en
Feedback
On Psychoanalysis

On Psychoanalysis

Open in Telegram

مهدی میناخانی www.minakhany.com

Show more
914
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
درسگفتار: «شخصیت، رابطه و عشق» (نگاهی روانکاوانه به شکل‌گیری شخصیت، و روابط اجتماعی و عاطفی) برای ثبت‌نام با شماره تلفن درج ش
درسگفتار: «شخصیت، رابطه و عشق» (نگاهی روانکاوانه به شکل‌گیری شخصیت، و روابط اجتماعی و عاطفی) برای ثبت‌نام با شماره تلفن درج شده تماس بگیرید اگر سوالی دارید با اکانت من @minakhany در تماس باشید.

درسگفتار: «شخصیت، رابطه و عشق» (نگاهی روانکاوانه به شکل‌گیری شخصیت، و روابط اجتماعی و عاطفی) برای ثبت‌نام با شماره تلفن درج ش
درسگفتار: «شخصیت، رابطه و عشق» (نگاهی روانکاوانه به شکل‌گیری شخصیت، و روابط اجتماعی و عاطفی) برای ثبت‌نام با شماره تلفن درج شده تماس بگیرید اگر سوالی دارید با اکانت من @minakhany در تماس باشید.

تجارب ارتباطی اولیه‌ی هر فردی، به احتمال زیاد تعیین‌کننده‌ی مدل تعامل او در آینده خواهد بود. چه در تعامل عاطفی، چه تعامل روزمره‌ی اجتماعی، چه تعامل کاری و به طور کلی تعامل فرد با جهان هستی. روانکاوها این شکل از تجارب ارتباطی اولیه را به دو نوع تقسیم می‌کنند که به زبان حرفه‌ای می‌شود: «تجارب ارتباطی اولیه با اُبژه‌های خوب» و «تجارب ارتباطی اولیه با اُبژه‌های بد». ابژه‌ی خوب به والدی گفته می‌شود که «به اندازه‌ی کافی خوب» است، ارضا کننده است، به اندازه ناکام می‌کند به اندازه کامیاب، و ارتباط سلامتی با بچه دارد. در سوی دیگر، ابژه‌ی بد به والدی گفته می‌شود که «به اندازه‌ی کافی خوب» نیست، گاهی حتا اساساً «به اندازه‌ی کافی» نیست (ممکن است آنها این حس را در کودک ایجاد کنند که «کافی» نیست، انگار که باید بیش از این‌ها تلاش کند تا نظر والد را جلب کند و آن‌چیزی که هست کافی نیست برای پذیرفته شدن)، کودک را اغوا می‌کند و بعد ناکام می‌کند، ارضا کننده نیست، کودک را در ابهام نگه می‌دارد و به طور کلی فضای ناامنی برای بچه ایجاد می‌کند. چنین افرادی در بزرگسالی، دنیای ناامنی را تجربه می‌کنند، در ارتباط همیشه «دلهره» دارند، و انتظار «ناکامی همیشگی» را می‌کشند، گاهی حتا اگر ارتباط ناکام کننده هم نباشد، تعامل را به سمتی می‌برند که آن تجارب اولیه تکرار شوند. در اتاق درمان نیز آنها چنین حس و حالی را تجربه می‌کنند. درمانگر اگر بتواند جایگاه «ابژه‌ی خوب» را بگیرد، ابژه‌ای که فضا را برای تجارب ارتباطی رضایت‌بخش مهیا می‌کند، آنها احساس‌های متضادی را در اتاق درمان تجربه می‌کنند. گاهی حتا ممکن است از دست درمانگر عصبانی شوند، چراکه آن الگوی آشنا را برای او تکرار نمی‌کند، الگویی که در آن در بیشتر موارد «ناکام» می‌شده، «کافی» نبوده و تلاش‌هایش برای جلب رضایت «آدم‌های مهم زندگی»اش شکست می‌خورده است. او از دست درمانگر به ستوه می‌آید که چرا او را «کنار» نمی‌گذارد، یا حتا دچار سردرگمی می‌شود که چرا خشم‌هایش درمانگر را «تخریب» یا از بین نمی‌برد و درمانگر «می‌ماند». اتاق درمان، می‌تواند این فضا را ایجاد کند که فرد «تجربه‌ی ارتباطی با ابژه‌ی به اندازه‌ی کافی خوب» را تجربه کند، و این تجربه‌ها به سازمان روانی او نفس تازه‌ای می‌دهد، و «یکپارچکی روان» حاصل این تجربه‌هاست که موجب می‌شود مدل تعامل کلی فرد با جهان هستی تغییر یابد. با احترام؛ مهدی میناخانی @minakhany پی‌نوشت: متوجه هستم که کمی تخصصی شد، اگر برایتان مبهم بود، به اکانتم پیام دهید، تا جای ممکن سعی می‌کنم پاسخ دهم.

گورخواب‌ها، پیش از این‌ها مرده‌اند. در سطوح اجتماعی، افراد سه نوع «زیست اجتماعی» دارند. نوع اول آنهایی هستند که در سطح اول اجتماعی زندگی می‌کنند، آنها اصولاً ارتباط غنی با دیگران دارند، با خانواده، با دوستان، با معشوق‌شان، با همکار، با سوپر مارکتی سرِ محله، با نانوا، با راننده تاکسی. آنها توسط دیگرانی که خودشان نیز در سطح اول اجتماعی هستند پذیرفته می‌شوند. منظور از سطح اول اجتماعی، طبقه‌ی اجتماعی نیست، بلکه یک نوع زیست «در اجتماع» است همراه با پذیرش و مقبولیت. این دسته اصولاً زندگی آرامی دارند، هرچند که دغدغه‌های شخصی خودشان را هم دارند. به‌واسطه‌ی همین پذیرش و مقبولیت، به موفقیت‌های اجتماعی هم می‌رسند. دسته‌ی دوم اما، آنهایی هستند که به «حاشیه‌ی اجتماع» رانده شده‌اند. آنها کسانی هستند که در اجتماع حضور دارند، ولی سطح اول نیستند، مقبولیت دسته‌ی اول را ندارند. ممکن است در سطوح کاری رده‌ی پایین باشند. حرف و کلام‌شان قدر و ارزش چندانی ندارد، اجتماع از کنار این افراد به سادگی عبور می‌کند. هرچند به طور کامل هم آنها را پس نمی‌زند. آنها هستند، ولی کمرنگ. حضور دارند، ولی نه حضور موثر. ارتباط برقرار می‌کنند ولی نه ارتباط دو طرفه‌ی کامل، یک طرف ماجرا همیشه در موضع قدرت است، طرف دیگر در موضع ضعف، و آن طرف دیگر، همین افراد دسته‌ی دوم هستند. دسته‌ی سوم و البته مهمترین دسته‌ از نظر روانشناختی و جامعه‌شناختی، آنهایی هستند که از جامعه «طرد» می‌شوند. آنها در کنار ما زندگی می‌کنند ولی منفور ما هستند. ما آنها را به راحتی پس می‌زنیم. وارد مراوده با آنها نمی‌شویم. به آنها شغل داده نمی‌شود. به لحاظ اجتماعی نیز آنها کمترین مقبولیت اجتماعی را دارند. نگاه جامعه به آنها، نگاه تحقیرآمیز و رقت‌بار است. خیابان‌خواب‌ها، کارتن‌خواب‌ها، گونی به دوشان، متکدیان، و حالا «گورخواب»ها. آن‌ها همواره از سمت اجتماع طرد می‌شوند، چراکه خواب سطوح دیگر اجتماع را برآشفته می‌کنند. و همین طرد است که آنها را تبدیل می‌کند به افرادی که انگار علیه سطوح دیگر اجتماعی هستند. آنها هر از چندگاهی به سطح اول اجتماع برمی‌گردند، و تیتر یک خبرگزاری‌ها می‌شوند، ولی به شیوه‌ی خودشان. گورخوابی؛ سراسر استعاره است. تقابل زندگی با مُرد‌گی. آنها پیش از آنکه در گور بخوابند، توسط ما اعضای جامعه کُشته شده‌اند. ما فقط احساس گناه‌مان را با این افسوس‌ها برطرف می‌کنیم. کدام‌یک از ما که در این روزها خبر گورخوابی را شنیده‌ایم حاضریم به آنها پناه دهیم؟ انگار «حریم ما» از «حریم آن‌ها» جداست. اگر بخواهم رادیکال‌تر حرف بزنم، از قضا آدم‌ها وقتی خبر دلهره‌آوری همچون خبر «گورخوابی» را می‌شنوند، چه بسا به طور ناخودآگاه احساسی از رضایت خاطر داشته باشند. چرا؟ چون آنها در سوی دیگر این «فاجعه» هستند، در سوی «امن» این فاجعه، در سویی که انگار فاجعه از آنها دور است. رضایت از اینکه او سالم است و دیگری «ناسالم»، رضایتی ناخودآگاه از اینکه او جزو «طردشدگان» نیست، رضایت از اینکه جزو «کارتن‌خواب»ها، «خیابان‌خواب»ها، «گونی به دوش»ها و «گورخواب»ها نیست. کار بدانجا می‌رسد که بعضی از همین مردم (که برخی از قضا سلبریتی هم هستند)، افاضات می‌کنند که آن‌ها باید «عقیم» شوند. تلاش برای جدایی مطلق خود از آنها، تلاش برای جدا کردن حریم خود از آنها، و در سطحی هولناک‌تر، تلاشی مذبوحانه برای جدا کردن «نوع بشر» از «گورخواب». چه تفکر تهوع‌آوری‌ست. می‌بینید؟ آن‌ها پیش از آنکه در گور بخوابند، توسط ما «اخته» شده‌اند، مرده‌اند. با احترام؛ مهدی میناخانی @minakhany

چند سال پیش رفته بودم نمایشگاه نقاشی دانشجویی. دانشجوها آدم‌های جاه‌طلبی هستند. اکثر آنها در ذهن‌شان یک رویداد نیافتاده هستند، یک آرتیست منحصر به فرد بالقوه. نقاشی‌هاشان چنگی به دل نمی‌زد. حداقل برای آدمی مثل من که آن‌دوره از نمایشگاه‌های مختلف نقاشی بازدید می‌کردم. یکی‌شان اما توجه‌م را جلب کرد. نقاشی به چهار قسمت تقسیم شده بود. ماهیت کلی آن چیزی شبیه به آسمان خاکستری بود که خورشید نیمه‌جان غروب را از آن حذف کرده باشی. یک‌جور دهن‌کجی متهورانه به خالق هستی. به نظرم می‌آمد که چهار بخش نقاشی، اشاره دارد به چهار عنصر تشکیل دهنده‌ی هستی، یا اخلاط چهارگانه‌ی وجود انسان‌ها که بقراط به آن اشاره کرده بود، یا حتا می‌توانست اشاره به چهار فصل سال داشته باشد. شاهکار بود و برای دانشجویی در آن سطح، یک موفقیت بزرگ. خیره به تابلو بودم که پسر چشم‌زاغی به سراغم آمد. نقاش آن تابلو بود. بهش گفتم که چقدر مجذوب شده‌ام و از او دلیل این جداسازی اثر به چهار بخش، و این آسمان رنگ باخته را پرسیدم. شاید باورتان نشود، ولی ماجرا از این قرار بود که یک روز آنها تصمیم گرفته بودند بالای کوه بروند و از غروب خورشید اتود بزنند. به قله که می‌رسند، روی تخته سنگ بزرگی اتراق می‌کنند رو به خورشید، ولی چون پسر چشم‌زاغ ماجرا بازیگوشانه از کوه بالا می‌رفته، دیر به جمع می‌رسد و جا پیدا نمی‌کند برای نشستن روبروی خورشید. برای همین مجبور می‌شود در زاویه‌ای بشیند که خورشید را نمی‌بیند، بنابراین یک سمت از آن را نقاشی می‌کند. میانه‌های نقاشی متوجه می‌شود که نسبت را درست رعایت نکرده و این طرح برای کاغذی که انتخاب کرده، زیادی بزرگ است و بنابراین مجبور می‌شود طرح را روی چهار برگ بکشد تا نسبت درست از آب دربیاید! کاش هیچوقت نمی‌آمد جلو. تمام آن فانتزی‌هایم فرو ریخت. این‌ها را گفتم تا به اینجا برسم که گاهی وقت‌ها استنباطی که ما از دنیا داریم، خیلی ارتباطی به واقعیتِ آن دنیا ندارد. روانکاوها می‌گویند ما با یک «واقعیت درون‌روانی» (psychic reality) با دنیا ارتباط برقرار می‌کنیم که ربطی به «واقعیت بیرونی» (external reality) ندارد. برای همین ممکن است یک موضوع بیرونیِ واحد، برای افراد مختلف، معانی متفاوتی داشته باشد. جسورانه‌اش این است: ما با آدم‌های بیرونی ارتباط برقرار نمی‌کنیم، بلکه با بخش‌هایی از خودمان در آدم‌های دیگر ارتباط برقرار می‌کنیم. من آدم‌ها را آن‌گونه می‌بینیم که «من» هستیم نه آنطور که «آنها» به واقع هستند. بنابراین اگر شما عاشق یک نفر هستید یا از او متنفر، دنبال یک واقعیت بیرونی درباره‌ی آن آدم نباشید، چیزی در درون شما هست که با ویژگی‌هایی که «فکر» می‌کنید آن فرد دارد، متصل می‌شود. دونالد وینی‌کات روانکاو، جمله‌ای دارد با این مضمون که «به من بگو از چه می‌ترسی، تا به تو بگویم چه بر سر تو آمده». اگر بخواهیم جسارت کنیم به جمله‌ی او، احتمالاً باید بگوییم: «بگو عاشق چه کسی هستی، یا از چه کسی متنفری، تا کشف کنیم که تو خودت چه کسی هستی!» با احترام؛ مهدی میناخانی @minakhany

#معرفی_کتاب «فلسفه‌ی تراژدی- از افلاطون تا ژیژک» نویسنده: جولیان یانگ انتشارات: ققنوس . تراژدی چیست و چرا بزرگ‌ترین فلاسفه را به تفکر واداشته است؟ چرا علیرغم محتوای اندوهبار تراژدی ارزش والایی برای آن قائلیم و به تماشای آن می‌نشینیم و یا آن را با لذت می‌خوانیم؟ #پاراگراف اول #تراژدی در نظر #هیوم صرفاً نوعی «ماشین لذت» است، ماشینی که به بخشی از چیزی تعلق دارد که امروزه به آن «صنعت سرگرمی» می‌گوییم و نوک پیکانش متوجه مخاطبی نسبتاً با #فرهنگ است. هدف تراژدی، یعنی تولید لذت، با هدف کمدی تفاوتی ندارد، تنها موضوع سوال برانگیز آن است که تراژدی با چه مکانیسمی به این هدف می‌رسد. هیوم هیچ تلاشی برای تبیین این پرسش نمی‌کند که چرا تراژدی مهم است، چراکه در نظر او و عصرش تراژدی دیگر مهم نبود. حیرت و شگفتی از #تئاتر که در اعصار پیشین وجود داشت –واکنون دیگر در نظر کودکان وجود داشت- از دست رفته بود. همانطور که خواهیم دید، اینگونه تخفیف دادن تراژدی به یک ماشین لذت صرف، بخشی از «استتیک سازی» هنر است که #مارتین_هایدگر آن را عنصر درستیِ این نظریه #هگل می‌داند که در جهان مدرن، هنری که «والاترین رسالت» را دارد، «مرده» است. #پاراگراف دوم صحبت از «خیال»، «وهم» و «دروغ» به عنوان راهی برای مواجهه با امور تحمل‌ناپذیر، در نظر اول، حاکی از #سانتیمانتال کردن موضوع است، یعنی #سانسور کردن پاره‌های ناگوار در زندگی –مثل تبلیغ نان صبحانه که در آن کل خانواده (که شاید در واقعیت در شُرف متلاشی شدن باشد) در ساعت هفت صبح کنار هم هستند و همه چیز روی میز است و آشپزخانه هم از تمیزی برق می‌زند. اما همان‌طور که #نیچه به خوبی می‌داند داستان‌های #هومر اصلاً اینگونه نیستند، چراکه آنها داستان‌های جنگی‌اند، پر از خون و خونریزی، جان کندن و #مرگ. فرم #حماسی، فرم «#ابژکتیو» و سوم شخص است. این بدان معنا است که گرچه در داستان‌های هومر هیچ امر واقعی‌ای سانسور نمی‌شود، اما سانسور چشم‌اندازها وجود دارد. موضع ما در قبال زندگی و مرگ قهرمانان هومر مطلقاً سوم شخص است؛ ما هرگز تجربه‌ی همدردانه و اول شخص از رنج‌های مبتلابه نداریم. روایت نه ترس به وجود می‌آورد و نه شفقت. پی‌نوشت: یکی از ویژگی‌های خوب کتاب این مورد است که شما نه تنها نظر فلاسفه‌ی مختلف را درباره‌ی «تراژدی» متوجه می‌شوید، بلکه اگر چندان با دیدگاه‌های فلاسفه آگاهی نداشته باشید، تا حدودی با اندیشه‌ی کلی آنها آشنا می‌شوید. با احترام؛ مهدی میناخانی

Unexpressed emotions will never die. They are buried alive and will come forth later in uglier ways. "Sigmund Freud" @yekdarm
Unexpressed emotions will never die. They are buried alive and will come forth later in uglier ways. "Sigmund Freud" @yekdarmangar

در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

Rumba in Black by Jack Vettriano
Rumba in Black by Jack Vettriano

فرد خودشیفته، به منزله‌ی بیمارِ مبتلا به ناراحتی‌های روانی، بهترین کسی است که می‌تواند تحت روانکاویِ بی‌پایان قرار گیرد. هدف او از روانکاوی، یافتن نوعی دین یا شیوه‌ی زندگی است و امید دارد که از طریق این رابطه‌ی درمانی، تخیلات خودش درباره‌ی قدرت بی‌حدوحصر و جوانی لایزالش از بیرون تقویت شوند. لیکن دفاع روانی او از خویشتن به قدری قوی است که نمی‌گذارد روانکاوی‌اش به نتیجه‌ی موفقیت‌آمیزی برسد. سطحی بودن زندگی عاطفی چنین شخصی غالباً مانع از آن می‌شود که وی بتواند رابطه‌ای گرم با روانکاوِ خود ایجاد کند، هرچند که بیمار «بسیاری مواقع با استفاده از بصیرت‌های روشنفکرانه‌اش، با روانکاو ابراز موافقت می‌کند و نتایج به دست آمده از جلسه‌ی قبل را به زبان خود بازمی‌گوید.» خودشیفته نیروی عقلانی‌اش را بیشتر برای طفره رفتن به کار می‌برد تا خودشناسی. «بیمار تفسیرهای روانکاوانه را به کار می‌برد، اما زیرکانه آن‌ها را خشک و بی‌محتوا ارائه می‌دهد، به نحوی که فقط کلماتی بی‌معنا از این تفاسیر باقی می‌ماند. سپس آن کلمات در تملّک بیمار قرار می‌گیرند و او با آرمانی کردن‌شان، آن‌ها را واجد معنایی ممتاز جلوه می‌دهد». به اعتقاد کرنبرگ، خودشیفتگی تأثیری ویرانگر بر نیمه‌ی دوم زندگی مبتلایان باقی می‌گذارد و به عبارت دیگر، شکی نیست که آنان دچار درد و رنجی شدید خواهند شد. در جامعه‌ای که کهولت و مرگْ دلهره می‌آفرینند، پیر شدن بویژه برای کسانی دهشتناک می‌نماید که از اتکاء به دیگران هراس دارند و حرمتِ نَفْس‌شان همان تحسینی را می‌طلبد که معمولاً به علت جوانی، زیبایی، شهرت یا ملاحتِ کسی نصیبش می‌شود. شیوه‌های معمول برای دفاع در برابر اثرات ویرانگر سالخوردگی (که عبارت‌اند از احساس اعتقاد به ارزش‌های اخلاقی یا هنری خارج از حوزه‌ی علائق بلافصل خویش، کنجکاوی اندیشمندانه، صمیمیت عاطفی دلگرم‌کننده‌ای که از روابط شادی‌بخشِ گذشته ناشی می‌شود)، هیچ ثمری به حال فرد خودشیفته ندارند. نه فقط انطباق با تداوم زمان برای او به هیچ وجه تسلی‌بخش نیست، بلکه حتی «نمی‌تواند این حقیقت را بپذیرد که نسل جوان‌تر از خودش اکنون به سبب زیبایی، ثروت، قدرت و بویژه خلاقیت، از مسرّت‌هایی برخوردار است که در گذشته بسیار مطلوب تلقی می‌شد. لذت بردن از زندگی در فرایندی که مستلزم انطباقی فزاینده با خوشبختی و موفقیت دیگران باشد، به نحوی اندوهبار برای شخصیت‌های خودشیفته ناممکن است». از کتاب «فرهنگ خودشیفتگی»، نوشته‌ی «کریستوفر لش».

«خورخه لوئیس بورخس» داستانی دارد به اسم «جاودانگی». داستان درباره‌ی فردی است که به دنبال رود جاودانگی می‌گردد که نوشیدن از آن، عمر جاودان می‌دهد. او با مشقت‌های فراوان به منطقه‌ای می‌رسد که مردمانش زندگی اسفناکی دارند. آنها بیهوده صبح تا شام را سر می‌‌کنند، نمی‌توانند بخوابند و طعام‌شان که پیوسته سر آن جدل دارند، خوردن مار است. مسافر داستان، پس از مدتی متوجه می‌شود که این همان شهر جاودانگان است و آبی که از رود گل‌آلود آن شهر نوشیده، او را عمر جاودان داده است. او به آرزوی دیرین انسان‌ها، کیمیاگران و پادشاهان افسانه‌ای دست یافته که به دنبال اکسیر جاودانگی بوده‌اند. اما فضای داستان جاودانگی هولناک است. آنها بیهوده زیست می‌کنند، به مانند افلیج‌هایی که قدرتی برای تکاپو و فعالیت ندارند. خواب ندارند، خوراک برای آنها موضوعیت ندارد و هر از چندگاهی به تکه گوشت ماری بسنده می‌کنند. از قضا هومر، خالق ایلیاد و اودیسه نیز آنجاست و صبح تا شام را فقط لَش کرده و آفتاب می‌گیرد، بی‌آنکه بخواهد چشمه‌ی سیال ذهنش را دوباره رهسپار کند به سرزمین پایان‌ناپذیر تخیلاتش و داستان جدیدی بسراید. دیگران نیز زندگی رقت‌انگیزی دارند، یکی ماه‌ها و سال‌ها درازکش رو به آسمان خوابیده، برای پرنده‌ای که روی تن‌اش لانه ساخته. درست شبیه درختان، یا مترسک‌های لابد مهربان. یکی دیگر در گودال عمیقی می‌افتد، بی آنکه کسی متوجه شود و به مدت شصت سال گشنه و تشنه سپری می‌کند، تا آنکه رهگذری نجاتش دهد. اینجای نامیرایی اسفناک است، نه می‌توانی خودت را از بین ببری، و نه راه نجات از گودال عمیق را داری. فقط باید صبر کنی. چه می‌شد اگر مرگ نبود. قرن‌ها و قرن‌ها و قرن‌ها زیست پایان‌ناپذیر. زمان بی‌معنا می‌شد. تجربه کردن بی‌معنا می‌شد. خلاقیت بی‌معنا می‌شد. قرن‌ها و قرن‌ها فرصت داشتی خلاق باشی (چه جمله‌ی بی‌معنایی وقتی زمان معنا ندارد، قرن را کجای داستان بگذاریم). آنچه تجربه کردن را لذت‌بخش می‌کند، همین «محدودیت» زندگی است. همین‌که می‌دانی ممکن است فقط یکبار، فقط و فقط یکبار این تجربه را در زندگی داشته باشی. آنچه که خلاقیت را ارزشمند می‌کند، همین «محدودیت» زمان است، چراکه ذهن خلاق یکی که نویسنده است، فقط یکبار فرصت زیست دارد. تمام آن ذهنِ شکوهمندِ گابریل گارسیا مارکز به خاک سپرده شد. داستایوسکی نیز، شکسپیر، کافکا، سارتر، هایدگر، هومر، حافظ، سعدی. فناپذیر اگر نبودیم، لابد دغدغه هم نداشتیم، رشد کردن چه معنا داشت؟ به دست آوردن؟ ملاقات آدم‌ها؟ و عشق چقدر بی‌معنا می‌شد. می‌توانستی با صدها نفر ارتباط داشته باشیم! چه داستان مزخرفی‌ست بی‌مرگی! با احترام؛ مهدی میناخانی

بی‌مرگی!
بی‌مرگی!

06___MOTHER.MP35.05 MB

نمی‌دانم آلبوم «دیوار» پینک فلوید را شنیده‌اید یا نه. آلبوم معروفی است و کمتر کسی است که علاقه‌مند به موسیقی باشد و این آلبوم را نشنیده باشد. به واقع یکی از بهترین آلبوم‌های پراگرسیو راک است. این آلبوم تا حد زیادی به زندگی شخصی راجر واترز (یکی از نوازندگان و خوانندگان گروه) مرتبط است، او از سال‌های اولیه‌ی زندگی‌اش کشمکش‌هایی دارد؛ پدرش را در جنگ از دست داده است (ترک: یخ نازک)، از طرف معلمان بدرفتاری دیده است (ترک: آجری دیگر در دیوار)، به وسیلهٔ یک مادر بیش از حد کنترل‌گر تربیت شده است (ترک: مادر)، و زنش او را ترک کرده است (ترک: اکنون مرا ترک نکن)، که همگی دلیلی برای انزوایاو از جامعه هستند؛ که به طور نمادین به «دیوار» مرتبط شده‌اند. اما ترک «مادر» با فرهنگ تربیتی مادران ما آشناتر است. ترانه درباره‌ی گفتگوی یک مادر و کودک با هم است. کودک (پسر) از دغدغه‌هایش می‌گوید و مادر به او پاسخ می‌دهد. اما تناقض عجیبی دارد این گفتگو. کودک از دلهره‌هاش می‌گوید، از ترس‌هایی که دارد، از احساس ناامنی، آنقدر که یکی از سوال‌هایش از مادر این است که «آیا باید دور خودش دیوار بکشد؟». پاسخ مادر اما جالب توجه است. پاسخ‌های او همه کنترل‌گرانه، هراس‌انگیز و دلهره‌آور است، اما در لفافه‌ای از محبت مادرانه، و این همان چیزی است که بسیاری از والدین با احساس ناامنی فرزندانشان می‌کنند. مثلاً در پاسخ به دغدغه‌ی کشیدن دیوار، مادر پاسخ می‌دهد: «البته که مادر کمکت خواهد کرد در ساختن این دیوار». یک‌جور یاری‌رسانی به تداوم دلهره‌ی کودک. داستان این ترانه، داستان زندگی خیلی از افراد جامعه‌ی ماست. آنها که والدین‌شان به هر طریقی و با هر بهانه‌ای و در لفافه‌ای از محبت والدینی، فرزندانشان را کنترل می‌کنند، آنهایی که با ایجاد احساس گناه در فرزندشان، او را به شیوه‌ای که خود می‌خواهند پیش می‌برند، آنها که حربه‌شان، ایجاد ناامنی در فرزندان، برای کنترل کردن آنها در هر موقعیتی است. و افسوس که این حربه، در پوستینی از «محبت» پنهان شده، پوستین ظریفی که کیستی انسانی به آن نیاز دارد برای رشد. و چه چیزی اسف‌بار‌تر از این که «ناامنی» در پوششی از «محبت» به دیگران منتقل شود. سخن کوتاه، ترک را گوش کنید. 👇

عمل جراحی اورژانس ماهیت‌ش ترسناک است. طرف تا قبل از اتفاق راست راست راه می‌رفته و زندگی روتین‌ش را می‌کرده؛ اما یکباره به خاطر یک اتفاق/تصادف/بیماری مجبور است که راهی اتاق عمل شود. عموما اما یا وضعیت آن قدر خراب و بحرانی است که فرد متوجه اوضاع و اطراف‌ش نیست یا اورژانس‌هایی نظیر آپاندیسیت گریبانگیر آدم می‌شود که آن قدرها نگران کننده نیست. اما وضعیتی در جراحی قلب داریم به اسم گرفتگی رگ اصلی قلب یا به اصطلاح Left Main. در این شرایط فردی که کاملا عادی مشغول روزمرگی‌ش بوده به خاطر درد سینه‌ای که مثلا چند وقتی است دارد می‌رود آنژیوگرافی. جواب آنژیو همین وضعیت بالا می‌آید. به یک آن وضعیت دگرگون می‌شود. آدمی که راست راست راه می‌رفته و از اوضاع قلبش خبر نداشته به یک‌باره می‌شود کیس اورژانس جراحی قلب. باید بستری مطلق شود و حتی برای دستشویی هم اجازه بلند شدن ندارد. این‌ها به کنار باید در اولین فرصت ممکن (معمولا چند ساعت) عمل شود. عمل بزرگ و پرمخاطره‌ای که ممکن است از آن زنده بیرون نیاید. و بدترین قسمت آنجا است که فرد در وضعیت آگاهی کامل است. بارها این بیماران را قبل از عمل دیده‌ام که چقدر آشفته‌اند. یک جور اضطراب کشنده دارند که با سایر بیماران متفاوت است. نگرانی عمیقی که حاصل وضعیت خاص آن لحظه است. هجوم افکار مزاحم که در برابرشان بی‌دفاعی ناتوان‌ت می‌کند. کارهای نکرده، جاهای نرفته، قرض‌های نداده، عذرخواهی‌های نکرده، حساب‌های نرسیده، عشق‌های معطل‌مانده و صدها کار ناتمام دیگر. از آن لحظه‌های دردناک است که آدم‌ها آرزو می‌کنند کاش می‌توانستند چند روزی مهلت بگیرند و کارهای نیمه‌تمام را تمام کنند و بعد آماده رویارویی با اتفاقات شوند اما افسوس که فرصت نیست. هرچند که اکثر بیماران از این عمل جان سالم به در می‌برند و هرچند که باز هم جریان زندگی آن‌ها را از تمام کردن نیمه‌تمام‌ها باز می‌دارد اما هر بار که با کیس این‌چنینی مواجه می‌شوم آرزو می‌کنم که کاش می‌شد جوری زندگی کرد که وقتی با چنین وضعیتی مواجه می‌شوی کار ناتمام کمتری مانده باشد. هرچقدر هم کلیشه‌ای هرچقدر هم تکراری اما واقعیت همین است که زمان کوتاه است و کارهای نیمه‌تمام بسیار. زندگی را هر روز تا قطره آخر مصرف کنید و پرونده‌های نیمه‌تمام را تا جایی که می‌توانید تمام کنید. اتفاق در یک قدمی است. از پروفایل فیسبوک: رضا خواجه‌نوری

پنجره؛ پدیده‌ی عجیبی در زندگی آدم‌هاست. درست شده تا مرز بگذارد بین «دنیای درون» و «دنیای بیرون»، بین «من» و «دیگری»، بین «اشتیاق تنهایی» و «میل به آمیختگی». درست شده تا «امنیت خاطر» ایجاد کند لابد، و ما چه آدم‌های ساده‌لوحی هستیم که به این تصور شیرین دلخوش کرده‌ایم. پنجره؛ محصول «تضاد» درونی آدم‌هایی بوده که «دیوار» را اختراع کرده‌اند، محصول دلشوره‌ی آدم‌هایی که می‌خواستند «جدا» شوند از دیگران، محصول اضطراب «تنهایی». اگر پنجره محصول اضطراب است، پرده؛ از سوی دیگر، محصول دست‌اندازی «دولت»ها و «سازمان»ها در زندگی خصوصی آدم‌هاست. وقتی یک پدیده‌ی «خصوصی» به یک «فرم» و یک «تشکیلات» می‌رسد، چیزی که باید «مهندس‌های شهرداری» تعیین کنند که چه اندازه باشد و کجا قرار بگیرد، پرده‌ها اختراع می‌شوند. پرده؛ محصول دخالت «دیگران» در دنیای درون روانی آدم‌هاست. پرده‌ها ظهور پیدا می‌کنند تا دهن کجی کنند به آنها که حد و مرز را بی‌اعتنا به اضطراب درونی آدم‌ها تعیین می‌کنند. تضاد زیبایی‌شناسی شهری، و اضطراب فردی. هرچه آدم‌ها ناامنی درونی بیشتری تجربه کنند، پرده‌های خانه ضخیم‌تر، لایه به لایه و «باشکوه»تر می‌شود، تا حواس ناظران را از دلهره‌ای که ممکن است «رو» شود، پرت کنند و به زرق و برق مصنوعی معطوف کنند. هرچه آدم‌ها نگران‌تر، پرده‌هاشان ضخیم‌تر، انگار که بخواهند حتا راه نفوذ سلول‌های هوای بیرون را بگیرند، حتا بخواهند راه نفوذ اندک سوی آفتاب را بگیرند. این خاصیت آدم‌های نگران است، پریشانی؛ سرایت می‌کند به جای جای خانه‌شان، و «پرده»؛ تابلوی نقاشی این دنیای آشوبناک است. پنجره؛ پدیده‌ی عجیبی است، آب است روی آتشی که «دیوار» در دل آدم‌ها به پا کرده است، افیون است، برای استخوان دردی که «جدایی» به جان آدم‌ها انداخته. و پیوند پرده با پنجره، پیوند انسان است با امنیت. با احترام؛ میناخانی @minakhany