد: آنچه اتفاق افتاد و آنچه روان من از آن ساخت. فامیل دور شاید دقیقاً به همین دلیل گریه می‌کند. و ما شاید به همین دلیل به او می‌خندیم. چون در جایی از زندگی... همه ما فامیل دور بوده‌ایم. 📌 ادامه دارد... ✍️ 👤 #مهدی_شفیعی #Mahdi_Shafiei 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

عکسی از دوران کودکی خود بردارید و آن را جایی قرار دهید که روزی یکی دوبار به چشمتان بخورد. اگر هر روز به اداره می‌روید، عکسی ه
عکسی از دوران کودکی خود بردارید و آن را جایی قرار دهید که روزی یکی دوبار به چشمتان بخورد. اگر هر روز به اداره می‌روید، عکسی هم در اتاق کارتان بگذارید. این کودک جنبه‌ای از وجود شماست که چنانچه مورد مهر و توجه قرار گیرد، تمامی شادی و نشاطی را که همواره خواسته‌اید برایتان به ارمغان می‌آورد. ما آن قدر مشغول مشغله‌هایمان هستیم که فراموش کرده‌ایم چگونه مراقب خود باشیم. ✍🏻 دبی فورد / 📚 نیمه تاریک وجود‌ 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

نیچه از شدت خودآگاهیش در رنج بود. این اتفاقی است که برای همۀ نابهنگامان می‌افتد، کسانی که برای زمان خود ساخته نشده‌اند و هم ع
نیچه از شدت خودآگاهیش در رنج بود. این اتفاقی است که برای همۀ نابهنگامان می‌افتد، کسانی که برای زمان خود ساخته نشده‌اند و هم عصرانشان آن‌ها را درک نمی‌کنند ✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ #Carl_Gustav_Jung 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

اگر آرزو دارید که برای فرزندانتان ارثیه‌ای با ارزش به جا بگذارید به آن‌ها یک ناخودآگاه پاک هدیه بدهید، نه آنکه زندگی‌های ناکر
اگر آرزو دارید که برای فرزندانتان ارثیه‌ای با ارزش به جا بگذارید به آن‌ها یک ناخودآگاه پاک هدیه بدهید، نه آنکه زندگی‌های ناکرده خود را بر آن‌ها تحمیل کنید. زندگی‌های ناکرده در ناخودآگاه شما پنهان هستند و آنجا می‌مانند تا زمانی که شما آمادگی رویارویی با آن‌‌ها را پیدا کنید. #رابرت_جانسون 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

قسمت ششم تا اینجا درباره «نداشتن» حرف زدیم. اما یک لایه ظریف‌تر وجود دارد: آدمی که احساس کمبود می‌کند، لزوماً درخواست‌کننده نیست. گاهی کمبود، شکل دیگری پیدا می‌کند. به جای اینکه بگوید: «من به محبت تو نیاز دارم.» می‌گوید: «تو اصلاً منو دوست نداری.» به جای: «می‌تونی کمکم کنی؟» می‌گوید: «هیچ‌کس هیچ‌وقت به من کمک نمی‌کنه.» به جای: «دلم می‌خواد بیشتر دیده بشم.» می‌گوید: «من برای هیچ‌کس مهم نیستم.» ظاهراً این‌ها فقط جمله‌های غمگین‌اند. اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، پشت بعضی از آنها یک درخواست پنهان وجود دارد. فرق بزرگی هست میان «درخواست» و «گدایی» درخواست یعنی: من نیازی دارم و جرئت می‌کنم آن را واضح بگویم. گدایی عاطفی اما گاهی یعنی: من نیازم را مستقیم نمی‌گویم؛ کاری می‌کنم تو از ناراحتی من بفهمی که باید چیزی به من بدهی. این دو خیلی با هم فرق دارند. در درخواست، دیگری آزادی دارد. می‌تواند بگوید: «بله.» یا: «نه، الان نمی‌توانم.» اما در گدایی عاطفی، گاهی «نه گفتن» با احساس گناه همراه می‌شود. چون درخواست دیگر فقط درخواست نیست. تبدیل شده به فشار عاطفی. یک مثال ساده فرض کن کسی به دوستش می‌گوید: «اگر واقعاً دوستم داشتی، خودت می‌فهمیدی که امروز بهت احتیاج داشتم.» این جمله در ظاهر درباره عشق است. اما در عمق خودش یک درخواست وجود دارد: «من می‌خواهم بدون اینکه نیازم را بگویم، نیازم را تشخیص بدهی.» و اگر دیگری متوجه نشود، حالا متهم می‌شود: «پس دوستم نداری.» این همان جایی است که رابطه از ارتباط سالم فاصله می‌گیرد. چرا بعضی آدم‌ها مستقیم درخواست نمی‌کنند؟ چون درخواست کردن، انسان را آسیب‌پذیر می‌کند. وقتی مستقیم می‌گویی: «من به تو احتیاج دارم.» یک احتمال ترسناک وجود دارد: ممکن است جواب «نه» بشنوی. اما اگر به جای درخواست، شکایت کنی، مظلوم‌نمایی کنی یا خودت را کوچک کنی، شاید احساس کنی کنترل بیشتری داری. چون اگر طرف مقابل کمک کند، نیازت برآورده شده. و اگر کمک نکند، می‌توانی بگویی: «دیدی؟ هیچ‌کس منو نمی‌خواد.» در هر دو حالت، داستان قدیمی تو تأیید می‌شود. اینجا «گدا» دوباره برای ما معنا پیدا می‌کند. گدا دستش را دراز می‌کند. اما در خوانش نمادین، دست دراز شده فقط برای پول نیست. این دست می‌تواند نماد تمام نیازهایی باشد که انسان از دیگری می‌خواهد: دوستم داشته باش. من را ببین. من را تأیید کن. به من امنیت بده. به من ارزش بده. به من بگو که کافی هستم. مشکل از نیاز شروع نمی‌شود. اتفاقاً نیاز داشتن، یکی از انسانی‌ترین ویژگی‌های ماست. مشکل زمانی آغاز می‌شود که دیگری را مسئول ارزش وجودی خودمان کنیم. یک کودک را تصور کنید. کودک می‌گوید: «مامان بغلم کن.» این نیاز سالم است. او نیازش را می‌شناسد و آن را بیان می‌کند. اما تصور کنید کودک بزرگ شده و حالا در رابطه عاطفی است. همان نیاز ممکن است شکل دیگری پیدا کند: «اگر دوستم داشتی، لازم نبود ازت بخوام بغلم کنی.» اینجا دیگر مسئله فقط آغوش نیست. یک انتظار پنهان وجود دارد: «تو باید بدون اینکه بگویم، تمام نیازهای من را بفهمی.» این توقع، در روابط بزرگسالانه بسیار فرساینده است. عشق قرار نیست ذهن‌خوانی باشد. این یکی از اشتباهات رایج در روابط است. بعضی‌ها فکر می‌کنند: «اگر واقعاً من را دوست داشته باشد، خودش می‌فهمد.» اما انسان حتی نزدیک‌ترین آدم زندگی‌اش را هم نمی‌تواند همیشه درست بخواند. ممکن است دوستت داشته باشد... اما نداند امروز به آغوش نیاز داری. ممکن است همسرت عاشقت باشد... اما نداند سکوت تو از غم است، نه خستگی. ممکن است مادرت دوستت داشته باشد... اما نفهمد دقیقاً چه نوع حمایتی از او می‌خواهی. عشق، جای گفت‌وگو را نمی‌گیرد. حالا به شکل دیگری از «گدایی» نگاه کنیم: تأییدطلبی آدمی که مدام می‌پرسد: «خوب بودم؟» «به نظرت قشنگه؟» «فکر می‌کنی از پسش برمیام؟» «تو واقعاً منو دوست داری؟» یک بار پرسیدن طبیعی است. اما اگر فرد برای آرام شدن، دائماً به تأیید دیگران احتیاج داشته باشد، مسئله دیگر فقط تعریف گرفتن نیست. او دارد بخشی از احساس ارزشمندی خودش را اجاره می‌کند. و مشکل اجاره این است که صاحبخانه هر وقت بخواهد می‌تواند آن را پس بگیرد. امروز یک نفر می‌گوید: «چرا عکس منو لایک نکردی؟» فردا: «چرا جواب پیامم دیر شد؟» پس‌فردا: «چرا وقتی وارد شدی اول به من سلام نکردی؟» هیچ‌کدام به تنهایی نشانه بیماری نیست. اما اگر پشت همه این‌ها یک سؤال تکراری وجود داشته باشد: «آیا من برای تو مهم هستم؟» آن‌وقت باید به لایه عمیق‌تر نگاه کرد. شاید مسئله لایک نباشد. مسئله ارزشمندی است. و اینجاست که «گدا» می‌تواند در هر طبقه اجتماعی زندگی کند. گدا بودن لزوماً به معنای نداشتن پول نیست. ممکن است آدمی خانه‌ای بزرگ داشته باشد... ماشین خوبی داشته باشد... موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشد... اما از نظر عاطفی دائماً در حال گدایی باشد. گدایی توجه. گدایی تأیید. گدایی عشق. گدایی احترام. گدایی دیده شدن. و شاید عجیب‌ترین شکل آن این باشد که: آدم از همه چیز برخوردار باشد، اما هنوز احساس کند «کافی نیست». اما راه سالم چیست؟ نه بی‌نیازی. نه سرکوب نیاز. نه اینکه بگوییم: «من به هیچ‌کس احتیاج ندارم.» این هم می‌تواند شکل دیگری از دفاع باشد. انسان موجودی وابسته و در عین حال مستقل است. ما به دیگران نیاز داریم. اما باید بتوانیم نیازمان را به زبان بیاوریم، نه اینکه دیگری را مسئول حدس زدن آن کنیم. مثلاً به جای: «تو اصلاً به من توجه نمی‌کنی.» بگو: «امروز خیلی به توجهت احتیاج دارم. می‌تونی نیم ساعت فقط با من باشی؟» به جای: «اگر دوستم داشتی این کار رو می‌کردی.» بگو: «این کار برای من معنای مهمی داره و دوست دارم اگر می‌تونی انجامش بدی.» به جای: «هیچ‌کس منو نمی‌فهمه.» بگو: «الان بیشتر از راه‌حل، نیاز دارم فقط به حرفم گوش بدی.» ببینید چه اتفاقی افتاد. همان نیاز... اما بدون بازی. آدم بالغ می‌تواند «نه» بشنود. این شاید سخت‌ترین قسمت باشد. اگر من درخواست کنم و تو بگویی: «نه.» من ممکن است ناراحت شوم. اما لازم نیست نتیجه بگیرم: «پس من دوست‌داشتنی نیستم.» این همان نقطه‌ای است که عزت‌نفس خودش را نشان می‌دهد. رد شدن از یک درخواست، مساوی رد شدنِ خودِ من نیست. این جمله ساده، می‌تواند بسیاری از روابط را نجات دهد. دفعه بعد که از کسی ناراحت شدی، قبل از اینکه شکایت کنی، از خودت بپرس: «اگر قرار بود به‌جای گلایه، یک درخواست روشن داشته باشم، چه می‌گفتم؟» مثلاً: «تو هیچ‌وقت کنار من نیستی.» تبدیل شود به: «امشب دوست دارم نیم ساعت کنارم بنشینی و فقط به حرفم گوش بدهی.» یا: «هیچ‌وقت به من اهمیت نمی‌دی.» تبدیل شود به: «وقتی پیامم بی‌پاسخ می‌مونه مضطرب می‌شم؛ اگر سرت شلوغه، فقط بهم بگو بعداً جواب می‌دی.» این تغییر کوچک، انسان را از جایگاه قربانی به جایگاه فاعل می‌آورد. و شاید این یکی از تفاوت‌های مهم «گدا» با انسان بالغ باشد: گدا می‌گوید: «تو باید چیزی به من بدهی تا من احساس ارزش کنم.» انسان بالغ می‌گوید: «من نیاز دارم و می‌توانم آن را درخواست کنم؛ اما ارزش من وابسته به پاسخ تو نیست.» این یعنی استقلال واقعی. استقلالی که به معنای بی‌نیازی نیست. بلکه یعنی: می‌توانم به تو نیاز داشته باشم، بدون اینکه مالک نیاز من باشی. و شاید حالا بتوانیم دوباره به آواز گدا برگردیم. او فقط درباره چیزهایی که ندارد حرف نمی‌زند. او به ما یادآوری می‌کند که انسان چقدر راحت می‌تواند تمام زندگی‌اش را از جایگاه «به من بده» تجربه کند. اما سؤال نهایی این نیست که: «چقدر داری؟» سؤال عمیق‌تر این است: «آیا می‌توانی نیاز داشته باشی، بدون اینکه خودت را کوچک کنی؟» چون نیازمند بودن، ضعف نیست. خودت را برای گرفتنِ چیزی که نیاز داری از بین بردن، مسئله است. 📌 ادامه دارد... ✍️ 👤 #مهدی_شفیعی #Mahdi_Shafiei 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز می‌تواند به خوشبخت
رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز می‌تواند به خوشبختی و عشق بیاندیشد، ولو برای لحظه‌ای کوتاه به معشوقش می‌اندیشد. بشر در شرایطی که خلا کامل را تجربه می‌کند و نمی‌تواند نیازهای درونی‌اش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او بر می‌آید این است که در حالی که رنج‌هایش را به شیوه‌ای راستین و شرافتمندانه تحمل می‌کند، می‌تواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانه‌ای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند! #ویکتور_فرانکل 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

کل آفرینش، ذاتا درونی است و خواب دیدن نمایشی است که در آن، کسی که خواب میبیند، به طور همزمان، صحنه نمایش، بازیگر، متن رسان، مدیر صحنه، نویسنده، تماشاچی و منتقد است. خواب می‌تواند واقعه را پیش از وقوع هشدار دهد، این را نباید لزوماً به حساب معجزه یا پیشگویی گذاشت، بسیاری از بحران‌های زندگی ما تاریخچه‌ی طولانیِ ناخوداگاه دارند و ما گام به گام به آنها نزدیک می‌شویم بی‌آنکه متوجه خطری که هردم فزونی می‌گیرد باشیم، در واقع آنچه از قلمروی خودآگاه می‌گریزد، اغلب به ناخودآگاه می‌رود که می‌تواند به وسیله‌ی خواب به ما اطلاق گردد #خواب #رویا #تعبیر_خواب ✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ #Carl_Gustav_Jung 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

قسمت پنجم تا اینجا گدا را از چند زاویه دیدیم. او صدای کمبود بود. صدای زخمی بود که هنوز حرف می‌زد. اما حالا باید یک قدم جلوتر برویم. شاید سؤال مهم این نباشد که: «چرا گدا فقیر است؟» سؤال مهم‌تر این است: «چرا انگار هویت او به فقیر بودن گره خورده است؟» این دو با هم فرق دارند. ممکن است انسانی چیزی نداشته باشد، اما خودش را «ندار» تعریف نکند. ممکن است شکست خورده باشد، اما خودش را «شکست‌خورده» نداند. ممکن است به او ظلم شده باشد، اما تمام هویتش را در «مظلوم بودن» خلاصه نکند. مشکل از جایی شروع می‌شود که یک تجربه، آرام‌آرام تبدیل به هویت می‌شود. «برای من اتفاق بدی افتاده» با «من آدم بدبختی هستم» یکی نیست. جمله اول درباره یک اتفاق است. جمله دوم درباره هویت. در اولی هنوز فاصله‌ای میان «من» و «آنچه بر من گذشته» وجود دارد. اما در دومی، این فاصله از بین رفته است. دیگر نمی‌گویم: «من رنج کشیده‌ام.» می‌گویم: «من همان رنجم.» و اینجا اتفاق عجیبی رخ می‌دهد. آدم ممکن است سال‌ها بعد از تمام شدن حادثه، همچنان با هویت همان آدمِ آسیب‌دیده زندگی کند. به عنوان مثال فرض کنیم کسی در کودکی دائماً تحقیر شده. به او گفته‌اند: «تو عرضه نداری.» «تو به درد هیچ کاری نمی‌خوری.» «هیچ‌کس تو را نمی‌خواهد.» کودک نمی‌تواند خیلی از این جملات را نقد کند. او هنوز ابزار روانی لازم برای این کار را ندارد. پس ممکن است به‌جای اینکه بگوید: «پدرم یا مادرم درباره من قضاوت اشتباهی داشتند»، به این نتیجه برسد: «پس من واقعاً بی‌ارزشم.» سال‌ها می‌گذرد. کودک بزرگ می‌شود. اما جمله هنوز زنده است. حالا دیگر کسی لازم نیست او را تحقیر کند. خودش این کار را انجام می‌دهد. اینجا گذشته، دیگر فقط گذشته نیست. گذشته تبدیل شده به صدایی درون انسان. صدایی که ممکن است در انتخاب شریک عاطفی، شغل، دوستی و حتی میزان موفقیتی که به خودش اجازه می‌دهد تجربه کند، دخالت کند. مثلاً یک نفر موقعیتی بسیار خوب پیدا می‌کند. همه می‌گویند: «تو کاملاً از پسش برمیای.» اما خودش می‌گوید: «نه... این برای من زیادیه.» چرا؟ شاید چون زندگی جدید با تصویری که از خودش ساخته، هماهنگ نیست. این همان نقطه‌ای است که «هویت قربانی» اهمیت پیدا می‌کند. هویت قربانی یعنی فرد فقط نمی‌گوید: «به من آسیب زده‌اند.» بلکه کم‌کم خودش را از جایگاه کسی می‌بیند که همیشه اتفاق‌ها برایش می‌افتند و خودش قدرت چندانی برای اثرگذاری ندارد. این مفهوم با «واقعاً قربانی شدن» فرق دارد. ممکن است کسی واقعاً قربانی خشونت شده باشد. ممکن است واقعاً مورد خیانت قرار گرفته باشد. ممکن است واقعاً حقش خورده شده باشد. این‌ها را نباید انکار کرد. اما سؤال بعدی این است: بعد از آنچه اتفاق افتاد، من چه تصویری از خودم ساختم؟ این سؤال، همه‌چیز را تغییر می‌دهد. «چه بلایی سر من آمد؟» یک سؤال است. اما: «من بعد از آن اتفاق، درباره خودم چه باوری پیدا کردم؟» سؤال دیگری است. اولی ما را به گذشته می‌برد. دومی ما را به روان می‌آورد. و اینجا مفهوم «درماندگی آموخته‌شده» وارد می‌شود. وقتی انسان بارها تجربه کند که تلاشش هیچ تغییری ایجاد نمی‌کند، ممکن است به‌تدریج به این باور برسد که: «هر کاری بکنم، فایده‌ای ندارد.» نکته ظریف اینجاست بعدها حتی اگر شرایط تغییر کند و امکان اثرگذاری وجود داشته باشد، همان باور می‌تواند مانع تلاش شود. یعنی شکست فقط در بیرون اتفاق نیفتاده؛ شکست تبدیل به انتظار ذهن شده است. آدم‌هایی را دیده‌ایم که قبل از شروع، تسلیم شده‌اند. می‌گویند: «فایده نداره.» «من شانسی ندارم.» «من همینم.» «آدم‌ها عوض نمی‌شن.» «زندگی برای من همین بوده.» گاهی این جمله‌ها از واقع‌بینی می‌آیند. اما گاهی هم یک باور قدیمی‌اند که آن‌قدر تکرار شده‌اند که شبیه حقیقت به نظر می‌رسند. و این دو را باید از هم تشخیص داد. اما حالا می‌رسیم به قسمت خطرناک‌تر ماجرا آیا ممکن است رنج، برای انسان یک «فایده» هم داشته باشد؟ این سؤال ممکن است در نگاه اول بی‌رحمانه به نظر برسد. اما منظور این نیست که آدم از دردش لذت می‌برد. اصلاً. گاهی یک وضعیت دردناک، در کنار رنجی که ایجاد می‌کند، پیامدهایی هم دارد که فرد را در همان وضعیت نگه می‌دارد. مثلاً: وقتی همیشه درمانده‌ام، دیگران بیشتر مراقب من هستند. وقتی همیشه قربانی‌ام، لازم نیست مسئولیت تصمیم‌های دشوار را بپذیرم. وقتی همیشه می‌گویم «هیچ‌کس من را نمی‌فهمد»، لازم نیست خطرِ صمیمیت واقعی را تجربه کنم. وقتی شکست را از قبل قطعی می‌دانم، دیگر مجبور نیستم برای موفقیت تلاش کنم و احتمال شکست دوباره را تحمل کنم. این همان چیزی است که در روان‌شناسی گاهی با عنوان سود ثانویه از آن صحبت می‌شود. اما اینجا باید بسیار مراقب باشیم: سود ثانویه به معنی تظاهر یا دروغ گفتن نیست. ممکن است کاملاً ناخودآگاه باشد. فرد واقعاً رنج می‌کشد. فقط ممکن است همان رنج، هم‌زمان چیزی را هم برای او حفظ کند. حالا «گدا» را دوباره نگاه کنیم. اگر تمام هویت یک انسان بر پایه «نداشتن» ساخته شده باشد، تصور کنید روزی واقعاً به او داده شود. چه اتفاقی می‌افتد؟ دیگر چه چیزی برای گفتن دارد؟ اگر دیگران به او توجه کنند... اگر دیگر لازم نباشد خودش را کوچک کند... اگر واقعاً بتواند روی پای خودش بایستد... اگر دیگر کسی را برای تأمین نیازهایش پیدا نکند... آیا آماده است با خودش روبه‌رو شود؟ گاهی سخت‌ترین قسمت رهایی از یک مشکل، خودِ رهایی نیست. هویتی است که باید همراه آن تغییر کند. این را در زندگی واقعی زیاد می‌بینیم. آدمی سال‌ها از همسرش شکایت می‌کند: «من را نمی‌فهمد.» همه دوستانش را در جریان گذاشته. همه می‌دانند. همه همدردی می‌کنند. یک روز همسرش واقعاً تغییر می‌کند. حالا دیگر مسئله قدیمی وجود ندارد. اما فرد همچنان ناراضی است. چرا؟ چون شاید مشکل فقط همسر نبوده. شاید بخشی از هویت او سال‌ها حول این جمله ساخته شده بود: «من کسی هستم که کسی مرا نمی‌فهمد.» وقتی این جمله از بین می‌رود، باید سؤال تازه‌ای جواب داده شود: «حالا من کی هستم؟» یا آدمی که همیشه می‌گوید: «من هیچ‌وقت پولدار نمی‌شم.» ممکن است واقعاً شرایط اقتصادی سختی داشته باشد. اما اگر تمام تصمیم‌هایش را بر اساس همین باور بگیرد، حتی وقتی یک فرصت واقعی به وجود می‌آید، ممکن است عقب بکشد. نه به خاطر اینکه نمی‌خواهد. بلکه چون فرصت جدید با داستان قدیمی او سازگار نیست. اینجا باید یک جمله مهم را یادمان بماند: زخم، همیشه فقط چیزی نیست که باید درمان شود؛ گاهی چیزی است که باید از هویت جدا شود. من می‌توانم بگویم: «به من خیانت شده.» بدون اینکه بگویم: «من آدم خیانت‌دیده‌ای هستم و هیچ رابطه‌ای امن نیست.» می‌توانم بگویم: «در کودکی تحقیر شدم.» بدون اینکه بگویم: «من ذاتاً بی‌ارزشم.» می‌توانم بگویم: «من شکست خوردم.» بدون اینکه بگویم: «من یک آدم شکست‌خورده‌ام.» فعل و صفت را ببینید. شکست خوردم. با: شکست‌خورده‌ام. فرق کوچکی به نظر می‌رسد. اما فاصله میان این دو، فاصله میان تجربه و هویت است. و شاید اینجا گدا یک سؤال بسیار جدی از ما می‌پرسد: اگر تمام چیزهایی که از دست داده‌ای را از داستان زندگی‌ات حذف کنیم... اگر قربانی بودن را حذف کنیم... اگر شکست‌ها را حذف کنیم... اگر آدم‌هایی که به تو ظلم کرده‌اند را حذف کنیم... اگر تمام چیزهایی که نداری را کنار بگذاریم... چه چیزی از تو باقی می‌ماند؟ این سؤال ترسناک است. اما خودشناسی دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود. از جایی که انسان دیگر نمی‌خواهد خودش را فقط با زخم‌هایش معرفی کند. امشب سه جمله درباره خودت بنویس: ۱. چه اتفاقی برای من افتاده است؟ ۲. من در نتیجه آن اتفاق، درباره خودم چه باوری ساخته‌ام؟ ۳. اگر آن باور حقیقت مطلق نباشد، چه انتخاب دیگری برای من ممکن می‌شود؟ مثلاً: «در رابطه قبلی‌ام به من خیانت شد.» ⬇️ «پس من برای دوست داشته شدن کافی نیستم.» ⬇️ «ممکن است خیانت او درباره انتخاب‌ها و ظرفیت خودش بوده باشد، نه ارزش وجودی من.» این تمرین قرار نیست گذشته را پاک کند. قرار است یک چیز را از هم جدا کند: آنچه بر سر من آمده و آنچه من درباره خودم از آن ساخته‌ام. و شاید بلوغ روانی از جایی آغاز شود که بتوانیم بگوییم: من قربانی اتفاقاتی بوده‌ام که انتخابشان نکرده‌ام؛ اما قرار نیست تمام هویت من، قربانی همان اتفاقات باقی بماند. این جمله نه گذشته را انکار می‌کند... نه مسئولیت دیگران را پاک می‌کند... فقط یک چیز را پس می‌گیرد: حق من برای ساختن ادامه داستان. 📌 ادامه دارد... ✍️ 👤 #مهدی_شفیعی #Mahdi_Shafiei 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

غریزه‌ی «همراه با گله رفتن» و «پیش هم ماندن در گله» آن‌چنان در گوسفند تکامل یافته است که حتی برای نجات جان خودش هم نمی‌تواند گله را ترک کند. اگر گوسفند در رویا با مضمونی منفی ظاهر شود، دلالت بر روانشناسی توده‌ای در خودِ ما دارد؛ دلالت بر این دارد که ما مستعد ابتلا به حرکت‌های توده‌ای هستیم و به قضاوت و انگیزه‌های خودمان پایبند نمی‌مانیم. گوسفند، یک حیوان توده‌ای به معنای واقعی کلمه است. پس، گوسفند همان انسان توده‌ای در درون هر یک از ماست. به عنوان مثال، شما می‌شنوید که عده‌ای کثیر به یک سخنرانی می‌روند، و می‌گویید: «لابد خوب است.» یا از برگزاری یک نمایشگاه هنری خبردار می‌شوید و به آنجا می‌روید، ولی جرئت نمی‌کنید بگویید که به نظر شما، تابلوها افتضاح هستند. ابتدا نگاهی به اطراف می‌اندازید و آشنایانی را می‌بینید که در حال تحسین تابلوها هستند، و دیگر جرئت نمی‌کنید عقیده‌ی خود را ابراز کنید. یا بسیاری از آدم‌ها قبل از اظهارنظر، ابتدا نگاهی به نام هنرمند می‌اندازند. چنین افرادی گوسفند هستند! می‌دانیم که مسیح شبان خوبی‌ست و ما هم گوسفندان او. این تصویری به غایت مهم در مذهب ماست، که اثری منفی به جا گذاشته است، زیرا ما به عنوان گوسفندان مسیح از کلیسا آموخته‌ایم که مجاز نیستیم فکر کنیم یا از خودمان عقیده‌ای داشته باشیم، بلکه باید فقط ایمان داشته باشیم. تمام نقل و حدیث مذهبی ما در این جهت اثر گذاشته و پیامدش این بوده است که به محض پدیدار شدن یک نظام اجتماعی دیگر، مانند فاشیسم یا کمونیسم، چشم فرو بندیم و نیندیشیم؛ زیرا عادت کرده‌ایم فقط به پیشوا ایمان داشته باشیم. ما واقعا تعلیم دیده‌ایم که گوسفند باشیم! ما را با روانشناسی گوسفند تربیت کرده‌اند، و این، جنبه‌ی سایه‌ای دهشت‌انگیز تربیت دینی ماست، که اکنون در حال پرداخت بهای سنگین آن هستیم. ✍🏻 #ماری_لوئیز_فون_فرانتس 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

یونگ؛ مردی که به اعماق ناشناخته روان انسان سفر کرد برای من، کارل گوستاو یونگ فقط یک روان‌شناس نیست. او یکی از آن اندیشمندانی است که تلاش کرد انسان را نه فقط از رفتارهای ظاهری، بلکه از جهان پنهان درونش بشناسد؛ جهانی که در آن رویاها، نمادها، اسطوره‌ها، ترس‌ها، سایه‌ها و بخش‌های ناشناخته وجود انسان زندگی می‌کنند. یونگ در دوره‌ای ظهور کرد که روان‌شناسی بیشتر تلاش می‌کرد خود را به عنوان یک علم تجربی معرفی کند، اما او پرسش‌هایی را مطرح کرد که مرزهای شناخت انسان را گسترده‌تر کرد. او پرسید: آیا روان انسان فقط مجموعه‌ای از خاطرات و تجربه‌های شخصی ماست؟ چرا انسان‌ها در فرهنگ‌های مختلف، بدون ارتباط مستقیم با یکدیگر، اسطوره‌ها و نمادهای مشابهی خلق کرده‌اند؟ چرا بعضی تصاویر و نشانه‌ها هزاران سال در ذهن بشر زنده مانده‌اند؟ یونگ برای پاسخ به این پرسش‌ها وارد قلمروهایی شد که بسیاری از دانشمندان زمان او کمتر به آن توجه می‌کردند؛ قلمرو اسطوره، ادیان، کیمیاگری، هنر، سنت‌های شرقی، رویا و تجربه‌های عمیق درونی انسان. او معتقد بود انسان تنها با شناخت بخش‌های روشن وجود خود کامل نمی‌شود؛ بلکه باید با سایه‌های درونش نیز روبه‌رو شود. مفهوم «سایه» یکی از مهم‌ترین میراث‌های یونگ است؛ آن بخش‌هایی از وجود ما که نمی‌خواهیم ببینیم، انکارشان می‌کنیم یا به ناخودآگاه می‌فرستیم، اما همچنان در تصمیم‌ها، روابط و واکنش‌های ما حضور دارند. یونگ همچنین از «ناخودآگاه جمعی» سخن گفت؛ لایه‌ای عمیق‌تر از روان که به باور او میان همه انسان‌ها مشترک است و خود را در قالب کهن‌الگوها، اسطوره‌ها و نمادهای تکرارشونده نشان می‌دهد. او معتقد بود اسطوره‌ها فقط داستان‌های قدیمی نیستند؛ بلکه زبان نمادین روان انسان هستند. شاید به همین دلیل بود که یونگ سال‌های زیادی را صرف مطالعه فرهنگ‌ها، ادیان، فلسفه‌های شرقی و نمادهای باستانی کرد. او به ماندالاها توجه ویژه‌ای داشت و آن‌ها را نماد تمامیت روان و تلاش انسان برای رسیدن به تعادل درونی می‌دانست. او درباره کیمیاگری مطالعه کرد و آن را تنها تلاش قدیمی برای تبدیل فلزات به طلا نمی‌دید؛ بلکه آن را نمادی از تحول انسان و تبدیل شدن از یک وضعیت ناآگاه به انسانی کامل‌تر می‌دانست. یونگ حتی به موضوعاتی مانند یی‌چینگ، آسترولوژی و پدیده‌هایی مانند همزمانی علاقه‌مند بود؛ نه صرفاً به عنوان باورهای ساده، بلکه به عنوان زبان‌هایی نمادین برای فهم رابطه میان روان انسان و جهان معنا. کتاب‌های شخصی او، به‌ویژه «کتاب‌های سیاه» و «کتاب سرخ»، نشان می‌دهند که یونگ فقط درباره ناخودآگاه نظریه‌پردازی نکرد؛ بلکه خودش نیز سفری عمیق به درون خویش را تجربه کرد. او تلاش کرد با تصاویر درونی، رویاها و بخش‌های ناشناخته روان خود گفت‌وگو کند و همین تجربه‌ها بعدها در شکل‌گیری بسیاری از اندیشه‌هایش تأثیر گذاشت. میراث یونگ فقط مجموعه‌ای از نظریه‌ها نیست؛ بلکه دعوتی است برای شناخت عمیق‌تر خود. او به انسان یادآوری کرد که تمامیت وجود ما فقط در بخش‌های آگاه و پذیرفته‌شده ما نیست؛ بلکه بخش‌هایی از ما در تاریکی درون منتظر دیده شدن هستند. شاید بزرگ‌ترین پرسش یونگ هنوز هم پرسش انسان امروز باشد: «آیا ما واقعاً خودمان را می‌شناسیم؟» امروز، در سالروز تولد مردی که نگاه انسان به روان، رویا و جهان نمادها را تغییر داد، می‌توان گفت: کارل گوستاو یونگ، تولدت مبارک. اندیشه‌هایت همچنان برای کسانی زنده است که جرئت می‌کنند به درون خود سفر کنند. ✍️ 👤 #مهدی_شفیعی #Mahdi_Shafiei 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

🌿 مردانگی واقعی تنها با اعتمادبه‌نفس، هوش یا نمایش شجاعت شکل نمی‌گیرد. 🧠 اگر مردی همچنان درگیر عقدهٔ مادر باشد و نتواند از
🌿 مردانگی واقعی تنها با اعتمادبه‌نفس، هوش یا نمایش شجاعت شکل نمی‌گیرد. 🧠 اگر مردی همچنان درگیر عقدهٔ مادر باشد و نتواند از وابستگی‌های ناخودآگاه خود عبور کند، ممکن است با وجود موفقیت‌ها، قدرت یا توانایی‌هایش، در پذیرش مسئولیت، استقلال عاطفی و بلوغ روانی با چالش روبه‌رو شود. 🪞 در چنین شرایطی، آنچه مانع رشد اوست، کمبود استعداد یا جسارت نیست؛ بلکه الگوهای ناآگاهی است که هنوز بر تصمیم‌ها، روابط و احساساتش سایه انداخته‌اند. 🌱 بلوغ زمانی آغاز می‌شود که فرد بتواند این الگوهای ناخودآگاه را بشناسد، با آن‌ها روبه‌رو شود و هویت مستقل خود را، فارغ از وابستگی‌های گذشته، شکل دهد. در این مسیر، مردانگی نه یک نقش ظاهری، بلکه دستاورد آگاهی، مسئولیت‌پذیری و تحول درونی است. ✍️ 👤 #مهدی_شفیعی #Mahdi_Shafiei 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

🌸 احساسی که یک زن نسبت به بدن خود دارد، میزان اعتمادبه‌نفس، نگرش او به دنیا، ترس‌های بنیادین، احساس گناه، نحوه ورود به روابط
🌸 احساسی که یک زن نسبت به بدن خود دارد، میزان اعتمادبه‌نفس، نگرش او به دنیا، ترس‌های بنیادین، احساس گناه، نحوه ورود به روابط عاشقانه و شیوه حضورش در این روابط، خلق‌وخوی گرم یا سرد، احساسش هنگام بیماری، سلیقه در انتخاب‌ها، سبک زندگی، شیوه غذا خوردن، حرکات چهره و بدن و حتی آهنگ صدایش؛ همگی می‌توانند ردپایی از تصویر مادر را در روان او بازتاب دهند. 🧠 از دیدگاه روان‌شناسی تحلیلی، عقدهٔ مادر نقش مهمی در شکل‌گیری هویت زنانه، احساس ارزشمندی و تجربه عاطفی و جنسی ایفا می‌کند. 👤 البته بخش عمده‌ای از این الگوها در مورد مردان نیز، با تفاوت‌هایی، قابل مشاهده است و تصویر درونی آنان از مادر می‌تواند بر شخصیت، روابط و انتخاب‌هایشان اثر بگذارد. 🌿 نکته مهم این است که این ویژگی‌ها الزاماً بازتاب شخصیت واقعی مادر نیستند؛ بلکه بیشتر به تصویر روانی و تجربه‌ای مربوط می‌شوند که هر فرد در طول زندگی از مادر خود در ناخودآگاهش شکل داده است. 📘عقدهٔ مادر و روابط زن و مرد ✍🏻 #رابرت_الکس_جانسون 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

هدف اصلی روان درمانی انتقال بیمار به حالت غیرممکن خوشبختی نیست. بلکه باید به او کمک کرد تا در مواجهه با رنج به تغییر ناپذیری
هدف اصلی روان درمانی انتقال بیمار به حالت غیرممکن خوشبختی نیست. بلکه باید به او کمک کرد تا در مواجهه با رنج به تغییر ناپذیری و شکیبایی فلسفی دست یابد. زندگی برای یافتن کمال و بلوغ خود نیازمند تعادل میان شادی و غم است اما از آنجاییکه رنج به شدت ناخوشایند است مردم به طور طبیعی ترجیح میدهند به این موضوع فکر نکنند که ترس و غم تقدیر انسان است ✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ #Carl_Gustav_Jung 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️

همه ما حجم وسیعی از استعدادها و قابلیتهای تحقق نیافته را داریم و همیشه چیزی بوده که درباره اش تاسف خورده ایم ؛ شاید می خواستید لاغر شوید و یا به دنبال موسیقی بروید یا ورزشکار شوید. به هر حال چیزهای نزیسته ای در وجودتان هست که دلش برای ابراز وجود پر میکشد و گاهی ممکن است خودش را به صورت نارضایتی یا خشم یا اندوه دایمی یا عدم انرژی نشان دهد. موضوع انتخاب نشده یا نزیسته، همان چیزی است که باعث بروز مشکل میگردد و اگر کاری با آن نکنید، جایی در ضمیر ناخود آگاهتان عفونتی جزیی ایجاد میکند و بعدا از شما انتقام میگیرد.زندگی نزیسته در اثر عدم استفاده به سادگی راهش را نمی گیرد برود و با انکار نیز از بین نمی رود بلکه به صورت آتش زیر خاکستر در آمده که با افزایش سنمان سر بر آورده و گاهی خیلی مشکل ساز میشود. وقتی در دوران میانسالی افسرده می شویم و ناگهان از همسر، شغل و زندگی متنفر میشویم میتوانیم مطمین باشیم که زندگی نزیسته مان در پی جلب توجه ماست و باید دانست بیشتر کار کردن یا سرکوب کردن این احساسات سرکش یا مراقبه کردن روی نور یا تلاش برای فراتر رفتن از رنج و درد زندگی زمینی هم موثر نیست. در نیمه دوم عمر اغلب عطش ما برای یافتن قطعات گمشده زندگیمان بسیار شدید می شود. ناگهان احساس میکنیم که زمان به سرعت از دست میرود بنابراین اغلب سعی میکنیم چیزهای بیرونی را دگرگون کنیم این تغییرات تا مدتی حواسمان را پرت میکند اما آنچه در حقیقت لازم است تغییر آگاهی است. کارل گوستاو یونگ نوشت: "بزرگترین باری که کودک باید به دوش بکشد، زندگی نزیسته والدین است". منظور او این بود که هرجا و هرگونه که والدین در زمینه رشدشان، در زندگی گیر کرده بودند؛ به عاملی درونی برای ما تبدیل میشود و ما اغلب خود را در حال دست و پنجه نرم کردن با مسایل حل نشده والدین مان میبینیم. ضدیت با تاثیر والدین همانقدر محدود کننده است که سازش با آنها. شاید نصیحت کهن انجیل هم بر پایه همین واقعیت استوار است که میگوید: "گناهان فرد را فرزندان فرزندانش تا سه یا چهار نسل به دوش میکشند." مثلا مادر جاه طلبی که رویای بازیگر شدنش را اینطور برآورده میکند که دختر بچه پنج ساله اش را به زور به مسابقات زیبایی میکشاند و یا پدر فوتبال دوستی که رویای خودش را حتی اگر به ضرر رشد فرزندش باشد باز هم از طریق او دنبال میکند. معمولا کسی که حامل توان بالقوه ماست قهرمان ما میشود. در دوران کودکی همه ما قهرمان هایی داریم که پرستششان میکنیم، زیرا آنها حامل برخی از قابلیت های نزیسته ما هستند. ✍️ #رابرت_الکس_جانسون 🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم... 📌 کانال‌های مکمل: مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبل‌ها و اسطوره‌ها | گروه مشاوره 📲 اینستاگرام 🔗 @carljung ©️