1 282
Subscribers
-124 hours
+47 days
+1330 days
Posts Archive
1 282
زندگی چهقدر سخت شده است اینجا
بیا به خانهی اول برگردیم
دوباره تو وسوسهام کنی
و من اینبار
فریبت را نخورم
#رضا_کاظمی ۸۶
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
از نیمهی راه بازگشتم
و دری سنگین بر پاشنه چرخید.
حبس شدم پشت پنجرهای که ماه نداشت؛
گل شمعدانی نداشت؛
و طرحی از عروسک بر شیشهها حتا.
تنها گلدانی تَرَکدار و
صندلییی فرسوده.
آنسو رویشِ جهان بود: سبز
اینسو من: تنها
که ترک برداشته؛
فرسوده شده؛
منقزض میشوم!
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
سالهاست هر غروب
از پنجره به خیابانی نگاه میکنم
که اگر بود
حتمن از آن میآمدی!
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
کسی در رگهای من
تو را آواز میخواند.
شعله میشوم؛
بیرون میریزم از چشمهایت
و جهان،
بشکهي باروت!
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
به هر طرف میچرخد
تو را میبیند
آفتابگردانی که خورشید هم
حسرتِ سرگردانیش را میکشد!
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
سن و سالت هرچه بالاتر میرود شمارههایی که دیگر کسی آنسوی خط جواب نمیدهد بیشتر میشوند. دوستان نزدیک و دور، همکلاسیها، همخدمتیها، آشنایان، بستگان. و بعد، این خودت هستی که تلفنت بوق آزاد میزند!
تا این شمارهها زیادتر نشده بگیریمشان، حتی به یک سلام، حال شما، هوا چهطور است!
#رضا_کاظمی #متن
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
رسیدن، مرگ است
نرسیدن، تنهایی
و چه غمانگیز است حکایت مردی که
به تنهایی رسیده باشد!
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
پرنده، یکروز به یاریِ دستی، قفس را وامینهد میرود. اما، دریغا قفس، که یکعمر جای پرنده، روی تنهاییِ خود قفل خواهد زد!
#یک_سطری #رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
Repost from بهروز نخستین شاکر
سرزمین من
چگونه به تو باز گردم
وقتی پرندگان مهاجر
همه از تو می روند
#رضا_کاظمی
https://t.me/nakhostin_shaker
1 282
Repost from بهروز نخستین شاکر
کسی
چوب
لای چرخ زمین بگذارد
داریم تمام می شویم
#رضا_کاظمی
https://t.me/nakhostin_shaker
1 282
نگران درهای بسته نیستم
باز میشوند همهیشان.
نگران تواَم
که کدام طرفِ آستانه میایستی!
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
داستانک
کتابی که باز مانده بود
مرد روی تنها مبل اتاق نشسته و کتابی در دست دارد. ظهر تابستان است. گرما بیداد میکند. هر دو لتهی پنجره را تا آخر باز کرده. گربهاش رفته روی سرامیک خنک آشپزخانه ولو شده. تمام وسایل اتاقش یک مبل راحتی، یک میز غذاخوری کوچک، و کتابخانهای پر از کتاب. میز را چسبانده به دیوار کوتاه پنجره که رو به کوچه باز میشود. مبل را گذاشته پشت به یکی از دیوارها. روی دیوار مقابلش سه تابلوی هم اندازه است. تابلوی وسط تصویر مردی است که روی مبل راحتی نشسته و کتابی در دست دارد. تابلوی سمت چپ عکس گربهای است که روی سرامیک کف آشپزخانه ولو شده؛ و تابلوی سمت راست، تصویر پنجرهای با لتههای بسته که رو به کوچه باز میشود. آنطرفِ کوچهی عکس، یک درخت بزرگ است که دو سنجاب روی تنهاش در حال جفتگیریاند. عکسی خاص از عکاسی ناشناخته.
کتابی که میخواند را برعکس میگذارد روی دستهی راست مبل. بلند میشود برود آشپزخانه برای خودش چای بریزد. میل به چای برایش زمستان و تابستان ندارد، کتری و قوریاش همیشه روی گاز است، گاز بیست و چهار ساعته روشن و چایش هم همیشه تازهدم است. پا که توی آشپزخانه میگذارد گربهاش بلند شده فرار میکند جایی پنهان میشود. نمیفهمد کجا رفت و کجا پنهان شد. برایش هم مهم نیست چون میداند هر وقت خودش بخواهد پیدایش میشود. گربهها همینطورند. قوری را از روی کتری برمیدارد کمی چای میریزد داخل لیوان و رویش آب جوش میگیرد. با چند حبه قند برمیگردد مینشیند روی مبل. کتاب را برمیدارد میگذارد روی دستهی چپ مبل و لیوان را میگذارد جایش، قندها را هم کنارش.
لیوان چای و قندها را که میگذارد روی دستهی مبل، کتاب را از روی دستهی دیگر برمیدارد دست میگیرد صفحهای بخواند تا چایش کمی خنک شود. صفحه به انتها نرسیده حبهای قند میاندازد توی دهانش، لیوان را برمیدارد بالا میآورد و به دهانش نزدیک میکند. هنوز به چای لب نزده چشمش میافتد به دیوار روبهرو و به تابلوها. چشمهایش باز و خیره میمانند به دیوار. قند توی دهانی که همینطور باز مانده دارد آب میشود، و لیوان نزدیک دهانش ثابت مانده. دوتا از تابلوها سر جایشان نیستند. تابلوی خودش و تابلوی گربهاش. فقط تابلوی پنجره سر جایش است که هر دو لتهاش هم تا آخر باز شده است.
میرود سمت پنجره. میز را میکشد کنار، سرش را میبرد بیرون پایین را نگاه میکند. مردی پخش زمین شده، به رو. خون از زیرش راه افتاده و کمی جلوتر حوضچه شده؛ گربهای هم کنارش نشسته خونها را لیس میزند.
#رضا_کاظمی
تیرماه ۱۴۰۵
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
لولیای با پسر خود ماجرا ميكرد كه تو هيچ كارنميكنی و عمر در بطالت به سر ميبری. چند با تو گويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسن بازی تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نميشنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علمِ مرده ريگِ ايشان بياموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاكت و ادبار بمانی و يك جو از هيچ جا حاصل نتوانی كرد.
#عبید_زاکانی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
برای اولین بار تصمیم دارم برای ساخت این نوع از تابلوکاشیها -علاوه بر آموزش حضوری (در مونترآل)- آموزش آنلاین هم برگزار کنم. البته و متاسفانه فعلا برای علاقمندان خارج از ایران.
در صورت تمایل اعلام بفرمایید.
و امیدوارم دوستان با به اشتراک گذاشتن این پست همراهیام کنند.
متشکرم
#رضا_کاظمی
1 282
درها، رازِ کلیدها را میدانند
زنها، رازِ عشق را.
هیچ کلیدی
دری را به "رفتن" باز نمیکند
که پشتِ آن، زنی هنوز عاشق است!
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
از جنوب میآیند.
قطارها
در سکوتِ شرمِ خویش
از جنوب میآیند.
قطارها
با پردههای پارهی شیون
با شیشههای تیرهی اندوه
از ایستگاه گریههای ماه میآیند.
بگو قطارها بمانند
بمانند، سوت نکشند، بازگردند
بازگردند به ایستگاه گریههای ماه
بازگردند به "ماهترین ایستگاه زمین"*
و بمانند.
بگو قطارها بازگردند.
در ایستگاه شاد نورها، رنگها، نئونها
دیگر کسی به انتظار یک مشت خاکستر وُ
یک سبد خاطره
لحظهشماری نمیکند!
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
اولینها و آخرینها
هیچوقت از یاد نمیروند
مثل اولین و آخرین بوسههای تو
که طعمِ گُلاب میدادند وُ
صابونِ ارزانقیمت وُ
کافورِ غسالخانه!
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
1 282
امروز پنجشنبه است
باید شمعِ نامَت را روشن کنم
تا چلچراغی از سقف آسمان برویَد.
امروز پنجشنبه است
باید گیسوانِ خاک را شانه کنم
تا در سرخیِ دامنم
خاکستر و استخوان پُر شود.
امروز پنجشنبه است
باید رؤیاهام را بفروشم
تا برایت سرپناه بسازم.
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70
