گروه روانشناسی ژرف
Open in Telegram
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی #وحیدشاهرضا: دکترای روانشناسی، مدرس، مشاور و رواندرمانگر #آنیتاجلالی: مربی بینالمللی مهارتهای زندگی-توسعه فردی و درمانگر اَکت ۰۹۲۱۲۹۹۳۶۰۳ @jarfoffice
Show more3 238
Subscribers
+424 hours
+77 days
+2430 days
Posts Archive
3 238
تا دم در رسیده است اما اینپا و آنپا میکند. با خود میگوید: به درون بلغزم و در گرمای دلپذیرش غرق شوم یا پا پس کشیده و تنیده در افقْ راه خویش در پیش گیرم؟ وسوسهٔ بزرگیست که مرا تا به اینجا آورده و درگاه را در لمس سرپنجههایم قرار داده است، اما گذر از این آستان هنوز نامطمئن است. چه خواهد شد اگر از این پس ماندن در این سرا حُکم من گردد؟ آیا این بدان معنا نیست که آزادی خویش، این تنها گوهرِ وجود را قربانی کردهام؟ و آنوقت برای چه؟ خاطرِ جمع؟ تعلق؟ یا لذت؟
آیا با خیال و خاطرِجمع زندگی کردن برازنده است؟ آیا #فردیت را قربانی کردن همانا وجدانِ بیدار خویش را معدوم ساختن نیست؟ و اگر تو با پیوستنی این چنین به دیگری، با خاموش ساختن نورِ خویش، تودهای کثیر بیافرینی قادری در دل آن هیولای تاریک بیاسایی؟ آیا امنیتْ برآمده از جهلی پوشالین نیست؟ یک وهم به دست نامدنی؟ نه، این نمیتوانست دلیل موجهی باشد.
آیا عُلقه و علاقه بستن به دیگری نباید از آغاز به واسطهٔ یکهبودن باشد؟ آیا تو نباید نخست سوژهای تکین باشی، قائم به ذات تا بتوانی به پیوندی اراده کنی و آنرا مراقبت کنی؟ چگونه با گریز از تنهایی میتوانی این چنین تعلقی را بنا کنی؟ آیا این تنها گسترش دادن تنهایی نیست؟ تنها ماندن در میان جمع و باختن خویش و بیگانگی؟ نه، این هم گزینهٔ وی نبود.
در نهایت لذت؛ این وسوسهٔ فرودادن یا فروشدن برای لمس لحظهٔ اوج، لحظهای که دمی بیش نمیپاید و از آن پس تو میمانی و بلندای اثرِ آنچه فرو بردهای در خویش و آنچه فرو نمودهای به غیر. آیا نه ماه بر شکم کشیدن هزینهٔ منصفانهایست آن یک ثانیهٔ از خود بیخود شدن را؟
و اینجا بود که به شگفتی دریافت بندِ میل در مسیری به تمامی متفاوت حرکت میکند. نه مگر تا بدینجا همهٔ تاملاتِ وی دربارهٔ مراقبت از خویشتن بود، ازاین گوهر فردیت، از این آزادی؟ پس چرا در غایتِ میل، آرزوی او از این خودْ بیخود شدن بود؟ «اُرگاسم، آن لحظهٔ ناپایندهٔ اوج، آن زمان که دیگر زمانی نیست و آن من که دیگر سوژهای در میانِ کارزار نیست، غرق شدن دریک خلسهٔ بیوجودی.» پس وی همهٔ این راه را به سر آمده بود تا به دروازهٔ سرسپاری برسد! تا از این بارِ تحملناپذیرِ هستی (هستیآگاهی) بر دوش خود خلاصی یابد. این دروازه که همان درگاهیست که او هستن را از آن آغاز کرد. این زهدان که زمانی وی را به هستی پرتاب کرد و اینک گوری میشود که به مادرِ هستی به نیستی بازمیگرداندش. و شگفتا که در #اِروس، در میلِ شهوتآلودِ زندگی، چگونه #تاناتوس، این میلِ غضبناکِ مرگ نهفته بود.
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#زن_زندگی_آزادی #مهسا_امینی #نه_به_اعدام
3 238
نوشتن... مهم نیست که چی و برای چی مینویسم تنها اجازه میدهم تا حالم به واژه بدل گردد. حال، همین حال که زندگیست، لحظهلحظههایی که زندگیست و همزمان مردگی! میآیند و میروند... چقدر از این حالها که آمده و رفتهاند. آیا شایسته است که بازگردم و به پشت سرم بنگریم؟ چه بر من گذشته است؟ چه اهمیتی دارد؟ این گونه... یا آن گونه... گذشته است! ناچار به گذشتنْ در نهایت میگذشت، چون اکنون که در گذر است. از زمانی که آغاز به نوشتن کردهام چندین حال است که گذشته است. آیا باید بازگردم و آنچه را که نوشتهام مرور کنم؟ آیا اگر چنین کنم آنچه را که رفته است بازمیگردانم؟ نه... این کار ناشدنیست، عمر رفته بازنمیگردد و بهوارونه، در زمان مرور این سطور، در حال مرور خاطرات حالهای دیگری است که میگذرد. زمان لحظهای منتظر نمیماند، درنگ نمیکند تا تو به ایستگاهاش برسی و سپس در راه شود. زمان آسودن نمیداند. اما من... من به توقف نیاز دارم. نمیتوانم یکسره در راه باشم. پاهایم را یاریگر نمییابم. گوشهایم سکوت میخواهند، چشمهایم تاریکی. آری در من زندگیست، لیکن مرگ هم سهمی از آن میخواهد و آنرا شبانگاهان در بستر خواب مییابد.
هیچ سرزنشی در کار نیست اگر لحظههایی را به پیش نمیتازم. اصلا این پیش کجاست؟ باید بسوی چه چیزی شتاب کنم؟ زمان در حال رفتن است و منتظر من نمیماند، آری، اما مگر زمان به کجا میرود؟ مقصود وی چیست؟ مقصد زندگی کجاست؟ نه مگر تا چشمها میتوانند بنگرند مرگ است که در افق به انتظار مانده؟ همان مرگی را که هر شب در ایستگاه خوابهای شبانهام به اشتیاق میجویم. اگر مرگ تا این اندازه نزدیک است، اگر مرگ سکوتِ بینِ دو هجاست، اگر مرگ خود را در ریتم زندگی تنیده است پس چرا باید بسویش شتاب کنم؟
آنجا مرگ است و اینجا، و زندگی، زندگی آگاه شدن در این وقفهها. میخواهم زندگی را زندگی کنم و مرگ را مُردگی، روز را روزی کنم و شب را شبی! میخواهم سخن بگویم و سکوت کنم، تکینه باشم با خود و همزمان تنیده با دیگری. میخواهم گرفتهْ رها کنم، داشته باشم بیآنکه تملک کنم. میخواهم بخواهم که نخواهم! جایی در میانِ رودِ روان و زمان، لحظههایِ هستیمندی را دریابم و درگذرم. ماندنی در کار نیست، لیکن رفتن هم وهمی بیش نیست. هر چیز همانقدر که ارزشمند، بیارزش است. و آزادی، رایحهٔ در گذرِ شکوفهایست که بر پیچکِ هیچبودگیِ حضورْ میهستد. حالی را، دمی را که بههشیاری در آمدن و در گذشتناش مییابی، همان آن، آزادی. آیا تا به این اندازه آگاهی؟
هان ای هموطن، ای همتن آیا میدانی آزادی؟ میدانی که آزادی، این گوهری که به طلب میخوانی، تنها دمی آنرا مییابی؟ دمی که با خویشتنی، و خویشتنی که همان دمی. باش بیدار، حتی در رویاهایت بیدارْ که آزادی بهدست نامده زدست میگریزد. آزادی را نه حتی هر روز، هر دم باید یاد. جهان در بازدم تو مییابد رهایی را باز.
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#زن_زندگی_آزادی #مهسا_امینی #نه_به_اعدام
3 238
دلیری خندیدن خواهد!
چه کسی در میانِ شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟
آنکه بر فراز بلندترین کوه رفته باشد، خنده میزند بر همهیِ نمایشهای غمناک و جدیبودنهایِ غمناک.
خِردْ ما را چُنین میخواهد: سبکبال، سُخرهگر و جنگآور. او زن است و همواره سلحشوران را دوست میدارد و بس.
درست است که ما عاشق زندگی هستیم، اما نه از آنرو که بدان خو کردهایم، بل از آنرو که خو کردهیِ عشقایم.
عشق هیچگاه بیبهره از جنون نیست. اما جنون نیز هیچگاه بیبهره از خِرد نیست.
و نیز، به گمانِ من، که اهلِ زندگیام، پروانهها و حُبابهایِ صابون و هر آنچه در میانِ آدمیان از جنسِ آنهاست با شادکامی از همه آشناتراند.
دیدارِ پروازِ این رَوانکهایِ سبکبالِ دیوانهوارِ نازکتنِ پُرجُنبوجوش، زرتشت را به گریستن و نغمهسرایی میانگیزد.
آری، تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقصیدن بداند.
و چون ابلیسام را دیدم، او را جدی و کامل و ژرف و باوقار یافتم. او جانِ سنگینی بود. از راه اوست که همهچیز فرومیافتد.
با خنده میکُشند نه باخشم! خیز تا «جانِ سنگینی» را بِکُشیم!
#چنین_گفت_زرتشت
#نیچه باور دارد که خِرد باید از جنسِ زندگی باشد. واژهها نباید میلههای زندانِ ذهن، و حکیم نباید در حصارِ برج و بارویِ اندیشهاش، در انزوایی مطرود و انکارگرِ زندگی باشد. بلکه واژهها باید خودِ زندگی باشند و به تعبیر #سهراب_سپهری «واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد.» فرازرویِ اندیشه باید از فرودآمدناش بر زمین و پایکوبی بر فراز و نشیبِ دمادماش باشد. چراکه باز هم به تعبیر سهراب «زندگی تر شدنِ پیدرپی، زندگی آبتنی کردن در حوضچهی اکنون است.» و در این میان خردمند کسی است که جامِ بلا را سر میکشد، و پُراپُر تراژیک بودن زندگی را در آغوش میفشارد، لیکن نه آنرا سرزنشی رواداشته و نه به سوگواریِ آن مینشیند، بلکه برمیخیزد و همواره یک جامِ دیگر طلب میکند!
به گمانِ من برای مشق کردنِ #زن_زندگی_آزادی، ناگزیر باید این چنین آزادهجان به زندگی آری گفت و سرشتِ زنانهی خردش را همواره نوازش داد. به تعبیر خود نیچه «باید با خون نوشت تا دانست که خونْ جان است.» و این خونبازی، این جانانهبودن مشقِ یک روز و صد روز نیست، آنرا عُمری یاد باید داشت: «آنکه با خون و گُزینگویه مینویسد، نخواهد که نگاشتههایش را بخوانند، بل میخواهد از بَر داشته باشند.»
ناامیدیْ برای سلحشوری که کمر به خدمتِ ملکه بسته باشد، و افسوسگریْ برای وی که پایکوبان به زندگی برخاسته باشد، نیست جز جانِ سنگینیِ ابلیساش، نیست جز سایهی شومِ تدبیرش. نبرد هرگز با جز خود نبوده است! و آنگاه که بر خویشتن فائق آیی و فرافکنیِ سایهی زهرآگینِ از-زندگی-بیگانهات را بازپس گیری، جهانِ خود را نیز دیگرگون ساختهای.
همهی این بینشِ ژرف را #حافظِ جانمان، از شیراز (که نیچه نیز وی را بهعنوانِ قهرمانی آزیگو میستود)، با خون و گزینهگوییاش در شرابِ نابِ هوشافزایش چکیده و پیشاپیش برای امروزمان، در آستانِ صدروزه شدنِ اسطورهی کهنِ بازیافتهیمان، #زن_زندگی_آزادی، چُنین روایت کرده است:
منم که شُهرهی شهرم به عشق ورزیدن،
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن؛
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم،
که در طریقت ما کافریست رنجیدن.
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#مهسا_امینی#مجیدرضا_رهنورد #نه_به_اعدام #حافظ
3 238
#شب_یلدا بلندترین شب سال است، شبی پیش و پس از آن دیگر نه تا این اندازه تاریک است. قانونِ هستی ناپایندگی است: روز میگذرد، شب میآید، شب هم میگذرد و روزی دیگر میآید. نه فرازِ تابستان، نه نشیبِ زمستان، نه اعتدالِ بهار و نه میزانِ خزان هیچکدام جز لحظهای نمیپایند. پس چرا ما آدمها تصور میکنیم که جوانی یا اقتدار تا ابد باقی میماند؟ چرا تصور میکنیم که ظلم یا اندوه همواره پایدار است؟
رسمِ #یلدا میراثِ خردی است بیبدیل که از جهانِ کهنه به ارث بردهایم و بهرغم کهنگیْ همواره نو شونده است -برعکس کهنهپرستیهایِ نابخردانهٔ بسیاری که صلیبشان بر دوشمان مانده و امروز با خونمان در جویها تاوانش را پس میدهیم. آدمی زمانی به خردمندی دست مییابد که داستانهایی که به او دادهاند را برای خودش دوباره تعریف میکند، و این رشتههای خیال را باز از نو، برای خویش و برای زمانهٔ خاصِ خویش، به هم میبافد. باید آشغالها را دور ریخت و زُمردها را در زیر خروارها خاکستر از نو یافت. در این میانْ یلدا، بیشک یکی از آن جواهرات است. جمعشدن در بلندایِ تاریکی و جشنگرفتن در ظاهر احمقانه و حتی شریرانه است. نه مگر که میبایست نور را ستایش کنیم؟ و البته این دقیقا کاری است که در یلدا میکنیم! جشنِ یلدا در اصل ستایشِ نورِ درونِ قلبهایمان است، قوتیست که از قویدلیِ در همدلیِ ما برمیآید و با اقتدار به رویارویی زمستان میرود. یلدا در اصل شبِ نورزو است. ما در این قلهٔ سرد و بورانزده آن درهٔ سبز و سرزنده را پیشتر میبینیم و بههم یادآور میشویم که تا وقتی که دستهایمان را داریم سرما در ما کاری نخواهد شد. ما یکدیگر را بیدار نگه میداریم تا ترس از پای درمان نیاورد.
اینک وقت آن است که در دلِ این شبِ تاریک، درست در میانهٔ این همه اخبارِ تاریک، صبحِ #زن_زندگی_آزادی را ببینیم و به یاد و دلداری هم جشن فردای آزادیمان را بهپا کنیم. شمایی که طبع گرمتری دارید، شما اینک مسئولاید که آنهایی را که دلآشوباند و مایوس را به امیدِ شاعرانهٔ خود گرم دارید. خانهٔ دلتان را بهروی میهن بگشایید و دانههای سرخِ اناردانتان را آشکار کنید. تسلیم افسوس نشوید که در ناامیدی بسی امید است و پایان اینرشبِ سیه هم سپید است. به آنهایی که تصور میکنند این جنبش فرونشسته است میگویم مگر ندیدهاید که چین با اعراب و ترکها چه پیمانی بست؟ اصلیترین متحد استراتژیک جمهوریاسلامی پیام انقلاب ما را شنید و به قول #حمید_فرخ_نژاد از شرطبندی بر روی اسب بازنده دست شست، ما خودمان هنوز نفهمیدیم که چه شاخی را شکستهایم؟!
درست در میانهی نبرد است که باید ذهن و بدن را تقویت کرد تا بتوان همچنان ادامه داد. یلدای امسال نه تنها باید برگزار شود که باشکوهتر از همیشه. سر سفرههای هفترنگمان به یاد خدایِ کیان باید انارِ جانهای نثار شده باشد، که ما پایکوبان به وصیت #مجیدرضا_رهنورد در حال خلق یک حماسهایم و نه روضهخوان.
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#مهسا_امینی #نه_به_اعدام
3 238
احساس میکنم یکجای زندگیام راه را غلط رفتم ولی اینقدر جلو رفتم که دیگر انرژی برای برگشت ندارم. این یادت بماند مارتین، اگر فهمیدی مسیر را اشتباه رفتی هیچوقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگر برگشتن ده سال هم طول بکشد باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریک است. نترس از اینکه هیچچیز به دست نیاوری.
من تمام این سالها با این که پدرت را دوست نداشتم بهش وفادار ماندم. حالا فهمیدم کار اشتباهی کردم. اجازه نده اخلاق سد راه زندگیات بشود. من به خاطر ترس با پدرت ازدواج کردم. به خاطر ترس با او ماندم. حکمفرمای زندگی من ترس بوده. من زن شجاعی نیستم. خیلی بد است آدم به انتهای زندگیاش برسد و بفهمد که شجاع نیست.
هر وقت مادرم اینطوری خودش را سبک میکرد نمیدانستم چه باید بگویم. فقط به صورتاش که زمانی باغی بود آراسته لبخند میزدم و با کمی خجالت روی دست استخوانیاش میزدم، چون خجالتآور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی میکند و به این نتیجه میرسد تنها چیزی که با خود به گور میبرد شرم زندگی نکردن است.
#استیو_تولتز، از کتاب جزء از کل
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#مهسا_امینی #زن_زندگی_آزادی
3 238
میگویند شما از آزادی فقط همین را میخواهید.
میگویم بله، ما از آزادی این-را-هم میخواهیم.
میگویند شما میخواهید لخت شوید.
میگویم بله، ما میخواهیم تمام رختهای کهنهی افکارمان را از تنِ زندگی بیرون کنیم
تا شورَش را نمایان کنیم
و شعورش را، شعرش را تابان کنیم
نه، ما دیگر رُخ نمیپوشیم،
دیگر به پایِ تاریخ نمیسوزیم
ما از ذهنمان بیرون شدیم
برهنه، تن-یده در کار زندگی شدیم
میگویند شما میخواهید کیان خانواده را از هم بگسلید
میگویم بله، ما دیگر زن را در اندرونی نمیخواهیم
ما دیگر زن را به اسم منزل نمیخوانیم!
دیگر قرارِ هیچ زنی به تمکین نیست
ما دیگر عشق را در پستوی خانه نهان نمیکنیم
ما نسلِ فاش گویانیم
ما بندگانِ عشقیم
و از این بندبازیمان شادمانیم
ما آزادیم، از هر دو جهان آزادیم
ما نه خود را، نه جز خود را در زنجیر نمیخواهیم
ما عشقزادهایم و جز عشقْ نمیزاییم
خانه برای ما دیگر زندانِ پدر نیست
سالارش همه، جانانش در تنش در همهمه
تو بدان که آزادی برای هر کسی مطلق است
تا وقتی که به دیگری ملحق است
فقط یک مرز برای آن متصور است
و آن زمانیست که آزادی تو را به حصر برده است
تو از خودت پرسیدی که چطور میشود
بوسهی عشقِ دو دلداده
خاطرت را در کدورت میتند؟
تو را از این عشق چه زیانی میرسد مگر؟
به من گوش کن: این تو نیستی
این تو نیستی که میسوزد
این خاطرِ کهنهات،
خیالِ مردهات،
آن ذهنِ فروبسته
و روحِ در بند فسردهی توست که میسوزد
میسوزد از همه عمر که نزیسته است
از عشقی که به خود ندیده است
تو میسوزی از دروغی که باور کردی
از زندگیای که به حُکمِ داور کردی
تو میسوزی از مالی که رفت، هان
به وعدهی سودش در جهانِ رفتگان
به من گوش کن: ما هم همچون توییم
ما همه رنج-بردهایم
اما ببین که انتخاب کردهایم
برای این رنجها نقطهی پایانی حساب کردهایم
تو هم میتوانی از این زندان برون شوی
تو هم میتوانی آزاده جان شوی
به زمین بازگرد
سجده کن
به جز عشق باور مکن
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#مهسا_امینی #زن_زندگی_آزادی
#بوسه_شیراز
3 238
بحث جبر-و-اختیار همیشه یکی از داغترینها در طول تاریخ اندیشهٔ بشر بوده است. اگر مباحث شکاکانهٔ فلسفهٔ ذهن را در پرانتز بگذاریم و به مشاهدهٔ پدیدارشناسانه و تجربیِ هر فرد ارجاع دهیم آنگاه میبینیم که زندگی نه مطلقا در اختیار وی ونه کاملا خارج از ارادهٔ اوست.
من ترجیح میدهم میان اختیار و کنترل تمایز قائل شوم تا بحثمان از وضعیت نامعلوم بینابینی خارج شود؛ آنچه ما نداریم کنترل است ولی اختیار به معنای تواناییِ تنظیم رفتارهای خود تاحد قابل توجهی وجود دارد، ما قادریم در جهان اثر کنیم، لیکن هرگز مطمئن نخواهیم بودکه اثری که برجا میگذاریم در میان بینهایت اثر دیگری که بیرون از دایرهٔ شناخت و توان کنترل ماست به چه نتیجهای خواهد انجامید. پس کنترلِ جهان در دست ما نیست ولی اختیارِ عملمان با ماست.
اگر موضوع را نه از منظر نسبت انسان با هستی که رابطهاش با خویشتن بنگریم هم دقیقا داستان همین خواهد بود. #یونگ میگوید: «تا زمانی که از ناخودآگاه خود غفلت میکنید، زندگیتان را اداره میکند و شما به آن نام تقدیر میدهید» آنچه ما میتوانیم انتخاب کنیم نه فقط در مقابلِ جهان محدود میشود بلکه در مقابلِ ضمیر ناهشیارمان نیز محدودیت پیدا میکند. ما فقط اختیارِ کنترل اعمالی را داریم که از انگیزههای ناهشیارش آگاه شده باشیم وگرنه با تصور انتخاب ولی در واقع با نوعی انفعال عاطفی مواجهیم؛ گفتار و کرداری که متاثر از بخش ناهشیار ذهن باشد در واقع واکنش است نه کُنش.
علمِ روشمند به مرور آگاهی ما را از عناصر تاثیرگذار بر جهان افزایش میدهد و به همین ترتیب اختیار ما را در انتخاب اعمالمان بیشتر میکند، و به همین ترتیب علمِ خودشناسی (روانشناسی) نیز اسرار جان را برایمان هویدا میکند. از قضا این دومی اگر اهمیت بیشتری از اولی نداشته باشد به هیچوجه کماهمیتتر ازآن نیست. زیرا ما میتوانیم در برون هستهٔ اتم را شکافته و قدرت عظیمی را آزاد کنیم و آنرا به دستِ روانیْ از تاریکیهایش بیخبر بسپاریم!
پذیرش اختیار یعنی تصدیق #آزادی ومسئولیتی که باآن همراه است، لیکن آدمها آزادی را پس میزنند چراکه مسئولیتش را تاب نمیآورند. اتاق درمان میتواند چون معبدی مقدس باشد، جایی که وجدانِ وجودیِ مراجع در آن بیدار میشود. ایرانِ این روزها هم یک درمانگاه بزرگ است، که هر روز فراخوانی برای آزادیست وپذیرفتنِ سهمِ مسئولیت هرفرد درتحقق زندگی، اینک گاهِ درمانِ جانوجهانمان است. پس انتخاب کنید که انتخاب کنید.
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه _روانشناسی _ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#مهسا_امینی #زن_زندگی_آزادی
3 238
این روزها برای آزادی چه میکنید؟ نه، بهتر است بپرسم که این روزها با آزادیتان چه میکنید؟
3 238
در کودکی، در اولین سالهایی که خودم را در مواجهه با هستی به یاد دارم، تاملم در کار جهان این بود که یک تناقض آزاردهنده را فهم کنم. چرا آسمان انقدر زیباست؟ چرا آب و درختان و باد اینچنین درهم میپیچیند و رایحهای مستکننده از خود میتراوند؟ چرا از بازی زیر باران و برف خسته نمیشوم؟ چرا جوجهها، لاکپشتها، مورچهها، انگور بر شاخهی تابستان انقدر مسحور کنندهاند؟ این چه شوقی است در من برای بازی بیوقفه با آب و آتش؟ چرا دستانم مدام باغچه را میکاوند تا کرم و ریشه بیابند؟ طبیعت، این واژهی کلنگر و انتزاعی هنوز در آن زمان در ذهنِ صوری من جایی نداشت و فقط جلوههایی بودند که مرا به خود میخواندند و دقایق را در خود، و «منِ» تازه در حالِ شکلگرفتن را در این دقایق غرق میکردند. اینها همه یکسوی معادله بودند و اگر فقط همینها بود اصلا معادلهای و پرسشی هم در کار نبود. اما متاسفانه سوی تاریکی هم در کار بود، که نه در یک سوی دیگر بلکه در لابهلای همهی این حیرتِ من تار و پود تنیده بود.
آدمها! چرا آدمها انقدر با جوجهها و قورباغهها فرق میکنند؟ آنوقت هنوز نمیتوانستم این تمایز را انتزاع کنم، ولی حالا میتوانم بپرسم که چرا آدمها طبیعی نبودند؟ چرا ساختمانها ایستادهاند و درختان هم، ولی درختها نفس میکشند و در باد میرقصند اما سیمان و آجر و آهن بو نمیدهند، که حتی بدتر بویِ گندِ مسمومکنندهی ماشینهای دیزلی عظیم و بدقوارهای را میدهند که این مصالح را میآورند. اصلا چرا خیابان دود میکند؟ چرا روندگی رود انقدر بیتکرار است ولی ماشینها همه به صف و در یک خط میروند؟ انگار همواره در حال تکرار ملالآور خویشاند. شهر پدیدهی متناقضنمایی بود، آسمان داشت که زیبا بود و ساختمانهای خاکستریِ زشت، جوی و رود داشت که ملودی و سمفونی مینواختند و خیابان که بوی گندی داشت و صدای مزخرفی. چطور میتوانست معدهی کوچک هفت-هشت سالهام این آش درهم جوش را هضم کند؟
.
با این حال صنعتگری آدمیزاد یک وجه شگفتانگیز هم داشت، آدمها یک کاری از دستشان ساخته بود که همپای تمام جلوهگریهای طبیعت، این زن زیبا، دل میربود. و آن چه بود؟ موسیقی. نه شعر، نه ترانه، خودِ موسیقی، فُرم ناباش. نه چُسنالههای عشقم رفت و نه ذوقمرگیهای عشقم آمد! در آن روزها هنوز چند گوهر در صداو سیما از زمان پهلوی باقی بودند که در لابهلای برنامههای اندک آن دو شبکه موسیقی الکترونیک پخش میکردند: ونجلیس، ژان میشل ژار، تنجرین دریم، شولتز، حتی پینک فلوید. و من چه اندازه خوشبخت بودم که آنها بودند و برای گوشهای تشنهی من خوراک تهیه میدیدند. در این میان یک تجربه ورای همهی اینها بود، برنامهی دیدنیها با قطعهی «گلِ عشق» از آهنگساز فرانسوی «ژوئل فاژرمن» و اجرای بینظیر جلال مقامی با آن وقارش، طنین صدای مردانه و همزمان آرام و لطیفِ زنانهاش. من هر شب منتظر دیدنیها میماندم تا در تیتراژش غرق شوم، درست همانطور که در باغچه و یا به هنگام نگریستن به رودی که میگذرد غرق میشدم.
امروز که این ویدئو را دیدم از خودم پرسیدم که وحید چرا انقدر برای #زن_زندگی_آزادی مشتاقی و از وجود میگذاری؟ شاید در ژرفترین لایه برایت نوید رومانتیکی برای بازگشتن به کودکی است، به لطافت زن که هنوز انقدر مرد نشده که کودکی را از یاد برده باشد، به زندگی، به نفسِ طبیعت و باز تعریف صنعتگری، نه اینچنین که در حال تخریب محیط زیست باشد، بلکه ملهم از آن و همساز و همآواز با آن باشد. و آزادی، رهایی از این افسارهایی که خود به دست و پایمان بستیم و نامش را هم تمدن! گذاشتهایم. آزادی برای رقصیدن با خاک و باد، آب و آتش.
من در این ویدئو نه دختری که درختی را میبینم، نه که تار موهایش که شاخسارش را به اعتراض میچیند و به عبورِ بیخبرِ ماشینها نشان میدهد تا مگر بیدار شوند. نمیشود زن-زندگی-آزادی را تنها به این منظر تقلیل داد، اما من امیدوارم که ورای همهی برایهایِ ضروریاش، آغاز بازگشتن به ضروریترین، به زندگی باشد.
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#مهسا_امینی #زن_زندگی_آزادی
3 238
تو دور میشوی و جداییْ بسانِ تلالو ستارگانِ آسمانِ شب بر تو فرومیریزد و وجودت را غرقِ در یک درخشندگیِ دلنشین میکند. لیکن این درخشش از آنِ تو نیست. این نفْسِ فاصله است که میدرخشد. باید به یاد آورم که وقتی که بودی، وقتی که آنقدر از نزدیکیْ دور بودی، چقدر این شبْ تاریک و بیفروغ بود، چهقدر هوا گرفته بود و نفَسها بیرمق بود. آری، هرچه دادهام تا ببری برای دیدنِ روشنایی امروز بود، امروز که باران آخرین کدورتها را هم شست و پنجره را تازه کرد.
پس اینک وقت آن است که آخرین فریب را، میلِ به برونفکندنِ این همه زیبایی را هم رسوا کنم، این تصورِ باطل که درخششِ این منظر از وجودِ توست. نه، چُنین نیست و هرگز نیز نبوده است. این ترفندِ بیتابی است، و از فرط ناتوانیْ در تحملِ بارِ این حجمِ شورمندیْ در نفْسِ بودن و از این بودنْ سرمستْبودگیْ است. شاید که در ژرفترین بستر، آنجا که این اقیانوس جز زلالیِ محض نیست، چون میلی بازشناسنده باشد برای تقسیمِ این زیباییِ نفسگیر با دیگری؛ که اگر باشد چه نکوهشی توان کرد آن را، وقتی که حتی هستیْ هستبودناش را به این خواستِ سهیمشدگی در جانِ آن گنجِناپیدا مدیون است. لیکن همسنگِ این والایش ولی باژگون، جنایتی است اگر تصور کنی که آنچه از تو برون میتراود از آنِ دیگری است.
باری من به پیشگاهِ مقدسترینْ قربانی دادهام و اگر این طلوعِ آزادگیْ برآمده از آن خُسرانِ سِتُرگ را پاس ندارم، همانا به خویشتن، به غایت، خیانتی نابخشودنی کردهام. تو دیگر چیزی نیستی مگر خاطرهای در منْ از من، از منی که چُنین پاکباز عاشق است جهانی را که در برگرفته و در برگرفتهاش. تو را وانهادهام از آن سبب که عشق به تنگحصارِ توهمِ داشتنْ فرونغلطد. آری، من عشق را از زندانِ معشوق آزاد کردم. و اینک تو، ای دژخیمِ عشق، حتی تو هم در هوای رقیقِ آزادیْ زیبایی.
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#مهسا_امینی #زن_زندگی_آزادی
#روانکاوی #خودشناسی #خودشکوفایی #روانشناسی_تحلیلی #مشاوره_آنلاین #کوچینگ
3 238
موسیقی مِتال (Metal) در اصول، تفاوتی با موسیقی در مفهوم عام کلمه ندارد. این سبک موسیقیایی هم متکی بر دوگانهٔ ریتم و ملودیست. اما آنچه مشخصهٔ این سبک بحساب میآید ایجاد اعوجاج (distortion) در امواج است. که به لحاظ فرم و شکلِ بیان کاملا در خدمتِ محتواست: اعتراض. ما برای اعتراض در خیابان گردهم میآییم و فریاد میزنیم. صداهایمان درهم تنیده میشوند و تکراری ریتمیک پیدا میکنند و خشم و خواست ما برای دگرگونی یک اعوجاج و اغتشاش ایجاد کرده و نظم حاکم را به فروپاشی تهدید میکند. نه البته به این واسطه که ویرانی را فینفسه ارزشمند قلمداد میکند، بلکه به این واسطه که برای آفرینش نو ناگزیر است تا از کهنه گذرکند.
یکی از سوءتفاهمهای معمول برای افرادی که با سبک موسیقی راک (Rock) و متال آشنا نیستند و آنرا از بیرون مینگرند این است که تصور میکنند که این سبک طرفدار ویرانکردن و به آتش و خون کشیدن است. شاید البته جایی در طیف وسیع زیرژانرهای این سبک گروههایی هم باشند که بر لذتِ صرفِ ویرانگری تاکید میکنند که اینهم البته امری متناقضنماست، زیرا آنها در همان حال در حال آفرینش یک اثر هنری هستند، پس نمیتوانند مطلقا طرفدار ویرانگری باشند، و به زبان روانکاوی باید بگوییم که در حال تصعید یا والایشِ #تاناتوس (غریزهٔ مرگ و پرخاشگری) هستند. با این حال اصلِ شکلگیری این سبک از هنر تاکید بر اعتراض است، که به نظر من اساسا ذاتِ هنر چنین اعتراضی است. زیرا هنر واقعی (نه صنعتِ کُپیکاری) همواره در جستجوی بیانِ خودش در اشکال تازه و دستیابی به معانی تازه است. به همینسان باید انقلابی باشد، و برای حفظ خلاقیت ویرانگر باشد.
ما انسانها ترکیب متناقضی از نور و سایه هستیم. هم برهخو و هم گرگصفت هستیم. با انکار گرگمان به برههای رامی بدل میشویم که ناآگاه و سربهزیر به مسلخ میبرندشان. و با تسخیرشدن توسط گرگهایمان یا به ویرانگرانی پر سروصدا و جامعهستیز بدل میشویم از جنس اوباش و یا به هیولاهایِ خوشلباس و خوشزبان همچون سیاستمدارن (که به مراتب از اوباش خطرناکترند).
دموکراسی و جامعهی آزاد زمانی به وقوع میپیوندد که تودهی مردم درک کند که در حالی که بره است، گرگ هم هست. آنوقت گولِ چوپان را نمیخورد که مدام فریاد گرگ-گرگ (دشمن-دشمن) سر میدهد و به واسطهی ترسی که در رمه ایجاد میکند مجوز زندانی کردنشان را با سگهای پاسپاناش (سگهای زردِ برادر شغالش) بهدست میآورد.
انقلاب ما زنانه است، آری، ولی زن فینفسه هرگز انقلاب نمیکند. زن زهدانیست منتظر تا نطفهی انقلابی به سویاش شتاب کند. اینکه امروز زن-مرد، کوچک-بزرگ، داخل-خارج، همه بهپا خواستهاند یعنی وجه مردانهی یک ملت بیدار شده است، اما با چه هدفی؟ بازگشت به زنانگی به شفقت. این ترکیبِ متناقضنما است که زیباست: جنگجویِ عاشق، جنگجویِ صلحجو بودن.
با رمانتیکبازی نمیشود واقعیت را به انکار خود واداشت (چراکخ در نبرد با حقیقت همواره این ما هستیم که بازندهایم). خشونت (البته همواره با مهار دقیق و بهکارگیری هدفمند و انتخابیاش) بخشی از مبارزه است. آتشِ مهارنشده جنگلها را میسوزاند و آتش به دقت مهار شده راکتهایمان را برای تسخیر فضا از زمین میکند. پس مِتال هم گوش کنید! یا بهتر بگویم به اعوجاجِ ریتمیکِ درونتان هم گوش کنید، حرفهای بسیار برای گفتن دارد و کارهای بسیاری از وی ساخته است.
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#مهسا_امینی #زن_زندگی_آزادی
3 238
#انقلاب_انقلابها (۲-۲)
بنگرید که چگونه تمامی ما ایرانیانی که در داخل و خارج مرزهای قراردادی کشور ساکن هستیم در هر لحظه باهم تبادل پیام میکنیم و روایتهایمان از وقایع دور و نزدیک بهخود (صرفا از منظر فیزیکی) را با صوت و تصویر و در اشکال بسیار متنوع و خلاقانه به اشتراک میگذاریم. فاصلهی تهران تا تورنتو اینک با لمس همان شست بر صفحه نمایش گوشی هوشمندمان طی میشود. اینرا برای یکی ازقبیلهایهای خوراکجو-شکارگر تعریف کنید، چه میگوید؟ او احتمالا حس نزدیکی و بههم پیوستگی ناشی از این ارتباط را خیلی بهتر از ما درک خواهد کرد، چونآن زمان زمانهی قبیله یعنی یک نفر بود. ولی غیرممکن است بتواند تصور کند که این یک نفر همزمان در هفتاقلیم بهسر برد. ما یک ابزار جادویی در اختیار داریم که در خیال اجدادمان هم نمیگنجید. ابزاری که فاصلهی مکانی را از بین میبرد و تجربهی همزمانی را ممکن میسازد.
البته اینطور هم نیست که زمانهی ما به طور کلی منفک از سیر تاریخی خود باشد ولی ظرفیتهایی درآن موجود است که تا پیش از این ناموجود بود و این را برای درک موقعیت کنونی باید در نظر گرفت. اکثر تحلیلگرانی که خیزش یکپارچهی ایرانیها در مقطع کنونی را مد نظر داشتهاند به این نکته اشاره میکنند که این جنبش تا کنون هیچ رهبری نداشته و آنرا از طریق قیاس با انقلابهای پیشین یک نقطهی ضعف تعبیر میکنند. تصور من این است که این تحلیل به دلیل نادیده انگاشتن زمینهی انقلابی وقوع این انقلاب نادرست است. خیزش ما رهبر دارد، ولی رهبرش یک شخص نیست، یک ذهن نیست، بلکه شبکهی گسترده و پیچیدهی اذهان ماست که به واسطهی فنآوری بههم پیوسته است.
مغز هر انسان به دلیل صدها میلیارد اتصال نورونی درونآن به تنهایی پیچیدهترین نظام کائنات است. حال تصور کنید که نظام این نظامها (یعنی اجتماع مغزهای ما با هم) چقدر پیچیده است. ما فقط واقعیت را درک نمیکنیم بلکه آنرا خلق هم میکنیم. ما در حال ساختن واقعیت بین اذهانمان هستیم. شما چه خود را باور داشته باشید -چه نه! اینک یکی از میلیاردها سلول عصبی این فرا-مغز هستید که اعصاب خود را در تمام بدن زمین گسترده است. هر لایک و کامنت شما، هر بازنشری که انجام میدهید، حتی به صرف فقط نگاه کردنتان (view) در حال ایجاد تاثیر در نورونهای دیگران هستید. ندیدنهایتان، سکوتکردنهایتان و بازنشر نکردنهایتان هم به همان اندازه در حال ساختنِ جهان است. میخواهید باور کنید یا نه، ما در حال متحول کردن تاریخ گونهی #انسان_خردمند (هوموساپینس) هستیم، ما در حال تجربهی دورانی هستیم که در آن همه رهبرند و همزمان همه پیرو.
پس اینک وقت آن است که از خودمان سئوالهای بنیادینی را بپرسیم. برای مثال: اگر من همزمان رهبر و رهجو، همزمان حاکم و محکوم هستم، آنوقت به چه حکم میکنم؟ اگر فاعل منم و خودم مفعول فعلام آنگاه به چه همت میکنم؟
من که حکمام پیداست، شما را نمیدانم! حکم من لطافتِ زن ، زایندگیِ زندگی، و فراروندگیِ آزادی است. این از تپشِ نبضِ سلولی که منم، من آنرا بسوی شما پرتاب کردم. حال پرسش این است که شما با آن چه میکنید؟ اینرا البت خودتان میدانید، چراکه به اندازهی من رهبرِ این جنبش هستید. آیا بر تنورِ امید میدمید یا بر نمورِ ترس؟ آیا بر عشق میافزاید یا بر هوس؟ آیا بیشتردر آغوش میکشید و تنگتر میفشرید و یا بیشتر طرد میکنید و سستتر عهد میبندید؟
من شعار «مرگ بر» و «فحش و ناسزار» را بازنشر نمیکنم. در عوض بر مصداقهای عینی و تمثیلی #زن_زندگی_آزادی تاکید میکنم، آنها را تولید و تبدیل میکنم. من با هشتکهایم به جهانی که در حال ساختناش هستیم رای میدهم. من میکوشم اطلاعاتی که مشکوک هستند و وثاقتشان محل تردید است را بازنشر نکنم، زیرا به جهان شفاف و صادق رای میدهم. من درد و رنج ناشی از زندگیهای موجودی که ویران میشوند را تایید میکنم، ولی بر زندگیهای ممکنی که در حال آفرینششان هستیم تاکید میکنم. خشم را میپذیرم و از آتشاش نیرو میگیرم تا برای احقاق حق سینه سپر کنم اما با وسواسی بیشتر مراقبم تا به نفرت بدل نشود و در مسیرِ ضایع گکردن کوچکترین حقی حرکت نکند.
خلاصه که با چوب جادویم بسان یک رهبر ارکستر در حال رقصیدن و آفریدن دنیای شجاع و شاد خود هستم. شما هم باور کنید یا نه، اینک هر کدامتان یک جادوگرید. پس لطفا مایندفول بنگرید که الکترونها شکل نگاه شما را به خود میگیرند.
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#مهسا_امینی #زن_زندگی_آزادی
.
3 238
#انقلاب_انقلابها (۱-۲)
سیر تاریخی تکامل انواع در آدمی به یک تعامل پیچیدهی عصبی و بدنی بدل گشت. انسان روی دو پای خود بلند شد و دستهایش برای گرفتن، نگهداشتن و پرتکردن آزاد شد. در عین حال شکل ویژهی بندهای انگشتان دست و بخصوص انگشت شست که قائم بر چهار انگشت دیگر است (انگشت اسکرول!) به او امکان بررسی و دستکاری اجسام پیرامونش را بخشید. مجموعِ این قابلیتها هر فرد آدمی را بالقوه یک صنعتگر-هنرمند میسازد (انسان، حیوانی ابزارساز).
از سوی دیگر مرکز فرماندهی (مغز) به این دستهای شگفتانگیز، خود نیزبه یک قابلیت انفجاری تحول یافت و آنهم امکان نمادسازی و نمایانسازی بود. انسان در میان موجودات یگانه گونهایست که قابلیت فهم انتزاعی عالم را دارد. ما صوت و تصویر را به شکلی کاملا قراردادی و تمثیلی به کارمیبریم. یک لحظه مکث کنید و از خودتان بپرسید که از ابتدای خواندن این متن در حال چه کاری بودهاید؟ اگر یک میمون با این سطور مواجه بود چه درکی از آن میداشت؟! تمام این حروفی که کنار هم چیده شدهاند و کلمات و عباراتی را ساخته و در نهایت با دستور زبان به شکل جملاتی مفصلبندی شده و مفاهیمی را بین اذهان ما منتقل میکنند، همه برساختهی قوهی انتزاع اذهان ماست. همین سطور میتواند به انگلیسی یا چینی (با رسمالخطهایی به مراتب متفاوت) و همینطور در بینهایت فرم قراردادی ممکن دیگر هم ارائهشوند.ما میتوانیم مفاهیم را با کلاژکردن ایماژها در قالب نقاشی، عکس و فیلم هم به یکدیگر منتقل کنیم. و زمانی که شکل ابرازگری خود را از طریق بیان و بدن باهم متحد میکنیم به یک موجود دراماتیک و نمایشی بدل میشویم.
با این مقدمات، حال نگاهی به تحولات این روزها در جامعهی خودمان بیاندازیم. زن-زندگی-آزادی در خلاء پدید نیامده است، بلکه در زمینهی تعامل انسان ناطق و ابزارساز با محیط پیراموناش زادهشده و پرورده میگردد. ما به واسطهی ذهن انتزاعی خودمان دربارهی زندگی، روایتهایی میسازیم و برای هم تعریفشان میکنیم و همزمان با دستهای شگفتانگیزمان در راستای این روایتها (که به بودنمان معنا و جهت میدهند) ابزارهایی میسازیم تا آرمانها، آرزوها و ایدههای در ذهنمان را جامهی عمل بپوشند. از طرف دیگر ابزارهای ما جهانمان را شکل میدهند و این تغییر شکل در چیدمان اشیاء و کارکردهای آنها وارد نظام تمثیلات یا همان روایتهایمان از جهان میشوند. به عبارت دیگر ما از یک طرف بر اساس قصههایمان ابزار میسازیم و از طرف دیگر بر اساس ابزارهایمان قصه، و در این چرخهی بازخورد مثبت (هریک تقویتکنندهی دیگری)، تاریخ را رقم میزنیم.
بر حیوانات زمان میگذرد ولی بر انسان علاوه بر زمان، تاریخ هم میگذرد. برای یک زاغ تفاوتی نمیکند که بر درختی کنار دریاچهی زوریخ به جهان پرتاب شود یا در کنار دریاچهی خزر. چراکه ساختار ژنومی (غریزی) او برای تعامل با کوهو در و دشت از پیش آمادهاش کرده است. ما آدمها هم چنین ساختار پیشینیای برای مواجهه با جهان داریم ولی به دلیل تاریخمندی، یعنی داشتن قصه و ابزار، قابلیتهای متفاوتی از ما آشکار و یا مغفول واقع خواهند شد. به خاطر همین است که ما از عصرها سخن به میان میآوریم. عصر خوراکجویی-شکارگری، کشاورزی، صنعت، عصر ارتباطات و اطلاعات. در هر دورهای از تاریخ یک کلان-روایت و ابزارهای تحقق آن برتری دارد. فرزند آدمی در این بستر تاریخی به جهان پرتاب شده و ذهناش را در آن سامان میبخشد.
حال بیایید تا از خود جویا شویم که انقلاب امروز ایران در چه زمینهی تاریخیای در حال وقوع است؟ راه دور نروید، این مطلب را از چه طریقی میخوانید؟ بله، فنآوری اطلاعات و ارتباطات، زمین بازی ماست. ۴۴ سال پیش که پدران-مادرانمان در همین جغرافیا انقلاب میکردند این بستر موجود نبود (برای ساختن روایت و منتقل کردنش به دیگری رادیو بود و اعلامیه). اما اینک نه تنها سرعت ارتباط بلکه اشکال انتقال پیام هم پیشتازی اعجابانگیزی یافته است. ما بهعنوان فرزاندن نسل آنها دچار جهش ژنتیکی نشدهایم! بلکه تاریخمان به پیش جهیده است. و همین باعث میشود که انقلاب ما هم از اساس یک انقلاب جهشیافته باشد. انقلاب ما، به این واسطه که اولین انقلاب در بستر شبکههای اجتماعی است، خود انقلابی در تاریخ انقلابهاست.
✍️ #وحیدشاهرضا
#گروه_روانشناسی_ژرف
هیچنیستیوهیچنیستکهنباشی
#مهسا_امینی #زن_زندگی_آزادی
.
