en
Feedback
خاطرات و اخبار کیونان ۱

خاطرات و اخبار کیونان ۱

Open in Telegram

این کانال برای گذاشتن خاطرات و اخبار و اطلاعیه های مراسمات مختلف و کلیه عکسها ی گذشته اهالی مردم کیونان هر نوع خاطرات خاصی چه مکتوب چه با گذاشتن تصویر بتوانیم محیطی برای حفظ و حراست از ان فرهنگ و خاطره ها روستا یمان کیونان می باشد ،

Show more
336
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
🔴 تکواندو کارای ایران در مسابقات کره جنوبی، فقط یک مدال برنز توسط آرین سلیمی کسب کردن و ۶ نماینده دیگه از ایران حذف شدن. و اما تیزری که فدراسیون تکواندو قبل از مسابقات کره جنوبی منتشر کرد :
@BadTeg

اون فیلم مال کرمانشاه ۱۳۱۴ است از روی شرکت نفته

روزهای کودکی وخاطراتی از ان روزهای مدرسه تقریبا سالهای ۵۵،،۵۶ ان روزها مانند حالا نبود که معلم فقط یک فردی باشد بیا درس بده وبره وبچه ها هیچ اعتنایی به او نکنند ، اما معلم دوران بچکی های ما ،اول بگذار تعدادی از بچه های همکلاسی ان دوران را برایتان بگم وبا عرض پوزش با همان نام هایی که ان زمان همدیگر را صدا می کردیم ،کمی تعارف را کنار می گذارم تا حال وهوای ان زمان بهتر تدایی گردد، خوب از محله خواری شرو کنم ، رمک، امی ،مرک، فتی ،دلی، رضا ،بهرام ،شارام ،شمی ،یدی ،شکلا، فرای ،کی ک، متی، نوریک، گشی، بمک ، افشک، خوامی، باوی، بیزک ،ایزک، نصی، یدی، شاوران، بهی کاشانی، جشک، موسن، شکی تور، اده، ناصر ، ،حسن، برزو، نوذر، برگردیم بلا، مشی رمت،شاپور وهوشنگ، اسمعلی،منی، همشنگ کانجف، مجتبی، شیرزا، امی کور،امی شل، مرتضی،خالو محمد،،جواد فریدون، رحمتی،منظوره، نصی مال محمد اقا، ایرج مال خالو محمد علی، قاسم مال مامه عیسی، امید ،مراد خدا بیامرز، حاجی مال مامه دوریش، فرای مال خالو حاجی، نصی مال مصطفی قلی،باقر مال خالو جافی، شمی ورمضان مال خالو سلطان، بهمن وقاسم مال امالا،،سیا، حبیب، اسمعلی، مراد، علی شا، امید، مادعلی، کیومرث وفلی،مال مامه پنجی، قاسم،مال مرای، حشمت وشکلا ویدی مال خالو ولو، حسن، کاکی، حاجه مال خالو برات ،رضا کا فتی، ایرج مال مشی اسد، اجی توجی خدا رحمت کند،،مال خالو محمد، البته اینها بچه های مدرسه ای بودند وگر نه دوستان زیاد تری هستند که لزومی به اشاره ندیدم، بله از معلم می گفتیم که با اشاره به دوستانمان کمی پرت شدیم، بله معلم ان دوره ها فقط معلم نبود البته می گفتیم آقای مدیر، بله ایشان هم معلم بود، هم دکتر بود، هم بزرگ وکد خدا بود، هم نامه نویس ونامه خوان بود ،خلاصه،هر گونه مشکلی چه در روستا چه در خانواده پیش می آمد حتما آقای مدیر یک سر قضیه بود ، یادمه یک زنگ سرود داشتیم انهایی که صدای قشنگ تری داشتند ،همیشه بیشتر مورد توجه بودند، مثلا حسن مال خالو برات حتما یک دم باید می خواند ، یادمه فرامرز مامه علی رضا اهنگ فارسی وقتی با من قهر می کنید قشنگه ،خواندن که تا سالها بازخوانی مورد شوخی بچه ها شده بود، بعد گاهی به سیاه هم میگفت بخواند، واو نیز فقط این آهنگ می خواهند گل گل و رم رم با وتماشا ایش وصلامتی محمد رضا شا، خلاصه ،این از زنگ سرود واما گاهی برای درس خواندن بچه ها همه را درب مدرسه رها میکرد ، وخودش روی ترانس مدرسه می نشست ونگاه می کرد با ترکه ای از به درباخ ،که باید راه میرفتیم و درس می خواندیم اگر دو نفر یک لحظه با هم صحبت می کردند ، صدا میزد دو نفری را هر کدام یک چوب در دستانشان می زدند ، یکبار من وقاسم مال عمو امالا،فقط ایشان گفت چند صفحه خواندی ، امی شل سریع لومان زد وچوبه را خوردیم، اینم از زنگ درس خواندن در بیرون کلاسمان، وقتی امتحان هم میگرفت همه را بیرون میبردند روی چمن توی درختان بادام پشت مدرسه با فاصله از هم امتحان می دادیم ، وبرای زنگ ورزش نیز علاوه بر فوتبال همیشه مسابقه دو از پشت مدرسه تا تک درخت زرد الو میدویدیم وبر می گشتیم بیشتر اوقات باقر مال خالو جافی وشمی مال مامه سلطان برنده می شدند ، واما قسمت خوش زنگهای جیره که حالا شده تغذیه، زنگ جیره، با کارتونی که اکثرا حاجی مال مامه دوریش، یا مراد مال خالو براخاص، یا فرای مال حاجی، و،،،،،جیره می اوردن ،پخش می کردند ، جیره ما چی بود ،بهتره بگید چی نبود ، چون همه چی بود مانند ، تیتاب،بیسکویت های مختلف، موز، کشمش، پسته، کام، بادام بو داده، سیب، پرتقال، وووو، میدادند ، جالب اینجا بود گاهی جیره تا روستای قشلاق امده بود ،بعلت برف زیاد ماشبن نیامده بود بالا ، فرای مال حاجی، ایرج مال مشی اسد، حاجعلی، اسا شکر، رفته بودند با چهار تا الاغ که بار کنند بیارند ، تو راه دو نفرشان انقدر پسته خورده بودند دلدرد گرفته بودند وبعدا اسهال، شدند، وآن سال پنج روز یا چهار روز به عید مانده بود تمام جیره داخل انبار را تقسیم میکردند بین بچه ها ما چون سه نفر بودیم ، باور کنید انقدر جیره بردیم برای عید دیگر زیاد چیزی نخریدیم ، حتی یادمه با بایه یا کاسه گاودوش بیسکویت تقسیم می کردند ، خلاصه هرچه از ان دوران بگیم کم گفتیم فقط افسوس فیلی ویا عکسهایی جالبی از ان دوران در دست رس نداریم ، که این خاطراتمان را تکمیل کنیم خواهشا اگر کسی هر جا اینگونه عکسهایی از مدرسه ان زمان سراغ داشت کوتاهی نکند برای ماندگاری در این ارشیو بزرگ خاطرات کیونان لازم است تا جمع اوری کنیم ، تا خاطره ای دیگر از یکی از ان روزهای قشنگ فعلا بدرود در ضمن اگر در متن مطالبی کردی گفته شده وگاهی اسامی محلی گفتیم از همگی شما عزیزان عذر خواهی می کنم ، بدرود..

از میز اول سمت چپ مهین فتاحی بهجت سورنی شاه سالطان سامعی ردیف بعد مرتضی کرمی احمد سلیمانی سیاوش نعمتی ردیف بعدی قاسم امیریان امان الله غلامی روحش شاد , محسن غلامی ردیف بعد , شمس الله غلامی , روحش شاد , نصرالله غلامی , باقر غلامی, ردیف بعد احمد احمدی , حبیب حقیقی , بهرنگ حقیقی , ردیف بعد از اخر سمت دیگر پشت به دیوار سمت پنجراه, نفر اول شیرزاد مرادی فر نفر وسط شاپور پاکاری, امید فرضی ردیف بعد ایرج کرمی , فتعلی خانی , نوربخش نعمتی , ردیف بعد ,احمد ملکیان , کاکعلی ملکیان, اسمعلی فرضی , ردیف بعدی یدالله امیریان کیانوش امیریان , مراد حقیقی, ردیف بعد امید ایمانی , منتعلی امیریان, قاسم یوسفی, قربان سورنی, ردیف بعد فرشته امیریان , جنت سورنی, فرشته پاکاری, ساعت ده صبح زنگ سرود , احمد ملکیان سرود زیبای چشم سیاه وبعد آوردن تغذیه توسط مراد ایمانی وحاجعلی امیریان وگاهی فریدون خانی یا شکرالله امیریان , واقعا به مانند یک ساعت گذشت , امیدوارم اگر دوستانی که دیدن ان روزگار زیبا بیاد اورده و تجدید خاطره ای شده باشد , یادم رفت مبسر کلاس مراد حقیقی ,😔😔😔😢

تعدادی از بچه های کلاسمان در دوره پوس کن و خزایی وتبریزی تا جایی حافظه یاری کند از ردیف جلو برایتان بگم شاید برای بعضی ها تدایی خاطره شود

از میز اول سمت چپ مهین فتاحی بهجت سورنی شاه سالطان سامعی ردیف بعد مرتضی کرمی احمد سلیمانی سیاوش نعمتی ردیف بعدی قاسم امیریان امان الله غلامی روحش شاد , محسن غلامی ردیف بعد , شمس الله غلامی , روحش شاد , نصرالله غلامی , باقر غلامی, ردیف بعد احمد احمدی , حبیب حقیقی , بهرنگ حقیقی , ردیف بعد از اخر سمت دیگر پشت به دیوار سمت پنجراه, نفر اول شیرزاد مرادی فر نفر وسط شاپور پاکاری, امید فرضی ردیف بعد ایرج کرمی , فتعلی خانی , نوربخش نعمتی , ردیف بعد ,احمد ملکیان , کاکعلی ملکیان, اسمعلی فرضی , ردیف بعدی یدالله امیریان کیانوش امیریان , مراد حقیقی, ردیف بعد امید ایمانی , منتعلی امیریان, قاسم یوسفی, قربان سورنی, ردیف بعد فرشته امیریان , جنت سورنی, فرشته پاکاری, ساعت ده صبح زنگ سرود , احمد ملکیان سرود زیبای چشم سیاه وبعد آوردن تغذیه توسط مراد ایمانی وحاجعلی امیریان وگاهی فریدون خانی یا شکرالله امیریان , واقعا به مانند یک ساعت گذشت , امیدوارم اگر دوستانی که دیدن ان روزگار زیبا بیاد اورده و تجدید خاطره ای شده باشد , یادم رفت مبسر کلاس مراد حقیقی ,😔😔😔😢

ما نسل سوخته بودیم دوست دارید بدانید.. ما در زمانی زیستیم که تمام اداب رسوم فرهنگ . در طول تاریخ انقدر اندک اندک جلو امده بود که تقریبا سه الی چهار نسل پیوست مگر یک ذره تغییرات را می دیدند .و الی تغییرات کلی را حس نمی کردند..یک مثال بزنم. همین سازدول شاید چند هزار سال بوده که تا ما نیز در دوران کودکی و حتی تا چند سال پیش بکی از نمادهای اصلی شادی و شیون همین سازدول و سرنای با حال بود. اگر عکسها و فیلهای بنده را در فضاهای مختلف دیده اید متوجه میشوید که هر زمانی جایی صدای ساز ودول می امد دیدین که چند صد وحتی چند هزار نفر را دور خود جمع می کردند. ولی متاسفانه نسل ما شاهد اوج این سنت و زوالش با هم بودند این اتفاق میشه در تمام ابعاد اجتماعی تامیم داد. مثلا عکسهای برایتان ارسال میکنم که در دوران جوانی ما خبری از ارتباط تلفن موبایل فضای مجازی و حتی یک عکس ساده امکاناتی نداشتیم دقیق یادم است که من و پسر عمون یک دوربین 110 کداک امریکاهی خریدیم 900 تومان یعنی زیر هزار تومان . ولی باور کنید اگر بهترین گوشی جهان دستم باشد لذت ان نداشت بله نسل ما متاسفانه از یک دنیای نسبتا سنتی به دنیای کاملا پیشرفته و امروزی پرت شدیم نه توانستیم ان سنت را رها کنیم و نه به طور کامل این پیشرفت و تکنولوژی را به پذیریم. نسل قبل از ما کاملا با سنتشان به پایان رساندن و تمام. و نسل جدیدی هم در دنیای خود هر چه بوده فکر میکنند دنیا همین طور بوده پس زیاد براشان تازگی ندارد و از بدو تولد ان را می پذیرند . پس این نسل ما بود که از پشت هل دادنمام و از جلو هم پس دادنمان پس آیا باور داربن ما نسل سوخته بودیم. کفتم که تصاویری که چند روز پیش از عروسی ها برایتان ارسال کردم مقایسه کنید با این تصویری که حالا قصد دارم ارسال کنم ببینید چگونه ان سازو دول رو به زوال ونابودی برده اند .. ادم اشکش در میاد.. 👇👇

روزهای کودکی وخاطراتی از ان روزهای مدرسه تقریبا سالهای ۵۵،،۵۶ ان روزها مانند حالا نبود که معلم فقط یک فردی باشد بیا درس بده وبره وبچه ها هیچ اعتنایی به او نکنند ، اما معلم دوران بچکی های ما ،اول بگذار تعدادی از بچه های همکلاسی ان دوران را برایتان بگم وبا عرض پوزش با همان نام هایی که ان زمان همدیگر را صدا می کردیم ،کمی تعارف را کنار می گذارم تا حال وهوای ان زمان بهتر تدایی گردد، خوب از محله خواری شرو کنم ، رمک، امی ،مرک، فتی ،دلی، رضا ،بهرام ،شارام ،شمی ،یدی ،شکلا، فرای ،کی ک، متی، نوریک، گشی، بمک ، افشک، خوامی، باوی، بیزک ،ایزک، نصی، یدی، شاوران، بهی کاشانی، جشک، موسن، شکی تور، اده، ناصر ، ،حسن، برزو، نوذر، برگردیم بلا، مشی رمت،شاپور وهوشنگ، اسمعلی،منی، همشنگ کانجف، مجتبی، شیرزا، امی کور،امی شل، مرتضی،خالو محمد،،جواد فریدون، رحمتی،منظوره، نصی مال محمد اقا، ایرج مال خالو محمد علی، قاسم مال مامه عیسی، امید ،مراد خدا بیامرز، حاجی مال مامه دوریش، فرای مال خالو حاجی، نصی مال مصطفی قلی،باقر مال خالو جافی، شمی ورمضان مال خالو سلطان، بهمن وقاسم مال امالا،،سیا، حبیب، اسمعلی، مراد، علی شا، امید، مادعلی، کیومرث وفلی،مال مامه پنجی، قاسم،مال مرای، حشمت وشکلا ویدی مال خالو ولو، حسن، کاکی، حاجه مال خالو برات ،رضا کا فتی، ایرج مال مشی اسد، اجی توجی خدا رحمت کند،،مال خالو محمد، البته اینها بچه های مدرسه ای بودند وگر نه دوستان زیاد تری هستند که لزومی به اشاره ندیدم، بله از معلم می گفتیم که با اشاره به دوستانمان کمی پرت شدیم، بله معلم ان دوره ها فقط معلم نبود البته می گفتیم آقای مدیر، بله ایشان هم معلم بود، هم دکتر بود، هم بزرگ وکد خدا بود، هم نامه نویس ونامه خوان بود ،خلاصه،هر گونه مشکلی چه در روستا چه در خانواده پیش می آمد حتما آقای مدیر یک سر قضیه بود ، یادمه یک زنگ سرود داشتیم انهایی که صدای قشنگ تری داشتند ،همیشه بیشتر مورد توجه بودند، مثلا حسن مال خالو برات حتما یک دم باید می خواند ، یادمه فرامرز مامه علی رضا اهنگ فارسی وقتی با من قهر می کنید قشنگه ،خواندن که تا سالها بازخوانی مورد شوخی بچه ها شده بود، بعد گاهی به سیاه هم میگفت بخواند، واو نیز فقط این آهنگ می خواهند گل گل و رم رم با وتماشا ایش وصلامتی محمد رضا شا، خلاصه ،این از زنگ سرود واما گاهی برای درس خواندن بچه ها همه را درب مدرسه رها میکرد ، وخودش روی ترانس مدرسه می نشست ونگاه می کرد با ترکه ای از به درباخ ،که باید راه میرفتیم و درس می خواندیم اگر دو نفر یک لحظه با هم صحبت می کردند ، صدا میزد دو نفری را هر کدام یک چوب در دستانشان می زدند ، یکبار من وقاسم مال عمو امالا،فقط ایشان گفت چند صفحه خواندی ، امی شل سریع لومان زد وچوبه را خوردیم، اینم از زنگ درس خواندن در بیرون کلاسمان، وقتی امتحان هم میگرفت همه را بیرون میبردند روی چمن توی درختان بادام پشت مدرسه با فاصله از هم امتحان می دادیم ، وبرای زنگ ورزش نیز علاوه بر فوتبال همیشه مسابقه دو از پشت مدرسه تا تک درخت زرد الو میدویدیم وبر می گشتیم بیشتر اوقات باقر مال خالو جافی وشمی مال مامه سلطان برنده می شدند ، واما قسمت خوش زنگهای جیره که حالا شده تغذیه، زنگ جیره، با کارتونی که اکثرا حاجی مال مامه دوریش، یا مراد مال خالو براخاص، یا فرای مال حاجی، و،،،،،جیره می اوردن ،پخش می کردند ، جیره ما چی بود ،بهتره بگید چی نبود ، چون همه چی بود مانند ، تیتاب،بیسکویت های مختلف، موز، کشمش، پسته، کام، بادام بو داده، سیب، پرتقال، وووو، میدادند ، جالب اینجا بود گاهی جیره تا روستای قشلاق امده بود ،بعلت برف زیاد ماشبن نیامده بود بالا ، فرای مال حاجی، ایرج مال مشی اسد، حاجعلی، اسا شکر، رفته بودند با چهار تا الاغ که بار کنند بیارند ، تو راه دو نفرشان انقدر پسته خورده بودند دلدرد گرفته بودند وبعدا اسحال، شدند، وان سال پنج روز یا چهار روز به عید مانده بود تمام جیره داخل انبار را تقسیم میکردند بین بچه ها ما چون سه نفر بودیم ، باور کنید انقدر جیره بردیم برای عید دیگر زیاد چیزی نخریدیم ، حتی یادمه با بایه یا کاسه گاودوش بیسکویت تقسیم می کردند ، خلاصه هرچه از ان دوران بگیم کم گفتیم فقط افسوس فیلی ویا عکسهایی جالبی از ان دوران در دست رس نداریم ، که این خاطراتمان را تکمیل کنیم خواهشا اگر کسی هر جا اینگونه عکسهایی از مدرسه ان زمان سراغ داشت کوتاهی نکند برای ماندگاری در این ارشیو بزرگ خاطرات کیونان لازم است تا جمع اوری کنیم ، تا خاطره ای دیگر از یکی از ان روزهای قشنگ فعلا بدرود در ضمن اگر در متن مطالبی کردی گفته شده وگاهی اسامی محلی گفتیم از همگی شما عزیزان عذر خواهی می کنم ، بدرود..

به جز من، همه خواهرانم پسوند بس داشتند. ماه بس، گل بس، دختر بس، قز بس … در چهره رنگ پریده مادر، بیم و امید را میشد دید! اضطراب و ترس را بیشتر… و پدر که مهربان بود و صبوری داشت و کم طاقت می شد… مادر نذر کرده بود و از درویش دوره گرد دعا گرفته بود! شاید این بار… دیگر دلم نمی خواست به پدر بگویند «ریشت را آب برد»! یا زن عمو با خنده معنی داری بگوید «نافش را روی پای حسنو ببرید» دلم نمی خواست بیش از این مادر مقصر شود… دلم برای همه مان می سوخت برای مادر بیشتر. 💠 به یاد دخترانی که خون بس شدند! ناز دخترانی که برای نجات پدر، برادر، عمو و بستگان و تیره و طایفه، به اجبار به عقد ناشناسی در آمدند! دخترانی که ابزار و وسیله صلح قبائل می شدند و در غربت چه حرف ها که نمی شنیدند و چه زجرها که نمی کشیدند و برخی از آنها چه مظلومانه که نمردند به یاد دخترانی که به طوایف دیگر شوهر داده شدند و دیگر کسی آنها را ندید و از سرنوشت آنها اطلاعی نیافت به یاد مادرانی که در ایل ودر بین راه و در هنگام کوچ زاییدند و مردند به یاد مادران جوانی که تسلیم آل شدند 💠 به یاد مادرانی که سالی یکبار نوزادی را به دنیا می آوردند ، از مرخصی زایمان، از پزشک و ماما، از کارت بهداشت و مرکز بهداشت و نوبت های ماهیانه، از زایشگاه و پزشک خانوادگی، از قطره آهن و رژیم غذایی ویژه خبری نبود… حتی در روز زایمان مشک می زدند و نان می پختند و در راه آب آوردن از چشمه با درد زایمان روبرو می شدند و یکه و تنها، قهرمانانه دوام می آوردند و با نوزاد به چادر بر می گشتند 💠 در شب های سرد و تاریک زمستان، مادر بزرگ های قهرمان با دست های پرچین و چروک خود معجزه ها می کردند! شجاعت، زرنگی، ایمان و توکل آنها کارآمدتر از بسیاری از داروها و امکانات این روزها بود! آوای گلوله و شیهه اسب، نویدی از حضور میهمان کوچولو در بُنکو می داد و پدر که در بیرون چادر منتظر بود، شادمانه گوسفندی را سر می برید. اما امان از وقتی که آل می آمد و بسیاری از نوعروسان مادران جوان را می برد! پدربزرگ ها هرچه به آسمان تیر می انداختند فایده ای نداشت! هرچه مادربزرگ ها صورت و دست و پاهای زائو را با ذغال سیاه می کردند بی فایده بود! از قیچی و کارد و تیشه نیز کاری بر نمی آمد. به یاد مادران جوانی که تسلیم آل می شدند به یاد مادرانی که سینه هایشان سرشار از مهر و عاطفه بود و به فرزندانشان شیر شهامت و صداقت می دادند. به یاد مادرانی که همزمان سه طفل همراهشان بود، یکی در دست و دیگری در کول و سومی در شکم. 💠 به یاد مادرانی که سینه هایشان بوی هِل و میخک می داد و بدون حضور آنها بچه ها خوابشان نمی برد! به یاد مادرانی که اسب سواران و تیراندازان کم نظیری بودند! به یاد مادرانی که در مسیر کوچ با راهزن و گرگ درگیر می شدند و قهرمانانه از جان و مال خویش دفاع می کردند. به یاد مادرانی که صبحگاهان زودتر از بانگ خروس بیدار می شدند… به یاد مادرانی که همواره مشغول بودند و وقت کم می آوردند… به یاد مادرانی که دست تنها، چادر را بار می کردند و چادر می زدند… 💠 به یاد مادرانی که همچنان صدای لالایی آنها از دره ها و کوه ها به گوش می رسد، به یاد مادرانی که صدای کِل های زیبایشان هنوز در گوشهایمان است…! به یاد مادرانی که صدای خواندن و مشک زدنهایشان هنوز از یوردها می آید، به یاد مادرانی که بوی نان داغ و آغوز و دوغ و کنگر ماست با آنها معنی داشت…! به یاد مادرانی که مرگ ناگهانی همسران آنها خللی در اراده شان ایجاد نکرد، سوختند و ساختند تا فرزندان خود را بزرگ کنند. به یاد مادرانی که سیاه گیس رفتند و به یاد مادرانی که گیس سفید تیره و طایفه بودند، به یاد مادرانی که به قول خودشان فقط یک کلاه از مردان کمتر داشتند… به یاد مادرانی که هم آشپز بودند و هم خیاط، هم بافنده و هم چوپان، هم پزشک و هم ماما… 💠 به یاد مادرانی که از شوهران خود فقط محبت می خواستند، به یاد مادرانی که به شوهر و فرزندان خود عشق می ورزیدند، با عشق به آنها زندگی می کردند و با عشق به آنها مردند، به یاد مادرانی که کم لطفی ها و بی انصافی های شوهرانشان را تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند…! به یاد مادرانی که سال ها از داشتن لباس نو محروم بودند تا شاید پسران و دختران جوانشان لباس نو داشته باشند به یاد مادرانی که درو کردند و خوشه چیدند تا شاید بخشی از نان سال خانواده تهیه گردد، به یاد مادرانی که دستهایشان مانند دست های پدرها خشن و محکم بود، به یاد مادرانی که جاجیم ها و گلیم ها و قالیچه های رنگارنگ می بافتند. محمد بهمن بیگی کتاب:  ایل من بخارای من