en
Feedback
On Psychoanalysis

On Psychoanalysis

Open in Telegram

مهدی میناخانی www.minakhany.com

Show more
914
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
«سوزان سانتاگ» حالا دیگر چهره‌ی شناخته شده‌ای در ایران به حساب می‌آید. ترجمه‌ی کتاب‌های او اخیراً رشد چشمگیری داشته و عقاید او علاقمندان متعددی در کشورمان پیدا کرده است. زنی با موهای پرپشت تیره، با سیگاری در دست و محصور در میان کتاب‌هایش. سوزان سانتاگ به معنای واقعی «عاشق کتاب» بوده است. درباره‌ی علاقه‌ی او به کتاب همین‌قدر بگویم که در زمان مرگش (در سال 2004)، در کتابخانه‌ی شخصی‌اش 25 هزار جلد کتاب بوده است. بزرگی این عدد زمانی مشخص می‌شود که یک محاسبه‌ی ساده انجام دهیم: شما اگر روزی یک کتاب بخوانید، برای خواندن 25 هزار جلد کتاب، به 68 سال زمان نیاز دارید! سوزان سانتاگ در 71 سالگی مرد. یعنی او گاهی در روز بیش از یک کتاب می‌خوانده است. نشستن پای نوشته‌های سوزان سانتاگ تجربه‌ی حیرت‌آوری است. زنی تیزبین، متفکر و باهوش. به ویژه از نظر من؛ مطالعه‌ی چهار کتاب از او که ترجمه نیز شده‌اند تجربه‌ی دلنشینی است. کتاب «درباره‌ی عکاسی»، یک مانیفست تمام عیار درباره‌ی نگاه به عکس و عکاسی است. به نظرم می‌آید کسی که علاقه به عکاسی دارد «باید» این کتاب را بخواند. وقتی این کتاب را بخوانید، نگاه‌تان به عکس‌ها و عکاسی –این هنر اغواکننده و در حال رشد- کاملاً متفاوت خواهد بود. ویژگی او این است که می‌تواند «خارج از قاب» عکس را هم ببیند. او معتقد بود که «قاب‌بندی، نوعی حذف کردن است». ایده‌ی خارق‌العاده‌ای که خود را در کتاب‌هایی که درباره‌ی عکاسی نوشته نشان می‌دهد. او در هیچکدام از کتاب‌هایش از عکس استفاده نکرده است (به جز جلد کتاب «تماشای رنج دیگران»). این در حالی است که مترجمان فارسی کتاب «درباره‌ی عکاسی» با سلیقه‌ی خود عکس‌هایی را در میان فصول کتاب او گنجانده‌اند! این هم از عجایب ترجمه در کشور ماست که کلاً فلسفه‌ی کتابی که ترجمه می‌کنند را تغییر می‌دهند! دیگر کتاب او «علیه تفسیر»، مقالاتی شگفت‌انگیز درباره‌ی ادبیات، هنر، اشخاص، تفکر و تحولات ادبی-اجتماعی-فرهنگی قرن اخیر است. این یکی از مهمترین کتاب‌های سوزان سانتاگ است که حالا دیگر به یک کتاب کلاسیک تبدیل شده است. کتاب بعدی «بیماری به مثابه استعاره» است. به واقع ترجمه‌ی فارسی کتاب تجمیع دو کتاب «بیماری به مثابه استعاره» و «ایدز و استعاره‌هایش» است. این کتاب از این رو ارزشمند است که سوزان سانتاگ خود سه بار به سرطان مبتلا شد که در دو بار آن بهبود پیدا کرد و بار آخر، بر اثر همین بیماری جان خود را از دست داد. او در این کتاب به این مورد اشاره می‌کند که چرا باید از بیماری‌ها خرافه‌زدایی شود و نگاه استعاری به آن نداشت (به شخصه با برخی از عقایدی که او در این کتاب مطرح کرده مخالف هستم، او بار روانی بیماری‌ها را نه تنها نادیده می‌گیرد، بلکه پرداختن به آن را مخل روند درمان می‌داند!). و کتاب «تماشای رنج دیگران» که آن نیز درباره‌ی عکاسی است. غیر از این او رمان نیز نوشته است. به ویژه رمان «شیفته‌ی آتشفشان» که من ندیدم به فارسی ترجمه شده باشد. همچنین او دو فیلم نیز در مقام کارگردان در فعالیت‌های هنری‌اش داشته است. در زندگی شخصی‌اش، به نظر می‌رسد او به هر دو جنس زن و مرد علاقمند بوده است (بایوسکچوال). ارتباط‌های عاطفی او متشکل از هر دو جنس زن و مرد بوده است. در مستند «درباره‌ی سوزان سانتاگ» که توسط «ناسی کیتز» ساخته شده است، نشان داده می‌شود که معشوق‌هایش؛ همه یک‌جورهایی جفا کشیده‌اند از او و حتا برخی از آنها ناراضی بوده‌اند از مدلی که او در مهمانی‌ها و در جمع دیگران با آن‌ها به تحقیر و بی‌اعتنایی رفتار می‌کرده است. او جایی نوشته بود که «این عشق و کار هستند که زندگی من را می‌سازند». او زنی جاه‌طلب و در گاهی موارد خودشیفته بود (این را می‌توان از مدلی که در رسانه‌ها ظاهر می‌شده یا با معشوق‌هایش ارتباط می‌گرفته استنباط کرد). من فکر می‌کنم بسته به علاقمندی‌تان، وقت بگذارید و حداقل یکی دو کتاب از سانتاگ بخوانید. من پیشنهاد می‌کنم دو کتاب «درباره‌ی عکاسی» و «علیه تفسیر» را از دست ندهید. این را هم اشاره کنم که ممکن است کتاب علیه تفسیر برای افرادی که به طور کلی علاقه‌ی کمی به ادبیات دارند، کسل کننده باشد. اطلاعات کتاب‌هایی که من از او خوانده‌ام: درباره‌ی عکاسی- ترجمه: نگین شیدوش- انتشارات: حرفه نویسنده علیه تفسیر- ترجمه: مجید اخگر- انتشارات: بیدگل بیماری به مثابه استعاره- ترجمه: احسان کیانی‌خواه- انتشارات: حرفه نویسنده تماشای رنج دیگران- ترجمه: زهرا درویشیان- انتشارات: چشمه در عین حال- ترجمه: رضا فرنام- انتشارات: ثالث و کتاب: چه کسی از سوزان سانتاگ می‌ترسد- نوشته: کورین روندو- ترجمه: مریم چهرگان- انتشارات: نظر با احترام؛ مهدی میناخانی @minakhany www.minakhany.com

سوزان سانتاگ: زنی محصور در میان کتاب‌هایش @YekDarmangar
سوزان سانتاگ: زنی محصور در میان کتاب‌هایش @YekDarmangar

به گمانم این تصویر 👆برشی فوق‌العاده از زندگی است، تمام آن‌چیزی که فکر می‌کنم آدم‌ها باید گاهی در زندگی داشته باشند. زیگموند فروید، یک‌جایی گفته بود: «چیزی که ما از زندگی فهمیده‌ایم این است که زندگی شامل دردهای فراوان، ناامیدی‌های بسیار و وظایف ناممکن است. آدم‌ها گاهی نیاز به مُسکِن‌هایی برای زندگی کردن دارند». فکر می‌کنم آدمی گاهی وقت‌ها باید «مَفری» داشته باشد برای هضم کردن ماجراهایی که برایش اتفاق می‌افتد، «فرصتی» برای جدا کردن خودش از ماجراها و حل و فصل کردن آن‌ها. ...و کاش کارگردان زندگی خودمان باشیم، و آنجا که نیاز هست، سکانس را نگه داریم و نفسی بگیریم برای ادامه‌ی داستان. آدمی نیاز دارد به این «نفس» گرفتن‌ها، نیاز دارد که یک وقت‌هایی «حرف» بزند با یک نفر، آنکه می‌تواند همراهی‌اش کند برای ادامه‌ی بازی. با احترام؛ مهدی میناخانی @minakhany www.minakhany.com

کتاب «درس‌های فروید برای زندگی» را «برِت کار» نوشته است و با ترجمه‌ی دلنشین و روان «صالح نجفی» توسط «نشر هنوز» منتشر شده است. کتاب درباره‌ی برخی از اندیشه‌های «زیگموند فروید» در طول دوران زندگی پربارش است که به زبان ساده و کاربردی نوشته شده است (امیدوارم به خاطر استفاده از کلمه «کاربردی» از سوی همکارانم مورد نقد قرار نگیرم). برای مثال در بخش «چگونه عاشق می‌شویم» نویسنده به آرای فروید درباره‌ی روابط اولیه با والدین، ادیپ کامپلکس و اثر آن در روابط آینده صحبت کرده است، یا در فصل «چگونه گذشته را فراموش کنیم» نویسنده به نظر زیگموند فروید درباره مکنونات گذشته و حضور اثرگذار آنها در زندگی حال پرداخته است. اما توجه به دو نکته اهمیت دارد. یک اینکه باید دست‌مریزادی گفت به مترجم و متفکر خوش‌فکر، باسواد و فعال این‌روزهای کشورمان جناب آقای «صالح نجفی» که چه ترجمه‌هایش و چه در کلاس‌ها و درسگفتارهایی که برگزار می‌کند، می‌شود یاد گرفت و دنیا را از زاویه‌ی متفاوت درک کرد. به نظرم او استاد مسلم واژه‌یابی‌های دوپهلو است. واژه‌هایی که در ادبیات روانکاوی (به ویژه در ادبیات خودِ فروید) بسیار رایج است و کمتر مترجمی در ایران به این ظرافت واژه‌های دوپهلو را در زبان فارسی پیدا می‌کند و جایگزین واژه‌های اصلی می‌کند. در حالی که مترجم‌های حوزه‌ی روانشناسی در حال ترجمه‌ی نسخه شانصدم کتاب آخر یالوم هستند (فکر می‌کنم بیش از ده نسخه ترجمه‌ی متفاوت از کتاب آخر اروین یالوم در بازار کتاب ایران وجود دارد)، علاقمندی آقای نجفی به حوزه‌ی روانکاوی و ترجمه‌هایش بسیار ارزشمند است (او از این مجموعه کتاب دیگری نیز دارد که «درس‌های نیچه برای زندگی» نام دارد). دوم میل دارم کمی درباره‌ی موسسه‌ی «مدرسه‌ی زندگی» که این مجموعه کتاب‌ها را منتشر می‌کند بگویم. موسسه‌ی مدرسه‌ی زندگی را «آلن دوباتن» راه‌اندازی کرده است. دوباتن نویسنده‌ی کتاب‌های فلسفی به زبان ساده برای مردم است (این نزدیکترین چیزی بود که می‌توانستم او را معرفی کنم). کتاب‌های او در جهان مورد استقبال قابل توجهی است و در ایران نیز جزو کتاب‌های محبوب است (پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، یک هفته در فرودگاه، جستارهایی در باب عشق، هنر به مثابه درمان، تسلی‌بخشی‌های فلسفه و... از کتاب‌های ترجمه شده‌ی او هستند). اما نقدی که به او و به موسسه‌ی «مدرسه‌ی زندگی» می‌شود، همین سوء برداشتی است که می‌شود از چنین کتاب‌هایی داشت. برخی منتقدان معتقدند که چه کتاب‌های «آلن دوباتن» و چه موسسه مدرسه‌ی زندگی، بیشتر «کسب و کار» هستند تا ترویج اندیشه. نقدهای آن‌ها نسبتاً منصفانه است، آنها می‌گویند این مدل «درمان» که کتاب‌های دوباتن و موسسه‌اش تجویز می‌کنند، کمی خوش‌بینانه و حتا ناکارآمد است. به نظر من، کتاب‌های دوباتن و موسسه مدرسه‌ی زندگی، هرچه که باشند، بسیار بسیار ارزشمندتر از کتاب‌های زرد مثلاً روانشناختی هستند که گستره‌ی علاقمندی فراوانی یافته‌اند. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم قفسه‌های کتاب‌های زرد روانشناختی، خطرناک‌ترین مکان‌ها برای زندگی بشریت هستند (زیادی اغراق کردم ولی منظورم را خوب می‌رساند). به نظرم بعضی کتاب‌ها را اگر نخوانی سالم‌تر می‌مانی. بگذریم... کتاب «درس‌های فروید برای زندگی» کتاب قابل توجهی است. از آن کتاب‌هایی که من پیشنهاد می‌کنم وقت بگذارید و بخوانید (خیلی وقت‌تان را نمی‌گیرد، کتاب در 158 صفحه و در قطع پالتویی است). پی‌نوشت: فکر کنم حداقل یک‌سوم نوشته‌ام داخل پرانتزها قرار گرفته! این هم روشی است برای خودش. . با احترام؛ مهدی میناخانی @minakhany www.minakhany.com

درس‌های فروید برای زندگی . @YekDarmangar
درس‌های فروید برای زندگی . @YekDarmangar

مصاحبه‌ی «هاآرتص» با «توماس آگدن» و دیزایرهای مادر آگدن نشریه «هاآرتص» اسرائیل، اخیراً مصاحبه‌ای انجام داده با «توماس آگدن»، روانکاو، نویسنده، سخنران و مدرس که بسیار جذاب و خواندنی است. آگدن یکی از روانکاوان مطرح حال حاضر دنیاست. او غیر از اینکه کار درمانی انجام می‌دهد و کتاب‌ها و مقاله‌های تخصصی می‌نویسد، دو «رمان» نیز نوشته است که هم‌این، بهانه‌ای شده برای خبرنگار خوش ذوق این نشریه که با او مصاحبه کند (البته یک دلیل دیگر و احتمالاً مهم این است که توماس آگدن یهودی است). اما آنچه من را واداشته تا درباره‌ی این مصاحبه برای شما بنویسم، بخش‌هایی از گفتگوی آنها درباره‌ی «مادر» توماس آگدن است. آگدن اشاره می‌کند که اولین بار گریه‌ی مادرش را وقتی هفت ساله بوده دیده است، زمانی که روانکاو مادرش می‌میرد. او می‌گوید که از سه سالگی، مادرش جلسات منظم روانکاوی داشته که آن را «قرار ملاقات» نام‌گذاری می‌کرده است. این «قرارهای ملاقات» آن‌قدر مهم بوده که از نظر آگدن بخشی از خانواده‌ی چهار نفره‌ی آن‌ها محسوب می‌شده است. خود او اشاره دارد که دلیل مهم تمایل او به ادبیات مادرش بوده است، چراکه مادرش به شدت به «مطالعه» علاقه داشته و او را هم تشویق می‌کرده تا بخواند. از سوی دیگر، علاقه به روانکاوی را زمانی که در مقطع دبیرستان بوده پیدا کرده است، وقتی برای مطالعه در تابستان، یکی از کتاب‌های زیگموند فروید را انتخاب می‌کند. اما نکته مهم در این گفتگو، دیزایرهای مادر آگدن است. اشتیاقی که مادرش به مطالعه داشته، اشتیاقی که به جلسات روانکاوی‌اش داشته و آن گریه‌ی اثرگذارش پس از مرگ روانکاوش، طبعاً روی مسیری که آگدن برای زندگی‌اش برگزیده، نقش پررنگی داشته است. «تروما»، نقش مهمی در زندگی آدم‌ها دارد. اگر اتفاقی که در هفت سالگی برای مادر او افتاده را «تروما» در نظر بگیریم، تمایل او به روانکاوی معنادار می‌شود. تفسیر خیلی خیلی ساده و خام دستانه‌اش این می‌شود که انگار آگدن با دیدن آن صحنه، تصمیم گرفته تا مادرش را نجات دهد، یا پیوندهایش را با مادرش عمیق‌تر کند، یا گریه‌ی مادرش را نبیند، یا جایگزینی برای روانکاو فقید مادرش باشد (یا هر تفسیر دیگری که در زندگی آگدن معنادار باشد). از سوی دیگر، حضور پررنگ روانکاو مادرش، آنطور که آن را عضوی از خانواده در نظر می‌گرفته، می‌تواند گرایش او به روانکاوی را معنی دهد. به هر حال من در جایگاهی نیستم که بخواهم دیزایرهای آگدن را بررسی کنم! فقط خواستم به «امیال» آدم‌های مهم در زندگی‌مان اشاره کنم. به شخصه خوشحالم که دیزایرهای مادر آگدن در او متبلور شده و کتاب‌ها و مقالات آگدن را داریم و می‌توانیم بخوانیم و لذت ببریم! ولی موضوع این است که دیزایرها در همه‌ی آدم‌ها چنین تبلوری ندارد. در بسیاری از آدم‌ها این امیال تبدیل می‌شوند به بیماری، تبدیل می‌شوند به رکود، تبدیل می‌شوند به روانرنجوری. برای همین لزوما زیستن در راستای دیزایرهای دیگری، زیستن اصیلی نیست، بلکه زیستنی است که آدمی را از خود واقعی‌اش، خودِ اصیل‌اش دور می‌کند و به سمت ساختن خودی کاذب روانه می‌کند، آنطور که نویسنده‌ی محبوب آگدن، «دونالد وینی‌کات» می‌گفت. با احترام؛ مهدی میناخانی www.minakhany.com @minakhany @YekDarmangar

مصاحبه «هاآرتص» با «توماس آگدن» و دیزایرهای مادر آگدن
مصاحبه «هاآرتص» با «توماس آگدن» و دیزایرهای مادر آگدن

01 Tehran Waltz, #1.mp38.04 MB

(ارسالی آقای «سهیل تفقدی» در رابطه با موضوع «افسردگی: بیا حرف بزنیم». خودِ او متن را با ترک «والس‌های تهران» اثر «مهرداد مهدی» همراه کرده بود. موزیک را هم به اشتراک می‌گذارم تا همراه با متن گوش کنید.) . سازمان بهداشت جهانی گفته از "افسردگی" بگوییم مگر کمکی باشد شُمار زیاد مبتلایان را... پیش خودم فکر کردم اگر بخواهم از این رفیق دَه ساله بگویم شمایلش را چه‌طور بر خود توصیف می‌کنم... از قدم‌زدن‌هایم می‌گویم که با سختی و سنگینی، پیکر لاغر را از خیابان شریعتی بالا می‌کشیدم، در شهرکتاب مرکزی قدری حواسش را پرت می‌کردم و خسته به خانه برش می‌گرداندم... یا از بُغض میگفتم مثلاً آن‌جا که در سالن سینِما خفه‌ام میکرد و بعد یکهو سرِ یک سکانس، اشک، صورتم را می‌شست... آنجا که خیسیِ صورتم زیرِ نورِ صفحه‌ی نقره‌ای برق می‌زد... یا مثلاً از خوابیدن‌های کِش‌دار می‌گفتم که هیچ چیز لذّت‌بخش تر از آن نبود... آن روزهایی که پتو تابوتی بود سِتَبر و مرگ‌اندود تا آسمان، تنگ‌میدانی‌اش را کمتر به رُخ بکشد... یا شاید یادم می‌کشید به کلومیپرامین و اُلانزاپین... یا مثلاً هالُپریدُل و تخدیرهایش... و حتماً یاد آن روز بارانی می‌افتادم که چه‌طور مقهور دور میدان دانشگاه قدم از قدم برداشتن یارستنم نبود و به این فکر می‌کردم که هیچ‌چیز -مطلقاً هیچ‌چیز- شیرین‌تر از مرگ نیست... یاد سایکوتراپی و ترسهایش، یاد حالت تهوّع غیر‌قابل‌کنترل در اتاق تراپی... یاد بیماری‌های سایکوسوماتیک، یاد کولیتِ اولسر... با این همه اگر می‌خواستم از افسردگی بگویم از او به وفاداری و همراهی یاد می‌کنم... از آن روز که در عرض زمان ایستاده بودم، [با دُشنه‌ی تلخی در گُرده‌ام لابد!] دستش را گرم‌تر می‌فشارم و تنگ‌تر به برش می‌کَشم. تنم شاید که به قول سایه، خونین زیرِ آوارِ شب افتاده بود امّا دَری زین دخمه سوی خانه‌ی خورشید امید دارم که بگشایم... اُمید! که هیچ چیز با آن به عِناد برنخیزد... بیا از افسردگی بگوییم! بیا از خودمان بگوییم! بیا به‌اش بگوییم ای در ْ من! ای با من! ای بَر ْ من! از دل سلامت می‌کنم... زنده باد زندگی!

بیا حرف بزنیم. سازمان بهداشت جهانی در پژوهشی که اخیراً انجام داده، تخمین می‌زند که بیش از ۳۰۰ میلیون نفر در جهان با افسردگی زندگی می‌کنند. این سازمان می‌گوید این آمار، ۱۸ درصد بیشتر از میانگین آمار سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۵ است. فقدان حمایت اجتماعی از افراد مبتلا به اختلال‌های روانی و ترس از داغ ننگ و برچسب اختلال روانی، موجب می‌شود که تعداد قابل توجهی از این افراد به دنبال درمان آن نباشند. آمارهای سازمان بهداشت جهانی به طور غریبی نگران کننده هستند. آنها می‌گویند در کشورهایی با مردمی با درآمدهای بالا، تنها ۵۰ درصد از افراد افسرده به دنبال درمان می‌روند و به طور میانگین، تنها ۳ درصد از بودجه‌ی سلامت دولت‌ها به اختلالات روانشناختی اختصاص داده می‌شود (که این آمار در کشورهایی با درآمد پایین، به حدود یک درصد می‌رسد. توجه داشته باشید، یک درصد از بودجه سلامت، نه بودجه کل). سازمان بهداشت جهانی قرار است جزئیات این پژوهش را در هفتم آوریل (یعنی جمعه ۱۸ فروردین) در روز جهانی بهداشت اعلام نمایند. این حرکت در راستای کمپین جهانی این سازمان درباره‌ی افسردگی است. کمپینی که عنوان بسیار جالبی دارد: «افسردگی: بیا حرف بزنیم». هدف کمپین این است که از یک سو اطلاع‌رسانی به طور گسترده انجام شود تا به افراد مبتلا کمک شود و از سوی دیگر، از اختلالات روانشناختی اصطلاحاً «استیگمازدایی» شود (داغ ننگ زدایی). چراکه برای خیلی از افراد در جهان (و نیز در کشور ما) صحبت کردن درباره‌ی مسائل روانشناختی که با آن دست به گریبان هستند، سخت است. در خیلی از کشورها مسائل و اختلالات روانشناختی هنوز به رسمیت شناخته نشده‌اند. هنوز هم خیلی از اطرافیان افراد افسرده فکر می‌کنند که «دست خودش است، اگر بخواهد می‌تواند شاد باشد». بسیاری از افراد افسرده در سرتاسر دنیا «همدلی» دریافت نمی‌کنند که همین موجب می‌شود که منزوی‌تر شوند. در بعضی خرده‌فرهنگ‌ها (که از قضا در کشور ما خرده‌فرهنگ رایجی است)، افراد افسرده «انرژی منفی» محسوب می‌شوند که باید از آن‌ها دوری کرد. کسی با افسرده‌ها حرف نمی‌زند. در حالی که احتمالاً همه‌ی ما در دوره‌هایی از زندگی تجربه‌ی کوتاه یا بلند مدت افسردگی را داشته‌ایم. افسردگی، سرماخوردگی روان است. یعنی همانقدر که همه‌ی آدم‌ها دچار سرماخوردگی می‌شوند، دچار افسردگی هم می‌شوند. بیایید درباره‌ی افسردگی حرف بزنیم. افسردگی علائم نسبتاً مشخصی دارد، خلق پایدار اندوه، کاهش علاقمندی به فعالیت‌هایی که عموماً لذت‌بخش هستند و ناتوانی در انجام فعالیت‌های روزمره که دو هفته یا بیشتر ادامه داشته باشد. از دیگر علائم افسردگی می‌توان به زودرنجی، گوشه‌گیری، کاهش ارتباط‌های دوستانه یا اجتماعی، افزایش یا کاهش وزن، افزایش یا کاهش میزان خواب، کاهش تمرکز، اشکال در تصمیم‌گیری (یا به طور کلی بی‌تصمیمی)، احساس بی‌ارزشی، احساس گناه، ناامیدی، از دست دادن انگیزه‌های معمول زندگی، نگاه بدبینانه به آینده (همراه با احساس‌های پوچی و بی‌معنایی) و در گاهی اوقات همراه با افکار خودآسیب‌رسان و خودکشی. ناراحت کننده‌ترین بخش افسردگی این است که ریسک فاکتور بالایی برای خودکشی است که سالانه هزاران نفر را به کام مرگ می‌برد. من به سهم خودم قصد دارم درباره‌ی افسردگی بنویسم، اگر شما هم خواستید در این کمپین باشید، درباره‌ی آن حرف بزنید، یا اگر خواستید درباره‌ی آن و تجربه‌ی خودتان بنویسید و با دیگران به اشتراک بگذارید (اگر علاقمند بودید من می‌توانم در کانال تلگرام و وبلاگم به اشتراک بگذارم). با احترام؛ مهدی میناخانی @minakhany www.minakhany.com #بیاحرف‌بزنیم #ازافسردگی‌بنویسیم

#بیاحرف‌بزنیم
#بیاحرف‌بزنیم

برشی از «بدن‌های مضطرب، آدم‌های پریشان» متن کامل: http://minakhany.com/?p=999
برشی از «بدن‌های مضطرب، آدم‌های پریشان» متن کامل: http://minakhany.com/?p=999

برشی از مقاله‌ی «بدن‌های مضطرب، آدم‌های پریشان» متن کامل: (http://minakhany.com/?p=999) مهدی میناخانی (@minakhany)
برشی از مقاله‌ی «بدن‌های مضطرب، آدم‌های پریشان» متن کامل: (http://minakhany.com/?p=999) مهدی میناخانی (@minakhany)

درباره‌ی کتاب «اتاق روشن» نوشته‌ی «رولان بارت» «عکاسی مخل و مخرب است، اما نه آن هنگامی که می‌ترساند، پس می‌زند یا حتا آبرو می‌برد، بلکه آن هنگام که فکور است، آن هنگام که می‌اندیشد». این تفسیر رولان بارت است از عکس‌های «آندره کرتژ» وقتی که مجله‌ی لایف نمی‌پذیرد که آنها را چاپ کند، چراکه از نظر آنها عکس‌های کرتژ «بیش از حد حرف زده‌اند». «اتاق روشن» کتابی تحسین‌برانگیز از «رولان بارت» است. او این کتاب را پس از مرگ مادرش نوشته و به واقع مرثیه‌ای برای مرگ مادرش است، ولی از قضا کتاب نگرشی جالب توجه به عکاسی و عکس دارد. درباره‌ی کتاب نقدهای مختلفی می‌توانید در فضای سایت‌های فارسی پیدا کنید ولی چیزی که من میل دارم این‌جا با شما به اشتراک بگذارم، دو مفهوم عمده‌ای است که در این کتاب به آن اشاره شده و به دنیای روان و اثری که انسان‌ها از پدیده‌ها، آبجکت‌ها و در این‌جا عکس‌ها دریافت می‌کنند مرتبط است. این دو مفهوم را رولان بارت؛ «استودیوم» و «پونکتوم» نام‌گذاری می‌کند. این دو را از زبان خودِ بارت بخوانید: «استودیوم؛ به معنی تقاضای چیزی، میل به کسی و البته گونه‌ای سرسپاری کلی و پرشور و شوق، اما بدون هیچ حس تیز و خاصی است. به میانجی استودیوم است که من به بسیاری از عکس‌ها علاقه‌مند می‌شوم، خواه آنها را به منزله‌ی شاهد و مدرک سیاسی دریافت کنم خواه از آنها به عنوان صحنه‌های جالب تاریخی لذت ببرم: زیرا مشارکت من با اندام‌ها، چهره‌ها، ژست‌ها، صحنه‌ها و کنش‌ها به واسطه‌ی فرهنگ (این معنای ضمنی در استودیوم وجود دارد) ممکن می‌شود. عنصر دوم استودیوم را می‌شکند (یا می‌بُرد). این بار من نیستم که آن را می‌جویم (آن‌گونه که من میدان استودیوم را با آگاهی مطلقم محاصره می‌کنم)، بلکه خودِ آن عنصر است که از آن صحنه بیرون می‌آید، همچون تیری پرتاب می‌شود و در من فرو می‌رود. در زبان لاتین برای نامیدن این زخم، این فرورفتگی و این علامتی که توسط ابزاری تیز و برنده پدید آمده، واژه‌ای وجود دارد: این واژه بسیار مناسب کار من است زیرا هم مفهوم نقطه‌گذاری اشاره دارد و هم این که عکس‌های مورد بحث من در حقیقت نقطه‌گذاری شده‌اند و گاهی حتا با این نقاط حساس، خال خال می‌شوند؛ دقیقاً این علامت‌ها و این زخم‌ها، نقاط بسیاری‌اند. بنابراین این عنصر دوم را که استودیوم را به هم می‌ریزد، پونکتوم می‌نامم؛ زیرا پونکتوم به معنی نیش، خال، بریدگی، سوراخ کوچک و نوعی تاس هم است (در واقع تاس هم قطعه‌ای است که دارای خال‌ها و نقاط سیاهرنگ است). پونکتوم یک عکس، حادثه‌ای است که در من فرو می‌رود و زخمی‌ام می‌کند، هم کبودم می‌کند و هم دردناک است». یک‌جایی در کتاب رولان بارت اشاره می‌کند که «اختراع عکاسی تاریخ را به دو بخش تقسیم می‌کند» و من میل دارم با جسارت بگویم که برای من، دیدن و نگاه کردن به عکس‌ها و اصولاً به پدیده‌ی عکاسی، به قبل از خواندن این کتاب و بعد از خواندن این کتاب تقسیم می‌شود. داستان عکس «باغ زمستانی» رولان بارت که اشاره‌ای به عکس کودکی مادرش دارد، در عین حزن و اندوهی که نویسنده در توصیف آن دارد، ارجاع‌های خارق‌العاده‌ای به مفاهیم انسانی و تجربیات انسانی دارد. از این بابت، کتاب «اتاق روشن» نه یک کتاب اتوبیوگرافیک، که یک نگرش جالب توجه به پدیده‌های انسانی در قالب عکاسی است. سخن کوتاه کنم، «اتاق روشن» را نه یک‌بار، بلکه چندین بار باید خواند و هر بار از خواندنش لذت برد و حسرت خورد به اینکه این آخرین کتاب نویسنده‌ی خلاقش بوده است. با احترام؛ مهدی میناخانی @minakhany www.minakhany.com

درباره‌ی کتاب «اتاق روشن»، نوشته‌ی «رولان بارت»
درباره‌ی کتاب «اتاق روشن»، نوشته‌ی «رولان بارت»

پاتولوژی‌ها برمی‌خیزند... هرچه رابطه «گره» و «تنش» بیشتری داشته باشد، قطع کردن آن سخت‌تر می‌شود. برعکس، هرچه رابطه سلامت و کم تنش باشد، قطع کردن آن راحت‌تر است. برای همین است که آدم‌ها در ارتباط‌های «بیمار» بیشتر از ارتباط‌های «سالم» گیر می‌کنند و نمی‌توانند خودشان را از رابطه بیرون بکشند. چراکه «مسئله»های شخصی خودشان با «مسئله»های طرف دیگر گره می‌خورد و «مکمل» هم‌دیگر می‌شوند. در روانکاوی اصطلاحی نزدیک به این پدیده وجود دارد که به آن «complementary identification» می‌گویند. یعنی یکی از طرفین دیگری را به طور ناخودآگاه به سمتی می‌برد که با بخش‌های آسیب دیده‌ی روان‌اش ارتباط برقرار کند. برای مثال مردی را متصور شوید که با «قربانی شدن» مسئله دارد، یعنی در طول زندگی‌اش همیشه این احساس را داشته که قربانی موقعیت‌ها و وضعیت‌هاست. جایگاه او در زندگی، همیشه جایگاه یک فرد «آسیب‌پذیر» و «مورد ظلم واقع شده» است. او ممکن است با زنی ارتباط برقرار کند که این جایگاه او را حفظ کند. مثلاً زنی را برای ارتباط انتخاب کند که به او «ظلم» کند و یا او را به هر شکلی «قربانی» کند (باید توجه داشت که طرف مقابل نیز احتمالاً مسئله‌هایی با «قربانی کردن» دارد که پارتنری انتخاب می‌کند که در وضعیت «قربانی شونده» قرار گیرد). خارج شدن از چنین رابطه‌ای برای این مرد دشوار است، چراکه این موقعیت، وضعیتی آشنا و همسو با ساختار روان اوست. این موضوع صرفاً درباره‌ی رابطه‌ی عاطفی صدق نمی‌کند. همین مرد را در موقعیت‌های اجتماعی و شغلی تصور کنید. او احتمالاً در موقعیت شغلی‌ای قرار خواهد گرفت که مورد «استثمار» واقع شود و عجیب‌تر اینکه به طور بیمارگونه‌ای به این شغل وابسته می‌شود. چراکه این شغل در واقع ساختار روانشناختی‌اش را به جریان می‌اندازد. او در کشمکش همیشگی با شغل‌اش است. احتمالاً می‌توانید حدس بزنید که هرچه کشمکش و تنش این شغل بیشتر شود، دلبستگی او به این شغل بیشتر خواهد شد. به بیان دیگر؛ «پاتولوژی‌ها» همیشه خودشان را به هر نحوی زندگی می‌کنند. قصدم این است که بگویم ساده‌انگارانه است اگر باور کنیم مرد ماجرای ما ناخواسته مورد سوءاستفاده یا استثمار قرار می‌گیرد، بلکه انگار بخش‌هایی از او در تلاش است که اتفاقاً دیگران را با پاتولوژی‌هایش مورد سوءاستفاده قرار دهد و آنها را در موقعیتی قرار دهد که پاتولوژی‌های او را زنده نگه دارند. چنین فردی حتا در اتاق درمان نیز ممکن است درمانگر را به سمتی ببرد که او را مورد استثمار قرار دهد. درمانگری که دچار این «انتقال متقابل مکمل» (نزدیک‌ترین ترجمه به complementary countertransference) است، ممکن است مرد ماجرای ما را به شکلی مورد استثمار قرار دهد. برای مثال در جلسه سرحال نباشد، یا زمان‌هایش را جابجا کند و زمان ثابتی را به او اختصاص ندهد، یا اینکه تمرکز کمی روی درمان او داشته باشد، موضوع این درمانجو را با سوپروایزرش در میان نگذارد و غیره و غیره. احتمالاً او در چنین موقعیتی نقش قربانی کننده را برای پاتولوژی درمانجو ایفا می‌کند. با احترام؛ مهدی میناخانی (@minakhany) www.minakhany.com

پاتولوژی‌ها برمی‌خیزند...
پاتولوژی‌ها برمی‌خیزند...

#پاراگراف برخی افراد از دیگران انتظار دارند که در حق او «خوبی» کنند، ولی اگر طرف مقابل این خوبی را انجام دهد، آن را باور نمی‌کنند و دچار اضطراب می‌شوند، بنابراین تلاش می‌کنند تا «بدی» را فراخوانی کنند. این افراد سراغ هر آدمی که می‌روند، انتظار خوبی دارند، ولی عملاً کاری می‌کنند که فرد مقابل به او «آسیب» برساند، چراکه «آسیب» برای او آشناست. در نگاه روانکاوی، آنها در فرایند رشد روانی‌شان، آسیب جدی در روابط خود با آدم‌های مهم زندگی‌شان دیده‌اند و در بزرگسالی نیز تلاش می‌کنند همان روابط آسیب‌زا را دوباره زنده کنند. با احترام؛ مهدی میناخانی

#پاراگراف در نگاه روانکاوانه، عاملی که موجب می‌شود دوران سوگ (چه سوگ برای فرد متوفی، چه سوگ برای قطع رابطه‌ی عاطفی) برای یک نفر طولانی شود، نه وفاداری یا مهر و محبت فرد، بلکه گاهی «خشم» است که سوگ را زنده نگه می‌دارد. بنابراین علاقمندی و وفاداری عامل حفظ کردن سوگ نیست، بلکه بیشتر «خشم» نسبت به فرد از دست رفته، عامل سوگ بیش از حد است. با احترام؛ مهدی میناخانی