en
Feedback
هنر و ادبیات اعتراض

هنر و ادبیات اعتراض

Open in Telegram
2 325
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
گرسنه مردمکان چند نفر نیستند حتی ده بیست نفر که سی میلیون گرسنه اند آنها از ما ما از آن آنها موج ها از دریا دریا از آن موج ها چند نفر نیستند حتی ده بیست نفر سی میلیون، سی میلیون گرسنه‌اند به صف. نه مردند و نه زن نه دختر یا پسر لاغرند و کوچک با شاخه هایی کج درختانی کژند و بس. نه مرد و زن نه پسر یا دختر گرسنه گانند به صف. اینان بپاخیزش آن نا اهل زمینانند یکی بر زانوان استخوانیش میکوبد دست و حمالی میکند شکمی آویزان را.. آن یکی پوست است و پوست دو زنده چشم دارد و بس از دور دو تیزی به سر دردی نقطه به نقطه فرو رونده به رگ و همچو میخی از نعلی بزرگ سر، مردمک های دیوانه مردمک هایش. حال اینان... به اینان چنان دردی ست که اینان چنان مینگرند که، دردی عظیم به دوش عظیم عظیم اما دگر مشتی بر ایمانمان نخواهد نشست زیرا که آهن گشته سینه مان زیرا که دردمان سی میلیون دیوانه مردمکان مردمک هایشان ای تو که میشنوی مرا با دهان بازت نعره های دلم را از عقل کمم دانی شاید شاید تو هم معنا را دریغ بینی به سخنانم لیکن که میتوانی ببینی  چشمانم اینان: مردمک های دیوانه مردمک هایش. «ناظم حکمت» @Honare_Eterazi

چه می‌خواستیم ما در برجِ ویران چه می‌جستیم؟ تنها مرده‌گان حقیقت را می‌دانستند. مرده‌گان که ناگاه از گورهای جمعی‌شان راه می‌افتادند و در برزن با عابرینِ مات سخن می‌گفتند. عجیب بود جنگِ بین‌الملل تمام شده بود و تدفین کشتگان در طهران با احترام رسمی صورت گرفته بود با سنگ و سنگ‌نبشته‌ای درخور: برای فرانسه کشته شد کشته شد در راه ایتالیا برای روسیه کشته شد کشته شد برای بریتانیا برای نازیسم در راه فاشیسم برای لیبرالیسم در راه ناسیونالیسم کشته شد کشته شد سربازی که در غربت جز اسمِ شب نمی‌پرسید. ولی حالا ارواح کشتگان در طهران فراسوی مرزها و بیرق‌ها زبان گم‌شده را بازیافته بودند و در بازار به دامان ما می‌آویختند دل‌گویه‌ها و داوودی‌هاشان را و ما در جای مرده بودیم و دیگر از مرزها نمی‌گفتیم از اسم شب نمی‌پرسیدیم. «شاپور جورکش» @Honare_Eterazi

«بذار بارون ماچت کنه» شعر: لنگستون هیوز اجرا: احمد شاملو @Honare_Eterazi

خرده عشقی از آن ما خواهد بود آی آی شما اربابانی که نشسته‌اید و جهان را دستور می‌دهید مرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید مطرود شرمسار و خائب از دروازه های نام و نان کنید در حضیض و ذلت نیاز؛ اما خرده عشقی صدایی یا که دستی باقی بگذارید که سخن بگویدم در انتهای شب تا که بشکند این تنهایی مدام در تاریکی شب در کدورت غروب یک سرگردان، یک ستاره باختری از جانب سواحل آشوب سایه نیرو می‌کند بگذارید پای پنجره بیننده‌ی تاریکنای سپیده دم باشم در انتظار آمدنش که می‌دانم خرده عشقی از آن ما خواهد بود. «کارل سندبرگ» @Honare_Eterazi

پیش‌تر از هرچه بیچارگی بود که درهامان را کوبید و سپس بی‌چیزی؛ از آینه‌ها تمامی چهره‌های آشنا پاک شدند دنیا در یک آن تهی گشت تنهای تنها ماندیم... بی‌درنگ نانِ امیدمان تمام شد خیالِ آب‌های زلال گم شد، چشم‌ها‌مان را سوی تاریکیِ عمیقی چرخاندیم، تو ای تنهایی‌ِ بزرگ! تنها تو ما را ترک نگفتی... «اومیت یاشار اوغوزجان» ترجمه:فرید‌ فرخ‌زاد @Honare_Eterazi

گیلاس­‌های بسیاری را تنگ دریده­‌ام اما هیچ کدام بوسه اول­ بار نمی­‌شود. تابستان بود تابستان ِ بلند تابستان ِ تنبل و تابستان، گردهای شهوتش را به کفایت پاشیده بود. آن بالا، دور از شهر و آدمیانش از تاکسی پیاده شدیم و در گندمزار رازدار، گم شدیم و آنجا بوسیدیم یکدیگر را برای اولین بار بوسیدیم. سپس زبانم -گوزن ِ هوسباز- از دره­ ها و کوه­های گردنت سرازیر شد به دشت خامُش سینه­ ات رسید  و از دو انجیر ِ تازه­ جوان، سیر نوشید.  پایین­ تر از پس گندمزارِ  پوستت، استخوان­های دنده­ هایت پدیدار بود         - یک، دو، سه، چهار...  و صدای پیانو از دور میآمد  گفتی: «لابد باخ است. برای ما می­ نوازد!»  خندیدیم   به غایت معصومیت   و غایت شهوت خندیدیم. اطرافمان مورچه­ ها، بار شهوت می­ بردند موسیچه­ ها شهوت می­ خواندند و همه چیز شهوت بود. تابستان بود اوج تابستان تو بودی  من بودم  و دریدنِ جانِ زردآلوها  گیلاس­ ها  انجیرها و البته صدای آن پیانوی مرموز. «الیاس علوی» @Honare_Eterazi

شب‌های تار نم‌نم باران ـ كه نيست كار ـ اكنون كدام‌يك ز شما بيدار می‌مانيد در بستر خشونت نوميدی در بستر فشردۀ دلتنگی در بستر تفكر پردرد رازتان تا ياد آنكه خشم و جسارت بود بدرخشاند تا ديرگاه، شعلۀ آتش را در چشم بازتان؟ بين شما كدام ـ بگویيد! ـ بين شما كدام صيقل می‌دهيد سلاح آبائی را برای روز انتقام؟ «احمد شاملو» @Honare_Eterazi

«افسانه» همنفس ، همنفس ، مشو نزدیک خنجرم ،‌ آبداده از زهرم اندکی دورتر !‌ که سر تا پا کینه‌ام ، خشم سرکشم ، قهرم لب منه بر لبم !‌ که همچون مار نیش در کام خود نهان دارم گره بغض و کینه یی خاموش پشت این خنده در دهان دارم سینه بر سینه ام منه !‌ که در آن آتشی هست زیر خاکستر ترسم آتش به جانت اندازم سوزمت پای تا به سر یکسر مهربانی امید داری و ، من سرد و بی رحم همچو شمشیرم مار زخمین به ضربت سنگم ببر خونین ز ناوک تیرم یادها دارم از گذشته‌ی خویش یادهایی که قلب سرد مرا کرده ویرانه‌یی ز کینه و خشم که نهان کرده داغ و درد مرا یاد دارم ز راه و رسم کهن که دو ناساز را به هم پیوست من شدم یادگار این پیوند لیک چون رشته سست بود، گسست خیرگی های مادر و پدرم آن دو را فتنه در سرا افکند کودکی بودم و مرا ناچار گاه از این،‌ گاه از آن ، جدا افکند کینه ها خفته گونه گونه بسی در دل رنجدیده‌ی سردم گاه از بهر نامرادی خویش گه پی دوستان همدردم کودکی هر چه بود زود گذشت دیده‌ام باز شد به محنت خلق دست شستم ز خویش و خاطر من شد نهانخانه‌ی محبت خلق دیدم آن رنج ها که ملت من می‌کشد روز و شب ز دشمن خویش دیدم آن نخوت و غرور عجیب که نیارد فرود ، گردن خویش دیدم آن قهرمان که چندین بار زیر بار شکنجه رفت از هوش لیک آرام و شادمان ، جان داد مهر نگشوده از لب خاموش دیدم آن چهره‌ی مصمم سخت از پس میله‌های سرد و سیاه آه از آن آخرین ز لبخند وای از آن واپسین ز دیده نگاه دیدیم آن دوستان که جان دادند زیر زنجیر ، با هزار امید دیدم آن دشمنان که رقصیدند در عزای دلاوران شهید همنفس ، همنفس ،‌ مشو نزدیک خنجرم ، آبداده زهرم اندکی دورتر !‌ که سر تا پا کینه ام ،‌ خشم سرکشم ، قهرم خنجرم ، خنجرم که تیزی خویش بر دل خصم خیره بنشانم آتشم ، آتشم که آخر کار خرمن جور را بسوزانم «سیمین بهبهانی» @Honare_Eterazi

در ابتدا نوشتن فتنه‌ی عشق بود اذهان گسترده‌ی سفیران صلح به پرواز پرنده‌ای دل بستند که از دهان روباه افتاد گناه جهان پوشاندن گونه‌های سرخ و چشم های فیروزه‌ای چه زمستان‌ها که از سر ناف نسترن گذشت هنوز که هنوز است با کوله‌باری از ناکامی بوسه‌ها می‌درخشد سرشاری وعده‌ها و رویاها در چنگال شیطان. تنها هنر است که‌ در عریانی دیده می‌شود روزی آغوش‌ها به فراخی زمین گشوده خواهند شد ابرهای سیاه از چشم‌ها زدوده برهوت از خانه‌ها پر خواهد کشید و ناقوس جنگ برای همیشه زنگار خواهد بست کلمات رقصان رقصان به حجله‌گاه خواهند رفت چه‌ها که نکرده‌اید با تهی‌دستیِ خیزش‌ها راستی را ما قبیله‌ی بی‌آستری نبوده‌ایم جهان کاسه‌‌ای خالی است مانده در صف التماس تنها خمیده زیر بار تن تاراج هرجنبنده ای در آغوشت آرام نیست آدمی گله‌ای از سایه‌ها نه صدای پایی نه رقص گلی بر ایوان مفصل‌ها خشک از چین و چروک جوانی ناخواسته وقتی آدم‌های تیره‌گون در ردای سفید می‌خرامند کلمات در من ترانه می‌شوند و بادها دریچه‌ها را می‌شکافد این‌جا آسمان روشنایی آفتاب و عشق را مأیوسانه به ریگ‌زار می‌بخشد و ظلم را به خون‌های ریخته هر آدینه شمشیر را در دیگ نماز راه‌ها را به میدان اعدام می‌سپارد بال بر بمب‌ها می‌بندند پیش گام رفتن  تنها از در دریوزگی است آدم‌هایی که قتل و عام را به آئین پذیرفته‌اند بر فراز اوج گرد و خاک خمیازه‌ی تیرگی هوا را در بالکن‌ها به تماشا نهاده‌اند پرندگان بیمار در غبار جهالت می‌لولند در ریه‌های آلوده‌ی شهر مردگانی به هیئت زنده به بیتوته نشسته‌اند در تکرار تربیتی کهنه داس‌ها می‌پرسند اگر گندم‌زاران بخشکند با گورستان آهن چه کنیم به جویای تن خویش به هیاکل بلوط می‌آویزم کلید شب در جیب کدام پالتوی فرسوده غنوده است کدام لب خواندنِ نوشته‌های نفرین شده را با خود دارد انگار بی‌سیرت و بی‌صورت کتابت می‌کنیم سورمه‌هایی که به خانه بخت نرسیدند رسوایی چشم‌های دروغ داوار خاک را بر باد داده‌اند من که مرید عشق خویش بوده‌ام زبان مادری در دهانم نمی‌چرخد چه غربت‌ها که گزیده شد و کس تازه‌ای پا نگرفت آه ای الهه‌‌ی جنگ راستی چرا جنازه‌ها به نام آسمان بر زمین بی‌گناه تلنبار شده‌اند ای کهن الگو ای پدر گام‌هایت در دهان بی‌قراری بادها می‌لرزند بیا به بیرق زنی خالق و مخلوق دیار دیگری برویم «حیاتقلی فرخ‌منش» @Honare_Eterazi

«اسماعیل» سرود‌ی«رضا براهنی» @Honare_Eterazi

ﺩﻑ ﺭﺍ ﺑِﺪﻑ! ﮐﻪ ﺗﻨﺪﺭِ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺁﻥ ﺩﺍﯾﺮﻩ، ﺩﻣﯿﺪﻩ، ﺩﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﯿﺰ ﺩﻣﺎﻥ ﺗﺮ ﺑﺎﺩ.. شعر و اجرا : رضا براهنی @Honare_Eterazi

من فکر می‌کنم هرگز نبوده قلبِ من اینگونه گرم و سُرخ: احساس می‌کنم در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای چندین هزار چشمه‌ی خورشید در دلم می‌جوشد از یقین؛ احساس می‌کنم در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس چندین هزار جنگلِ شاداب ناگهان می‌روید از زمین. آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو! من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛ از برکه‌های آینه راهی به من بجو! من فکر می‌کنم هرگز نبوده دستِ من این سان بزرگ و شاد: احساس می‌کنم در چشمِ من به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛ احساس می‌کنم در هر رگم به هر تپشِ قلبِ من کنون بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس. آمد شبی برهنه‌ام از در چو روحِ آب در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم. من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس: «ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!» «احمد شاملو» قسمتی از فیلم کلام آخر مسلم منصوری @Honare_Eterazi

بي گاهان به غربت به زماني كه خود در نرسيده بود- چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ، و قلبم در خلاء تپيدن آغاز كرد. گهواره تك
بي گاهان به غربت به زماني كه خود در نرسيده بود- چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ، و قلبم در خلاء تپيدن آغاز كرد.         گهواره تكرار را ترك گفتم در سرزميني بي‌پرنده و بي‌بهار. نخستين سفرم بازآمدن بود از چشم اندازهاي اميدفرساي ماسه و خار، بي آن كه با نخستين قدم‌هاي ناآزموده نوپایي خويش به راهي دور رفته باشم. نخستين سفرم بازآمدن بود.     دور دست اميدي نمي‌آموخت. لرزان بر پاهاي نو راه رو در افقِ سوزان ايستادم. دريافتم كه بشارتي نيست چرا كه سرابي درميانه بود.     دوردست اميدي نمي‌آموخت. دانستم كه بشارتي نيست: اين بي كرانه زنداني چندان عظيم بود كه روح از شرم ناتواني در اشك پنهان مي‌شد. «احمد شاملو» @Honare_Eterazi

گیسوان حنایی حوّا بر شانه‌های خوک ناباروریِ نخستین نطفه خواهش‌های هوس‌آلودی که از شمایل عصر بالا می‌رفتند تا در سایه‌ی پناه شب ذبح برادر با برادرکشی را بیاغازد و نان را به تملُّک خنجر ای بی‌پروانگیِ پروانه بر رخان زردِ گل هی بریز برگ‌ها را هی بریزان تکثیر ریشه‌ها چه می‌شود ابرهای نازا خوش‌آمد گویانِ مرگ‌اند قربانیان جراحت زمین عمرها در گلدان پشت پنجره پیر می‌شوند و ما ذوب می‌شویم در قبضه‌ی شمشیر قلب‌هایی که میوه‌های‌شان نرسیده می‌افتند تاج جاذبه را می‌ربایند همه‌ی شوق ستاره‌های روان به اشارات شب پنهان می‌شوند خانه مریض است مریض‌خانه‌ای نگون‌بخت در دیار مزیَّن به تجسم جسدها چه حاصل از آن‌همه پستانِ بریده و سرهای نگون‌سار در کلاه‌خود ای دختر باران صدایی از روانیِ رودخانه‌ای به گوش نمی‌رسد آخر مرداب‌ها در کِشت‌گاهِ زندگی می‌خشکند ارتعاش رگ‌ها هرخفته ای را بیدار می‌کند بیهودگی چموش راه را به خانه نمی‌برد گام‌های یورشی کفش اندیشه می‌خواهد کبوتران خانه‌زاد، بام‌های‌شان را از یاد نمی‌برند رنگ به ناامیدی نباخته‌ام پوستین شعر بر تن در خیمه‌ی عشق لنگر انداخته‌ام سیب کال هوس را مزه‌مزه می‌کنم و قبضه‌ی قلم می‌سازم اورکت! ای یادگار روزهایِ جوانی دریابم گرمم کن قبل از این‌که درو شوم «حیاتقلی فرخ‌منش» @Honare_Eterazi

🎵 «خطابه ی تدفین» کاری از: «سبک مُرده» شعر: «احمد شاملو» @Honare_Eterazi

شعر: میرزاده عشقی آواز: قمرالملوک وزیری ویولن: حسین خان یاحقی هزار بار مرا مرگ به از این سختی است برای مردم بدبخت ، مرگ خوشبختی است! گذشت عمر به جان کندن، ای خدا مُردم ! زدست این همه جان کندن، این چه جان سختی است رسید جان به لبم ، هر چه دست و پا کردم برون نشد، دگر این منتهای بدبختی است ! رجال ما همه دزدند و دزد، بدنام است که دزد گردنه بدنام ِ دزد پاتختی است رجال صالح ما ، این رجال خنثای اند! که از رجال دگر ، امتیازشان لختی است زنان کشور ما زنده اند و در کفن اند که این اصول سیه بختی ، از سیه رختی است ! بمیر « عشقی » ار آسایش آرزو داری که هر که مُرد شد آسوده ، زنده در سختی است! @Honare_Eterazi

صلیب نور ترانه و موسیقی: دانیل ویگلیتی اجرا: چاولا وارگاس ________________ آن جا که کامیلو بر خاک افتاد جنگجویی دیگر متولد میشود نه از چوب و سنگ که از نور برمیخیزد   آنها او را در میانه‌ی جنگ کشتند برای تفنگش کامیلو تورس می‌میرد برای زندگی.   می‌گویند پس از شلیک گلوله‌ها صدایی شنیده شد این خدا بود که فریاد می زد: انقلاب!   آنها او را گلوله باران کردند بر صلیب و زیر لب می‌گفتند که او بی‌گناه است همانطور که به عیسی مسیح می‌گفتند   و وقتی پایین آمدند با تفنگ او آن‌ها متوجه شدند که این شهر صد هزار نفر داشت.   صد هزار کامیلو آماده برای مبارزه، کامیلو تورس می‌میرد برای زندگی. @Honare_Eterazi

شما می‌توانید با دروغ‌های تلختان مرا در تاریخ خوار کنید. می‌توانید مرا در خاک لگدمال کنید اما باز همچون غبار بر خواهم خاست. سرخوشی من آزارتان می‌دهد؟ چرا غرق در اندوهید؟ چون من چنان می‌خرامم که گوئی در اتاقم چاه‌های نفت استخراج می‌کنم. مانند ماه و مانند خورشید با اطمینان موج‌ها مانند امیدی که بالا می‌جهد باز برخواهم خاست. می‌خواستید مرا شکسته ببینید؟ با سر خمیده و چشمان به پائین دوخته؟ با شانه‌های فرو غلتیده همچون قطره‌های اشک که از ناله‌های سوزناکم ناتوان شده باشند؟ سرفرازی من آزارتان می‌دهد؟ زیاد سخت نگیرید اگر من قهقهه می‌کنم همچون کسی که کان طلا در حیاط خانه‌اش می‌کاود. شما می‌توانید با کلماتتان به من شلیک کنید، می‌توانید با نگاه خود مرا تکه تکه کنید، می‌توانید مرا با نفرت خود بکشید اما من باز همچون هوا برخواهم خاست. آیا سکسی بودن من آزارتان می‌دهد؟ آیا غافلگیرتان می‌کند که من چنان می‌رقصم که گوئی الماس در تلاقی ران هایم دارم؟ از کلبه‌های ننگ تاریخ برمی‌خیزم از گذشته‌ای که در رنج ریشه دوانده برمی‌خیزم اقیانوسی سیاهم، جهنده و پهناور، جوشان و گسترده، در موج زاده‌ام. شب‌های دهشت و ترس پشت سر نهاده بر می‌خیزم در پگاه با روشنی خیره کننده‌اش بر می‌خیزم و هدیه‌های نیاکانم را می‌آورم. من رؤیا و امیدِ بَرده‌ام. برمی خیزم برمی خیزم برمی خیزم. «مایا آنجلو» مترجم یحیی سمندر @Honare_Eterazi

ای مرغهای طوفان! پروازتان بلند آرامش گلوله سربی را در خون خویشتن این‌گونه عاشقانه پذیرفتید، این‌گونه مهربان. زانسوی خواب مرداب، آوازتان بلند. می‌خواهم از نسیم بپرسم: بی جزرومدّ قلب شما،  آه، دریا چگونه می‌تپد امروز؟ ای مرغ های طوفان! پروازتان بلند دیدارتان: ترنّم بودن بدرودتان: شکوه سرودن تاریختان: بلند و سرافراز آنسان که گشت نام سرِ دار زان یار باستانی همرازتان بلند. «محمدرضا شفیعی کدکنی» @Honare_Eterazi

صدا به صدا نمی‌رسد تاریکی حرف‌اش را به کرسی نشانده است گُم شده ام در لباسِ کار یکی دارد مغزم را می‌کاود لبخندِ مُرده‌ای مدام- دارد تیغ می‌کشد به حیات وقتی مداد از داغِ درخت سرفه‌اش را هنوز سیاه- روی کاغذ می‌ریزد و شاهپرکِ احساس را کشته‌اند من نمی‌توانم این جهنم را بنویسم سوادِ کدام‌تان از درد- کلمه می سازد؟ بنویسد: پُشتِ این میله وُ دیوارِ بلند به کجا- پَر بدهم احساس را؟ درد را در لباسِ تدریج- قواره‌ی تنِ ما کرده‌اند و در رفت و آمدِ مشکوکِ سایه‌ها مدام از گورستان- صدای سگ می‌آید دهانِ مرگ- سیر نمی‌شود نمی‌خواهم گریه کنم نمی‌خواهم خنده کنم می‌خواهم! آینده را- بفهمم؛ درد چنان از ما- آدم‌های دیگری ساخته است که- شب! از اضطرابِ روز... جیغ- می کشد؛ با جیک جیکِ گنجشک‌ها شاخه‌ی رویا جوانه- می‌زند اشتیاق ام را به سر تا انتها- خواهم دوید. «فلزبان» T.me/Honare_Eterazi