صان
Open in Telegram
اینجا یک بِلاگرام است. منِ واقعی: @Sepehr_san منِ مجازی: https://telegram.me/TeleCommentsBot?start=sc-379628-ZFVWB9P
Show more839
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+1330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+7
in 0 channels
November '24
+16
in 0 channels
Get PRO
October '24
+11
in 1 channels
Get PRO
September '24
+9
in 0 channels
Get PRO
August '24
+26
in 1 channels
Get PRO
July '24
+16
in 0 channels
Get PRO
June '24
+16
in 2 channels
Get PRO
May '24
+7
in 0 channels
Get PRO
April '24
+8
in 0 channels
Get PRO
March '24
+7
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '240
in 1 channels
Get PRO
December '23
+2
in 0 channels
Get PRO
November '23
+18
in 0 channels
Get PRO
October '23
+41
in 0 channels
Get PRO
September '23
+16
in 0 channels
Get PRO
August '23
+85
in 0 channels
Get PRO
July '23
+37
in 0 channels
Get PRO
June '23
+77
in 0 channels
Get PRO
May '23
+6
in 0 channels
Get PRO
April '23
+13
in 0 channels
Get PRO
March '23
+13
in 0 channels
Get PRO
February '23
+4
in 0 channels
Get PRO
January '230
in 0 channels
Get PRO
December '22
+3
in 0 channels
Get PRO
November '22
+6
in 0 channels
Get PRO
October '22
+6
in 0 channels
Get PRO
September '22
+5
in 0 channels
Get PRO
August '22
+2
in 0 channels
Get PRO
July '22
+6
in 0 channels
Get PRO
June '22
+6
in 0 channels
Get PRO
May '22
+6
in 0 channels
Get PRO
April '22
+30
in 0 channels
Get PRO
March '22
+12
in 0 channels
Get PRO
February '22
+17
in 0 channels
Get PRO
January '22
+13
in 0 channels
Get PRO
December '21
+10
in 0 channels
Get PRO
November '21
+8
in 0 channels
Get PRO
October '21
+7
in 0 channels
Get PRO
September '21
+5
in 0 channels
Get PRO
August '21
+10
in 0 channels
Get PRO
July '21
+10
in 0 channels
Get PRO
June '21
+6
in 0 channels
Get PRO
May '21
+7
in 0 channels
Get PRO
April '21
+15
in 0 channels
Get PRO
March '21
+10
in 0 channels
Get PRO
February '21
+21
in 0 channels
Get PRO
January '21
+19
in 0 channels
Get PRO
December '20
+661
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 21 December | 0 | |||
| 20 December | 0 | |||
| 19 December | +1 | |||
| 18 December | +1 | |||
| 17 December | 0 | |||
| 16 December | 0 | |||
| 15 December | 0 | |||
| 14 December | +2 | |||
| 13 December | 0 | |||
| 12 December | 0 | |||
| 11 December | +1 | |||
| 10 December | +2 | |||
| 09 December | 0 | |||
| 08 December | 0 | |||
| 07 December | 0 | |||
| 06 December | 0 | |||
| 05 December | 0 | |||
| 04 December | 0 | |||
| 03 December | 0 | |||
| 02 December | 0 | |||
| 01 December | 0 |
Channel Posts
یادتونه صدسال پیش یک سفر هیچهایک رفته بودم و ماجراهاشو اینجا نوشته بودم؟
حالا سحر بهم لطف داشته و منو به پادکستش، یعنی کشو، دعوت کرده و من اونجا بخشهایی از این سفرنامه رو خوندم و دربارهی این سفر و هیچهایک و چیزهای مختلف با هم حرف زدیم.
کشو پادکستیه که میره سراغ نویسندهها -به جز من که نویسنده نیستم- و ازشون میخواد متنهای منتشر نشدهشون رو بخونن. میتونین تمام اپیزودهای این پادکست از جمله اپیزود من رو در اینجای کستباکس بشنوید.
اگر نظرتون رو هم برام بگید خیلی خوشحال میشم.
| 2 | +1 #ar_DanaandAlden
#tr_Dragonfly
#al_QuietMusicForYoungPeople
@motreb_downloader_bot | 110 |
| 3 | The Moody Blues - Melancholy Man.mp3 | 340 |
| 4 | وای پیدا شددددد | 206 |
| 5 | عجبعشق. | 342 |
| 6 | ترکیبی از همهی خوبهای جز.
Joshua Redman
Brad Mehldau
Brian Blade | 319 |
| 7 | Salty Seas.mp3 | 329 |
| 8 | برای شیشه پنجره را که باران شست | 1 |
| 9 | @motreb_downloader_bot | 317 |
| 10 | صبحها معمولا خوب شروع میشه. مغزه استراحت کرده و خالیه، چیز خاصی توش نیست. امروز هم خوب شروع شد. با کلهی امین که آروم از لای در دیده شد. دیشب آخر وقت، که خواب بودم، با علی اومده بود خونهی ما و متوجه نشده بودم. قهوه خوردیم و از این حرف زدیم که هر سه تامون گیر سربازی افتادیم و معلوم نیست چی به سرمون بیاد. بعد رکاب زدم سمت دفتر. اونجا هم اوضاع معمولی بود و نبود، لحظههایی بود که حس میکردم از یه خشم یا ناراحتیای پرم. ماجراهای کثافتی هم این روزها، مثل همیشه داره بیرون رخ میده و منم مثل همیشه سعی میکنم توجه نکنم بهشون. حسهای عجیبی نسبت به آدمهای اطرافم داشتم. انگار چیزهایی بود که نمیتونم هضم کنم، یا کلافی از حسهام توی مغزم وجود داره که هیچ معنایی برام نداره و نمیتونم سررشتهشو دنبال کنم. میدونم تراپی میتونه کمکم کنه، به احتمال زیاد، اما حوصله اون همه حرف زدنهای دور و دراز رو ندارم. حس میکنم افسردگی داره میاد به سمتم، یا من دارم کشیده میشم توش، اما ممکنه این بار علتش کنار گذاشتن قرصهای سرترالین باشه. یا چیزهای دیگهای که توی زندگیم عوض شده و حالا یهو یه خلا ای بهم داده. باز پا زدم سمت خونه. توی مسیر ترافیک زیادی بود و موتورسوارهای زیادی از لاین دوچرخه میومدن و بعد از یه مدت ترجیح دادم از پیادهرو برم. چون لاین باریک بود و سرعت اونا زیاد. خیلی از دستشون عصبانی شدم. خیلی خیلی زیاد. انقدر که میخواستم دوچرخه رو افقی توی لاین قرار بدم و مسیرشون رو ببندم تا دعوا بشه و بگم بیا بزن، بیا منو بکش. بیا، هرکاری میخوای بکن، اینجا مسیر دوچرخهس. منم یه تیکه گوشت کثافت که آمادهام بزنی و لهش کنی. به جاش صدای موزیک رو زیاد کردم، که یه چیز غریبهای بود و گیتاری که برای خودش غرش میکرد. تا ته زیاد کردم. دوست داشتم محکم خودمو بکوبم به یه ماشینی چیزی، تا شاید عصبانیتم تخلیه شه. به این فکر میکردم که این همه عصبانیت بخاطر ترافیک خیلی عجیبه، حتما داره از یه جای دیگه آب میخوره، حتما برمیگرده رشتههایی که هنوز نتونستم ریشهشو پیدا کنم و از گشتن و جوریدن دنبال بهونههاش طفره میرم. چون حوصلهشو ندارم. توی مسیر یه جا بود که آب باز کرده بودن و آب میریخت روم. اونجا برای چند ثانیه خوشحال شدم، ولی باز برگشتم به حالت عصبانی و شاکی. با خودم فکر میکردم که دوچرخه سواری و ورزش، آخرین ابزارهای جعبهابزار خود-درمانی من هست و دیگه داره جواب نمیده. تا اخر مسیر همینطور با قیافهی خیلی گرفته و اخمو پدال میزدم و تمرکز عجیبی روی روبروم داشتم. تنها چیزی که میتونستم بهش نگاه کنم. رسیدم خونه. همه چیز همینطوری بود. برای لحظاتی الکی و بی هیچ دلیلی که بدونم گریه کردم. هیچ دلیلی که مشخص باشه برام. این چیز یا اون چیز نبود. همه چیز بود که گیر کرده بود. اخیرا خیلی اینطوری میشم. یه لحظاتی تنهام و برای مدتی گریه میکنم و باز همه چی از اول. یاد اون داستانی افتادم که یه زمانی مینوشتم که طرف یه اتاق مخفی برای گریه کردن داشت. اون موقع هم حال و روزم همین بود فکر کنم. یه چیز خوردم چون خیلی گشنم شده بود. علی هم اومد خونه و پرسید چرا حالت اینجوریه. ولی جوابی نداشتم. همه چیز معمولی بود. هیچ فاجعهای رخ نداده بود. سریال کمدی دیدم. خوب بود. ولی دیدم ساعت ۹ شب شده. همه چیز بیمعنی و ابزورد. میرم سر کار، میام خونه، یه چیزی میبینم، سرمو یه جوری گرم میکنم و باز از اول. میدونم که همیشه همینه و همه جا همینه. میدونم که روال همینه، منتهی یه چیزی توی مغز من کم و زیاد شده که دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم، مثل قبل و اوکی باشم باهاش. باید صبر کنم. باید صبر کنم تا مغزم برگرده به حالت عادی. حالتی که این بیمعنایی رو میتونه تاب بیاره و همین براش کافیه. توی گوشی عکس امین و علی رو دیدم و تصمیم گرفتم از امروزم بنویسم. از این که دیدنشون امروز صبح چقدر خوب بود. | 393 |
| 11 | اسمش هست «چرخ» | 300 |
| 12 | ۳۳ خط دوچرخهای در یک صبح پنجشنبه
امروز صبح خیلی زود بیدار شدم. حدود ۷. از بعد اون خیلی خوب خوابم نمیبرد و هی از این پهلو به اون پهلو میشدم. خلاصه تا ۹ اینا چرخ زدم توی تخت تا اینکه صدای علی رو شنیدم که بیدار شده. ۹:۱۵ بود که بهش گفتم بریم یه قهوهای بخوریم؟ لیستی از کارهاش رو ارائه داد که به علتشون وقت نمیکردیم بریم قهوه بخوریم. گفتم باشه و برگشتم به تخت. نمیدونم چقدر اونجا دوباره چرخیدم، تا اینکه دیگه بلند شدم. مثل صبحهای اخیر رادیوی کلاسیک yourclassical.org رو پلی کردم و یکم نون پنیر خوردم. پنیر ویلی که خیلی خامهایه و نرم میشین روی نون. تصمیم داشتم برم دوچرخه سواری. از دیروز که دوچرخه سواری رو شروع کردم، حس کردم روی حال و هوام خیلی تاثیر مثبت گذاشته. ۲۰ دقیقه دوچرخه تا محل کار و ۲۰ دقیقه برگشت باعث شده بود شب کمتر بیحوصله و بیطاقت بشم. البته شب خوبی هم بود، یک اپیزود curb your enthusiasm دیدم. همین که حوصله کردم سریال ببینم خودش خیلیه.
بعد از نونپنیر دوچرخه رو بردم پایین. دو طبقه. پایین بردن دوچرخه یکم سخته. ولی با ترمز و کمی قیچ قیچ کردن معمولا کار انجام میشه. پا زدم به سمت ولیعصر و از اون جا به سمت ونک. تصمیم گرفتم تا ونک رو بالا برم. سربالایی که خیلی زیاد بود دنده رو خیلی پایین گذاشته بودم و با سرعتی لاکپشتی میرفتم بالا. خیلی به بهروز فکر کردم که خیلی دوچرخه سواری میکنه. اون هم روزهای تعطیل معمولا میره بالا همین مسیرو. من از لاین ویژه اتوبوسها میرفتم و خیلی هم شلوغ نبود. بخشی از مسیرو هم از پیادهرو رفتم که خیلی نیاز نباشه حواسمو بدم به اتوبوسها یا موتورهایی که رد میشن. پیادهرو ولیعصر خیلی خلوت بود. یکم بعد از پل همت بود که یه دوچرخه سوار سیاهپوش دیدم. نزدیکتر که شد دیدم عه بهروزه. قیافم حالت متعجب به خودش گرفت و دور زدم و اون هم دور زد و با هم احوالپرسی کردیم. گفتم اتفاقا میخواستم وقتی برسم به ونک استوری بذارم و بنویسم «امروز هیچی به ما ندادن» و شوخی کنم با استوریهایی که خودش میذاره. خودش وقتی میرسه به جایی که باید، یه استوری با خوراکی میذاره و مینویسه «امروز ... دادن.» یا شوخیهایی با این مضمون. خندیدیم و گفت حالا من برم بالا تو برو پایین. باز خندیدیم و خداحافظی کردیم.
رکاب زدم به سمت بالا. یکم پایینتر بود که زین دوچرخه رو تنظیمتر کرده بودم و حالا حس میکردم به زانوم کمتر فشار میاد. فکر میکردم میتونم با همین مدل خیلی برم و زانوم درد نگیره. ولی اینطوری نبود و آخرای مسیر زانوی چپم که خرابه شروع کرده بود به درد گرفتن. ولی خوب بود، مسیر برگشت کاملا سرپایینی بود و مشکلی نبود. به میدون رسیدم، پیچیدم راست و تصمیم گرفتم به جای گاندی از نلسون ماندلا برگردم. تابلو زده بود آفریقا. نمیدونم اسم قدیمش آفریقاس یا اسم جدیدش؟ از یه موتوری هم پرسیدم که نلسون همینه دیگه؟ گفت شمالی جنوبی داره. گفتم همون آره، ولی همینه. گفت آره. سر خوردم پایین و سرعتم خیلی زیاد شده بود و مسیر خیلی خلوت بود. سمت چپم یه زمینهای بایری بود که گاهی سرسبز بود و گاهی گندمگون. بعدا که توی استراوا چک کردم دیدم سرعتم به ۵۷ کیلومتر بر ساعت رسیده بوده. سرعت جالبیه. خیلی باد خوبی بهم میخورد و لحظهی عالیای بود اون سرعت. بعد هم دیگه رسیدم به سمت خونه و رفتم میوهفروشی تا سیب بگیرم تا اسموتی درست کنم. از وقتی بلندر داریم میوه خوردن خیلی راحت و خوب شده. هزارتا سیب رو با هرچی دستم بیاد میریزم توش و میخورم. مثل غذای فضانوردا که مایعه و همه چی داره. خوردن سه سیب خیلی حوصله میخواد، ولی خوردن دو لیوان اسموتی سیب خیلی راحته.
سیب و کیوی خریدم. یکی از سیبها افتاد یک لحظه روی زمین. برداشتمش. با خودم گفتم شاید اینجا موش رد شده باشه. شاید سم موش زده باشن به زمین. دوست نداشتم پوست سیب رو بخورم با این وضعیت. رسیدم خونه و سیبها رو با آب شستم و بعد پوست گرفتم. هفت هشتا سیب بود با چهارتا کیوی. سیبها رو خورد کردم و کم کم ریختم توی مخلوطکن تا له شن. بهشون یکم آب هم اضافه کردم تا خوب هم بخورن و به دیوارهی مخلوطکن نچسبن. بعد هم دوتا کیوی رو خورد کردم و اضافه کردم. نتیجه خوشمزه شده بود و دهنمو گس میکرد. بخاطر پوست کیویها بود که نگرفته بودمشون. کیوی رو همیشه با پوست میخورم. حس میکردم از خوردن این همه میوه و ورزش کردن باید محشر و ضدگلوله شده باشم. موسیقی یورکلاسیکال هم همینطور داشت پخش میشد. بعد یکم چَت کردم و همینطور وقت گذروندم و یکم وارد گرداب بیکاری و مودپایینی شدم. الان هم همنجام و به ناهار فکر میکنم و گزینهی راحت میتونه ادامهی پلو و تن ماهی دیشب باشه. | 301 |
| 13 | No text... | 367 |
| 14 | ۳۲ خط سفید و ابری دربارهی ابرها
امروز صبح با حس خوبی اما زود بیدار شدم. هوا دیکه کمکم سفید داره میشه و ابری. همون چیزی که خیلی دوست دارم. ساعتو یک ساعت عقب انداختم و دوباره خوابیدم. سری دوم که بیدار شدم دیگه دیر شده بود. چندتا پیام جواب دادم و بلند شدم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم و دیدم یکم آفتابیه. ولی عجیب حس خوبی داشتم. این ترنهوایی احساسی ما هم چیز عجیبیه. یه روز صبح میخوای بمیری و یه روز صبح همه چیز بهترینه.
رفتم دستشویی و حتی اونجا هم حس کردم دیگه با ابعاد کوچک دستشویی مشکلی ندارم و پیوند دوستی جدیدی بین من و کاسهی توالت برقرار شده. سریع یورکلاسیکال دات او آر جی رو پلی کردم و یه کنسرتوی بینظیر شیپور فرانسوی پخش میکرد از بابای موتزارت. بینظیر بود.
رفتم سراغ یخچال و پارچ اسموتی سیبطالبی رو برداشتم. لیوان تمیز نبود، یعنی بود ولی نمیخواستم یک لیوان دیگه به قبرستون لیوانها اضافه کنم. لیوان چای علی رو از بین سه لیوان روی میز که از دیشب مونده بود برداشتم و تهشو پاک کردم و توش آبمیوه ریختم. حسابی نرم و جسمدار بود. پالپی و سفت. خوشمزه بود. وقتی تموم شد رفتم سراغ گاز و برای خودم قهوهی مونده ریختم. از دیروز. توی همون لیوان پالپی آبمیوهای. یکوچولو قهوه بود فقط. موزیک همچنان بینظیر بود و میزبان کانال رادیویی هم گاهی چیزهایی میگفت که بهش گوش نمیدادم.
هوا بدجوری ابری بود. همون جوری که دیوونم میکنه. منو یاد پاییزهای عمارت مسعودیه میاندازه. اینو به علی گفتم، گفت بنویسش. و من نوشتمش روی بالاترین قسمت شیشهی پنجره. خیلی قشنگ شد در بکگراندی از شاخههای خشک و تکیدهی دستمانندِ رو به بالا در ابرها.
پاییز چیکار میکنه با من؟ یه لحظه نورِ آفتاب رو دیدم که تابیده روی کتابهای توی اتاق، پیشتر. اما اون آفتاب هم خوبه. بیجون و خستهس. هوای ابری. هیچ چیز بهتر نیست انگار از این هوا. هوای بهاری هم همینطوری میشه. خیس و خنک. برای همین عالیه.
قهوه رو که خوردم، خیلی احساسی شده بودم. به همه چیز نگاه میکردم و سعی کردم چیزهایی بنویسم. تکه پلاستیکی سقوط کرد، میز نامرتب بود، شاخهها خشک بودن، هوا سفید بود، سکوت توی خونه بود، شیردال هم یه نگاه متعجب منو کرده بود از صندلی صبحگاهیش؛ سرِ صبح. همه رو نوشتم و سعی کردم ثبت کنم برای خودم که دقیقا چه چیزی رو دارم حس میکنم. فضا معمولیترین بود ولی من خوشحال بودم.
لیوان رو شستم، لوازمم رو جمع کردم و اومدم بیرون. توی راه یک وویس دادم و به باقی موزیکهای یورکلاسیکال گوش دادم. تاکسی نسبتا زود گیرم اومد و رانندهی خوبی داشت. آخرهای مسیر اون کارِ باخ رو گذاشتم و از ملودی بینظیرش دیوونه شدم. چی توش بود که انقدر منو درگیر کرده بود؟
پولو حساب کردم، پیاده شدم و با همراهی باخ به دفتر نزدیک شدم. میوه فروشی لب نبش خیلی خوشرنگ و عالی بود توی نور سفید روز. ازش عکس گرفتم ولی یه آقایی همون لحظه پرید توی کادر. از پلهها رفتم بالا. | 351 |
| 15 | The Seasons_ October_ Autumn Song.mp3 | 357 |
| 16 | شب ✨ | 381 |
| 17 | 🎧 جستجوی موزیک | 264 |
| 18 | Makan Ashgvari ft. Amir Saremi - Hamisheh.mp3 | 270 |
| 19 | ۳۱ خط درباره موزهایی شکوفا در قهوه
امروز هم حدود هفت و نیم فکر کنم بیدار شدم. نمیدونم اونجا بود که شیردال اومد توی اتاقم و مثل دیروز فرو رفت توی بغلم و باسنشو گرفت سمتم یا اون موقع فقط گوشیمو نگاه کردم و باز خوابیدم تا ۱۱ و بعد که بیدار شدم سلطان تشریف اورد. بهرحال دیر بیدار شده بودم. شیردال در یکی از این دو زمان اومد پیشم، یکم نازش کردم و خرخر کرد و رفت سمت پنجره. همینطور نشسته بود و بیرون رو نگاه میکرد. اصلا ماجرا اینطوری بود که یهو صدای میوی تحریکآمیز یک گربهای از بیرون اومد و این یهو سرشو بالا گرفت و دوید سمت پنجره و همونجا هی بیرون رو نگاه کرد. یکم که نگاه کرد و منم دیگه بیدار شده بودم، بغلش کردم و بردمش بیرون و در اتاقو بستم. رفتم صورتمو شستم و داشتم فکر میکردم که چیکار کنم. توی دستشویی نشسته بودم و حس میکردم امروز روز رهایی برام خواهد بود. خیلی عجیبه، کاملا هورمونه انگار. یه صبحهایی پا میشی و حس میکنی تمام مسائل جهان برات حل شده و یه صبحهایی هم آوار میشه همه چی رو سرت. امروز روز نوعِ اول بود، روز گشایش بر سنگ دستشویی.
اومدم بیرون و دیدم هدا هم بیدار شده. شیردال هم روی مبل لم داده. به هدا گفتم یه قهوه بخوریم؟ گفت آره. گفتم پس بذار این قهوه جدیدو برات درست کنم ببینی دوست داری یا نه. قهوه رو گذاشتم و سریع حاضر شد. نشستیم پشت میز و پنجره رو باز کرده بودیم و هوا خنک و خوب بود. شروع کرده بودیم حرف زدن، اما حالا اصلا یادم نمیاد چی داشتیم میگفتیم. قهوه رو هدا دوست داشت. منم دوست دارم. خیلی مزه عجیبی داره. مخصوصا دارچین یه حال عجیبی بهش میده، انگار کنیاک دستسازه. ازونا که اسانس میزنن بهش و یه عطر دارچینیای میگیره.
درباره این حس گشایش با هدا حرف زدم. درباره یکی از دوستام و رابطهای که داشته، و درباره مزهای این قهوهی جدید.
رفتیم بیرون که لباس بپوشیم و بریم سر کار، هدا هم قرار بود با من بیاد دفتر و به کاراش برسه. چون دیده بودم شیردال خوشش میاد کنار پنجره باشه، میخواستم به اتاق علی راهنماییش کنم که بره پشت پنجره اونجا. خیلی جدی توی چشماش نگاه کردم و گفتم شیردال بیا! و پامو چند بار زدم به زمین که توجهِ غیرمعطوفشدنیش رو به خودم معطوف کنم. رفتم توی اتاق. مطمئن بودم هیچ تغییر نکرده حتی یکم ضربان قلبشم بالا نرفته از صدای یهویی من. مثلا توی خیالاتش داشته به خامههای همزده فکر میکرده که از نازل دستگاه بستنیفروشیای توی ابرها بیرون میان و صدای من شبیه به وزوز دستگاه شده براش نهایتا. اومدم بگم «لاقل جلوی دوستام آبرومو نبر…» و میومدم از اتاق بیرون که در کمال ناباوری دیدم بلند شده و داره میاد سمتم. تعجب کرده بودم! به حرفم گوش کرده بود، دستگاه بستنیفروشی ابری رو برای مدتی خاموش کرده بود و تصمیم گرفته بود به دنبال وزوز نازلِ خرابِ دستگاه بره ببینه چه خبره. دوباره برگشتم تو اتاق و به سمت پنجره راهنماییش کردم. واقعا رفت دم پنجره و یکم بیرون رو نگاه کرد و پوزهی خیس و صورتیش برای یک لحظه کشیده شد به توریِ پنجره. همینطور بیرون رو نگاه میکرد که من اومدم بیرون و لباسمو پوشیدم و زدیم بیرون.
به سمت خیابون اصلی میرفتیم و یادم نیست چی میگفتیم. به خیابون اصلی که رسیدیم یهو تصادفی دوتا از دوستای دیگهام رو دیدم. تولد یکیشون بود! خیلی خندیدیم و خوشحال شدم از دیدنشون. بهشون شیرینیفروشیای که جدید یاد گرفته بودم رو معرفی کردم و اونا هم قرار شد بعدا ازش خرید کنن. وقتی خوب حرفهای مزخرف زدیم، خداحافظی کردیم و سوار تاکسی شدیم. اونجا درباره این مجموعه داستان مارگاریت دوراس حرف زدیم و بیرون پر از ماشین گشت سیاه بود که دور میدونها یا جاهای مختلف زیر آفتابی که حالا از ابرها بیرون کشیده شده بود ایستاده بودن، یا توی ماشینشون نشسته بودن. راننده به جای ۱۵ یا ۱۷ تومن، ۲۰ تومن ازم گرفت ولی حال نداشتم چیزی بهش بگم. رسیدیم به محل پیاده شدن، از هدا پرسیدم نوشابه میخوای؟ و به یک سوپری اشاره کردم. گفت نه. دیگه چیزی نگفتم و رفتیم سمت دفتر. از پلهها بالا اومدیم و باقی روز مثل قبل بود و امروز یکم بیشتر هم تونستم کار کنم. بیشتر راضی هستم از میزانِ کار خودم. ممکنه دفتر جدیدی بگیریم یه جای جدید، که مخالفشم، مثل هر ایده جدید دیگهای که برای ۵ دقیقهای اول باهاش مخالفم. | 338 |
