en
Feedback
نگاه

نگاه

Open in Telegram

اگه اذیت میشی باختی همه چی به نگاه تو بستگی داره عینکت رو بردار.... اونطور که باید ببین سخت نگیر پیچیده نکن :)

Show more
2 787
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-6530 days
Posts Archive
Hhhhh

https://t.me/negah_aramesh در خدمت هستیم

این کانال رو می‌خوام انتقال بدم به مدیریت جدید جهت کانال پروکسی مطالب رو انتقال میدیم به کانال جدید کانال نگاه رو اونجا ادامه میدیم تا فردا لینک رو میذارم تو کانال

پدیده اثر مواجهه

بزرگترین خردمندی آن است که لذت بردن از حال را بالاترین مقصود زندگی قرار دهیم، زیرا این تنها واقعیت هستی است و جز این همه بازی فکر و اندیشه است. درمان شوپنهاور اروین دیوید یالوم

چی خوشحالت میکنه؟ خیلی ساده میشه لذت برد لذت ببریم زندگی کنیم

پنج دقیقه پس از تولد آنها نامت، ملیتت، مذهبت و فرقه ات را انتخاب می کنند و تو بقیه زندگی ات را صرف دفاع از چیزهایی میکنی که انتخابشان نکردی !!! شوپنهاور

پنج دقیقه پس از تولد آنها نامت، ملیتت، مذهبت و فرقه ات را انتخاب می کنند و تو بقیه زندگیت را صرف در دفاع از چیزهایی میکنی که انتخابشان نکردی !!! شوپنهاور

باید مدام مست بود همین و بس

همین لذت بردن از فصل ها می‌تونه تفسیر زندگی کردن باشه اینکه ببینیم خیلی مهمه دیدن خیلی مهم #نگاه

همین لذت بردن از فصل ها می‌تونه معنی زندگی باشه اینکه ببینیم خیلی مهمه دیدن خیلی مهم #نگاه

زندگی کنیم

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

مَنْ، بهر که خوانــم غَـزل حـافظ و سَـعدی در شهرِ غریبی که در آن فهم سخنْ نیست

آنکه مرا آرزوست دیر میسر شود وینچه مرا در سرست عمر در این سر شود تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلست ور به مثل پای سعی در طلبت سر شود برق جمالی بجست خرمن خلقی بسوخت زان همه آتش نگفت دود دلی برشود ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت گر در و دیوار ما از تو منور شود گر نگهی دوست وار بر طرف ما کنی حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود هوش خردمند را عشق به تاراج برد من نشنیدم که باز صید کبوتر شود گر تو چنین خوبروی بار دگر بگذری سنت پرهیزگار دین قلندر شود هر که به گِل دربماند تا بنگیرند دست هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود چون متصور شود در دل ما نقش دوست همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید دفتر وعظش به گوش همچو دف تر شود

انسانیت مهمه و بس باید از هم یاد بگیریم

مادر بخوان صدای تو را بوسه میزنم ‌ دستان با صفای تو را بوسه میزنم ‌ مادر اگر دوباره بیایی سراغ من یک عمر خاک پای تو را بوسه میزنم قربان آن خمیدگی شانه ات شوم هستی من، عصای تورا بوسه میزنم مادر بخند ، جان و دلم خسته ام کمی لبخند با صفای تو را بوسه میزنم مادر از آن کسی که تو را آفریده است ممنونم و خدای تو را بوسه میزنم