en
Feedback
rezakazemi

rezakazemi

Open in Telegram

شاعر، نویسنده، هنرمند

Show more
1 282
Subscribers
-124 hours
+47 days
+1330 days
Posts Archive
زندگی چه‌قدر سخت شده است این‌جا بیا به خانه‌ی اول برگردیم دوباره تو وسوسه‌ام کنی و من این‌بار فریب‌ت را نخورم #رضا_کاظمی ۸۶ http://telegram.me/rezakazemi70

از نیمه‌ی راه بازگشتم و دری سنگین بر پاشنه چرخید. حبس شدم پشت پنجره‌ای که ماه نداشت؛ گل شمعدانی نداشت؛ و طرحی از عروسک بر شیشه‌ها حتا. تنها گلدانی تَرَک‌دار و صندلی‌یی فرسوده. آن‌سو رویشِ جهان بود: سبز این‌سو من: تنها که ترک برداشته؛ فرسوده شده؛ منقزض می‌شوم! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70

سال‌هاست هر غروب از پنجره به خیابانی نگاه می‌کنم که اگر بود حتمن از آن می‌آمدی! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70

کسی در رگ‌های من تو را آواز می‌خواند. شعله می‌شوم؛ بیرون می‌ریزم از چشم‌هایت و جهان، بشکه‌‌ي باروت! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70

به هر طرف می‌چرخد تو را می‌بیند آفتاب‌گردانی که خورشید هم حسرتِ سرگردانی‌ش را می‌کشد! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70

سن و سال‌ت هرچه بالاتر می‌رود شماره‌هایی که دیگر کسی آن‌سوی خط جواب نمی‌دهد بیش‌تر می‌شوند. دوستان نزدیک و دور، همکلاسی‌ها، هم‌خدمتی‌ها، آشنایان، بستگان. و بعد، این خودت هستی که تلفن‌ت بوق آزاد می‌زند! تا این شماره‌ها زیادتر نشده بگیریم‌شان، حتی به یک سلام، حال شما، هوا چه‌طور است! #رضا_کاظمی #متن http://telegram.me/rezakazemi70

رسیدن، مرگ است نرسیدن، تنهایی و چه غم‌انگیز است حکایت مردی که به تنهایی رسیده باشد! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70

پرنده، یک‌روز به یاریِ دستی، قفس را وامی‌نهد می‌رود. اما، دریغا قفس، که یک‌عمر جای پرنده، روی تنهاییِ خود قفل خواهد زد! #یک_سطری #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70

سرزمین من چگونه به تو باز گردم وقتی پرندگان مهاجر همه از تو می روند #رضا_کاظمی https://t.me/nakhostin_shaker
سرزمین من چگونه به تو باز گردم وقتی پرندگان مهاجر همه از تو می روند #رضا_کاظمی https://t.me/nakhostin_shaker

کسی چوب لای چرخ زمین بگذارد داریم تمام می شویم #رضا_کاظمی https://t.me/nakhostin_shaker
کسی چوب لای چرخ زمین بگذارد داریم تمام می شویم #رضا_کاظمی https://t.me/nakhostin_shaker

نگران درهای بسته نیستم باز می‌شوند همه‌ی‌شان. نگران تواَم که کدام طرفِ آستانه می‌ایستی! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70

داستانک کتابی که باز مانده بود مرد روی تنها مبل اتاق نشسته و کتابی در دست دارد. ظهر تابستان است. گرما بیداد می‌کند. هر دو لته‌ی پنجره را تا آخر باز کرده. گربه‌اش رفته روی سرامیک خنک آشپزخانه ولو شده. تمام وسایل اتاقش یک مبل راحتی، یک میز غذاخوری کوچک، و کتابخانه‌ای پر از کتاب. میز را چسبانده به دیوار کوتاه پنجره که رو به کوچه باز می‌شود. مبل را گذاشته پشت به یکی از دیوارها. روی دیوار مقابل‌ش سه تابلوی هم اندازه است. تابلوی وسط تصویر مردی است که روی مبل راحتی نشسته و کتابی در دست دارد. تابلوی سمت چپ عکس گربه‌ای است که روی سرامیک کف آشپزخانه ولو شده؛ و تابلوی سمت راست، تصویر پنجره‌ای با لته‌های بسته که رو به کوچه باز می‌شود. آن‌طرفِ کوچه‌ی عکس، یک درخت بزرگ است که دو سنجاب روی تنه‌اش در حال جفت‌گیری‌اند. عکسی خاص از عکاسی ناشناخته. کتابی که می‌خواند را برعکس می‌گذارد روی دسته‌ی راست مبل. بلند می‌شود برود آشپزخانه برای خودش چای بریزد. میل به چای برایش زمستان و تابستان ندارد، کتری و قوری‌اش همیشه روی گاز است، گاز بیست و چهار ساعته روشن و چای‌ش هم همیشه تازه‌دم است. پا که توی آشپزخانه می‌گذارد گربه‌اش بلند شده فرار می‌کند جایی پنهان می‌شود. نمی‌فهمد کجا رفت و کجا پنهان شد. برایش هم مهم نیست چون می‌داند هر وقت خودش بخواهد پیدایش می‌شود. گربه‌ها همین‌طورند. قوری را از روی کتری برمی‌دارد کمی چای می‌ریزد داخل لیوان و رویش آب جوش می‌گیرد. با چند حبه قند برمی‌گردد می‌نشیند روی مبل. کتاب را برمی‌دارد می‌گذارد روی دسته‌ی چپ مبل و لیوان را می‌گذارد جایش، قندها را هم کنارش. لیوان چای و قندها را که می‌گذارد روی دسته‌ی مبل، کتاب را از روی دسته‌ی دیگر برمی‌دارد دست می‌گیرد صفحه‌ای بخواند تا چایش کمی خنک شود. صفحه به انتها نرسیده حبه‌ای قند می‌اندازد توی دهانش، لیوان را برمی‌دارد بالا می‌آورد و به دهانش نزدیک می‌کند. هنوز به چای لب نزده چشم‌ش می‌افتد به دیوار روبه‌رو و به تابلوها. چشم‌هایش باز و خیره می‌مانند به دیوار. قند توی دهانی که همین‌طور باز مانده دارد آب می‌شود، و لیوان نزدیک دهانش ثابت مانده. دوتا از تابلوها سر جای‌شان نیستند. تابلوی خودش و تابلوی گربه‌اش. فقط تابلوی پنجره سر جایش است که هر دو لته‌اش هم تا آخر باز شده است. می‌رود سمت پنجره‌. میز را می‌کشد کنار، سرش را می‌برد بیرون پایین را نگاه می‌کند. مردی پخش زمین شده، به رو. خون از زیرش راه افتاده و کمی جلوتر حوضچه شده؛ گربه‌ای هم کنارش نشسته خون‌ها را لیس می‌زند. #رضا_کاظمی تیرماه ۱۴۰۵ http://telegram.me/rezakazemi70

لولی‌ای با پسر خود ماجرا مي‌كرد كه تو هيچ كارنمي‌كنی و عمر در بطالت به سر مي‌بری. چند با تو گويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسن بازی تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمي‌شنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علمِ مرده ريگِ ايشان بياموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاكت و ادبار بمانی و يك جو از هيچ جا حاصل نتوانی كرد. #عبید_زاکانی http://telegram.me/rezakazemi70

‏برای اولین بار تصمیم دارم برای ساخت این نوع از تابلوکاشی‌ها -علاوه بر آموزش حضوری (در مونترآل)- آموزش آنلاین هم برگزار کنم.
‏برای اولین بار تصمیم دارم برای ساخت این نوع از تابلوکاشی‌ها -علاوه بر آموزش حضوری (در مونترآل)- آموزش آنلاین هم برگزار کنم. البته و متاسفانه فعلا برای علاقمندان خارج از ایران. ‏در صورت تمایل اعلام بفرمایید. ‏و امیدوارم دوستان با به اشتراک گذاشتن این پست همراهی‌ام کنند. ‏متشکرم #رضا_کاظمی

این تابلوکاشی‌ را با همکاری گربه‌م (مینوش خانوم) ساختم 😻😁 #رضا_کاظمی
این تابلوکاشی‌ را با همکاری گربه‌م (مینوش خانوم) ساختم 😻😁 #رضا_کاظمی

درها، رازِ کلیدها را می‌دانند‌ زن‌ها، رازِ عشق را. هیچ کلیدی دری را به "رفتن" باز نمی‌کند که پشتِ آن، زنی‌ هنوز عاشق است! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70

عاشق شو و شعرهای ناتمام مرا تمام کن! #رضا_کاظمی
عاشق شو و شعرهای ناتمام مرا تمام کن! #رضا_کاظمی

از جنوب می‌آیند. قطارها در سکوتِ شرمِ خویش از جنوب می‌آیند. قطارها با پرده‌های پاره‌ی شیون با شیشه‌های تیره‌ی اندوه از ایستگاه گریه‌های ماه می‌آیند. بگو قطارها بمانند بمانند، سوت نکشند، بازگردند بازگردند به ایستگاه گریه‌های ماه بازگردند به "ماه‌ترین ایستگاه زمین"* و بمانند. بگو قطارها بازگردند. در ایستگاه شاد نورها، رنگ‌ها، نئون‌ها دیگر کسی به انتظار یک مشت خاکستر وُ یک سبد خاطره لحظه‌شماری نمی‌کند! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70

اولین‌ها و آخرین‌ها هیچ‌وقت از یاد نمی‌روند مثل اولین و آخرین بوسه‌های تو که طعمِ گُلاب می‌دادند وُ صابونِ ارزان‌قیمت وُ کافورِ غسال‌خانه! #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70

امروز پنج‌شنبه است باید شمعِ نامَ‌ت را روشن کنم تا چلچراغی از سقف آسمان برویَد. امروز پنج‌شنبه است باید گیسوانِ خاک را شانه کنم تا در سرخیِ دامنم خاکستر و استخوان پُر شود. امروز پنج‌شنبه است باید رؤیاهام را بفروشم تا برایت سرپناه بسازم. #رضا_کاظمی http://telegram.me/rezakazemi70