en
Feedback
On Psychoanalysis

On Psychoanalysis

Open in Telegram

مهدی میناخانی www.minakhany.com

Show more
914
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
زن یا مردی که به رابطه با یک فرد خودشیفته ادامه می‌دهد، اغلب دارای شخصیت مرزی است. زنانی که مردان خودشیفته را انتخاب می‌کنند غالباً افراد وابسته‌ای هستند که حس معیوبی از خود دارند، احساس محق بودن نمی‌کنند و شکار آسانی برای درونی کردن فرافکنی‌های منفی فرد خودشیفته بوده و معمولاً فاقد اعتماد به نفس هستند. اضطراب رها شدن و گزند و آسیب عمیقی بر دوش آنها سنگینی می‌کند، احساس می‌کنند ارزش دوست داشته شدن را ندارند و به راحتی فریفته‌ی خصوصیات قدرتمندانه و خودبزرگ‌پندار فرد خودشیفته می‌شوند: «من هر کاری تو بخواهی می‌کنم، فقط ترکم نکن». این زنان اغلب در جستجوی دائمی مردی غیرقابل دسترس هستند و به امید اصلاح اُبژه‌ی گمشده، خودشان را به آنها می‌چسبانند. این زنان شیفته‌ی مردان خودشیفته شده و آنها را کمال مطلوب می‌دانند، خودشان را با این تفکر که شرکای زندگی آنها «همه‌چیز» هستند و خودشان «هیچ‌چیزی» نیستند، فریب می‌دهند. حس کاذب افراد خودشیفته از خود و دفاع‌های انزوا طلبی و گوشه‌گیری آنها را از لحاظ عاطفی و جسمی غیر قابل دسترس می‌نماید. این امر حالت‌هایی مانند ترک شدن، قربانی شدن، ناشایستگی و شرم را در شریک زندگی مرزی‌شان برمی‌انگیزد که از قبل حسی خنثی درباره رشد کردن دارد. فرد خودشیفته و مرزی وارد یک بازی روانی می‌شوند، آگاهانه یا ناآگاه احساسات انباشته شده‌ای را تحریک می‌کنند که بسیاری از تعارض‌های اولیه و حل نشده را در دیگری زنده می‌کند. «جان لچکار»

از کتاب «تمدن و ناخشنودی‌های آن»؛ زیگموند فروید
از کتاب «تمدن و ناخشنودی‌های آن»؛ زیگموند فروید

photo content

تنها؛ همچون تصویری از یک زن روستایی نشسته بر روی طارمی کاهگی با چشمان منتظری به فضای خالی -به روبرو- نشسته‌ام در کافه‌ای که اجباریِ چهارشنبه‌هایم است. بین دو قرار عصر و شب چهارشنبه، فاصله‌ای که خودم را مهمان یکی از کافه-رستوران‌هایی می‌کنم که غذای خانگی داشته باشند، تا برای یک شب هم شده در هفته، غذای خانگی بخورم. دور و برم آدم‌ها، جفت جفت یا چند نفره نشسته‌ روبروی هم، چهره‌هاشان هر از چندگاهی تغییر می‌کند. بیشتر صدای خنده می‌آید. حوصله‌ام از خواندن کتابی که برای مواقع انتظار برمی‌دارم سر رفته و منتظرم که ویتر مهربانی که سفارشم را گرفته، کتلتی را که سفارش داده‌ام را برایم سرو کند. تفریح همیشگی‌ام در این‌جور مواقع، خیالپردازی درباره‌ی داستان آدم‌هایی است که دور و برم نشسته‌اند. سمت چپم، دو مرد جوان، هم‌سن و سال‌های خودم نشسته‌اند و روی گوشی تخته نرد بازی می‌کنند. «اوچ‌ور... اوچ‌ور... اوچ... اوچ». سه نمی‌دهد. در ذهنم یک شخصیت خیالی درست کنم، اسمش را می‌گذارم «اوچ‌ور». مرد مسنی که بهش می‌خورد دهه ششم زندگی‌اش را سپری کند با ته‌ریشی که بیشترش به سپیدی می‌زند، در یکی از کافه‌های قدیمی استانبول، روی صندلی میز دو نفره‌ای نشسته که روبروی‌اش مرد جوان مصممی، تاس‌ها را پرتاب کرده و حاضران تجمع کرده دور میز منتظرند تا پیرمرد دستش را بازی کند. سه می‌خواهد تا تمام شود. تا آخرین نرد زندگی‌اش را ببرد. تا فراموش کند که زن‌اش، روی همین عشق‌بازی‌اش، روی همین قمار لاکردار، دست بچه‌هایش را گرفته و گذاشته رفته شوهری اختیار کرده که مثل بچه‌ی آدم صبح می‌رود سر کار و عصر با دست پر به خانه بر می‌گردد، شوهری آرام ولی درست شبیه عروسکی نمایشی که شانه‌هایش افتاده و برق زندگی از چشمانش رخت بربسته. این طرف اما، «اوچ» طنین می‌شود روی فضای کافه، پیرمرد نیم‌خیز می‌شود، صدای لرزانش آرام زمزمه می‌کند؛ «الاه سنه توکل، اوچ ور»، دست زمخت پر لک و پیس‌اش را رها می‌کند و با چشمانش که شوق زندگی را یدک می‌کشند، به پیچ و تاب تاس‌ها خیره می‌شود تا آخرین نرد زندگی‌اش را در برابر جوان بی‌حیایی که پیرمرد خسته‌ی ماجرا را به چالش یک عمر قماربازی دعوت کرده، ببرد. ویتر مهربان، سینی چنگال و کارد همراه با نوشیدنی و دستمال را روی میز می‌گذارد، به خودم می‌آیم، تشکر می‌کنم. روبرویم دختر و پسری نسشته‌اند که من فقط موهای دم اسبی پسر را می‌بینم با عینک گردی که گاهی از گوشه‌ی صورتش دیده می‌شود. چشمانم را تیز می‌کنم تا دختری که روبروی‌اش نشسته و موهای پرکلاغی مجعدش از لای شال آبی روشن‌اش بیرون زده را ببینم. حدس می‌زنم نزدیک به سی سال سن داشته باشد. بهش می‌خورد آدم مستقلی باشد. از همان دختر‌هایی که از نوجوانی با خانواده کلنجار می‌روند تا با قوانین خودشان زندگی کنند، نه با قوانین مادر کنترل‌گری که اصرار دارد، به شیوه خودش، اجبارش کند که ماتیک نزند به لب‌های قیطانی‌اش، چادر و چارقد سرش کند و آبروی خانواده‌شان را نبرد، که پدرش را دق‌مرگ نکند، ولی دختر ماجرا با ضرب و زور و تهدید استایل خودش را پیش می‌گیرد. از همان‌ها که از یکی از دانشگاه‌های پلی‌تکنیک مدرک می‌گیرد و همان سال آخر لیسانس‌اش، یکی را آنور پیدا می‌کند تا اپلای‌اش را روبه‌راه کند، و موفق می‌شود. اما از همان روز که بلیط هواپیما را می‌گیرد، ماجرا شروع می‌شود. کابوس می‌شود زندگی‌اش. نمی‌داند چرا سردردهایش شروع می‌شود و چرا مچ دست راستش، بی‌دلیل بی‌حسی پیدا کرده. دو هفته مانده به مهاجرت، رسماً بستری می‌شود و شب دوم بستری‌اش خواب می‌بیند که تنها روی قایق پارویی، در اقیانوسی تاریک است و هر چه پارو می‌زند، قایق به پیش نمی‌رود. به سرش می‌زند وسایل چمدانش را خالی کند در آب تا بلکه فرجی شود. چمدانش را باز می‌کند، همه‌ی چمدان پر از «شال»‌های رنگارنگی است که مادرش برای سفرش کنار گذاشته. یکی یکی برمی‌دارد و در آب رها می‌کند، و هرکدام را که رها می‌کند، سفره‌ماهی می‌شوند، روی آب حرکت می‌کنند و دور می‌شوند. -امر دیگه‌ای ندارین؟ سرم را بالا می‌آورم. ویتر مهربان کتلت را سر میز گذاشته، به نظر خوشمزه می‌آید. مرد مسنی که چشم‌هایش شوق زندگی دارد، کنارم نشسته و «راکی» سفارش داده و روبروی‌ام، دختری با موهای مجعد خیس، که مچ دست راستش را با بند کشی قهوه‌ای رنگی بسته ‌است، چایی سفارش داده و سیگاری گیرانده و منتظر است تا غذایم تمام شود.

درمان تحلیلی؛ صرفاً درباره‌ی آسیب‌ها و زخم‌های گذشته‌ی بیمار نیست، بلکه شامل پتانسیل‌ها و استعدادهای درمانجو نیز می‌شود. دربا
درمان تحلیلی؛ صرفاً درباره‌ی آسیب‌ها و زخم‌های گذشته‌ی بیمار نیست، بلکه شامل پتانسیل‌ها و استعدادهای درمانجو نیز می‌شود. درباره‌ی آن‌چیزی که درمانجو «می‌تواند» باشد.

یکم. در شهرهای کوچک، هنوز وقتی کسی می‌میرد بر بام خانه‌اش اذان می‌گویند. نشانه‌ای از رخت‌بربستنِ صاحبِ خانه. از کم‌شدنش از خاطراتِ اهل خانه. پیامی برای خویشان تا به سوگواری بشتابند. خبری از پایان. پایان بر سفری که از اذانی نجوا شده بر بالینِ نوزاد آغاز و حالا به انتها رسیده است. و این اذان، این بانگِ محزون، می‌شود بدرقه‌ای برای مسافری مانده بین دو جهان. آئینی شگفت در دشواریِ یک فقدان. دوم. شهدا را با لباس رزم دفن می‌کنند. خاکی و خون‌آلود و شوریده.تنها کارشان این است در هنگام خاکسپاری، بندهای پوتین را باز می‌کنند. مدتها در پی کشف این آئینِ رمزآلود ماندم. راز گشودن بندها قبل از دفن. بعدها فهمیدم بندها را باز می‌کنند تا بگویند ما پیغام شما را دریافتیم. رسیده‌اید به مقام وصل و چون عاشقی که از سر ادب در محضرِ معشوق کفش از پا به در می‌کند، بند از پوتین‌تان بر‌می‌داریم تا مهیا شوید برای قرب به آستان جانان. بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در الا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست سوم. مرگ در تهران، همانقدر بی‌هویت است که زندگی. مرده را از روی تخت‌بیمارستان از خانواده‌اش تحویل می‌گیرند. غسالخانه‌ی بهشت‌زهرا مجهز شده است به دستگاه مکانیزه‌ی شست‌وشوی میت. بی‌دخالت دست. یک قبض می‌دهند به خانواده متوفی. قبض را آن انتها تحویل می‌دهید و جنازه را سدر و کافورزده و ترمه‌پیچیده تحویل می‌گیرید. مداح با بلندگوی دستی و صدبرگ شعر محزون سرِ قبر آماده، روحانیِ تلقین‌خوان آماده، کارگر با ملات ماسه و سیمان آماده. میت را دفن نکرده، ناهار برای حاضران آماده. شکم‌ها انباشته از جوجه و کباب و دوغ و برنج، فاتحه‌خوان، خلال دندان به دست و شاکی از سفتی گوشت و ترافیک و گرانی، خیلِ سوگوارانِ دوزاری، سوار بر ماشین‌ها می‌شوند و باز‌می‌گردند به شلوغیِ شهر. بی‌ترس، بی‌همهمه، بی‌دردِ از دست رفتنِ یک نفر. بی‌خیال به کسر شدن یک تن از خاطراتِ جهان. چهارم. ما فراق را به رذالت کشیده‌ایم. خالیِ نبودنِ چیزها از عشق و مرگ و رابطه را پرکرده‌ایم با آدمهای مانده در صفحه‌ی گوشی‌هایمان. زمانه‌ی کم‌شدنِ عشق، فزونیِ گزینه. روزگارِ خیالِ گم‌شدن در مه، به‌ جای گم‌شدن در مه. زمانه‌ی بی‌آئین، بی‌مکتب، بی‌مرام و مرتبت. اندوه، میان این شلوغی و تعدد، گیج و بی‌سرپناه می‌شود عشقی متروک، مرده‌ای بی‌اذان، شهیدی با پوتینی بندبسته، جنازه‌ای پیچیده در ترمه و تنهایی. زمانه‌ی ما، زمانه‌ی « فقدانِ فراق» است. روزگاری که از دست‌دادن هیچ‌چیز، عمیقاً غمگینمان نمی‌کند. از پروفایل فیسبوک «کاوه راد».

سلام. بعد از یک وقفه‌ی نسبتاً طولانی، امشب قصد دارم متنی درباره‌ی «رابطه و ترس از تعهد طولانی مدت»، از دوست و همکار عزیزم؛ سرکار خانم «مینا اورنگ» را به اشتراک بگذارم که برای مجله «روشن» نوشته و این اجازه را به من داده تا در ‌وب‌سایتم و کانال تلگرامی «یک درمانگر» به اشتراک بگذارم. همراه باشید...

روانکاوی چه چیزی نیست؟ روانکاوی روان‌درمانی نیست. روانکاو با «بیمار» سروکار ندارد. چرا که تعریف بیماری تنها با مراجعه به هنجارهای سلامتی در درون یک فرهنگ صورت می‌گیرد. بنابراین نمی‌توان از دستاوردهای نظری روانکاوی برای طبقه‌بندی کردن «بیماری»ها و هنجارمند کردن افراد سود جست. برای نمونه، هرگونه تلاشی برای اثبات اینکه همجنس‌گرایی بیماری است یا بیماری نیست، بیرون از حوزه‌ی روانکاوی صورت می‌گیرد. روانکاوی با «درد» و «رنجی» سروکار دارد که «خود فرد» برای رهایی از آن به روانکاو رو می‌کند. اگر فردی «رنجمند» نباشد، روانکاوی را با او کاری نیست. همچنین بهتر است بدانیم که کار روانکاو «راه نمایاندن» نیست. اگر بدنبال «مشاوره» و «راهنمایی» هستید به یک روانشناس مراجعه کنید. اغلب، فردی که به روانکاو رو می‌کند، مانند کودکی است که «اسباب‌بازی خانه‌ای»اش در هم ریخته. او بدنبال بازسازی اسباب‌بازی‌اش، در پی «دستور عمل» می‌گردد. ولی پس از آغاز جلسات متوجه می‌شود که هر چه پیش می‌رود، خانه‌ی اسباب‌بازی‌اش بیشتر و بیشتر فرو می‌ریزد و از «دستور عمل» بازسازی نیز خبری نیست! روانکاو در این زمینه همراهی بیش نیست و این خود اوست که بایستی دوباره همه‌ی قطعات ذهن خود را از نو چیده، خانه‌ای نو بیافریند. در این راه، گاهی روانکاو مجبور به «نشان دادن مسیر» است؛ قوانین بنیادینی که در ساختار روان نقش مهمی دارند و نمی‌توان با بی‌توجهی به آنان به کار ساختمان روان پرداخت. قوانینی مانند «تحریم زنای با محارم»، «تحریم دروغ»، «تحریم جنایت» … ولی یادآوری بجای این قوانین به معنای دادن یک دستورعمل از پیش تعیین شده برای بازسازی روان نیست. انتظار اینکه روانکاو «طرحی کلی» و از پیش تعیین شده برای بازسازی روان داشته باشد، انتظار بیهوده‌ای است. هر کسی طراح خانه‌ی خویش است و تمام کسانی که با روش‌های گوناگون (هیپنوز، روانشناسی شخصیت، روانشناسی کمال و...) در پی القای «بهترین طرح خانه‌سازی» هستند در تقابل با روانکاوی قرار دارند. چرا که از دیدگاه روانکاوی بهترین طرح خانه برای یکی، ضرورتأ بهترین طرح خانه برای دیگری نیست. در این راه، روانکاو سلیقه‌های شخصی خویش را برای خود نگاه می‌دارد و اجازه می‌دهد که مراجع خود بهترین طرح را برای خود بیافریند. نوشته‌ی: معصومه حنیفه‌زاده @YekDarmangar

#معرفی_کتاب «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند» آلن دوباتن که قبلاً او را معرفی کرده‌ام، کتابی دارد با عنوان «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند»، همانطور که از اسم کتاب مشخص است، درباره‌ی زندگی «مارسل پروست» و کتاب عظیم‌اش «در جستجوی زمان از دست رفته» است. کتاب از 9 فصل تشکیل شده است و نویسنده در هر فصل به بخش‌هایی از زندگی مارسل پروست و کتابش گریز می‌زند و خواننده را ابتدا با عقاید پروست آشنا می‌کند و سپس راهنمایی‌هایی برای زندگی به خواننده از این عقاید می‌دهد. مثلاً نویسنده در فصل 4 کتاب با عنوان «چگونه با موفقیت رنج ببریم»، ما را از زندگی همراه با بیماری پروست آشنا می‌کند و سپس به ما یادآور می‌شود که چطور آدم‌ها می‌توانند انتخاب کنند که در چنین شرایطی، وضعیت را بهبود ببخشند یا اینکه کار را خراب‌تر کنند. یا در فصلی که به «بیان احساسات» می‌پردازد، به شیوه‌ی مارسل پروست یادآور می‌شود که چگونه استفاده‌ی کلیشه‌ای از «زبان» یا اصطلاح‌های رایج، می‌توانند بیان احساس‌ها را گنگ کنند و یا اصولاً مقصود را نرسانند. کتاب احتمالاً به عنوان یک کتاب ادبی-خودیاری می‌تواند جذابیت داشته باشد. برای بسیاری از مخاطبان این کتاب حتی می‌تواند روش‌هایی برای بهتر زیستن را معرفی کند. توصیه‌ی من این است که به بخش‌هایی از کتاب، همانطور که خودِ «دوباتن» اشاره می‌کند، فقط به عنوان یک شیوه از زندگی «مارسل پروست» بنگرید و نه شیوه‌ای برای زیستن. مثلاً مدلی که مارسل پروست در «دوست‌یابی» داشته، و در کتاب در فصلی با عنوان «چگونه دوست خوبی باشیم» توصیف شده است، بیشتر از آنکه مدل خوبی برای دوستی و روابط باشد، بیشتر نوعی روش ریاکارانه و تزویرآمیز از دوستی است تا اندازه‌ای که گاهی این ریا تهوع‌آور می‌شود، هرچند بخش‌هایی از آن نیز جذابیت‌هایی دارد. کتاب متاسفانه در بخش «چگونه به هنگام عاشقی شاد باشیم»، احتمالاً در ترجمه‌ی فارسی دچار سانسور شده است، چراکه فصل نیمه‌کاره رها شده است. کتاب را «گلی امامی» ترجمه کرده و خوب هم ترجمه کرده است و انتشارات «نیلوفر» آن را چاپ کرده است. پاییز امسال کتاب به چاپ پنجم رسیده است. قیمت پشت جلد آن در این چاپ «12500» تومان است. مروری بر پاراگراف‌های کتاب 👇👇👇 http://minakhany.com/?p=619

آلن دو باتن چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند؟ دوباتن نویسنده‌ی کتاب‌های پرفروش «فلسفه‌ی زندگی روزمره» است. او دوره‌ی دکترای فلسفه‌ی دانشگاه هاروارد را برای نوشتن کتاب‌هایی که بتوانند نظر عموم مردم را جلب کنند، رها کرد و احتمالاً باید اعتراف کنیم که در این کار موفق هم شد. این را می‌توان از اولین کتاب‌ش با عنوان «جُستارهایی درباب عشق» که دو میلیون نسخه فروش داشته، کاملاً فهمید. تمام تلاش او این است که بتواند اندیشه‌ی فلاسفه و ادیبان مختلف را به زبان ساده برای مردم بنویسد، یا به شکل برنامه‌های تلویزیونی یا رادیویی یا به شکل سخنرانی‌های مختلف با مردم در میان بگذارد. از جمله کتاب‌هایی که به طور مستقیم به این ایده‌ی او اشاره دارند، می‌توان به «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند» و «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» اشاره کرد. اگر شما هم جزو آن‌دسته از افرادی هستید که حوصله و وقت ندارید تا مثلاً رمان هفت جلدی «در جستجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست را بخوانید، شاید کتاب آلن دو باتن به شما کمک کند تا به بخش‌هایی از آن و ایده‌هایی که پروست در سر داشته بیشتر آشنا شوید. ناگفته نماند که خودِ «آلن دو باتن» بهترین خلاصه از این رمان طولانی را درآورده است. همچنین اگر شکست عشقی خورده‌اید، دو باتن می‌تواند در کتاب «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» از نگاه شوپنهاور برای شما پیشنهادهایی داشته باشد. یکی از ویژگی‌های آلن دو باتن این است که موضوع‌ها را از زوایای مختلفی تحلیل می‌کند، او غیر از فلسفه، نگاه ویژه‌ای به روانشناسی و ادبیات نیز دارد و این را می‌شود در مدل‌ کتاب‌هایش دید. همین است که برخی نوشته‌های او را «رواندرمانی از طریق فلسفه» می‌نماند. او میل دارد که نوشته‌هایش را زندگی کند. بنابراین عجیب نیست که برای نوشتن کتاب «یک هفته در فرودگاه»، چندین هفته در فرودگاه بنشیند و کتاب‌ش را بنویسد. جالب است بدانید که فرودگاه هیثرو که دوباتن در آن کتابش را نوشت، بعد از انتشار کتاب، ده هزار نسخه از آن را به مسافرانش هدیه داد. دوباتن در نوشته‌هایش درباره‌ی زندگی روزمره طنز ظریفی هم دارد. این احتمالاً از تسلطی نشات می‌گیرد که او از فلسفه دارد، بنابراین به خوبی می‌تواند دلمشغولی‌های روزمره‌ی انسانها را درک کند و با نگاه فلسفی و به زبان ساده به آن بپردازد. البته خیلی‌ها دیگر او را یک چهره‌ی آکادمیک و فیلسوف نمی‌دانند. به ویژه نویسنده‌ی مقاله‌ی «چرا آلن دوباتن یک احمق» است، با غلظت بیشتری به آن معتقد است! از او کتاب‌های مختلفی به فارسی ترجمه شده است، تمام کتاب‌هایی که در متن به آن اشاره شد، به فارسی ترجمه شده‌اند، غیر از اینها، کتاب‌های «معماری شادمانی»، «هنر سیر و سفر» و «خوشی‌ها و مصائب کار» از جمله‌ دیگر کتاب‌های اوست که به فارسی ترجمه شده‌اند. در پست‌های آتی به معرفی دقیق‌تر هر یک از کتاب‌های «آلن دوباتن» خواهم پرداخت. شما می‌توانید از با ورود به سایت، در بخش «رشد فردی» و زیر عنوان «کتابخانه» به این معرفی‌ها دسترسی پیدا کنید. ارادتمند؛ غلامرضا میناخانی http://minakhany.com/?p=613

یک روز معمولی را در نظر بگیرید که صبحش از خواب بیدار می‌شوید، به سمت محل کار پرسروصدای خود می‌روید، به‌مدت نه یا ده ساعت سخت کار می‌کنید و در پایان روز خسته و کوفته و کلافه می‌شوید. این آخر، تنها کاری که می‌خواهید بکنید این است که برگردید خانه و شامی دلپذیر بخورید و احتمالاً چندساعتی خوش بگذرانید و بعد هم بخوابید، چون باید فردا زود بیدار شوید و دوباره روز از نو و روزی از نو. اما ناگهان یادتان می‌افتد که در خانه غذا ندارید؛ این هفته به‌خاطر شغلِ پردردسرتان وقت نکرده‌اید خرید کنید، بنابراین مجبورید بعد از کار، سوار ماشینتان شوید و رانندگی کنید تا سوپرمارکت. ساعت کار تمام شده و در ترافیک سنگین گیر کرده‌اید، بنابراین خیلی دیرتر از معمول به سوپرمارکت می‌رسید و وقتی که درنهایت می‌رسید آنجا، می‌بینید سوپرمارکت خیلی شلوغ است، چون در آن ساعتِ روز همۀ شاغلان سعی می‌کنند خودشان را برسانند فروشگاه و خرید کنند. نور فلورسنتِ حال‌به‌هم‌زنی سوپرمارکت را روشن کرده است و موسیقی ملایم یا پاپ ملال‌آوری توی گوشتان می‌رود؛ احتمالاً چنین فروشگاهی آخرین جایی است که لازم است بروید، اما نمی‌توانید به این راحتی واردش شوید، یا سریع از آن خارج شوید: مجبورید سراسر این فروشگاه عظیم و پر زرق و برق را بگردید و از راهروهای شلوغِ آن رد شوید تا اجناسی که می‌خواهید پیدا کنید. مجبورید چرخ‌دستی‌تان را وسطِ جمعیتی خسته و شتاب‌زده که آن‌ها هم چرخ‌دستی دارند با هزار ترفند رد کنید. پیرمرد پیرزن‌هایی که مثل لاک‌پشت راه می‌روند و آدم‌های گیج ومنگ و بچه‌ها قوز بالای قوزند، چون نمی‌گذارند راحت از راهروها عبور کنید. اما مجبورید دندان روی جگر بگذارید و مؤدبانه ازشان خواهش کنید تا راهتان را باز کنند. در نهایت همۀ اجناسی که نیاز دارید را برمی‌دارید، اما متوجه می‌شوید با اینکه ساعتِ شلوغیِ آخرِ روز است، تعداد صندوق‌های پرداختی که باز هستند کافی نیست. به همین‌خاطر صفِ صندوق هم بسیار طولانی و عذاب‌آور است، اما نمی‌توانید خشم خود را بر سر دخترِ دست‌پاچه‌ای که پشت صندوق کار می‌کند خالی کنید. 🔹🔹🔹🔹 دوازده دقیقه وقت بگذارید و متن کامل این نوشته را در سایت «ترجمان» بخوانید، پشیمان نخواهید شد. ارادتمند؛ غلامرضا میناخانی http://tarjomaan.com/vdcj.yeafuqeimsfzu.html

زندگی بدون همسر دوست داشتنی‌ام چگونه خواهد بود؟‌ شاید بهترین توصیه‌ی من در مورد رابطه‌ی عاطفی این باشد که کسی را پیدا کنید که بتوانید تحسین‌اش کنید و برایتان الهام بخش باشد… سپس، تمام زندگی‌تان را صرفش کنید. من خودم این توصیه را جدی گرفته‌ام و می‌توانم شهادت دهم که چگونه زندگی جادویی می‌شود. بخشی از کتاب: «Irrationally yours»، نوشته‌ی «دن اریلی»