| یادداشت روزانه |
Open in Telegram
📝 #شعر ❤️ #دلنوشته 📕#کتاب 📚 #داستان_کوتاه 🎼 #معرفی_آهنگ 👤 #زندگینامه 📜 #واژه_نامه_وارونه
Show more651
Subscribers
+124 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم
طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم
.
به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی
از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
.
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی
پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
.
بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم
.
خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات
کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم
.
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش
تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
.
روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده
تا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم
.
#حافظ
@yad_Dasht
آوخ آوخ چو من وفاداری
در تمنای چون تو خونخواری
.
آوخ آوخ طبیب خونریزی
بر سر زار زار بیماری
.
آن جفاها که کردهای با من
نکند هیچ یار با یاری
.
گفتمش «قصد خون من داری
بی خطا و گناه» گفت «آری»
.
عشق جز بیگناه مینکشد
نکشد عشق او گنهکاری
.
هر زمان گلشنی همیسوزم
تو چه باشی به پیش من؟ خاری
.
بشکستم هزار چنگ طرب
تو چه باشی به چنگ من؟ تاری
.
شهرها از سپاه من ویران
تو چه باشی؟ شکسته دیواری
.
گفتمش از کمینه بازی تو
جان نبردهست هیچ عیّاری
.
ای ز هر تار موی طره تو
سرنگونسار بسته طرّاری
.
گر ببازم وگر نه زین شهرخ
ماتم و مات مات من باری
.
آن که نخرید و آن که او بخرید
شد پشیمان غریب بازاری
.
و آن که بخرید گوید آن همه را
کاش من بودمی خریداری
.
و آن که نخرید دست میخاید
ناامید و فتاده و خواری
.
فرع بگرفته اصل افکنده
جان بداده گرفته مرداری
.
پا بریده به عشق نعلینی
سر بداده به عشق دستاری
.
با چنین مشتری کند صرفه
از چنین باده مانده هشیاری
.
خر علفزار تن گزید و بماند
خر مردار در علف زاری.
.
#مولانا
@yad_Dasht
بوسه از کنج لب یار نخورده است کسی
ره به گنجینه اسرار نبرده است کسی
.
من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟
اینقدر صبر به عاشق نسپرده است کسی
.
لب نهادم به لب یار و سپردم جان را
تا به امروز به این مرگ نمرده است کسی
.
ریزش اشک مرا نیست محرک در کار
دامن ابر بهاران نفشرده است کسی
.
آب آیینه ز عکس رخ من نیلی شد
اینقدر سیلی ایام نخورده است کسی
.
غیر از آن کس که سر خود به گریبان برده است
گوی توفیق ازین عرصه نبرده است کسی
.
داغ پنهان مرا کیست شمارد صائب؟
در دل سنگ شرر را نشمرده است کسی.
.
#صائب_تبریزی
@yad_DAsht
ز رفتن تو من از عمر بینصیب شدم
سفر تو کردی و من در جهان غریب شدم
کجائی ای گل گلزار زندگانی من
کجائی ای ثمر نخل شادمانی من
ز دیده تا شدی ای شاخ ارغوان پنهان
به خون نشانده مرا اشک ارغوانی من
بیا ببین که فلک از غم جوانی تو
چو آتشی زده در خرمن جوانی من
بیا ببین که چه سان بیبهار عارض تو
به خون دل شده تر چهرهٔ خزانی من
خیال مرثیهات چون کنم که رفته به باد
متاع خرده شناسی و نکته دانی من
اجل که خواست تو را جان ستاند از ره کین
چرا نخست نیامد به جان ستانی من
چو در وفات نمردم چه لاف مهر زنم
که خاک بر سر من باد و مهربانی من
ز شربتی که چشیدی مرا بده قدری
که بیوجود تو تلخ است زندگانی من
ز پرسشم همه کس پا کشید جز غم تو
که هست تا به دم مرگ یار جانی من
چو مرگ همچو توئی دیدم و ندادم جان
زمانه شد متحیر ز سخت جانی من
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
در عبارت مینیاید چهره زیبای تو
.
چون تو حاضر میشوی من غایب از خود میشوم
بس که حیران میبماندم وهم در سیمای تو
.
کاشکی صد چشم از این بی خوابتر بودی مرا
تا نظر میکردمی در منظر زیبای تو
.
ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشین
کاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو
.
گر ملامت میکنندم ور قیامت میشود
بنده سر خواهد نهاد آن گه ز سر سودای تو
.
در ازل رفتهست ما را با تو پیوندی که هست
افتقار ما نه امروز است و استغنای تو
.
گر بخوانی پادشاهی ور برانی بندهایم
رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو
.
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
نفس ما قربان توست و رخت ما یغمای تو
.
ما سراپای تو را ای سروتن چون جان خویش
دوست میداریم و گر سر میرود در پای تو
.
وین قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیست
حد زیبایی ندارد خاصه بر بالای تو.
.
#سعدی
@yad_Dasht
آخر نگهی به سوی ما کن
دردی به ارادتی دوا کن
.
بسیار خلاف عهد کردی
آخر به غلط یکی وفا کن
.
ما را تو به خاطری همه روز
یک روز تو نیز یاد ما کن
.
این قاعده خلاف بگذار
وین خوی معاندت رها کن
.
برخیز و در سرای در بند
بنشین و قبای بسته وا کن
.
آن را که هلاک میپسندی
روزی دو به خدمت آشنا کن
.
چون انس گرفت و مهر پیوست
بازش به فراق مبتلا کن
.
سعدی چو حریف ناگزیر است
تن در ده و چشم در قضا کن
.
شمشیر که میزند سپر باش
دشنام که میدهد دعا کن
.
زیبا نبود شکایت از دوست
زیبا همه روز گو جفا کن
.
#سعدی
@yad_dasht
ای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او
غیر کار عاشقی، کاری نمی آید از او
.
گر ز ما دوری کند آن خرمن گل دور نیست
همدمی با هر خس و خاری نمی آید از او
.
خوی شمع بی زبان دارد دل افسرده ام
سوزد اما ناله ی زاری نمی آید از او
.
همچو گل از سوز تب گر جان دهد بیمار ما
زحمت جانِ پرستاری نمی آید از او
.
.گر طبیب عقل اعجاز مسیحا می کند
از چه درمان دل زاری نمی آید از او
.
جان سر برگ سفر دارد که از این بیشتر
بار خاطرها شدن ، باری نمی آید از او
.
خوی آتش بیگنه سوزی بود، اما رهی
آذری دارد که آزاری نمی آید از او.
.
#رهی_معیری
@yad_DAsht
در دلم نیست به جز عهد تو پیمان کسی
چند بیداد کنی بر دلم ای جان کسی
.
کفر را سلسله جنبان مشو از بهر خدا
زلف بر هم چه زنی آفت ایمان کسی
.
گر بمیرم نکشم ناز طبیبان در عشق
درد او را نتوان داد به درمان کسی
.
نکنم عزم سفر گر به بهشتم طلبند
تا توان رفت درین شهر به فرمان کسی
.
منع دل چون کنم از دیدن رویش فیّاض
نبرد اینِ دل سودازده فرمان کسی.
.
#فیاض_لاهیجی
@yad_Dasht
تنگ شد از غم دل جای به من
یک دل و این همه غم وای به من
.
قتلم امروز نشد تا چه کند
حسرت وعده فردای به من
.
نقد جان دادم و یک بوسه نداد
آب لب لعل شکرخای به من
.
در محبت چه تطاول که نکرد
آن سر زلف چلیپای به من
.
نیست روزی که بلایی نرسد
زان قد و قامت و بالای به من
.
نفسی نیست که آتش نزند
شعلهٔ عشق سراپای به من
.
در گذرگاه وی از کثرت خلق
بسته شد راه تماشای به من
.
در غم عشق فروغی نرسید
شادی از گلشن صحرای به من
.
#فروغی_بسطامی
@yad_Dasht
بیا جانا که دردم را دوایی
ز جان مشتاقتم آخر کجایی
.
نمی بینم جهان را بی جمالت
تو می دانی که نور چشم مایی
.
ندارم بی تو یک دم صبر و آرام
بگو تا کی کنی از ما جدایی
.
تو جان رفته ای از بر خدا را
نه وقت آمد که بازم با تن آیی
.
اگر یک شب درآیی از درم شاد
بود در شأن من لطف خدایی
.
نیامد وقت آن جانا که از لطف
عنان دوستی سویم گرایی
.
چرا بیگانه وش گشتی به یکبار
که برچیدی بساط آشنایی
.
نکردی رحمتی بر حال زارم
نگارا پیشه کردی بی وفایی
.
تو سلطان جهانی من گدایت
کنم از جانب وصلت گدایی
.
#جهان_ملک_خاتون
@yad_DAsht
