en
Feedback
☕️کافه شعر☕️

☕️کافه شعر☕️

Open in Telegram
452
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
"غمگين نباش يك روز صبح از خواب بر می‌خيزی، ستاره ها را از گيسوانت پايين می‌ريزی و ماه را درون صندوقچه‌ی اتاقت می‌گذاری.. از چشمانت ردِ شب را بيرون کن که امروز صبحِ ديگری‌ست، مطمئن باش من عاشقت خواهم ماند تا باز شب بيايد." نزار قبانی به بلقیس الراوی سلام صبح بخیر

بعد از این دلتنگی‌ام را از تو پنهان می‌کنم از نگاهت، سایه‌ام حتی گریزان می‌کنم "دوستت دارم" ولی بر لب نمی‌آرم دگر عاشقانه‌های دل در کنج زندان می‌کنم روزهایم را کنار آیم، به دور از چشم‌ها شب، تبِ شبگردیِ خود را نمایان می‌کنم باور آشفتگی‌هایم نسازد باد هرز شرح سوز حال، با ساز پریشان می‌کنم‌ ناله‌ها بندم که تِرکد هفت‌بند بغض نی این دلِ کومه‌نشینم بی‌تو ویران می‌کنم بعد از این تنهایی‌ام را از نظرگاه تو دور شعله‌ی خاموشی‌ام، فانوس ایوان می‌کنم زخم‌های کهنه را با زخمه مرهم‌بسته، آه درد عشقم را ز سوز سینه درمان می‌کنم خاطراتِ با تو را "گویا" کنم از دل مرور پرسه‌ها با یاد تو، در زیر باران می‌کنم #گویا_فیروزکوهی

درصدی عمدی و  باقی ، اتفاقی بوده است! عشق کلا ، اتفاقی ..اتفاقی بوده است! شاد باش  ای دل! که بخش اعظم الطاف یار ظاهرا از قصد و  باقی اتفاقی بوده است! آب خوش پایین نرفت از حلق ما و رفت اگر بغض بود و ارتزاقی اتفاقی بوده است..! یک نفر عاشق ندیدم زیر سقف مشترک هرکه دیدم.. هم اتاقی اتفاقی بوده است! خون به جامم کرد و دستم داد و من از سادگی فکر کردم لطف ساقی ..اتفاقی بوده است!! غم، دو  دنیای  موازی  را به هم  مربوط کرد از کی  این گونه  تلاقی ..اتفاقی بوده است؟! عشق هم بانقشه می چیند تله! باور نکن! خود خوری ها ، باتلاقی اتفاقی بوده است! کثرت و وحدت قرارت بود از اول ..ساده من! گفتم این دنیا ...فراقی اتفاقی بوده است! #علی_عزیززاده

نیامدی و دوباره به خویش رو کردم شبانه با لب لیوان بگو‌مگو کردم تمام شب به کفایت شراب خوردم و بعد اذان صبح که شد با همان وضو کردم نخواستی به زبانم بیایی اما من حروف نام تو را خارِ در گلو کردم نیامدی که بدوزم به چشم‌های تو چشم نشستم و جگر خویش را رفو کردم نواخت عقل به گوشم کشیده‌ای که: ببین! دو‌چشمه اشک شدم حفظ آبرو کردم چه جای خرده بر او، اشتباه از من بود که عقل ناقص را با تو رو‌به‌رو کردم تو آرزوی بزرگی نمی‌توانم گفت که با نیامدنت ترکِ آرزو کردم غلام‌رضا طریقی

شبیه یوسف ام شرمنده ی لطف برادر ها دلم بازار شام است و سرم بازار مسگر ها دلم قرص است پشتم تا ابد خالی نخواهد شد حدیث دوستان است و وفای تیز خنجرها چه دشمن‌ها که حق مادری بر گردنم دارند همیشه سخت می‌ترسیدم از نفرین مادر ها تک و تنها اگر جنگیدم اما ناگهان مردند همه جنگاوران شهر من از زخم بسترها اگر زخمم اگر داغم، اگر بی‌برگ شد باغم نبودم قهرمان قصه‌ی بگذار و بگذرها #احسان_محمدی

ای کاش به آغوش تو جان را برسانم کافیست همینقدر اگر زنده بمانم بگذار در آغوش تو آرام بگیرم دلتنگی این فاصله ها را بتکانم جا مانده در این راه اگر پای دویدن با سینه سرم  را به کنارت بکشانم بگذار که محدود به چشمان تو باشم محدودتر از این بشود با تو جهانم تو جلوه ای از فخرفروشی بهاری من برگ‌ زمین خورده ای از فصل خزانم از شوق من و شعر همین بس که هر از گاه پروانه از این باغچه ی گل بپرانم بی روی تو‌ آرام ندارم، خبرت هست؟! یا مصلحت این است ندانی و ندانم... از عشق فقط جان به لب آمده مانده ای کاش به لبهای تو جان را برسانم #علی_صفری

• گفته بودی ك چرا خوب به پایان نرسید؟ راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسید ‹ گر چه گفتند بهاران برسد مال منی، قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید › من گذشتم ك به تقدیر خودم تکیه کنم! جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید کلِ این دهکده فهمید ك عاشق شده‌ام خبر اما به تو ای دختر چوپان نرسید؛ در دل مزرعه بغضم سله بسته است قبول! گندمم حوصله کن نوبت باران نرسید . . نان عاشق شدنم را پسر خان می‌خورد لقمه ای هم به منِ بچه‌ی دهقان نرسید ، تو از آن دگری رو ك مرا یاد تو بس حیف دستم سر آن موی پریشان نرسید #کیانوش_سفری