en
Feedback
هنر و ادبیات اعتراض

هنر و ادبیات اعتراض

Open in Telegram
2 325
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
به یک مهمانی دعوت شده‌ام اگر کفش پاشنه‌ بلند بپوشم حرف‌های اغوا‌گرانه خواهند زد ریشه‌های چند‌همسری بررسی خواهد شد اگر کفش تخت بپوشم سیاست‌های غلط دولت فشار روی مطبوعات گرانی نان و کاغذ و مسکن وارد صورت جلسه می‌شود اگر کتانی بپوشم می‌روند سراغ حق طلاق و حضانت این که شهادت زن امکان ندارد نصف مرد باشد وارد مساله‌ی دامن و شلوار نمی‌شوم پیچیده می‌شود دلم می‌خواهد پابرهنه بروم پابرهنه برگردم... «سارا محمدی اردهالی» @Honare_Eterazi

طاقت بيار طاقت. كه پهلوانی جز طاقت نيست. چون تورا شكنجه می كنند بايد كه بر ايشان بخندی واگر نتوانی خنديد آب دهان بر رويشان بي
طاقت بيار طاقت. كه پهلوانی جز طاقت نيست. چون تورا شكنجه می كنند بايد كه بر ايشان بخندی واگر نتوانی خنديد آب دهان بر رويشان بيفكنی. و اگر آب دهان نتوانستی افكند ناسزايشان بگويی واگر ناسزا نتوانستی دندان خشم بفشری واگر دندان خشم فشردن نتوانی مباد بنالی كه ايشان از تو همين خواهند. و اگر بيش خواهند مباد بگريی كه چون بگريی آنگاه است كه ايشان بر تو بخندند.⁣ «بهرام بیضایی» «قصه‌های مير كفن پوش ( 1358 )»⁣ @Honare_Eterazi

📕 نمایشنامه «شب هزار و یکم» ✍ بهرام بیضایی @Honare_Eterazi

سکانسی از تئاتر «مرگ یزدگرد» اثری از «بهرام بیضایی» فرق من و تو یک شمشیر است که تو بر کمر بسته‌ای... @Honare_Eterazi

گردونه از اطاقک تاریک پا بیرون می گذاریم در نور جاری ی صبح تنه ی درختان مرده در جاده افتاده ما را، دلتنگ می کند با زنجیر اتصال، غم یکسان داریم و تازیانه در ردیف گام وسوسه مان می کند باری سنگ بر زمین و سنگ دلان خود سلامتند و ما سنگ می شکنیم از نان حرام، نیز نخواهیم گذشت برده ایم و کالای کشتی وقتی سنگ شکستیم و آب در زمین نفوذ کرد                      براه می افتد و ابهام تیره ی استخوان ما سوخته است خون غلیظ روی ستاره می میرد و از درخت خشک، برگ می افتد و مرگ سپید روز تولد سیاه شب است. «هوتن نجات» @Honare_Eterazi

ترس ترس از اینکه یک ماشین  پلیس جلوی خانه بایستد ترس از این که شب خوابم ببرد ترس از این که خوابم نبرد ترس از این که گذشته پدیدار شود ترس از این که حال گریزان شود ترس از این که تلفن در دل شب زنگ بزند ترس از رعد و برق ترس از زن نظافتچی که لکه ای بر گونه دارد ترس از سگ هایی که قرار است گاز نگیرند! ترس از اضطراب ترس از این که ناچار شوم جنازه دوستی را شناسایی بکنم ترس از بی پول شدن ترس از زیادی پول داشتن هر چند کسی باورش نشود ترس از تاریخچه های روانشناسی ترس از دیر رسیدن و ترس از زودتر از بقیه رسیدن ترس از دست خط بچه هایم روی پاکت نامه ها ترس از این که بچه هایم زودتر از من بمیرند و من احساس گناه کنم ترس از این که ناچار شوم با مادرم زندگی کنم، در زمان پیری او و خودم ترس از گیچی ترس از این که این روز پایان غمناکی داشته باشد ترس از اینکه بیدار شوم و تو رفته باشی ترس از دوست نداشتن و ترس از به قدر کافی دوست نداشتن ترس از این که آن چه دوست دارم برای آنها که دوستشان دارم مهلک  از آب در آید ترس از مرگ ترسی از عمر زیادی دراز ترس از مرگ این را قبلا گفتم... «ریموند کارور» ترجمه:سعید سعید پور @Honare_Eterazi

شهروندان جهان ، مبارزین دنیای بدون مرز... @Honare_Eterazi

موسیقی فیلم ۳:۱۰ به یوما کارگردان: جیمز منگولد آهنگساز: مارکو بلترامی @Honare_Eterazi

در غیابِ تو سال‌هاست هر کجای این جهانِ خسته که به بُن‌بَست رسیده‌ام دست‌های شفابخشِ تو را به یاد آورده‌ام که شادمانی از شمال وُ اردی‌بهشت را از جنوب برایم آورده‌ای. هنوز هم هر کجا که ظلمت از وحشتِ واژه زاده می‌شود کافی‌ست رُخسارِ آرامِ تو را به یاد آورم راه... روشن خواهد شد آرامش به خانه باز خواهد گشت و کلمات به یاری‌ام می‌آیند تا با هزار زبان از نی و از نوشتن با من گفت‌و گو کنند. حالا سال‌هاست که مرا به جایِ خالیِ تو عادت داده‌اند... باز هم بگویم میان من و این بغضِ بی‌قرار جای تو خالی؟ «سیدعلی صالحی» @Honare_Eterazi

مرا به رقص وادار کنید! به چرخشی بی‌پایان می‌خواهم ‌در سماع زمان را به سرگیجه بیندازم شاید  دنیا جنگ را بالا بیاورد گل کنند سیم‌های خاردار همان سوزن‌هایِ فرو رفته در پاشنه مرزها آنوقت کابل در آغوش طالبان به اسلام آباد ایمان می‌آورد و دمشق به مشق سربازان آنکارا در املای کردها دامادِ پای تخت ، طهران نار می‌زد میان ایوان آبی خزر و دوباره آرام می‌گرفت کنار عروسش قفقاز پیدا می‌شد مردی از ینگه دنیا که تانگو می‌رقصید پای درختان سیب با زنی سپید رویِ سیبریا آنجا که کسی نمی‌اندیشد به شعله‌ی پرچم‌ها و گلوی زخمی چراها فشرده نمی‌شد زیر پوتین‌ها و تاریخ  ، تاریخ --  زنی مجرد و زیبا آبستن می‌شد این بار از مردی آزاد و رها با جنینی که از جفتش تنها صلح، صلح می‌نوشید... «مهتاب میرقاسمی» @Honare_Eterazi   

📕 رمان «زمین سوخته» ✍ احمد محمود @Honare_Eterazi

کاش آدم بداند گلوله لحظه‌ای که حرکتش را آغاز می‌کند چه شکل و شمایلی دارد؟ کاش آدم بداند جعبه محتوی گلوله چطور دست به دست می‌ش
کاش آدم بداند گلوله لحظه‌ای که حرکتش را آغاز می‌کند چه شکل و شمایلی دارد؟ کاش آدم بداند جعبه محتوی گلوله چطور دست به دست می‌شود؟ هر لحظه در کجاست و چه مسیری را طی می‌کند؟ سربازی که از انبار مهمات بیرونش می‌کشد چه ریختی دارد؟ چه فکر می‌کند؟ آیا فکر می‌کند لحظه‌ای که یکی از گلوله‌های داخل جعبه پروازکنان جلو می‌رود چه فاجعه‌ای به بار می‌آورد؟ چه کسی را می‌کشد؟ دل کدام مادر را می‌لرزاند؟ خنده کدام طفل را تا آخرین لحظه‌ی میرای زندگی بر لبان‌ش می‌خشکاند؟ یا نه لبخند به لب، جعبه را تحویل می‌دهد و دست‌هایش را می‌تکاند...!!! زمین سوخته «احمد محمود» @Honare_Eterazi

‌   جویای راه خویش باش   از این‌سـان که من‌ام   در تکاپوی انسـان شــدن   در میان راه، دیدار می‌کنیم   حقیقت را   آزادی را   خود را.   در میان راه   می‌بالد و به بار می‌نشیند   دوستی‌یی که توان‌مان می‌دهد   تا برای دیگران مأمنی باشیم   و یاوَری                        این است راه ما                        راه تو                        راه من «مارگوت بیکل» ترجمه: احمد شاملو و محمد زرین‌بال @Honare_Eterazi

شبی یکی از چشمانم را جا گذاشتم در تاریکی برای پرنده ای / که نابینا بود                    روزی بعد از نبردی دستی از خود جا گذاشتم برای درختی که دست هایش قطع شده بود        یک بار هم پایی از خود جا گذاشتم برای راهی که بعداز بمباران پاهایش را از دست داده بود                  سال ها بعد پرنده ای به دیدارم آمد بال و آسمانی آبی به من بخشید درختی به دیدارم آمد و ریشه و عشقی سبز به من بخشید راهی نیز به دیدارم آمد و کلید دروازه واپسین روز روشن را به من بخشید. «شیرکو بیکس» ترجمه :مختار شکری پور @Honare_Eterazi

نه شوخی نیست کارگرِ زندانی بازنشسته‌ی در بند و معلم‌هایی که به میله‌ها درس می‌دهند؛ حاشیه نیست فقری که خود را پهن کرده همه جا؛ گرانی تورم بی ارزشیِ دستمزدها و خونی که تـیـغِ سیاست‌های نئولیبرالی‌شان از تنِ همه‌مان جاری ساخته شوخی نیست؛ ترکِ تحصیل کردن‌ها از فقر مردن‌ها تک تکِ نکبت‌ها حاشیه نیست؛ خونِ دل خوردنِ کارگرها مردنِ دسته‌جمعی‌شان یا تک تک در سرِ کار- شوخی نیست؛ هراسِ ما از جنگ از تحریم از ماشه‌ی قلدرها حاشیه نیست؛ این برشمرده‌ها مـتـنِ زنـدگیِ مـاسـت شوخی نیست حاشیه نیست شاید گریزِ لبخند از لب‌هامان یا فرارِ شادی شعف لذت از جمع‌هامان و هجومِ ترس‌ها... حاشیه‌ای شوخ ز شوخی باشد اما ما گرفتارِ این متنِ سیاه‌ایم متنِ سیاهی که شاغولِ چپولِ چشمانی هنوز حاشیه‌اش- می‌داند. «فلزبان» t.me/Honare_Eterazi

‍ «زمستان» سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم؟ ز چشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور نه از رومم، نه از زنگم، همان بی‌رنگِ بی‌رنگم بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد! فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است. «مهدی اخوان ثالث» @Honare_Eterazi

"رعونت" چه ضربی گرفته باران برشیروانی دلم در  زهرچشم هراسناک آذرخش  سخت بسته کمر به قهر گفتم که بوی خوش بهار اندکی از کینه اش بکاهد اما بی که دمی در این چمن خندیده باشم * عتاب اش را برمن فرود می آورد.... آه اگر تو بودی ای یار دستی شانه ام را می نواخت اکنون   من و رعونت  تلخ کامی و بی پناهی.... «فتاح پادیاب‌ فومنی» @Honare_Eterazi

من اقرار می‌کنم در زمانی که اندوهِ ما را انکار می‌کنند و مجبورمان می‌کنند بیلبوردهایی باشیم برای لذت و قدرت اعتراف می‌کنم غمگینم و هیچ چیز نمی‌خواهم جز توقفِ رودخانه‌ی خون. «مرام المصری» @Honare_Eterazi

اگر نفت خیلی ارزان است چرا در تاریکی نشسته‌ایم؟! اگر خیلی گران‌بهاست؛ چرا لقمه‌ای برای خوردن نمی‌یابیم؟ «احمد مطر» @Honare_Et
اگر نفت خیلی ارزان است چرا در تاریکی نشسته‌ایم؟! اگر خیلی گران‌بهاست؛ چرا لقمه‌ای برای خوردن نمی‌یابیم؟ «احمد مطر» @Honare_Eterazi

و این منم زنی تنها  در آستانه فصلی سرد  در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین  و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت  زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت  ساعت چهار بار نواخت  امروز روز اول دی ماه است من راز فصل‌ها را می‌دانم و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت در کوچه باد می‌آمد در کوچه باد می‌آمد و من به جفت گیری گل‌ها می‌اندیشم به غنچه‌هایی با ساقه‌های لاغر کم خون و این زمان خستهٔ مسلول و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد مردی که رشته‌های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می‌کنند سلام سلام و من به جفت گیری گل‌ها می‌اندیشم در آستانه فصلی سرد در محفل عزای آینه‌ها و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده رنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان صبور سنگین سرگردان فرمان ایست داد چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت زنده نبوده‌است در کوچه باد می‌آید کلاغ‌های منفرد انزوا در باغ‌های پیر کسالت می‌چرخند و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد آنها ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه‌ها بردند و اکنون  دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست و گیسوان کودکیش را در آب‌های جاری خواهد رخت و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوییده‌است در زیر پا لگد خواهد کرد؟ ای یار، ای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده‌ها نمایان شدند انگار از خطوط سبز تخیل بودند آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند انگار آن شعله‌های بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود در کوچه‌ها باد می‌آمد این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شد باد می‌آمد ستاره‌های عزیز ستاره‌های مقوایی عزیز وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سر شکسته پناه آورد؟ ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد. من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟» نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟ من سردم است و می‌دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی ز چند قطره خون چیزی بجا نخواهد ماند خطوط را رها خواهم کرد و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکل‌های هندسی محدود به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد من عریانم، عریانم، عریانم مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم و زخم‌های من همه از عشق است از عشق، عشق، عشق من این جزیرهٔ سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده‌ام و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد سلام ای شب معصوم! سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی ودر کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها ارواح مهربان تبرها را می‌بویند من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم و این جهان به لانهٔ ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که ترا می‌بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می‌بافند سلام ای شب معصوم میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست چرا نگاه نکردم؟ مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد چرا نگاه نکردم؟ انگار مادرم گریسته بود آن شب آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت آن شب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود و آن کسی که نیمهٔ من بود، به درون نطفهٔ من بازگشته بود و من در آینه میدیدش که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود و ناگهان صدایم کرد و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم انگار مادرم گریسته بود آن شب چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه مسدود سر کشید چرا نگاه نکردم؟ تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند که دستهای تو ویران خواهد شد و من نگاه نکردم تا آن زمان که پنجرهٔ ساعت گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت چهار بار نواخت و من به آن زن کوچک بر خوردم که چشمهایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند و آنچنان که در تحرک رانهایش می‌رفت گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا با خود بسوی بستر می‌برد آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟ آیا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم کاشت؟ و شمعدانی‌ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟ آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟ آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟ «فروغ فرخزاد» @Honare_Eterazi