en
Feedback
On Psychoanalysis

On Psychoanalysis

Open in Telegram

مهدی میناخانی www.minakhany.com

Show more
914
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
قفسه‌ی کتاب‌های «موفقیت» در کتابفروشی‌ها، خطرناک‌ترین جای دنیاست. طاعونِ عصر حاضر

گمان می‌کنم سراسر زندگی آدمی، دیلمایِ همیشگیِ بین اعتماد و بی‌اعتمادی است. تقابل و تعادل بین امنیت درونی و ناامنی بیرونی یا برعکس. یک‌جایی یک نفر گفته بود که ترجیح می‌دهم در دنیای آشفته‌ای زندگی کنم که توسط خدا اداره می‌شود تا اینکه در دنیای آرامی باشم که توسط شیطان اداره می‌شود. فکر می‌کنم مذاهب بر اساس همین منطق شکل گرفته‌اند، عجیب‌تر آنکه به نظرم تمدن هم از همان‌جایی شروع شده که مذاهب شروع شده‌اند. از ساختن اعتماد متزلزل بیرونی برای پوشش دادن به بی‌اعتمادی همیشگی درونی. نمی‌دانم چیزی از ذبح کردن شترها می‌دانید یا نه. قصه‌ی غریبی دارد. به ذبح شتر، «نَحر» می‌گویند. نَحر همان گودی زیر گلو و بالای سینه است. می‌گویند شترها به هر کسی پا نمی‌دهند، زیر دست هر کسی آرام نمی‌گیرند، فقط کسی می‌تواند یک شتر را نَحر کند که او را بزرگ کرده است، فقط به او اجازه می‌دهد که نزدیک‌اش شود. قصه‌ی غم‌انگیزی است، گلویش را همانی می‌بُرد که بیشترین اعتماد را به او دارد. یک‌جایی «رضا براهنی» گفته بود: «نَحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاهِ گلوگاهِ پنهانیِ منی». حسودی‌ام می‌شود به براهنی. چه استعاره‌ی خارق‌العاده‌ای به ذهن‌اش رسیده برای گفتن آنچه در ذهنش بوده، آنوقت من دارم دست و پا می‌زنم که یک جمله را در هزار زر ورق بپیچم و بنویسم. داشتم درباره‌ی اعتماد و بی‌اعتمادی می‌گفتم. فرضم بر این است که زندگی دیلمای همیشگیِ بین این دو است. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم، زندگی کردن برای بعضی آدم‌ها، مثل راه رفتن روی یک دریاچه‌ی یخ‌زده است. طول می‌کشد که آدمی خودش را راضی کند و به روی آن قدم بگذارد. طول می‌کشد از سلانه سلانه راه رفتن دست بردارد و با صلابت قدم بزند. یک‌جایی آن میانه‌های راه، که اعتماد می‌کند به زیر پایش، آنجا که دست از نگاه کردن به زیر پایش برمی‌دارد و به افق دریاچه‌ی یخ‌زده خیره می‌شود، زیر پایش خالی می‌شود و می‌افتد در آب. آدمی که در این وضعیت است، چنگ می‌زند به هرچیزی که به دستش می‌رسد تا فرو نرود در آب، چنگ می‌زند به لبه‌ی یخ‌زده‌ی لرزان و امیدوار می‌ماند که آن تکه نشکند، تنها امیدوار می‌ماند. برای همین فکر می‌کنم پیش‌فرض زندگی در روان برخی از ما، بی‌اعتمادی است تا اعتماد. آدمی گرفتار همان چیزی می‌شود که از آن می‌گریزد. و این داستان باقی زندگی است. با احترام؛ مهدی میناخانی @minakhany www.minakhany.com

از مازوخیست‌های خودشیفته تا انقلاب پابرهنگان برخلاف آن‌چه در ظاهر نشان می‌دهد، رفتارهای مازوخیستی، می‌توانند شکلی از نارسی‌سیزم را با خود داشته باشند. مازوخیست گاهی وقت‌ها خود را در رنجی که می‌کشند، منحصر به فرد می‌دانند. از این رو، از نظر اخلاقی خود را بالاتر از دیگران می‌بیند، «آنقدری که من آدم خوبی هستم، هیچکس دیگر نیست، چون آنطوری که من به دیگران سرویس می‌دهم، هیچ‌کس دیگری نمی‌دهد». این در فرهنگ ما بسیار آشناست. اجازه دهید مثالی بزنم. شما احتمالاً با مادرهای سنتی روبرو شده‌اید که زندگی خود را به طور کامل وقف خانواده و همسر خود کرده‌اند. شکل اغراق شده‌ای از ایثار و فداکاری که خودآزارگرانه است. گاهی در بطن این خودآزاری و ایثار و سرویس‌دهندگی، خودشیفتگی لانه کرده است. «هیچکس مثل من نمی‌تواند زندگی‌اش را وقف شما کند». این فرهنگ اجتماعی، بعد از انقلاب 57 به شکل فراگیری تبدیل به یک فرهنگ عمومی و سیاست اجتماعی شد. فرهنگ مظلومیت، که بخش قابل توجهی از ادبیات مذهب شیعه را در برگرفته است، به بخشی ارزشمند در گفتار و کردار اجتماعی تبدیل شد. انقلابی که با ایده‌ای متحورانه شکل گرفته بود (انقلاب پابرهنگان)، بیش از آنکه در وضع معیشت همان مردم پابرهنه تغییری حاصل کند، در فرهنگ ارتباطی آنها نفوذ کرد. فرهنگ خودآزار و در عین حال خودشیفته. تا آن‌جا که قرار بود انقلاب مستضعفان به تمام جهان صادر شود! تو گویی یک‌جور «خاص بوده‌گی» وجود دارد، هیچ فرهنگی در جهان، تا بدین حد گسترده، چند ماه از سال را وقف «سوگواری» به بهانه‌های مختلف نمی‌کند. فرهنگ خودآزار، فرهنگ خودشیفته‌ای است، ولی نه به آن معنای خودشیفتگی رایج. خودشیفتگی در رنج کشیدن. هیچ‌کس دیگری آنگونه که من رنج می‌کشم، رنج نمی‌کشد. یک‌جور تمایزگذاری بین خود و دیگران. در اشکال دیگر گرایش‌های مازوخیستی نیز این خودشیفتگی به چشم می‌خورد. با وجودی که در مازوخیسم جنسی، این موضوع پیچیده‌تر است، ولی باز هم شکلی از خودشیفتگی در آن وجود دارد. «تو باید آن‌گونه که من می‌خواهم مرا آزار برسانی». «تو بایستی اشتیاق‌های خود را با من یکی کنی، و آن را معطوف به آزار رساندن به من کنی، بایستی در راستای امیال من حرکت کنی و میل من به این است که مرا آزار دهی». به‌واقع ادبیات روانکاوی، مدیون مازوخیست‌هاست. کانسپت «سوپرایگو» در کار با مازوخیست‌ها بود که به ذهن زیگموند فروید خطور کرد. او متوجه شد که در جلسات این مراجعان، شکلی از تنبیه‌گری کلامی را دارد، تفسیرهایی را می‌دهد که آزار دهنده است ولی آن‌ها را راضی می‌کند. آن‌جا بود که فروید به این فکر کرد که احتمالاً در ساختار روان، بخشی مسئول این تنبیه‌گری است. با احترام؛ مهدی میناخانی تماس و تعیین وقت ملاقات: 09356566342 @minakhany www.minakhany.com

از مازوخیست‌های خودشیفته تا انقلاب پابرهنگان @YekDarmangar گرافیتی از: بنکسی
از مازوخیست‌های خودشیفته تا انقلاب پابرهنگان @YekDarmangar گرافیتی از: بنکسی

روانکاوی، چیزی شبیه به پیرنگ «جست‌وجو» در داستان‌نویسی است. فردی در مسیر زندگی عادی‌اش دچار خلل می‌شود. چیزهایی که دارد و جوری که زندگی می‌کند قانع‌اش نمی‌کند. سفری را آغاز می‌کند تا به هدفی دست یابد تا مگر زندگی‌اش را دگرگون کند. منتها چیزی که در انتها به دست می‌آورد، نه لزوماً زندگی دگرگون، بلکه شخصیت دگرگون است. او ممکن است وطن، خانه و کاشانه‌اش را رها کند و به دنبال پیدا کردن وجهی دیگر باشد. روانکاوی شبیه به همین است. آدم‌ها وطن‌شان، ناحیه‌ی امن زندگی‌شان، آنجوری که به آن عادت دارند را، مدل بودن همیشگی‌شان با تمام دلبستگی‌ها و تعلقاتش را رها می‌کنند و در وادی کاوش می‌افتند تا وجه دیگری بیایند. در انتها ممکن است چیزی بیابند یا نه، مهم نیست، مهم این است که «آدم دیگری شده‌اند». اجازه دهید مثال جالبی بزنم. وودی آلن، در فیلم «هری ساختارشکن» (یا ساختارشکنی هری)، پلانی را به تصویر می‌کشد درباره‌ی مرد بازیگری که یک روز عوامل فیلم متوجه می‌شوند که «تار» شده است، یعنی «وضوح»اش را از دست داده است! تمام آدم‌های در تصویر واضح هستند ولی او تار است، شفاف نیست. وودی آلن، استاد ساختن چنین موقعیت‌های ابزوردی است. پیشنهادی که به مرد بازیگر ماجرا می‌دهند این است که اگر استراحت کند، احتمالاً مسئله حل می‌شود. ولی فردای آن روز او تارتر از روز قبل است. خانواده‌اش کلافه می‌شوند چراکه چشم‌هاشان اذیت می‌شود از دیدن مدام یک آدم تار! بنابراین پیش چشم‌پزشک مراجعه می‌کنند تا عینک بگیرند و پس از آن او را از دریچه عینک شفاف ببینند! در فرایند درمان چنین اتفاقی برای درمانجو (شما بخوانید جست‌وجوگر می‌افتد). تصویر او برای دیگران تار می‌شود، او آنطوری نیست که همیشه بوده است، دیگران دنبال همان تصویر قبلی از او هستند، بنابراین ممکن است حتا با مدل جدید او به مقابله بپردازند. در نهایت آنها مجبورند خودشان را با شکل جدید آدمی که دیگر همان فرد قبلی نیست یک‌جوری وفق دهند. روانکاوی لزوماً «به دست آوردن» نیست، بلکه یک شکلی از «تغییر» است. اگر کسی در جستجوی «کمال انسانی» باشد و با این هدف وارد درمان شود، درمان او زمانی به اتمام می‌رسد (و درمان می‌شود) که با این وضعیت روبرو شود که «کمال انسانی» وجود ندارد. در انتها چیزی که به دنبالش بوده را پیدا نکرده است، ولی او تماماً متفاوت با آدمی است که در ابتدا بوده است. حالا در این بین ممکن است نه تنها چیزی به دست نیاورده باشد، بلکه خیلی چیزها را از دست داده باشد. با احترام؛ مهدی میناخانی (درمانگر تحلیلی) @minakhany www.minakhany.com

در جست‌وجوی کمال انسانی تصویر: نمایی از فیلم «هری ساختارشکن»
در جست‌وجوی کمال انسانی تصویر: نمایی از فیلم «هری ساختارشکن»

«سامِرسِت موام» داستان‌نویس و نمایشنامه‌نویس انگلیسی جمله‌ای طلایی دارد که می‌گوید: «برای نوشتن یک رمان، سه قانون وجود دارد که متاسفانه کسی از آنها اطلاعی ندارد!». شما اگر در همین جمله به جای کلمه «رمان» از کلمه‌ی «موفقیت» هم استفاده کنید خللی به معنای جمله وارد نکرده‌اید: «برای موفقیت در زندگی، سه قانون وجود دارد که متاسفانه کسی از آنها اطلاعی ندارد!». گمان می‌کنم مدل‌های بازاری موفقیت و «روانشناسی بازاری» در تلاش است که افراد را قانع کند کالایی دارد که می‌تواند زندگی آدم‌ها را نه تنها تغییر دهد، بلکه آن را دگرگون کند. شخصاً برای چنین مدل‌هایی «تَره» هم خرد نمی‌کنم! خیلی مدل ساده‌انگارانه‌ای است. آنها احتمالاً یا نفهمیده‌اند پیچیدگی روانی یعنی چی، یا لابد مزیتی در این فهم ساده‌انگارانه برای‌شان وجود دارد. منظور این‌که زیست انسانی آنقدر پیچیدگی دارد که کسی نمی‌تواند به شما بگوید که چه روشی منجر به رشد شخصی و کاری شما خواهد شد. لزوماً روشی که در زندگی دیگران موثر بوده نمی‌تواند زندگی شما را تغییر دهد، بافت زندگی برای هر فردی متفاوت از دیگری است. برای تغییر شخصی، به گمانم بهتر است ویژگی‌های شخصی خودتان را واکاوی کنید تا اینکه دنبال راه‌حلی از دیگران باشید. پی‌نوشت: این متن من هم می‌تواند مشمول آن سه قانونی که اول به آن اشاره کردم باشد! با احترام؛ مهدی میناخانی

اولِ کار آدم‌ها صرفاً دوست دارند ساز زدن را یاد بگیرند. فرقی نمی‌کند چه سازی، همین‌که بتوانی فلان تِرکی که دوست داری را با سازت بزنی، یا شوری در جمع بیاندازی و مستفیض کنی دیگران را با آهنگ‌های آشنایی که لابد عده‌ای دوست دارند با آن همخوانی کنند، راضی‌ات می‌کند. یک مدت بعد، صرفاً ساز زدن ارضایت نمی‌کند، کم‌کم علاقه‌ات را به این کار از دست می‌دهی، تمام آهنگ‌های آشنا را بلدی و نواخته‌ای و برای دوستانت هم دیگر دورهمی و ساز زدن تکراری شده. از یک جایی به بعد، بیش از ساز زدن، ذاتِ «موسیقی» برایت لذت‌بخش می‌شود. دوست داری بفهمی چرا فلان گام با فلان نت آغاز می‌شود، چرا اینجا ماژور، آنجا مینور، چرا در این دستگاه روی یک نت می‌ماند و تکرار می‌کند، ولی در دستگاه دیگری از آن رد می‌شود، چرا در سبک «بلوز» یک‌جور است، در «جَز» جور دیگر. از یک‌جایی به بعد می‌روی دنبال ظرافت‌های موسیقی، می‌روی که «موسیقی» یاد بگیری و نه صرفاً ساز زدن. به گمانم، رابطه برقرار کردن، چیزی شبیه به همین ماجراست. اول کار آدم‌ها دوست دارند با یک نفر که ملاک‌های مشخصی دارد، آشنا شوند (ملاک‌هایی که نسبتاً در بین همگان یکسان است). بعد از آشنایی با یک نفر با همان ملاک‌ها مشخص، می‌روند سراغ کارهای نسبتاً روتین. مثلاً با هم قدم می‌زنند، با هم سفر می‌روند، با هم فیلم می‌بینند، معاشقه می‌کنند، مهمانی می‌روند و از این مدل کارها. از یک‌جایی اما، اینها طرفین را راضی نمی‌کند. مثل همان ساز زدن که راضی نمی‌کرد. از یک‌جایی آدم‌ها می‌روند دنبال «ظرافت»ها، می‌روند دنبال پیدا کردن دییز بِمُل‌ها پنهان شده در رابطه‌ی مشترک، می‌روند دنبال گام‌های مینور و ماژور رابطه، می‌روند دنبال «گوشه‌ی سَلمَک» رابطه. حالا دیگر شکل «ریسپانس»ها و «اَپروچ» آن‌که دوستش دارند مهم می‌شود، «دال»ها و «مدلول»های متبادر شده از «کلماتی» که معشوق‌اش به کار می‌برد مهم می‌شود. وسواس پیدا می‌کنند آدم‌ها، حساس می‌شوند. دوست ندارم این ماجرای نسبتاً شیرین را، تلخ به پایان برسانم، اما طرفه آنکه مرحله‌ی دوم رابطه، مرحله‌ی رو شدن «گره»هاست، مرحله‌ی حضور پررنگ «ایشو»های شخصیِ طرفین. نه که قبل از آن و در مرحله اول رابطه نبود، نه، بلکه نمایان نبود، بلکه اساساً در اولویت بررسی نبود، مثل آنکه دوست داشت صرفاً ساز بزند، بی‌آنکه «موسیقی» بداند. در یکی از مقالات نیویورک‌تایمز درباره‌ی انتخاب آدم‌ها برای ازدواج به شوخی (ولی نسبتاً درست) نوشته بود که: «خبر خوب این است که مهم نیست شما کسی که همیشه [در رویاهایتان] دنبال‌اش بودید را پیدا می‌کنید یا نه، به هر حال شخص اشتباهی را برای ازدواج انتخاب می‌کنید». بنیاد این جمله را زیگموند فروید به شیوه‌ی دیگری گفته بود: «ما همدیگر را به طور تصادفی انتخاب نمی‌کنیم، بلکه ما فقط با آنهایی ملاقات می‌کنیم که از قبل در ناخودآگاه ما حضور داشته‌اند». گمان می‌کنم، هر چه در این مرحله طرفین با مسائل شخصی‌شان آشناتر و خودآگاه‌تر باشند، راحت‌تر می‌توانند کنار بیایند با قضایا، یا حتا لذت می‌برند از این ظرافت‌ها. با احترام؛ مهدی میناخانی (درمانگر تحلیلی) @minakhany www.minakhany.com

...از نگاه تو شکل می‌بندد از دست دادن «معنا» در زندگی، پدیده‌ی رایجی در افراد است. برخلاف نگرش فلاسفه و روانشناسان اگزیستانسیال که آن را مقتضیات دنیای مدرن، تغییر ارزش‌ها، از بین رفتن جایگاه دین در زندگی آدم‌های هزاره‌ی اخیر، تغییر سبک زندگی و تغییرات فرهنگی در نظر می‌گیرند، نوع نگاه روانکاوی به «معناداری» زندگی متفاوت از اندیشمندان اگزیستانسیال است. اساساً در روانکاوی اصطلاح «از دست دادن معنا در زندگی» کمی مورد تردید است، چراکه از این دیدگاه، معنادار بودن یا نبودن زندگی، مشمول طول زمان در زندگی فردی‌ست و این‌گونه نیست که از یک جایی در بزرگسالی چنین بحرانی شروع شده باشد. کسی که حسی از «معناداری» در زندگی‌اش ندارد، به‌واقع به تاریخچه‌ی زندگی‌اش واکنش نشان می‌دهد که در آن «بودن»اش ارزشمند نبوده است. برای مثال فردی را در نظر بگیرید که در طول زندگی‌اش هماره از سوی والدین و آدم‌های مهم زندگی‌اش «نادیده» گرفته شده یا «ناارزنده» شده است. چنین فردی که حسی از ارزشمندی از بودن‌اش دریافت نکرده، معناداری زندگی‌اش نیز دچار تزلزل می‌شود. از سوی دیگر، معناداری زندگی، ارتباط مستقیم با «مرگ» دارد. اگزیستانسیالیست‌ها معتقدند اگر مرگ نباشد، زندگی از معنا تهی می‌شود و این حضور مستتر و مستمر مرگ است که آدمی را به چالش وا می‌دارد تا فرصتی که در زندگی و در زنده ماندن نصیب‌اش شده را پربار و پرشور کند. در نگاه روانکاوی، چنین مرگی، لزوماً به مرگ فیزیکی اشاره ندارد، بلکه به تجربه‌ی ذهنی «لاس» و «از دست دادن» اشاره دارد. «دونالد وینی‌کات» روانکاو می‌گوید: «اگر فردی مرگ را تجربه نکرده باشد، از مرگ نمی‌ترسد». به گمانم منظورش این است آن‌که دچار تزلزل در معناداری است، به واقع مرگ را تجربه کرده است، ولی نه تجربه‌ی فیزیکی، که تجربه‌ی روانی مرگ را. کودکی را متصور شوید که با مادر (یا والدی) زندگی می‌کند که «بی‌ثبات» است، گاهی «هست» و گاهی «نیست» (هست و نیست در این‌جا در معنای حضور روانی است و نه فیزیکی)، یا مادری که به طور فیزیکی حضور دارد، ولی به طور روانی کودک حسی از حضورش ندارد، چنین کودکی مرگ را هر لحظه تجربه می‌کند، چراکه «بودن»اش ارتباط مستقیم به «بودن» مادر دارد، «سِروایو» روانی‌اش ارتباط مستقیم به حضور روانی مادر دارد. چنین کودکی، بعید نیست در بزرگسالی حسی از «معناداری» در زندگی نداشته باشد، چراکه پاسخ‌اش به آن سوال مولانا که «از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟»، پاسخ گیج کننده‌‌ای است، او در نگاه مادرش این «بهر چه بودن» را دریافت نکرده است. در مقابل نگاه مادر به فرزندی را در نظر بگیرید که سراسر زیستن و ارزشمندی است، و کودکی که خود را در نگاه والدش پیدا می‌کند، کودکی که خود را در آینه‌ی نگاه مادر شکل می‌دهد، تا چه حد زندگی معناداری را تجربه خواهد کرد. با احترام؛ مهدی میناخانی (درمانگر تحلیلی) @minakhany www.minakhany.com

«سوزان دومینوس»، نویسنده و ژورنالیست، اخیراً مقاله‌‌ی مفصلی در نیویورک تایمز نوشته و حاصل بررسی خود درباره‌ی «ازدواج آزاد» را به صورت یک گزارش ارائه داده است. او به مدت یک‌سال زندگی 25 زوج که تصمیم گرفته‌‌اند ازدواج آزاد داشته باشند را رصد کرده، با آنها به گفتگو نشسته، پارتنرهای آنها را ملاقات کرده، با برخی درمانگران حوزه زوج‌درمانی صحبت کرده، یکی از کتاب‌های روانکاو معروف «استفان میچل» درباره‌ی عشق را دقیق مطالعه کرده و به استناد به آن، به تحلیل مشاهداتش پرداخته است. ازدواج آزاد، اشاره به شکلی از ازدواج دارد که در آن، زوجین تصمیم می‌گیرند غیر از روابط همسری خود (ازدواج به شکل سنتی)، روابط آزاد خارج از ازدواج نیز داشته باشند. این شکل از روابط خارج از رابطه‌ی همسری، صرفاً معطوف به رابطه‌ی جنسی نیست، و نوعی رابطه‌ی عاطفی است که در اصطلاح روزمره به آن ارتباط «دوست دختر-دوست پسر»ی می‌گوییم (اگر سریال «هاوس آو کاردز» را دیده باشید، زوج اصلی در آن سریال نیز چنین رابطه‌ی آزادی در ارتباط‌شان دارند. تا جایی که اطلاع دارم، این سریال در تلویزیون ایران با نام «خانه‌ی پوشالی» پخش می‌شود، ولی نمی‌دانم به روابط آزاد آن زن و شوهر اشاره‌ای می‌شود یا نه). اصطلاح «ازدواج آزاد» اولین بار در سال 1972 در کتابی با نام: «ازدواج آزاد: سبک زندگی جدید برای زوج‌ها»، توسط «نِنا و جورج اونِیل» وارد ادبیات درمانگران روابط عاطفی شده است. لازم به ذکر است که مدل «ازدواج آزاد» قرابت‌هایی با مدل «چند همسری»، به ویژه آن شیوه‌ای که در کشورهای اسلامی برای مردان رایج است، نیز دارد ولی اصلاً به آن معنا نیست. در ازدواج آزاد هر دو طرف روابط خارج از رابطه‌ی همسری دارند و هر دو از آن با خبر هستند. چنین اشکالی از رابطه عموماً مسائل مختلفی را به همراه دارد. سوزان دومینوس، این شکل را در جامعه‌ی آمریکا مورد بررسی قرار داده است. نتایج او جالب توجه هستند. او می‌گوید برخلاف تصور رایج، زن‌ها تمایل بیشتری برای ازدواج آزاد دارند و بیشتر از مردها درخواست می‌کنند و پیش‌قدم می‌شوند. از سوی دیگر، او اشاره دارد که این شکل از رابطه، در افرادی که ویژگی‌های شخصیتی برون‌گرایانه دارند، تطابق و سازگاری بیشتری دارد تا در افرادی که ویژگی‌های شخصیتی درون‌گرایانه دارند. او همچنین به «حسادت»؛ مهمترین مساله‌ای که در این شکل از رابطه طبیعتاً اتفاق می‌افتد نیز پرداخته است. با این توصیف که «حسادت» و «رشک» دو هیجانی هستند که به طور طبیعی در تمام افراد وجود دارد و اصولاً با حضور یک ضلع دیگر در رابطه، یعنی تبدیل شدن رابطه به سه ضلع، ملموس‌تر خود را نشان می‌دهد (در نگاه روانکاوانه، لزوماً حضور یک «فرد» حسادت را برنمی‌انگیزد، بلکه یک «آبجکت» چه به عنوان فرد، چه هر چیز دیگری می‌تواند این حس را برانگیزد). زوجینی که دومینوس به مشاهده‌ی آن‌ها پرداخته، قوانینی برای خود وضع کرده بودند که تا جای ممکن این حس را فعال نکند. رابطه در دهه‌های اخیر دچار دگرگونی‌های فراوانی شده است. اشکال مختلف رابطه روز به روز پدیدار می‌شوند. این در حالی است که در نگاه روانکاوانه، رابطه در بزرگسالی به شدت تابع روابطی است که از کودکی فرد با آدم‌های مهم زندگی‌اش (والدین یا هر مراقب دیگری) داشته است. دینامیک آن رابطه‌ی کودکی، تعیین می‌کند که فرد در بزرگسالی به چه شکلی از رابطه تمایل پیدا کند. از سوی دیگر، ممکن است فرهنگ‌های مختلف، در نقش سوپرایگوی تعیین کننده، شکلی از رابطه را ترویج دهند، که لزوماً تنها شکل ممکنِ رابطه نباشد. ما در دنیای کنونی، برخی از اشکال رابطه را پذیرفته شده در نظر می‌گیریم که شاید صد سال پیش، هیچکس حتا در خلوت خود به آن فکر نمی‌کرد. نتیجه اینکه فارغ از نتایجی که چنین گزارش‌هایی از جنس گزارش خانم «سوزان دومینوس» که از قضا کار کردن روی گزارش، موجب شده تا زندگی شخصی خودش را نیز مورد بازبینی قرار دهد، راهکار مشخصی ارائه نمی‌دهند. شاید بهتر باشد این‌طور بگویم که وقتی درباره‌ی «انسان» حرف می‌زنیم، اساساً راهکار واحدی برای تمام آدم‌ها وجود ندارد. فرد به فرد، فرهنگ به فرهنگ، و جنسیت به جنسیت تفاوت‌هایی وجود دارد. مدل ارتباطی که ممکن است در یک نفر جواب دهد، اصلاً تضمین کننده‌ی ارتباط فرد دیگری نیست. اگر دوست دارید وقت بگذارید و مقاله‌ی اصلی را بخوانید. دومینوس، گزارش‌اش را به شکل یک روایت داستانی نسبتاً روان ارائه داده است. با احترام؛ مهدی میناخانی www.minakhany.com @minakhany آدرس گزارش در سایت نیویورک تایمز: https://goo.gl/2KZZ2g

آیا آنها که «ازدواج آزاد» دارند، شادتر از دیگرانند؟ . @YekDarmangar
آیا آنها که «ازدواج آزاد» دارند، شادتر از دیگرانند؟ . @YekDarmangar

@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»
@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»

@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»
@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»

@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»
@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»

@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»
@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»

@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»
@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»

@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»
@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»

@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»
@YekDarmangar پروژه‌ی عکاسی مارک جرالد با عنوان: «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید»

«مارک جرالد»، یک پروژه‌ی عکاسی دارد به نام «در سایه‌ی کاناپه‌ی فروید». او در این پروژه روانکاوان مختلف از شهرها و کشورهای مختلف را در اتاق کارشان به تصویر می‌کشد. «اتاق درمان» در روانکاوی جایگاه مهمی دارد. این اتاق فضای امنی است که آدم‌ها می‌توانند در آن آرام بگیرند، دمی بیاسایند و بپردازند به مسائلی که حال و احوال‌شان را دگرگون می‌کند. اتاق‌های روانکاوی، شکل و شمایل متفاوتی دارند، ولی ویژگی مشترک بیشتر آنها «کاناپه»ای است که میراث زیگموند فروید است. فروید که در ابتدا مراجعانش را «هیپنوتیزم» می‌کرد، نیاز داشت که کمترین ارتباط بصری را با آن‌ها داشته باشد. بنابراین مراجعان دراز می‌کشیدند و او خود پشت سر آن‌ها می‌نشست. بعدها او از هیپنوتیزم کردن دست کشید و روش درمانی خود را تغییر داد (ما خوشحالیم از این بابت!)، ولی دراز کشیدن روی کاناپه را تغییر نداد. چراکه به اعتقاد او، وقتی مراجع درمانگرش را نبیند، احتمالاً تداعی‌هایش کمتر با درمانگرش تداخل پیدا می‌کند. روانکاوی معاصر خیلی اعتقادی به این شکل ویژه از خنثا بودن ندارد، هرچند خنثا بودن هنوز هم یکی از مهمترین کارکردهای روانکاوی است. اما از یک دوره‌ای به بعد، و در زمان جنگ دوم جهانی، برخی از روانکاوان مطرح اروپایی که یهودی بودند، مجبور شدند به آمریکا مهاجرت کنند. در آنجا آنها برای کار درمانی وارد بیمارستان‌ها شدند. فضای بیمارستان‌ها متفاوت با فضایی بود که آنها در اروپا درمان می‌کردند. وضعیت درمانجوها وخیم‌تر بود و از این رو امکان تحلیل به شیوه‌ی قبل نبود. آنها تغییراتی در فرایند درمان ایجاد کردند. برای مثال آنها با بیشتر درمانجویانشان «روبرو» یا به صورت «نود درجه‌ای» می‌نشستند. حالا هم وضع به همین منوال است. برخی از روانکاوان مراجعانشان را روی کاناپه می‌برند. ولی این کاملاً با انتخاب آنالیزان است. اگر مراجع تمایل یا آمادگی نداشته باشد، آنها می‌نشینند، چه به صورت نود درجه‌ای و چه به صورت روبرو (در بیشتر اوقات نود درجه‌ای). اما گاهی وقت‌ها نیاز می‌شود که آنالیزان روی کاناپه دراز بکشد. به همان دلایلی که فروید هم معتقد بود. گاهی ممکن است دراز کشیدن روی کاناپه فرایند تحلیل را تسهیل کند. بنابراین، بسته به وضعیت، با هماهنگی خودِ مراجع، او روی کاناپه دراز می‌کشد. برگردیم به پروژه‌ی «مارک جرالد». او خودش روانکاو است. در عین حال او به عکاسی هم علاقمند است. بر همین اساس از سال 2003 شروع کرده به تصویر کشیدن اتاق روانکاوان. بعضی از اتاق‌ها شلوغ هستند، پر از کتاب‌ها و تابلوها و دفترچه‌ها و گلدان‌ها و چیزهای مختلف، بعضی اما ساده، خلوت و مینیمال هستند. در این‌باره هم روانکاوان کلاسیک معتقد بودند که بهتر است اتاق درمان، کمترین تداخل را در تداعی‌های مراجع داشته باشد، ولی روانکاوی معاصر (برخی از رویکردها)، کمتر درگیر این مسائل هستند، آنها می‌گویند هر تداخلی قابل بررسی و تحلیل و تفسیر است و اگر برای مراجعی یک وسیله یا تابلو، تداعی خاصی ایجاد می‌کند پس این مهم است و جا برای بررسی دارد. سخن کوتاه کنم. برخی از تصاویر را ببینید 👇و اگر تا به حال پا به اتاق روانکاوی نگذاشته‌اید، بیشتر با آن آشنا شوید. . با احترام؛ مهدی میناخانی @minakhany www.minakhany.com وب‌سایت مارک جرالد: www.markgeraldphoto.com

برشی از مقاله‌ی: «اینستاگرام: بودن یا نبودن با دیگری؟» نوشته‌ی: سبا مقدم متن کامل: http://minakhany.com/?p=1157 . @YekDarmang
برشی از مقاله‌ی: «اینستاگرام: بودن یا نبودن با دیگری؟» نوشته‌ی: سبا مقدم متن کامل: http://minakhany.com/?p=1157 . @YekDarmangar