aghalliat.com ادبیات اقلیت
Open in Telegram
کانال اطلاعرسانی سایت ادبیات اقلیت 📍 ادبیات جدی، ادبیات اقلیت است. سایت: www.aghalliat.com اینستاگرام: www.instagram.com/aghalliat ایمیل: aghalliat@gmail.com فیسبوک: facebook.com/aghalliat ارتباط با ادمین: @minorliterature
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 511
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
کودکان
مردن را بلد نیستند
تنها گیج میشوند
دنبال توپ بدوند یا سرشان!
حتی نمیدانند چند تا از انگشتانشان کم شده است
خیال میکنند اتاقی به نام گمشدهها وجود دارد
که با بردن یک پا
پای دیگر را پس بگیرند
زنی که نمیدانست
کدام تکۀ فرزندش را
در آغوش بگیرد
گفت: شیرخوارهها را جایی خاک کنید
که گلهای سخنگو داشته باشد!
کودکان خانۀ گرمشان را
ترجیح میدهند به بهشت
و بوی تن مادرشان را به فرشتهها
در گورها خوابشان نمیبرد
تا بگوییم بازی تمام شد.
🔺 سه شعر از #نیر_فرزین در سایت ادبیات اقلیت:
🔺 bit.ly/3KnDGMe
@Aghalliat
پنجمین نشست از نشستهای هفتگی گذار، با حضور بهروژ ئاکرهای نویسنده، شاعر و مترجم در استانبول برگزار شد.
در این نشست، بهروژ، داستانی حذفشده از مجموعه داستان چیزی در همین حدود با نام «شکافی در آینه» را خواند و ضمن گفتوگو با شرکتکنندگان، از تجربههایش در نوشتن و خاطرههایی از دوران اقامت در ایران و نویسندگان و شاعران معاصر ایران گفت.
او همچنین متنی را خواند با عنوان «تابوت در تابوت»، دربارۀ روزی که خبر مرگ گلشیری به او میرسد و او در استانبول بوده است؛ درست روزی که جسد ناظم حکمت بعد سالها به ترکیه منتقل و تشییع میشده است.
فیلم کامل داستانخوانی و گزارش کاملتر این جلسه بهزودی منتشر خواهد شد.
@Gozaristanbul
پنجمین نشست از نشستهای هفتگی گذار، با حضور بهروژ ئاکرهای نویسنده، شاعر و مترجم در استانبول برگزار شد.
در این نشست، بهروژ، داستانی حذفشده از مجموعه داستان چیزی در همین حدود با نام «شکافی در آینه» را خواند و ضمن گفتوگو با شرکتکنندگان، از تجربههایش در نوشتن و خاطرههایی از دوران اقامت در ایران و نویسندگان و شاعران معاصر ایران گفت.
او همچنین متنی را خواند با عنوان «تابوت در تابوت»، دربارۀ روزی که خبر مرگ شاملو به او میرسد و او در استانبول بوده است؛ درست روزی که جسد ناظم حکمت بعد سالها به ترکیه منتقل و تشییع میشده است.
فیلم کامل داستانخوانی و گزارش کاملتر این جلسه بهزودی منتشر خواهد شد.
@Gozaristanbul
پنجمین نشست هفتگی گذار با حضور بهروژ ئاکرهای برگزار میشود.
پنجمین نشست از نشستهای هفتگی مرکز فرهنگی گذار روز جمعه ۱۴ ژانویه ۲۰۲۲ (۲۴ دی ۱۴۰۰) از ساعت ۱۷ تا ۲۰ با حضور و خوانشِ آثار #بهروژ_ئاکرهای نویسنده، مترجم و منتقد، در کافه سامسا در #استانبول برگزار خواهد شد.
شرکت برای عموم علاقهمندان آزاد است.
@Gozaristanbul
📍 Yurttaş sok, No: 4A, Rasimpaşa, Kadiköy, İstanbul.
🔺 سه شعر از #دیوید_تیبت / ترجمۀ #احمدرضا_تقوی_فر
صبح بهخیر مولوخ بزرگ
ای مولوخ[۱] بزرگ صبحت بهخیر باشد
ای هیچ تابناک و آفتابگردان
که کنج نگاهت طاووس میفروشی
عصرت بهخیر باشد ای مادر هم خونِ
گذشتههای دور و شکستهام
رشتهای مابین
تایفونی
و رهگذری بر چوب پا
و در قطب، کاشفی
رؤیای کشتی میبیند
و مرغی دریایی
و اسبی آبی
که در پیوند بودند و نبودند
ای مولوخ بزرگ
سکوت بزرگ
صبحت بهخیر باشد
ای رود مارپیچ
که در انتهای روز
ظلمات به خانه میآوری
عصرت بهخیر باشد ای پدر همخونم
که سیاهِ گرگ و میش پوشیدی
و از زبان دریا
رنگینکمان ساختی
استوای زود خوابِ
چهل تکۀ ترسها را
از طلای دَم آهنگِ تابناک
گریزی نیست.
🔺 سه شعر از دیوید تیبت در سایت ادبیات اقلیت:
🔺 https://bit.ly/3HNa5tn
@Aghalliat
🔺 گزارشی از همخوانی کتاب ابریشم در مرکز فرهنگی گذار
دومین و سومین نشست از نشستهای مرکز فرهنگی گذار با همخوانی کتاب ابریشم نوشتۀ السّاندرو باریکّو در روزهای جمعه ۲۴ و ۳۱ دسامبر ۲۰۲۱ (۳ و ۱۰ دی ۱۴۰۰) از در کافه سامسای استانبول برگزار شد.
ابریشم برگردانی است از متنِ اصلیِ ایتالیایی که در ۱۵۹ صفحه به فارسی منتشر شده است.
نویسنده در مقدمۀ این کتاب مینویسد: «این یک رمان (romanzo) نیست؛ و همینطور یک داستان کوتاه (raconto). این یک storia (سرگذشت / تاریخ) است. با مردی آغاز میشود که دنیا را مینوردد و با دریاچهای پایان مییابد که سر جایش بیحرکت افتاده، در یک روز بادی. مرد، هروه ژونکور نامیده میشود. دریاچه معلوم نیست…»
در این برنامه با حضور علاقهمندان، متن کامل این کتاب همخوانی شد و شرکتکنندگان دربارۀ این کتاب سخن گفتند.
🔺 گزارش این نشست در سایت ادبیات اقلیت: 👇
🔺 https://bit.ly/3sXPFd9
@Aghalliat
✅ انگار هیچ را میخوانی
👤 یادداشتی از “همخوانی” کتاب “ابریشم” نوشتۀ الساندرو باریکو
اوج و فرود داستانی ابریشم، شبیه یک تجربۀ موسیقایی است. فراز و فرود متناوبِ حسابشدهای که شبیه یک سمفونی عمل میکند. زندگی هروه ژونکور بادی است که از لاویهدیو تا انتهای جهان، تا ژاپن در وزش است. مسیر را طوفانی و با سرعت طی میکند، نسیموار (پیاده، قدمزنان) به انتهای جهان میرسد، طوفانی راه بازگشت را (آن بند تکرار شوندۀ رفت و برگشتش) میپیماید و نسیموار (باز هم پیاده، قدم زنان) روز نیایش بزرگ به لاویهدیو میرسد.
این نوسان آهنگین از هر زاویهای در رمان قابل لمس است: چه در مواجهه با روایت قصهگون ابریشم (هروه میان زیبایی و جذابیتی دور و موهوم، و حضور شفاف و وفادارانهی دو زن در نوسان است)، چه در چینش فصلها (میان صرفهجویی وسواسی در حجم نوشتار، و تکرار بندهایی که تبدیل به ترجیعبند میشوند.)
جالب اینکه، اگرچه در ابریشم بهوضوح با شکل تازهای از نوشتار طرفیم، اما رمان ابداً تن به جداسازی و دوگانهسازی فرمش از روایت (آن مرضِ همیشگیِ خوانندگانِ تفسیرگر) نمیدهد؛ چنان ظریف و درهمبافت است که انگار برای سرک کشیدن و کاویدن در آن تاروپودی برای دیدن و بیرون کشیدن وجود ندارد. ابریشم است، انگار هیچ را میخوانی.
@Gozaristanbul
🔺 گزارش کامل این نشست به زودی منتشر خواهد شد...
📃 سبکِ ادبیِ نوشتن مادام بوواری چه آن را اثر تدوینی بدانیم و چه تکوینی، از تخاطبی حکایت میکند میان نویسندهای و گیرندهای. این روح-نوشتهها، که حاصل امتزاج قلم فلوبر بر تن عریان کاغذ نامه است، نه الزاماً خطاب به بانویی است به نام «مادام کوله»، نه به مادام یا موسیویی ناشناس، و نه حتی به خود فلوبر. مخاطب یک نوشتۀ واقعی، چنانکه خود فلوبر تأکید میکند، هر آن کسی است که خویشتنِ خود را در نسبتی معنادار با حال و هوای نویسندۀ مادام بوواری بیابد.
📃 شاید اگر بتوان فارغ از زبان بذلهگو، وقیح، و از فرط صداقت کوبندۀ فلوبر، در پی اخلاقی در ورای نامهها بود، گزینهای جز «رواقیگری اروتیک» را نتوان یافت. اگر اخلاق و مسلک رواقی را، آنچنانکه در آثار اپیکتتوس، اورلیوس و برخی نوشتههای اسپینوزا دیده میشود، همعنان دانیم با نوعی از تزکیۀ نفس، رواقیگری فلوبری را میتوان در هم تنیده دانست با تنانگی، گوشت و خون.
📃 گوهر اثر ادبی تنها جایی نمایانده میشود که واژگان آنقدر چلانده شده باشد که نُتی جز سکوت را بر صفحۀ ذهن مخاطب ثبت نکنند. سکوت واژگان برای فلوبر راجع است به آنچه فلوبر «هیچ» مینامدش. کافی است لختی پلک بر هم نهاده به این جملات گوش فرا دهید و لمحهای آگاهی خود را از کیستیِ نویسنده و چیستی کتاب برهانید تا فکر کنید این جملات از دهان عارفی هیچ-گرا برون میآید.
🔺 متن کامل #یادداشت #آرش_خراشادی دربارۀ کتاب نوشتن مادام بوواری در سایت ادبیات اقلیت: 👇🏽
🔺 https://bit.ly/34aHT58
@Aghalliat
🔺 اتاقم، در جداییها
👤 شعری از: #تورگوت_اویار / ترجمه: #مریم_قربان_زاده
مثل کاروان حج،
آرام آرام در حال عبورند
ابرهای بزرگ خسته،
از روی پردهها.
عطری به جا مانده از معشوق
– از روز خداحافظی-
در این گوشه،
تنها بهار توی اتاقم.
کش میدهد خودش را توی تختخوابم
آهسته آهسته، تنهایی.
ردی از موهای قهوهای معشوق روی بالش.
تنهایی،
دوستی که رؤیاها را قسمت میکنم با او.
ساعت،
شبهای دراز را متوقف میکند.
روشنایی است اتاقم، به اندازۀ جنگلی استوایی.
مهتاب،
چراغی که روغنش تمام شده، روی پردههایم.
نقاشیهایم،
آدمهایی که روی دیوار خمیازه میکشند.
شب،
دستمال سیاهی که
اشکهایم را با آن پاک میکنم.
* تورگوت اویار در سال ۱۹۲۷ در استانبول به دنیا آمد. او که به همراه جمال ثریا و ادیب جان سئور از شاعران نسل دوم شاعران نوگرای شعر ترکیه بود، در سال ۱۹۸۵ در استانبول در گذشت.
https://bit.ly/3erscsk
@Aghalliat
ـ معمولاً هر نویسندۀ بزرگی مدام از نبود مخاطب مینالد و فلوبر هم در این نامهنگاریها به این موضوع بسیار اشاره میکند. و در بخشی از نامهای که در این نامهها آن را نقل میکند خطاب به دوستش «ماکزیم» هم به این موضوع اشاره میکند که مخاطب، خواهد بود، اگر کار خوب باشد. چه الان، چه چند سال دیگر و چه حتی پس از مرگ ما. و انگار به این اعتقاد دارد که فعلاً مخاطبی ندارد. یعنی کاری که دارد میکند آنقدر ناشناخته و نو است که مخاطبی ندارد.
ـ اینکه فلوبر در نامه به معشوقش به جای سخنان عاشقانه و معمولی چنین حرفهای ریز و خیلی حساسی را دربارۀ نوشتن و دربارۀ رمان مادام بواری میگوید، نکتۀ مهمی است. معشوق گویی برای چنین آدمهایی همان مخاطب فرضیِ ناموجود است. شاید خودِ فلوبر هم مانند منتقدانش میداند که لوییز کوله در واقع مخاطب او نیست، اما گویی چون نیاز دارد به وجود چنین مخاطبی او را مخاطب خود فرض میکند و گویی این موضوع از نیازِ فلوبر برمیآید.
ـ جاهایی که فلوبر از این مینویسد که در هنگام نوشتن چه حالتهای فیزیکی و روحیای دارد، گویی این حالتها خیلی شبیهِ حالتهای خودِ عاشق شدن است. انگار فلوبر (نویسنده) نمیتواند عاشق نباشد. گویی نویسنده در طی پروسۀ نوشتن در مقابل عاشق شدن بیدفاع است. و حالتی از شور و هیجان را از سر میگذراند که مشابه عاشق بودن است و گویی این دو یکی است.
ـ شاید هیچ نویسندهای نمیتواند در این حالت عاشق هم نباشد. انگار نویسنده هر طور شده معشوق را تولید میکند. گویی فلوبر با لوییز صحبت نمیکند، گویی دارد با یک مخاطب صحبت میکند؛ مخاطبی که میخواست داشته باشد و ندارد. گویی برای او مخاطب حقیقی کسی است که میتواند عاشقش باشد یا برعکس، میتواند عاشق کسی باشد که مخاطب حقیقی اوست. و شاید هم چون لوییز تنها مخاطب حقیقی و واقعی اوست، فلوبر عاشقش شده است.
ـ در هنگام خواندن و شنیدن این کتاب، من به تمام کسانی فکر کردم که تا به حال برایشان نامه نوشتهام. نامههایی نه از جنس نامهنگاریهای روزانه، بلکه از همین سنخ نامههایی که در آنها خودت را مینویسی و میدانی که برای کسی است؛ کسی که میخواند. این خوانده شدن، به گمان من بزرگترین موهبت برای نویسنده است؛ اینکه کسی باشد که بتوانی برایش بنویسی. برای من یکی از بارزترین وجوه این کتاب همین مسئله است: «کسی که میتوانی برایش بنویسی.»
🔺 https://bit.ly/3pam5if
@Aghalliat
🔺 همخوانیِ نوشتن مادام بوواری در استانبول
🔖 نخستین نشست از سلسلهنشستهای “همخوانی” به همت “مرکز فرهنگی گذار” در استانبول برگزار شد. این نشست با موضوع خوانشِ کتابِ نوشتن مادام بوواری (حماقت، هنر و زندگی)» با ترجمۀ #اصغر_نوری، روز جمعه هفدهم دسامبر ۲۰۲۱ (۲۶ آذر ۱۴۰۰) در کافه سامسا در شهر #استانبول #ترکیه برگزار شد.
در این جلسه که با حضور اعضای این مرکز برگزار شد، این کتاب همخوانی شد و شرکتکنندگان به بیان نظر خود دربارۀ کتاب پرداختند.
نوشتن مادام دوبوواری، درواقع گزیدهای بازنوشتهشده از مجموعهای از نامههاست که فلوبر به لوییز کوله، معشوقش نوشته است. این متن، نه تنها دربردارندۀ سخنان فلوبر دربارۀ تکوین و شکلگیری رمان بزرگ او، #مادام_بوواری، بلکه در عین حال متنی است خواندنی و جذاب دربارۀ «چیستی ادبیات» و نگاه دقیق #فلوبر به آن را نشان میدهد.
🔺 متن کامل گزارش این نشست در سایت ادبیات اقلیت
#مرکز_فرهنگی_گذار، برگزارکنندۀ نشستها و برنامههای فرهنگی، در سال ۱۴۰۰ در شهر استانبول ترکیه تأسیس شده است و برنامههای همخوانی کتاب این مرکز به صورت مرتب در کافه سامسای این شهر برگزار میشود.
🔗 صفحۀ مرکز فرهنگی گذار در اینستاگرام
🤝 این مرکز از تمامی نویسندگان، شاعران، ناشران و اهالی فرهنگ و هنر در ایران و خارج ایران، برای همکاری و برگزاری برنامههای مشترک در استانبول و نقاط دیگر دنیا، دعوت میکند.
🔺 t.me/gozaristanbul
@Aghalliat
مکاننگاری مِشراگِه [معماری شکست]
👤 نوشتۀ #محمد_عابدی
🔖 پیش از آنکه بگویم میدانم، گفتن نادانم میکند.
از خبری گنگ و ناشنیده در کُنگ، از به آنجای نرفته، در بطن نشانههای گم و ناپیدا، در ته رنگ خطوط منظر انحناهای با ملایمت یله شده بر همِ تپهها و مناظر دُورِ تکرار یالها وُ نشانههای رنگرنگ بیشمار در پسزمینهها-یادآور خطوط تهچهرۀ زنی شهلا- در ماتیِ مسیِ پسزمینۀ پارهابرهای معلقِ دربرگیرندۀ تپههایی که بوی غریب تصویرهای آشنایی داشتند. از حفرهگاه سردرهمبودگیِ انبوه تپههای پست و بلندی که دودی شیری – خاکستری در دورتر از ایشان (در عینِ حال انگار از نوک کوهی در میانشان) از رشتهکوهی بههم پیوسته به آسمان میرفت، ردّش را گرفتم.
به دنبال زادگاهها،
که گشتن و جُستنِ جز این بیمعناست.
در پی چیزی، همان که میرهاند از مرگ و نطفه، همان که در آنها تکرار میشود شد هربار از نو، همان! پس صفحه به صفحه راه پیمودن، از «داربهاره» رها نشدن در سکونتگاه کودکی-خانهای از خانههای بیشمار-زیر درخت کُناری حجیم و گسترده، و تک در میدانگاه مانندهای در وسعتی از تپهماهورهای درون پهنهای حاصلخیز که چیزیش برای گفتن جز سکوت که بود، نبود. میدانگاهی که اگر آن همه خلایق آنجا گرد میآمدند به قصدِ زیارت، به خاطر دعوتِ به سکوت بود اگر میدانستند. انگار آسیابانی پیر کشتگر آن درخت آن همه سبز بوده باشد بود. چه کسی از کسان از میان آن خیل جمعیت با وجود میل فراوانشان جرأت دخیل بستن داشت بر شاخ و برگ آن درختِ از بس که مقدس!؟
بینیازِ به شرح، همین کافی است: ترجمۀ نوشتن؛ کُنارِ جنونِ آدمی!
📎 متن کامل این مکاننگاری در سایت ادبیات اقلیت
@Aghalliat
آدم برفی میسازد
با برفکهای تلویزیون
زنی که
شبها اصلن نمیخوابد
…
من کنترلهای زیادی در خانه دارم
و یادم دادهاند که هرکدام را روی کدام مبل خالی بنشانم
تا نزدیکتر به جهان بایستم
…
دیشب
هزار و چهارصد و هفتاد و دو کانال را در تنم تمرین کردم
و صبح
گویندهای با دهان من اخبار قندهار را میگفت
مردی با ریههای من
در آیسییوی بیمارستان نفس میکشید
زنی سر میز صبحانه
تمرین رقص عربی میکرد
جنازهای
در خیابانهای خانه به راه افتاده بود
و فاحشهای
هنگام صحبت تلفنی
خودش را پیچ میداد
…
مثبت شانزده
مثبت هجده
مثبت بیست و پنج
کنترل را برداشت
و روی تمام کانالهای جهان قفل گذاشت
زنی که خوابیدن را از یاد برده بود.
🔺 سه #شعر از #فاطمه_تجریشی در سایت ادبیات اقلیت: 👇
🔺 bit.ly/3dmmJCn
@Aghalliat
🔺 محمد مختاری و فرهنگِ بیچرا
👤 یادداشتی از #احمد_ابوالفتحی
#محمد_مختاری در جستاری با نامِ «دفع و نفی روشنفکران» که دو سال پیش از قتلش در کتاب تمرین مدارا منتشر شده است به مسئلۀ «تحقیر و تقبیح روشنفکران در جامعه» میپردازد. او کارویژۀ #روشنفکر را «تفکرِ انتقادی» میداند و میگوید ریشههای نابردباری در برابرِ اینگونه از تفکر را باید در «فرهنگ بیچرا» که تناورتر از ساختِ قدرت است جستوجو کرد: «فرهنگِ بیچرای استبدادی به خودیِ خود با سالمترین و دلسوزترین روشنفکران از درِ قهر و تضاد درمیآید و به حذف آنان میگراید. در چنین وضعی، حذف عادتشکنان و برهمزنندگان وضع موجود، تنها خواست یا وظیفۀ عوامل قدرت نیست، بلکه مشخصۀ عمومی همۀ اجزای جامعۀ سنتی است.»
🔺 ادامۀ یادداشت در سایت ادبیات اقلیت: 👇🏽
🔺 https://bit.ly/3orn5OM
@Aghalliat
🔺 نتایج مرحلۀ دوم سومین دورۀ جشنوارۀ سراسری داستان «صدای سکوت»
🔖 دبیر جشنوارۀ سراسری داستان کوتاه «صدای سکوت» نتایج مرحلۀ دوم سومین دورۀ این جشنواره را اعلام کرد.
🔗 متن کامل گزارش و اسامی راه یافتگان به مرحلۀ نهایی در سایت ادیبات اقلیت
@Aghalliat
مقالات ادبی منوچهر آتشی با اضافاتی نسبت به چاپ نخست به چاپ دوم رسید.
این کتاب را محسن میرکلایی گردآوری و تنظیم کرده است و مقالهها و نقدهای ادبی مهم منوچهر آتشی را در بر میگیرد که درباره شعر، داستان و نمایشنامه است.
میرکلایی این کتاب را در این چند بخش تدوین کرده است:
بخش نخست: درباره شعر و شاعری؛
بخش دوم: نیما و همسایههای شعر معاصر از نگاه آتشی که درباره شاعران معاصر است؛
بخش سوم: درباره داستان و نمایشنامه که به تحلیل داستانهای معاصر و نمایشنامه نویسی چون بهرام بیضایی پرداخته است
در چاپ دوم مقالههای جدیدی به سه بخش اضافه شده است و همچنین بخش چهارم و نمایه نیز به کتاب افزوده شده است.
این کتاب را نشر افراز منتشر کرده و عکس روی جلد آن اثر مریم زندی و طراح جلد آن داوود بیات است.
@Aghalliat
🔺 برگزیدگان فراخوان داستان کوتاه و روایت با موضوع «بحران آب» + متن کامل آثار
فراخوان داستان و روایت با موضوع #بحران_آب، در مرداد ۱۴۰۰ منتشر شد و در طول مدت این فراخوان آثار متعددی به این فراخوان ارسال شد.
این فراخوان به دبیری رامین سلیمانی برگزار شد و بهاره حجتی، محمدجواد روزگار و امین علیزاده در بررسی آثار او را یاری دادند.
از میان آثار ارسالی سه اثر در بخش داستان کوتاه و سه اثر در بخش روایت برگزیده شدند که عناوین و متن کامل این آثار به این شرح است:
آثار برگزیدۀ بخش داستان کوتاه:
«وشن» اثر مریم عزیرخانی
«عروس» اثر محمد یاریکیا
«آش نذری» اثر راحله فاضلیجا
آثار برگزیدۀ بخش روایت:
«آخرین خونبس» اثر زهره شکراللهی
«دیوار» اثر مریم عزیزخانی
«شمایل» اثر محبوبه سلاجقه
🔺 bit.ly/3oF7olQ
@Aghalliat
دخترک گفت: «اوهوم، تو هم بیخانمانی؟»
مرد سعی کرد واژههایی را که دخترک میگفت کنار هم بگزارد. توپها، نینی و بیخانمان. اما چیز زیادی دستگیرش نشد. فقط فهمید دنیای دخترک کوچک اما عجیبتر از آن است که فکرش را میکرد.
گفت: «هان؟ بیخانمان؟ شاید، مطمئن نیستم»
دخترک برای اولین بار لبخند زد: «اگر کمکم کنی توپها رو جمع کنم، کمکت میکنم مطمئن بشی»
مرد فکر کرد معامله بدی نیست. میتوانست از دنیای کوچک اما عجیب دخترک سر در بیاورد و در نهایت امشب قصهاش را بنویسد. میتوانست حس کند قصۀ خوبی خواهد شد با عنوانی که خوانندههای روزنامه را جذب کند، دخترک و توپهای رنگارنگش. کافی بود توپها را جمع کند تا دخترک دریچۀ زندگیاش را به روی او باز کند. جمع کردن توپها سختتر از آنی بود که فکرش را میکرد. آنها کوچک و لغزنده بودند. با دو دستش فقط میتوانست چهار توپ را نگه دارد. توپهای پخش شده، پنجاه یا شصتتایی میشدند و دامن کوچک دخترک بیشتر از ده تا جا نمیگرفت.
🔺 بخشی از داستان «دخترک و توپهای رنگارنگش» نوشتۀ #روح_الله_کاملی
🕙 روح الله کاملی 28 آبان 1397 در قم درگذشت. «الفبای قطعهای از جهنم» (مجموعه داستان کوتاه / نشر هیلا، ۱۳۹۲)، «فرشتهها و قسمنامه» (مجموعه داستان / نشر برکه خورشید، ۱۳۹۶) و «هشت آتش و بردیا» (رمان / نشر بوتیمار، ۱۳۹۶) آثار داستانی منتشرشدۀ اویند.
🔗 آثاری از روح الله کاملی و مطالبی مرتبط به او در سایت ادبیات اقلیت
@Aghalliat
باور کنی یا نه در مجالِ تو زخمها سر باز میشوند
و زیرت میکنند تا به استخوان برسد درد از پیشانی
درد از درد
درد به تمام سلولها
سلولهای زندانی در محاصرۀ یک ویروس
ویروسِ محاصره در سلولِ زندان
استتارکرده در سایه
استعمارشده در تنهایی تو
کلمات بلعیده میشود در سر
سر بلعیده میشود در تنهایی
میخواهی از خودت برای خودت به کجا فرار کنی؟
توکیو دوست داری؟
که من از عدم به تو فرار کردهام
و نمیفهمی
روی پا ایستادن برای کدام دستها؟
(چانه نشسته بر زانو
زار میزنم با زور
خانه شکسته شد بانو
باورکنی یا نه)
هیچ سرباز جنگندهای به سزای اعمالش نمیرسد
از کجا سِرایت کنم به تو؟
با دستهایم
از مهره به مهرهام جابهجا بشوم
به دستبوسِ پیشانی بروَم از آبرو
لب باز کنم از تو
از انجماد به گرمای تبخیر
صبح بهخیر بگویم شب را
که از من باقی نماند روزها
درد رخنه میکند زیرِ پوست
و صبح با تنهایی چمدانش را میبندد...
🔺 متن کامل سه #شعر از #میثم_امیری در سایت ادبیات اقلیت: 👇
🔺 https://bit.ly/3FniWkt
@Aghalliat
🔗 سمت ستاره / یادنامۀ محمود نیکبخت
#سمت_ستاره عنوان یادنامهای است که به همت مؤسسۀ فرهنگی اصفهان زیبا برای #محمود_نیکبخت، شاعر، نویسنده و منتقد ادبی منتشر شده است.
این یادنامه در ۱۶۸ صفحه و به صورت الکترونیکی در فضای مجازی منتشر شده است.
محمود نیکبخت، زادۀ دهم مرداد ۱۳۳۰، سوم خرداد 1400 درگذشت.
🔺 معرفی بیشتر این یادنامه در سایت ادبیات اقلیت
@Aghalliat
