en
Feedback
هنر و ادبیات اعتراض

هنر و ادبیات اعتراض

Open in Telegram
2 325
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
صدا به صدا نمی‌رسد تاریکی حرف‌اش را به کرسی نشانده است گُم شده ام در لباسِ کار یکی دارد مغزم را می‌کاود لبخندِ مُرده‌ای مدام- دارد تیغ می‌کشد به حیات وقتی مداد از داغِ درخت سرفه‌اش را هنوز سیاه- روی کاغذ می‌ریزد و شاهپرکِ احساس را کشته‌اند من نمی‌توانم این جهنم را بنویسم سوادِ کدام‌تان از درد- کلمه می سازد؟ بنویسد: پُشتِ این میله وُ دیوارِ بلند به کجا- پَر بدهم احساس را؟ درد را در لباسِ تدریج- قواره‌ی تنِ ما کرده‌اند و در رفت و آمدِ مشکوکِ سایه‌ها مدام از گورستان- صدای سگ می‌آید دهانِ مرگ- سیر نمی‌شود نمی‌خواهم گریه کنم نمی‌خواهم خنده کنم می‌خواهم! آینده را- بفهمم؛ درد چنان از ما- آدم‌های دیگری ساخته است که- شب! از اضطرابِ روز... جیغ- می کشد؛ با جیک جیکِ گنجشک‌ها شاخه‌ی رویا جوانه- می‌زند اشتیاق ام را به سر تا انتها- خواهم دوید. «فلزبان» T.me/Honare_Eterazi

‌‍ متهم می‌کنم پیشگویی‌‌های فرستادگانی را که از صندلی‌های راحتی نجوا می‌کنند. متهم می‌کنم مریدانی‌ را که واژه‌ی سلوک را نمی‌فهمند . متهم می‌کنم مردانی را که از روی سکوی پارک‌ها اعتراض می‌کنند‌. متهم می‌کنم گربه را که با نگاه‌های مزورانه  شیر را‌ از نعلبکی‌ لیس می‌زند متهم می‌کنم حیوان دوستانی را که مگس می کشند و گوشت می‌خورند‌ متهم می‌کنم گیاهخوارانی‌ را که مدعی‌ داشتن جسم‌ انسانی‌اند  و کودکانشان را کتک می‌زنند..... من نفی‌ بلد‌ می‌کنم هواداران‌ مذهب را، مذهبشان هر چه می‌خواهد باشد باشد . نفی‌ بلد‌ می‌کنم آنان را که به اسطوره‌‌ها به عنوان بنیاد استوار ملیت خود نیاز دارند نفی‌ بلد‌ می‌کنم آنان را که مغزشان را بر دیوار آجری نکوبیده‌اند  تا بدانندکه مغز از چه ساخته شده است. نفی‌ بلد‌ می‌کنم بیمارستان‌ها را، زندان‌ها را ، و مدرسه‌ها‌ را که در آن‌ها هیچ امیدی نیست. نفی‌ بلد‌ می‌کنم خورشید را اگر‌ اراده‌‌ام بر‌ آن قرار‌ گیرد که در ظلمت‌ زندگی کنم و همگان را وادارم‌ درظلمت‌ زندگی کنند. نفی‌ بلد‌ می‌کنم خدایان را هرگاه بخواهند در طرح‌های شجاعانه‌‌ی من مداخله‌ کنند‌ «گاوین بنتاک» ترجمه: احمد میر علایی‌ @Honare_Eterazi

دلم گرفته است دلم گرفته است، دلم گرفته است به پهنای همین آسمان بی‌ستاره و شانه‌های تو که غایبند و این دیوار سپید و بلند که عل
دلم گرفته است دلم گرفته است، دلم گرفته است به پهنای همین آسمان بی‌ستاره و شانه‌های تو که غایبند و این دیوار سپید و بلند که علامت سوالی را با زغال بر روی خود نوشته است دلم گرفته است به بلندای همین درخت که میوه هایش دست‌های مرا نمی‌شناسند و دست‌های تو که غایبند. و شانه های تو ... «مریم حسین‌زاده» همسر محمد مختاری @Honare_Eterazi

می گفتی از جنس ستاره ای و آسمان را خوب می شناسی اگر دستم را دراز کنم می توانم تو را بچینم می گفتی من دیگر فقط ستاره تو نیستم
می گفتی از جنس ستاره ای و آسمان را خوب می شناسی اگر دستم را دراز کنم می توانم تو را بچینم می گفتی من دیگر فقط ستاره تو نیستم ستاره آسمانم با هزاران کهکشان دورا دورم تا بوده همین بوده ستاره ای چیده می شود و ستاره ای می ماند و می درخشد می گفتی برای چه عزاداری ؟ باید برقصی در میان این کهکشان ها چه این کهکشانها را رازی نهفته است راز آزادی ! «سیما صاحبی» پ.ن:شعری از همسر محمد جعفر پوینده به مناسبت بیست و ششمین سالگرد قتل او. @Honare_Eterazi

می گفتی از جنس ستاره ای و آسمان را خوب می شناسی اگر دستم را دراز کنم می توانم تو را بچینم می گفتی من دیگر فقط ستاره تو نیستم
می گفتی از جنس ستاره ای و آسمان را خوب می شناسی اگر دستم را دراز کنم می توانم تو را بچینم می گفتی من دیگر فقط ستاره تو نیستم ستاره آسمانم با هزاران کهکشان دورا دورم تا بوده همین بوده ستاره ای چیده می شود و ستاره ای می ماند و می درخشد می گفتی برای چه عزاداری ؟ باید برقصی در میان این کهکشان ها چه این کهکشانها را رازی نهفته است راز آزادی ! سیما صاحبی پ.ن:شعری از همسر محمد جعفر پوینده به مناسبت بیست و ششمین سالگرد قتل او. @Honare_Eterazi

گل زعفران ، گل زعفران تنها تو حال مرا می‌فهمی و زنبورهای عسل هیچ کس ما را برای خودمان نمی‌خواهد من طاقت می‌آورم اما گاهی پاهایم لج می‌کنند اسب‌های غمگین در سرم آرام نمی‌گیرند و دستهایم مدام می‌پرسند پس کِی؟ کی؟ کجا؟ گل زعفران با تو حرف می زنم کــه سوال نمی کنی من طاقت می آورم اما گاهی از خودم می پرسم اگر نقابم را بردارم چند نفر در قاب عکسهایم باقی می مانند ؟ گل زعفران ، گل زعفران مگر چند بار زنده‌گی می‌کنیم ؟ کــه اینقدر مرده‌گی می‌کشیم. «الیاس علوی» @Honare_Eterazi

🎬 مستند پیرامون «لوئیس هاین» عکاس آمریکایی و کودکان کار در نیمه‌ی اول قرن بیستم در آمریکا @Honare_Eterazi

ترکیب خلاقانه‌ی عکسها برشِ کوتاهی از زندگی انسان معاصر اثر: اوگور گالنکوس هنرمند اهل ترکیه‌ @Honare_Eterazi
ترکیب خلاقانه‌ی عکسها برشِ کوتاهی از زندگی انسان معاصر اثر: اوگور گالنکوس هنرمند اهل ترکیه‌ @Honare_Eterazi

🎼لالایی برای بیداری 🖌احمد شاملو اجرا گروه انجمن دانشجویان ایرانی در مونیخ لالای لای‌لای گل پونه بابات رفته دلم خونه بابات امشب نمی‌آید گرفتن بردنش شاید بخواب آروم چراغ من گل شب‌بوی باغ من بابات شب رفته از خونه که خورشید و بجنبونه لالای لای‌لای گُلِ امید باباتو برده‌اند تبعید دلی مانند کوه داره بچه‌ش صدها عمو داره بخواب فردا سحر می‌شه شب از عالم به در می‌شه خراب می‌شه درِ زندون بابات خونه میاد خندون لالای لای‌لای گُلِ انجیر بابات داره به پاش زنجیر به پاش زنجیر صد خروار چشاش خواب و دلش بیدار بخواب آروم گُلِ خورشید بابات حال تو رو پرسید بهش گفتم که شیری تو پی او رو می‌گیری تو. لالای لای لای گل آهن لالای لای باباتو دشمنا کُشتن لالای لای نشون دشمنا اونه دساشون غرقِ در خونه لالای لای بخواب آروم توی بستر لالای لای مث آتیش تو خاکستر لالای لای که فردا شعله‌ور میشی تو خون‌خواه پدر میشی لالای لای @Honare_Eterazi

یکی یکی از مقابل دیدگانم می گذرند نامشان همچون ستاره ای در آسمان می درخشد و لحظه ای بعد یک چیز درخشان تر در مقابل دیدگانم پدیدار می شود چشمانشان، که انگار دارند با من سخن می گویند با اینکه من زبانم الکن است آنها با آن چشمان درشت جوان هزاران حرف برای گفتن دارند آنها می گویند دیگر در این دیار هیچکس به تاریکی مطلق عادت نخواهد کرد گرچه دستان مردم ما خالیست دیگر هیچ  رهروی نمانده است که توشه ی امید را در کوله بارش پنهان نکرده باشد گرچه هنوز هم سیلاب خون در خیابانها جاریست در اینجا هیچ گهواره ای بدون زمزمه ی آزادی و برابری نمی جنبد و با این همه وحشت که سایه وار مردم را دنبال می کند ما زنده ایم هنوز نه در خواب مردمانمان بلکه در  آرزوهایشان و خوب می دانیم از تاریکی مطلق تا دمیدن سپیده چیزی نمانده است. «ناهید وفایی» @Honare_Eterazi

📚«ادبیات خاکی» مجموعه آثار: «علی یزدانی» @Honare_Eterazi

📚«ادبیات خاکی» مجموعه آثار: «علی یزدانی» دریافت کتاب👇 @Honare_Eterazi
📚«ادبیات خاکی» مجموعه آثار: «علی یزدانی» دریافت کتاب👇 @Honare_Eterazi

قلبِ فروزانِ سه مشعلِ آذر در روزگارانی نه چندان دور روز، از زمان سرزمينِ مادری‌مان رفت گم شد روز اين سرزمين، غرق سياهی شد يلد
قلبِ فروزانِ سه مشعلِ آذر در روزگارانی نه چندان دور روز، از زمان سرزمينِ مادری‌مان رفت گم شد روز اين سرزمين، غرق سياهی شد يلدای بی پايان و سخت و تيره و پر سوز جز سردی و تاريكی و وحشت نمی‌افزود جز سايه‌ی خفاشِ استبداد جز ماتم و بيداد در سرزمينِ مادری‌مان، كس نديد آن روز خفاشِ غول‌آسای استبداد خون خورده بود از پيكرِ خلقی عدالت‌خواه زين پيكرِ خون داده، از وحشت ديگر نه پاسخ بر سلامی می‌شنيدی نه سلامی، هيچ خورشيد مهر و مهربانی هم راهی برای پرتو افكندن نمی‌دانست ديگر نه مهمانی دری می‌كوفت نه ميزبان در می‌گشود از بهرِ مهمانی در زيرِ بالِ اين اَبَر خفاش كس بر نمی‌كرد از گريبان سر تا باز بيند ياری و ياور اميدِ ديدارِ دگر، با صبح سر رفته بود از ظرفِ اين پيكر بر آتشی با هيزمِ كولاك و دودِ زمهريرِ ترس در يك چنين پاييزِ سخت و تيره، يك‌باره سه مشعلِ آذر بر راه خلقی مانده در ظلمت نوری دگر افكند سه اختر تابان در دست هر يك قلبی افروزان هر يك گرفته قلبِ خود در مشت تا بر رگِ كم خون آزادی خونی زعشقی شعله‌ور ريزد اين خونِ عشقِ شعله‌ور بی‌شك جاری‌ست، تا صبحِ حقيقی در رگ اين پيكر مجروح. «علی یزدانی» @Honare_Eterazi

ﺩﺭ ﻏﺮﯾﻮِ ﺳﻨﮕﯿﻦِ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎ ﻭ ﺍﺧﺘﻼﻁِ ﺍﺫﺍﻥ ﻭ ﺟﺎﺯ ﺁﻭﺍﺯِ ﻗُﻤﺮﯼِ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻡ، ﭼﻨﺎﻥﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺲِ ﭘﺮﺩﻩﯾﯽ ﺁﻣﯿﺰﻩﯼ ﺍﺑﺮ ﻭ ﺩﻭﺩ؛ ﺗﺎﺑﺶِ ﺗﮏﺳﺘﺎﺭﻩ
ﺩﺭ ﻏﺮﯾﻮِ ﺳﻨﮕﯿﻦِ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎ ﻭ ﺍﺧﺘﻼﻁِ ﺍﺫﺍﻥ ﻭ ﺟﺎﺯ ﺁﻭﺍﺯِ ﻗُﻤﺮﯼِ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻡ، ﭼﻨﺎﻥﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺲِ ﭘﺮﺩﻩﯾﯽ ﺁﻣﯿﺰﻩﯼ ﺍﺑﺮ ﻭ ﺩﻭﺩ؛ ﺗﺎﺑﺶِ ﺗﮏﺳﺘﺎﺭﻩﯾﯽ. «شاملو» عکس:شریعت رضوی،قندچی،بزرگ نیا @Honare_Eterazi

‍ «شانزده آذر» شانزده آذر در سینه‌ی تکامل سنگر می‌گیرد شانزده آذر در روزهای اول اردیبهشت‌ مقاومت می‌کند. "جراحی بزرگ" را تدارک دیده‌اند و گوشت‌ها و چربی‌ها را به‌حرکت در آورده‌اند قدّاره‌ها براه افتاده‌اند دیوارها و میله‌ها را دَر هم می‌شکنند "جراحی بزرگ" روز ستوه آمدن از مغز را اعلام می‌کند. روز هراسِ امنیت از اطاق کو، روز هراسِ ابتذال از کارگاه هنر روز هراسِ سرمایه از دفاتر دانشجوئی سرمایه‌های امریکائی جهل و تفنگ را برادر خطاب می‌کنند رگبارها هجوم‌جهالت را در تاریکی ترسیم می‌کنند رگبار‌ها صدای دانشگاه را نمی‌شنوند رگبار‌ها مسیر مردم‌ را نمی‌بینند رگبار‌ها کلاس‌ها را درو می‌کنند و خونِ بیدار از رگ‌های دور و نزدیک شتک می‌زند آگاهی ‌ازدحام جهالت را دور می‌زند خون ازدحام‌ ،شرارت را دور می‌زند. خون در پیاده‌روها براه می‌افتد دانشگاه در پیاده‌روها براه می‌افتد در کارخانه‌ها براه می‌افتد در مدرسه‌ها براه می‌افتد در چار‌راه‌ها به بحث می‌ایستد در کوچه و خیابان مردم را به پرسش وا می‌دارد در آفتاب می‌درخشد و پاسخ می‌گوید در سایه بحث می‌کند و موج می‌زند در چشم‌ها زبانه می‌کشد و در دهان‌ها شعار می‌دهد در آمبولانس‌ها آژیر می‌کشد. و در اطاق‌های جراحی مقاومت می‌کند. در سردخانه‌ها تقویم انقلاب را ورق می‌زند و حجم بیمارستان‌ها را می‌ترکاند موج خروش و خشم و جنازه در چارسویِ ایران می‌پراکند. شهر و مریض‌خانه و گورستان آگاهی را بر شانه‌های تاریخ می‌گردانند مردم جنازه‌ها را می‌گردانند و گوشت‌ها و چربی‌ها در پیش‌ روی سوگ‌واران می‌رقصند. میلاد حاکمیت جهل و تفنگ در دانشگاه جشن گرفته می‌شود و شانزده آذر در خیابان آگاهی مقاومت می‌کند. «محمد مختاری» T.me/Honare_Eterazi

سرود "شانزده آذر" برای روز دانشجو و در رثای سه دانشجوی به خاک افتاده در آذر ماه ۱۳۳۲ @Honare_Eterazi

«بده ... بد بد» شعر: اخوان ثالث اجرا: فرهاد مهراد طرح: رضا جنگی @Honare_Eterazi

به آنان که به دنیا خواهند آمد برتولت برشت برگردان و اجرا : سام واثقی @Honare_Eterazi

از محله‌ی «سفید» رفتیم و در محله‌ی«سیاه» منزل کردیم. آنجا، کودکی و دوستی و خنده را در کوچه‌ی مهتاب جا گذاشتم. اینجا، مادرم از پس پدرم ، ققنوس خاکستر خانه‌ای شدند. از محله‌ی «سیاه» هم اسباب‌کشی کردیم به محله‌ی «سبز». آنجا‌، تنهایی و بی بهره بودن را در اتاقکی گریستم و جا گذاشتم. اینجا ، قامت دختری زیبا ، سرو آغازین شعرم شد. خانه‌مان را از محله‌ی «سبز» به محله‌ی «سرخ» بردیم. آنجا، ترانه و میعاد عاشقانه و چشم یار را جا گذاشتم. اینجا دیگر تفنگ و کوه و سنگر بود ودود و باروت . خون بود و رفاقت با سیاست. اکنون ، من خانه‌ام در محله‌ی «زرد» است. ساکن کوچه‌ای پاییزی، آیینه‌های یادگاری دور و برم را گرفته‌اند. نگاهشان می‌کنم ، نگاهم می‌کنند. پیش از آنکه دیگر بار  به دیار ناپیدای عدم بازگردم. «شیرکو بیکس» ترجمه : بهروز حسن زاده @Honare_Eterazi

مادر من سرخپوست بوده است!. چون هر بار در پستوی خانه می‌گرید. مادیانِ گلوله خورده‌ای شیهه کشان؛ از جگرگاهم می‌گذرد. پدر جوانمرگم فلسطینیِِ دلاوری بود که با غسان کنعانی و لیلا خالد هواپیمایِ رم ـ آتن را ربودند. تاصدایِ آرمانِ فلسطین؛ وجدانِ خفته‌یِ جهان را بیدار کند. خواهرانم از تبارِ فادوخوانانِ پرتقال هستند!. یادِ باران و بادبان و باد. اقیانوس را در چشمهایِ زیبایشان می‌رقصاند. برادرم بناست. رویِ داربستِ آسمانخراشهایِ بورژواها با عزرائیل ؛ پوکر بازی می‌کند معشوقه‌ی چشم بادامی‌ام از تبارِ اتحادِ جماهیرِ جراحت است با مجمع الجزایر آتش فامیل نزدیک است. سیاحی‌ست که برلیان پرتاب می‌کند و سنگ می‌خورد.! موسای مونث است که گهواره‌اش به ساحلِ سلامت نمی‌رسد. من اما خوابگرد سرزمین‌های سوخته‌ام با تفنگدارانِ ستارخان علف خورده و به قلبِ تهران زده‌ام. با کودکان شیمیاییِ وستا قادرِ سردشتی حمام خردل گرفته‌ام. با خدانورِ بلوچ رقصیده‌ام، با طفلِ سوراخ سوراخ شده‌ی  لرستان به سرزمینِ رنگین‌کمان رفته‌ام. لعنت به هر چه سنگ کلیه! چندی ست؛ حکم به ابطالِ خوابگردی‌هایم زده و هبوط نمی‌کند. «سیاوش اکبری» @Honare_Eterazi