en
Feedback
خارخاسک هفت دنده

خارخاسک هفت دنده

Open in Telegram

درآدمی عشقی و دردی و تقاضایی و خارخاری هست. @GA_farid

Show more
2 835
Subscribers
-324 hours
-27 days
-2330 days
Posts Archive
بیزقولک از کلاس یوگا برمی‌گردد و همین که پایش را داخل خانه می‌گذارد، شروع می‌کند: «وای خدا! از این مملکت متنفرم. این چه وضعش است؟ چرا همه‌چیز این‌قدر خراب است؟ آدم در شرایطی گیر می‌کند که نه می‌تواند به خانواده زنگ بزند، نه به پلیس، نه فریاد بزند و حتی کمک بخواهد.» آقای نهم که تازه دندان عقلشان را کشیده‌اند و همین چند دقیقه پیش، با آزادی کامل و به همین بهانه دو عدد بستنی فرداعلا، دانه‌ای ۱۵۰ هزار تومان، را به بدن زده‌اند، نیم‌خیز می‌شوند. من هم که معلوم است در آشپزخانه هستم، جلو می‌آیم و در دلم می‌گویم: «یا حضرت عباس، خودت به خیر کن.» و با صدای بلند می‌گویم: «باز چی شده، دخترم؟» بیزقولک شروع می‌کند: «یه یارویی توی کوچه خودمون داشت می‌رفت و شومبولش رو گرفته بود توی دستش و یک کارهایی می‌کرد.» من بلافاصله می‌گویم: «داشت می‌رفت؟» بیزقولک با تأسف سرش را تکان می‌دهد: «آره، مرتیکه منحرف، همین‌طور که می‌رفت، این کار رو می‌کرد.» من سرم را تکان می‌دهم: خب خدارو شکر داشته می‌رفته. آقای خانه هم که چشم‌هایشان، به قاعده‌ی ماهیتابه‌ی روی گاز گشاد شده، با شنیدن «رفتن» مرد خیالشان راحت می‌شود. بنابراین آرام خودشان را عقب می‌کشند و سعی می‌کنند بیشتر در مبل و گوشی فرو بروند. مرد بیچاره هنوز به اینکه بیزقولک همه‌چیز را رک و راست کف دست همه می‌گذارد، عادت نکرده است. من اما خونسرد، ملاقه را تکان می‌دهم و می‌گویم: «خب داشته می‌رفته دیگه. چه کار به تو داشته؟ کار درست اینه که تو محل ندی، نگاه نکنی و سریع بیای خونه.» بیزقولک تقریباً فریاد می‌کشد: «یعنی چی؟ یعنی بی‌تفاوت رد بشم؟» من سعی می‌کنم آرام باشم: «ببین مامان جان، توی همه‌ی کشورها بعضی آدم‌های بیمار و عوضی، یا حتی آدم‌های مشکل‌دار و بی‌جا و مکان، توی کوچه و خیابان عورت‌نمایی می‌کنند یا چیزشان را ــ با صدای آرام‌تری که آقای خانه نشنوند ــ این‌طوری می‌کنند. به نظرم اصلا نباید بهشان توجه کرد و اصلاً هم موردی ندارد که آدم این‌قدر دستپاچه شود که به پلیس و کلانتری زنگ بزند. واقعا چه معنی می‌دهد که تو تا تقی به توقی می‌خورد به پلیس زنگ می‌زنی؟» بیزقولک شاکی می‌شود: «همینه دیگه! تا امثال شما و تفکرات شما هست، هیچ‌چیز حساب و کتاب نداره. هزار دفعه گفتم چیزی که برای شما عادیه، ممکنه برای یک نفر دیگه غیرعادی باشه. چیزی که می‌تونه هیچ حساسیتی در شما به وجود نیاره، ممکنه برای یکی دیگه بحران‌ساز باشه. چیزی که شما رو عصبانی نمی‌کنه، ممکنه یکی دیگه رو به مرز جنون برسونه. پس لطفاً همیشه دیگران رو با خودتون، روزگار خودتون، سن‌وسال و تجربه‌های الان خودتون مقایسه نکنید و نسخه‌ی خودتون رو برای همه نپیچید. بعضی وقت‌ها اگه نمی‌تونید کاری کنید شاید لازمه سکوت کنید یا فقط با گوش دادن به دیگران، باعث آرامششون بشید.» ته‌نوشت: خدا رحم کند! این بچه وقتی هنوز لیسانس روان‌شناسی‌ نگرفته بود، هر روز به یک بهانه کله‌پاچه‌ی من و آقای خانه را بار می‌گذاشت؛ وای به اینکه دیگر لیسانسش را هم گرفته و رسماً فکر می‌کند ما دو مورد مطالعاتیِ متحرک و همیشه در دسترس، با افکار پوسیده و عقب‌مانده‌ هستیم که باید هر روز مورد اصلاح و آموزش قرار بگیریم!

خدا شاهد است، از وقتی ایران را از دست داده‌ام، حال‌وهوایم طوری است که حاضرم به هر خس‌وخاشاک و جنبنده‌ای که بشود اسم غیرانسان رویش گذاشت، دل ببندم و آن را به‌عنوان حیوان خانگی پذیرا باشم. امروز هنگام ناهار، یک مگسِ پرسروصدا و وراج مدام دوروبر میز وزوز می‌کرد. بیزقولک گفت: «وای، دوباره پیدایش شد! این مگس از دیشب آمده توی خانه و همین‌طور وزوز می‌کند. بابا، تو رو خدا فکری به حالش کن.» هنوز آقای نهم خودشان را آماده نکرده بودند که با یک دست، مگس را در آسمان شکار کنند که با جدیت مانعشان شدم. گفتم: «بابا، چکار دارید به مگس بیچاره؟ از وقتی ایران رفته، ما دیگر حیوان خانگی در این خانه نداریم. ( هرچند که ایران واقعا ارباب بود و گویا ما حیوان خانگی‌اش بودیم) خلاصه گفتم؛ بیایید حضو این مگس را پذیرا باشیم و بگذاریم بعد از ایران، او حشره‌ی خانگی‌مان باشد؛ بیاید برود سر و صدا کند. خورد و خوراکی هم که ندارد. توالت را نشانشان دادم؛ آنجا غذایش را می‌خورد، اینجا وزوزش را می‌کند. راحتش بگذارید که در این زندگی یکی‌دو روزه حالش را ببرد و همین یکی دو روز باقی مانده فکر کند عددی است.» همه خندیدند و واقعاً بی‌خیال مگس شدند. اما، مگس را می‌گویید، مسخ شد انگار واقعا صحبتهای مرا گوش داده بود. وزوز را تمام کرد و نشست روی میز، کنار بشقاب عدس‌پلوی من! و شاید باورتان نشود، بعد از آن هیچ تکانی نخورد؛ کاملاً در مقام تسلیم برآمده بود. پذیرفته بود که از حالا به بعد، به جای ایران، نقش حیوان خانگی ما را بازی کند. فضولات بخورد و وزووز کند. ته‌نوشت: من چیزی در روان‌شناسی مگس‌ها فهمیده‌ام و آن اینکه، تا مگس‌کش را بلند می‌کنید، با درک خطر، غیبشان می‌زند و تا زمانی که دوباره مگس‌کش را پایین نیاورید، پیدایشان نمی‌شود. شاید باید این را هم به دانش مگس‌شناسی اضافه کنیم که وقتی آنها را پذیرا می‌شویم و اجازه می‌دهیم یک گوشه وزوزشان را بکنند و اعتنایی به ایشان نمی‌کنیم، منفعل می‌شوند، کارایی‌شان را از دست می‌دهند و دچار بهتی عمیق و فلسفی می‌شوند.

(ای تیر غمت) #هایده آهنگ: #محمد_حیدری شعر: #شیخ_بهایی @kharkhasak7dandeh

واقعیت آموزش و پرورش در ج ا، سهمیه و طبقه و ژن‌خوب و آقازادگی دقیقا از همینجاها شروع می‌شه. از همینجایی که صندلی‌ کناریت هم تعطیلات تابستون رو می‌ره اروپا گردی‌

امروز حرکتی از یکی از مدیران بالا دست دیدم که شاخ درآوردم! یعنی چه؟ منظورش چیست؟ چرا تیشه به ریشه شرکت می‌زنید؟ آخر چرا باید حیات و ممات خودمان را ببندیم به شرکت‌های ورشکسته دیگر؟ حقیقتا، اگر یک روز بیایند و بگویند شرکت رقیب، از چند سال پیش یکی از کارکنان خودش را به شرکت ما فرستاده و این فرد حالا پله‌های ترقی را طی کرده و به مدیرعاملی رسیده و بعد هم هرچه فک‌وفامیل و دوست و آشنا داشته، به شرکت آورده و به پست و مقام رسانده و حالا شرکت ما عملاً از جایی هدایت می‌شود که چندان هم تمایلی به موفقیت ما ندارد، اصلاً تعجب نمی‌کنم. آخه چطور ممکن است در این چند سال، هر کاری که کرده‌ایم نتیجه‌ی عکس بدهد؟ در هیچ معامله‌ای، هیچ تولیدی و هیچ بخشی موفق نباشیم؟ این همه آدم کارنابلد بر سر پست‌های کلیدی باشند و همه‌چیز قفل شده باشد؟ رندوم هم حساب کنیم، بالاخره باید یکی‌دو تا از کارهایمان نتیجه می‌داد. اما اینکه ما هر روز یک قدم بیشتر به خاک سیاه نزدیک شویم و رقیبمان، درست در همین اوضاع مملکت، از تقریباً هر اشتباه ما یک فرصت برای خودش بسازد، یعنی یک جای کار ایراد دارد. و آن «جا» هم خیلی دور نیست؛ درست همان جایی است که باید بیشتر از همه حواسش به اوضاع باشد. شاید مسئله این نیست که ما بلد نیستیم کار کنیم. شاید مسئله این است که بعضی تصمیم‌ها، هرقدر هم عجیب به نظر برسند، وقتی کنار هم گذاشته می‌شوند، دیگر چندان تصادفی به نظر نمی‌رسند. حالا اینکه این تصمیم‌ها از روی نابلدی گرفته می‌شوند یا بر اساس حساب‌وکتاب دیگری، من نمی‌دانم. فقط می‌دانم داریم وارد دوران بلبشوی شرکت می‌شویم. و عجیب اینجاست که هنوز تابلوی شرکت سر جایش است، چراغ‌ها روشن است و همه سر کار خودشان هستند؛ فقط گاهی آدم با خودش فکر می‌کند نکند مدتی است کسی دیگر پشت این میز نشسته.

وضعیت کتف در رفته خوبه، امروز هزار تا ویدئو دیدم که در زمان در رفتن کتف چطوری خودم جا بیاندازیمش! بلاخره دنیا را چه دیدی شاید شرایط سخت شد، دشمن قدار صهیونی و ترامپ قمار باز حمله گسترده‌تری کردن! برق نبود، آب نبود، گرسنه بودیم و داشتیم دنبال گیاهان خوراکی در کوهستان می‌چرخیدیم، یهو من بیفتم و دستم گیر کنه بین دو تخته سنگ و در حالی که دو پر ریواس! تو دستم مونده دوباره کتفم در بره در این شرایطی که ترامپ در حال نابود کردن تمدنمونه و شهرها در دود و آتش می‌سوزن و دسترسی به درمانگاه یا اورژلنس نیست چه باید کرد؟ بهتر نیست از الان که هنوز تنگه هرمز، تنگه یاد بگیرم چه کنم؟ تا اون موقع که به زور گشادش کردن با کتف یه وری، افتان و خیزان دنبال دسته‌ی آدمهای گرسنه راه نیفتم؟ خدا وکیلی خیلی فضا رو آخر الزمانی طور روایت کردم، نترسید بابا شاید به همین زودی‌ها از این اتفاقات برامون نیفته. ولی به هرحال من جا انداختن کتف دررفته رو یاد گرفتم.

پس کالبد مردمان همانند درختی است که می‌کارند؛ و این درخت می‌روید و می‌افزاید و رشد می‌کند. سپس آن را می‌شکنند و می‌برند و غربال می‌کنند، و بر آتش می‌نهند. آتش آن را می‌سوزاند و گرد می‌کند و بادِ درستکار آن را در جهان می‌پراکند. پس، جز آن‌کس که آن را کاشته و آن‌کس که او را دیده، هیچ‌کس نمی‌داند که او اصلاً وجود داشته است یا نه. "برگرفته از متون کهن پهلوی"

دو ساعت پیش، دلتون نخواسته باشه، با رفیق گرمابه و گلستانم رفتیم استخر. اولش رفتیم تو قسمت کم‌عمق و من، در کمال متانت، شروع کردم به پیاده‌روی در آب. و به رفیق گرمابه و گلستان تأکید داشتم که فوری نره تو فاز شنا و بدنش رو گرم کنه. خودم نیم ساعتی بدنم را کاملاً گرم کردم تصمیم گرفتم دیگه برم قسمت عمیق، شیرجه‌ای بزنم، نهنگ‌بازی دربیارم، برم تو اعماق، بپرم بالا، چرخ بزنم، سوزنی کنم. خلاصه، پریدم تو چهارمتری و شروع کردم به کرال زدن. یه عرض رو رفتم و برگشتم که به پشت هم کرال بزنم و پشت و جلو رو باهم بسازم. اما چشمتون روز بد نبینه، وسطِ درِ وسطِ استخر کتف چپم در رفت! خدا رو شکر جای دوری نرفت، اما همون‌جایی هم که در رفته بود، چندان جای درستی نبود. خلاصه، یه‌دستی و با چه بدبختی خودم رو رسوندم به کنار استخر و رفتم قسمت کم‌عمق و اعلام کردم دستم در رفته. رفیق گرمابه و گلستان و یکی از نجات‌غریق‌ها اومدن کمکم و من رو از آب درآوردن. من اما با سماجت و همون کنار استخر تصمیم گرفتم خودم دست خودم رو جا بندازم، ولی خب چون درد زیاد بود و من هم یادم رفته بود باید پا رو می‌گرفتیم، دست رو صاف می‌کردیم یا پا رو می‌گرفتیم، پا رو صاف می‌کردیم! عملیات جا انداختنم ناموفق بود. پس بلند شدیم بریم لباس بپوشیم، بریم اورژانس که ناگهان ژپلشک هم آمد و برق‌ها رفت! با اون وضعیت کورمال‌کورمال، من رو بردن جلوی کمد و همون‌طور آب‌چکان لباس تنم کردن و راه افتادیم به طرف اورژانس. و بله، اونجا دیگه دستم رو جا انداختن. و خاطره‌ای شد برای دکترهای جوان با ساختن این خاطره برای دکترهای جوان "یک زن خیس خندان که وسط استخر دستش در رفته بود."

ایران عزیزمون زیر بمباران. دلار ۲۱۵ را رد کرد. جیب‌هامون هر لحظه خالی‌تر از قبل. فقط همین رو کم داشتیم که حجاب‌بان‌ها برگردن که خوشبختانه برگشتن. خلاصه بازگشت شکوهمندانه‌ی حجاب‌بان‌ها به میدان را تبریک عرض می‌کنم

داشتم با یه فرمول من‌درآوری در این ساعات رند برای خانواده چیپس جودوسرپرک درست می‌کردم که برق رفت. شاهد باشید من تلاش خودم رو کردم که یه چیز خفن جدید کشف کنم ولی این روزگاره که با من کنار نمیاد. پنج دقیقه هم نشده بود که چیپس ها رو گذاشته بودم تو فر! بعید می‌دونم دوساعت دیگه و با زدن دکمه استارت چیز به درد بخوری از اون تو بیرون بیاد. خدا روزی ژاپنیزها رو زیاد کنه. همیشه شیرینی و کیک می‌خوردن این بار چیپس دوسرپرک میل می‌فرمایند. ته نوشت: ژاپنیز یه جور مرغ و خروس تزئینیه که خیلی مورد علاقه آقای نهمه و در باغ ازشون نگهداری می‌کنن. ژاپنیزها یک وجب و چهار انگشت قد و هیکل دارن، اندازه یه فندق تخم می‌ذارن و به اندازه خرس قطبی طمعشون زیاده و خوراکی می‌خورن.

دیگه جنگ و اخبار جنگ مهم نیست. وگرنه امروز خبرهایی بوده برای گفتن. به هرحال ما که داریم از میان اقیانوس سیاهی و دروغ و شرارت عبور می کنیم. پس دیگه نق زدن در مورد اینکه تاریکه تاریکه، صداهای دلخراشی میاد یا جیبمون رو زدن بی فایده است. چرا که نه گوشی برای شنیدن، نه چشمی برای دیدن و نه معرفتی برای درک کردن هست. پس بیایید در کنار هم و با اتکا به دوستی همدیگه از این تاریکی بیکران عبور کنیم.

آخرش هم پنی کوچکلو رفت درست بعد اینکه یه کمی بهمون روی خوش نشون داد وقت وداع رسید و مامانش آمد دنبالش. بی‌معرفت تا رفتم کیسه ظرف خاکش رو بیارم، فهمید مادرش اومده دنبالش، آنچنان یهو از جا بلند شد و شروع کرد به بالا پایین پریدن و دم تکون دادن، انگار تا اون موقع تو قحطی نگهش داشتیم. بعد هم که سرپرستش آمد با هیجان پرید تو بغل او و دیگه پشتشم نگاه نکرد ما رو ببینه. حیوان ناسپاسی بود کلا به خدا انسان داریم یه تیکه استخوان بیاندازی جلوش تا صبح برات دم تکون می‌ده! بعد این سگه؟ بگذریم. این چند روز سگ بازی هم گذشت. تجربه خوبی بود. و بازهم و بازهم و بازهم می‌گم. حیوان بهتر از انسانه.

خواب!...
خواب!...

سگه زیادی داره با بیزقولک دوست می‌شه، نگرانم وقتی بره خونشون دلتنگ اینجا بشه. امروز کلی بازی کرد، ورجه وروجه و کارهای ناجور با دست و پای بیزقولک و توپ بازی و حتی بازی کردن با اون عنکبوت معروف اسباب بازی ایران. دیروز هم بردیمش باغ حسابی ماشین سواری کرد و برای گربه‌های باغی آقای نهم چنگ و دندون نشون داد و سعی کرد دنبالشون بدوه. هرچند گربه‌های محلی رسما از همون نگاه اول پنی رو زیاد جدی نگرفتن و حتی براش فیف هم نکشیدن. خلاصه که هاپو کوچولو تجربه جالبی بود. و درهای جدیدی از شناخت سگها رو برای من یاز کرد. ولی درکل بخاطر استقلال، شخصیت و آرامشی که در گربه‌ها هست، من گربه رو ترجیح می‌دم. البته نه گربه‌های نژاد دار که پر دردسر هستند. یه چیزی مثل گربه خودم ایران خدا بیامرز که ترکیبی بود و از همه جهت در حد کمال.

آقا یه سوال، این منطقیه که سگهای ماده هم بخوان یه حرکتهای خاکبرسری با دست و پای آدم انجام بدن! تو رو خدا بگید که این کار صرفا برای نشان دادن شدت عشق و علاقه است و این جوونور تصمیم نداره دست و پای من رو حامله کنه!

بابا این سگه رسما افسرده شده، اسباب بازی محبوب ایران رو با چه ایثار و از خودگذشتگی براش آوردم. اینم نتیجه‌اش. مدام منتظر ارباب خودشه.

سگه هنوز هست، منم یه غذای مناسب سگ براش گذاشتم بخوره بزرگ بشه. ولی نیم وجبی داره خیلی توهین آمیز بی‌تفاوتی از خودش بروز می‌ده
سگه هنوز هست، منم یه غذای مناسب سگ براش گذاشتم بخوره بزرگ بشه. ولی نیم وجبی داره خیلی توهین آمیز بی‌تفاوتی از خودش بروز می‌ده! خره، استخونه‌ها! تجربه روز دوم نگهداری از سگ؛ بعضی سگها اصلا نمی‌دونن استخون چی‌هست؟ پس به شایعات مربوط به سگ و استخوان توجه نکنید.

مودب نشسته بهش مرغ بدم. ولی دارم در مورد کارهای اشتباه و بدی که تا حالا کرده باهاش صحبت می‌کنم. یه سری پند و اندرز و این‌ چیز
مودب نشسته بهش مرغ بدم. ولی دارم در مورد کارهای اشتباه و بدی که تا حالا کرده باهاش صحبت می‌کنم. یه سری پند و اندرز و این‌ چیزا.

سگ مذکور! آنقدر دوید و از همه جا بالا رفت و بو کشید و زوزه‌ی گرگی سر داد، خسته شد، الان سه ثانیه است آروم گرفته.
سگ مذکور! آنقدر دوید و از همه جا بالا رفت و بو کشید و زوزه‌ی گرگی سر داد، خسته شد، الان سه ثانیه است آروم گرفته.

۷ دقیقه است که این سگه رو آورده خونه ما. گندی نبوده که نزده باشه. جیش کرده، پی پی کرده. حتی رو دمپایی راحتی تو خونه من هم علامت‌گذاری کرده. الانم داره زوزه می‌کشه. مادرش گفته بود تقریبا لاله!