On Psychoanalysis
Open in Telegram
914
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
در ستایش بدبینی
روانشناسی بازاری و الگوهای موفقیت همیشه مخاطبانشان را ترغیب میکنند که خوشبین باشند و مثبت فکر کنند. آنها مخاطبان را از هر گونه افکار منفی برحذر میدارند و «حال خوب» را الگوی یک زندگی سالم تصویر میکنند. اما آیا واقعاً این الگو، الگوی درستی است؟
«سارا الیزابت ادلر»، ژورنالیست نشریه آتلانتیک، در شمارهی اخیر این نشریه، به این موضوع پرداخته و در یک مطلب کوتاه ولی مفید با عنوان «قدرت افکار منفی»، به بررسی پژوهشهای انجام شده در مورد «بدبینی» پرداخته است. نتایج این پژوهشها چیزهایی خلاف آنچه مدلهای بازاری موفقیت در بوق و کرنا میکنند را نشان میدهد. برای مثال مطالعات نشان میدهند زوجهایی که نسبت به آیندهی رابطهشان زیادی خوشبین هستند، بیشتر احتمال دارد که رابطهشان خراب و منجر به جدایی شود.
خوشبینی روی درآمد هم اثر میگذارد، البته اثر منفی! نتایج پژوهش در مورد درآمد خانوادههای بریتانیایی نشان میدهد که در طول دو دهه، افراد خوشبین، 25 درصد کمتر از افراد بدبین درآمد داشتهاند.
همچنین خوشبینی میتواند روی سلامت هم اثر معکوس داشته باشد. یعنی افراد با کمبرآورد کردن وخامت سلامتیشان، به خودشان آسیب برسانند. مطالعات انستیتوی ملی سرطان آمریکا نشان میدهد آنها که ریسک خطر سرطان را با خوشبینی، کمبرآورد میکنند، بیشتر از دیگران نشانههای اولیه سرطان را نشان میدهند. موضوع سلامت، صرفاً به اینجا ختم نمیشود. یک مطالعهی طولی 30 ساله بر روی 10 هزار آلمانی نشان میدهد بزرگسالانی که رضایتمندی آیندهی خود را کمبرآورد کرده بودند، کمتر از همسالان خوشبینشان دچار مرگ زودرس شدند.
خوشبینی همچنین میتواند در ما احساس «ناامیدی» ایجاد کند. پژوهشهای روانشناختی نشان میدهند دانشجویانی که نمرهی احتمالی از یک آزمون را بیشبرآورد میکنند، بعد از دریافت نتیجه، بیش از دانشجویانی که انتظار معقولی از نمرهی خود داشتهاند، احساسهای ناخوشایند تجربه میکنند. خوشبینی، بینشی کاذب دربارهی توانمندیهای ما ایجاد میکند، که همین منجر به نادیده گرفتن ضعفهای عملکردی در ما میشود. برای مثال پژوهشی که در دهه 80 میلادی در دانشگاه میشیگان انجام گرفت نشان داد آنها که نسبت به توانمندیشان بدبینتر بودند و انتظارات پایینی از خود داشتند، نسبت به دیگران، عملکرد بهتری در برخی حوزهها (از جمله حل مسائل ریاضی) داشتند.
عجیبتر اینکه «بدبینیِ تعدیل شده» میتواند مزایای اجتماعی هم برای ما داشته باشد. مطالعات نشان میدهند آنها که خلق پایینی دارند، نسبت به آنها که خلق بالایی دارند، در رفتارهای اجتماعی منصفانهتر عمل میکنند. مثلاً در یک پژوهش، آنها که قبل از بذل و بخشش، کلیپ ویدئوییِ غمگینی دیده بودند، سخاوت بیشتری نسبت به آنهایی نشان دادند که کلیپ شاد دیده بودند.
حالا تکلیف چیست؟ ما در روانکاوی به این معتقدیم که اساساً جهانبینیِ ما در هر شکلی، بیش از آنکه برآمده از تصمیمهای کنونی ما باشد، برآمده از مدل رشدی ما از کودکی تا کنون است. خوشبینی و بدبینی در یک طیف قرار دارند، طیفی که یک سر آنها به خوشبینی اغراقشده میرسد، آنجا که عموماً افراد دچار اختلال دوقطبیِ در فاز مانیا قرار دارند، و سر دیگر آن، به بدبینی اغراقشده میرسد، آنجا که افراد دچار پارانویا قرار دارند. بودن در هر دو سر طیف نگرانکننده است و نیاز به کمک حرفهای دارد.
من میل دارم نتیجهگیری الیزابت ادلر را اینجا بنویسم: به جای آنکه امید واهی به تواناییها و عملکردت داشته باشی، روی این تمرکز کن که چطور میتوانی در موقعیتهای خطیر گلیمات را از آب بیرون بکشی.
با احترام؛ مهدی میناخانی (رواندرمانگر تحلیلی)
@minakhany
www.minakhany.com
آدرس مقالهی نشریهی آتلانتیک:
https://www.theatlantic.com/magazine/archive/2018/01/the-power-of-negativity/546560/#4
«روانکاوی» چه تفاوتی با «رواندرمانی تحلیلی» دارد؟
استفاده از لغات مختلف به جای هم در ادبیات محاوره اتفاق خیلی رایجی است. برخی افرادی که با روانشناسی و روانکاوی آشنایی ندارند، این اصطلاحات را جابجا استفاده میکنند. در اصل این تفاوتها چندان اهمیتی هم ندارند، ولی در ادبیات روانکاوی، بویژه در استفاده از دو عنوان «روانکاو» و «رواندرمانگر تحلیلی» سختگیری وجود دارد. این دو چه تفاوتی با هم دارند؟
روانکاوی به فرایندطولانی مدتِ واکاوی روان گفته میشود. در روانکاوی فرد آنالیز شونده (مراجع) بنا به قواعد انجمن بینالمللی روانکاوی (آیپیای)، ۳ تا ۵ جلسه در هفته برای تحلیل مراجعه میکند، عموماً روی کاناپه دراز میکشد و تحلیل اصطلاحاً ریگرس بیشتری دارد. ریگرس به فرایندی میگویند که فرد آنالیز شونده به طور منظم به متریالهای کودکی خود گریز میکند، همان احساسها را ممکن است در جلسه تجربه کند و به طور کلی ارجاع به گذشته در این مدل بارز است. همچنین «روانکاو» به کسی گفته میشود که خود در انجمن بینالمللی روانکاوی دوره دیده و سرتیفاید (Certified) است (۴۰۰ ساعت کلاس نظری گذرانده، ۲۴۰ ساعت سوپرویژن گروهی گرفته، و ۵۰ ساعت سوپرویژن هفتگی به ازای هر آنالیزند گرفته است)، خود به شکل روانکاوانه تحلیل شده (یعنی بیش از ۳ جلسه در هفته) و به همان شکل هم درمان کند.
رواندرمانی تحلیلی به فرایندی گفته میشود که میتواند طولانیمدت و گاهی وقتها کوتاهمدت باشد. وقتی از بلندمدت حرف میزنیم منظورمان بیش از ۵۰ جلسه است. رواندرمانی تحلیلی ممکن است یک جلسه در هفته یا بیشتر باشد. آنالیز شونده لزوماً روی کاناپه دراز نمیکشد و بیش از متریالهای گذشته، موضوع اینجا و اکنون اهمیت دارد. یک رواندرمانگر تحلیلی لزوماً در انجمن بینالمللی روانکاوی آموزش ندیده است، بلکه در یکی از انستیتوهای معتبر روانکاوی آموزش دیده (۲۰۰ ساعت کلاس نظری را حداقل به مدت ۲ سال گذرانده، ۱۵۰ ساعت سوپرویژن انفرادی و ۱۰۰ ساعت سوپرویژن گروهی گرفته است) و با یک رواندرمانگر تحیلی (یا روانکاو) تحلیل شده است (۲۵۰ ساعت) و به همین شکل هم مراجع میبیند (یعنی یک جلسه در هفته یا بیشتر).
همچنین «روانکاوی» به گسترهی بیشتری از مفاهیم دلالت دارد. روانکاوی یک شیوهی دیدن ماجراهاست، چه ماجراهای روانی، چه ماجراهای اجتماعی و چه ماجراهای فرهنگی یا ادبی، در حالی که رواندرمانی تحلیلی صرفاً به فرایندی که در اتاق درمان اتفاق میافتد گفته میشود.
با وجود این تفاسیر، لزوماً این تفاوتها موضوع اصلی نیستند. ممکن است یک نفر رواندرمانی تحلیلی بگیرد و ریگرس بیشتری داشته باشد، در عین حالی که یک نفر روانکاوی بگیرید و بیشتر در اینجا و اکنون بماند.
با احترام؛ مهدی میناخانی
www.minakhany.com
@minakhany
نتایجِ نزدیک به 80 سال پژوهش محققان هاروارد دربارهی شادکامی، خلاصه میشود در دو کلمه: «Good Relationship».
مدرسهی پزشکی هاروارد، از سال 1938 شروع به بررسی و ردیابی وضعیت زندگی 724 نفر از بزرگسالان 19 سال به بالا کرده است و اخیراً بخشی از نتایج آن را اعلام کرده که در عین سادگی، عمیقاً مهم هستند. نتایج طولانیترین پژوهشی که بشر تا کنون بر روی انسانها انجام داده، نشان میدهد که «رابطه خوب» با عمر طولانی، سلامت جسمانی-روانی و شادکامی ارتباط دارد. این در حالی است که «تنهایی» با شادکامی کمتر، عمر نسبتاً کوتاه و مشکلات جسمانی-روانی همراه است.
در واقع این نتایج نشان میدهد که «رابطه» همهچیز است و اگر میخواهید کیفیت زندگیتان بهبود پیدا کند، بایستی تعاملات و روابط با کیفیتی داشته باشید. این ایده را روانکاوان با رویکرد «روابط ابژه» و «ارتباطی» در میانههای سدهی گذشته به شکلی خیلی جدیتر مطرح کردند. آنها معتقد بودند که اساساً روان از رابطه ساخته شده است و بنابراین تمام هستی آدمی و عمر روانشناختیاش با رابطه معنا پیدا میکند. در درمان نیز این روانکاوان روی رابطه تاکید جدی دارند و معتقدند که «این رابطه است که درمان میکند». معروف است که مایکل بالینت (روانکاو)، در آموزش پزشکی بسیار کارکُشته و ماهر بوده است. او معمایی داشته که همیشه برای پزشکان دیگر مطرح میکرد. میپرسید: «قویترین دارویی که تابحال تجویز کردهاید چه بوده است؟». هر کس سعی میکرد جوابی بدهد. ولی خودش در آخر میگفت: «رابطه».
با احترام؛ مهدی میناخانی (رواندرمانگر تحلیلی)
لینک نتایج مقالهی هاروارد: goo.gl/jFw5gj
www.minakhany.com
@minakhany
نتایجِ نزدیک به 80 سال پژوهش محققان هاروارد دربارهی شادکامی، خلاصه میشود در دو کلمه: «Good Relationship».
@YekDarmangar
دربارهی کتاب «انسان خردمند: تاریخ مختصر بشر»
اگر اهل مطالعه هستید، احتمالاً در این یکی دو ماه اخیر دربارهی ترجمهی کتاب «انسان خردمند: تاریخ مختصر بشر» زیاد شنیدهاید. کتابی روشنگر و خواندنی که روایتهای نسبتاً بیطرفانه و دلنشینی از سیر تطور نسل بشر ارائه میدهد. نویسندهی کتاب؛ «یووال نوح هراری» تاریخدان اسرائیلی و استاد تاریخ دانشگاه عبری اورشلیم است. او میگوید صد هزار سال پیش، دستکم شش گونۀ انسانی بر روی زمین زندگی میکردهاند. امروز تنها یکی بهجا مانده است: ما؛ انسانهای خردمند. در واقع کتاب «انسان خردمند» تلاش میکند پاسخی نسبتاً قانعکننده به این سوال دهد که اساساً چطور «گونهی ما» توانسته بر بالا و پایین و بیش و کم زیستن در زمین فائق آید و خود را تا بدینجا بکشاند و چرا گونههای دیگر نتوانستند. او پاسخ میدهد مهمترین چیزی که موجب شده تا آدمی تا این حد رشد کند، قوهی «تخیل» انسانهاست. تخیل موجب شده تا انسانها پا را از مفاهیم عینی فراتر گذارند و مفاهیم ذهنی بسازند. مفاهیمی همچون «پول»، «دولت»، «شرکت» و حتا «حقوق بشر». به واقع هیچکدام از این موارد بیرون از ذهن بشر معنایی ندارند ولی همین مشارکت در یک مفهوم بینالاذهانی موجب شده تا انسان به چیزهایی فراتر از گونههای نزدیک به خود دست یابد.
کتاب همچنین به یک سری پرسشهای اساسی نیز پاسخ میگوید. برای مثال باتوجه به اینکه منابع زیست محیطی در حال نابودی هستند، آیا انسان بر این موضوع فائق خواهد آمد یا نه؟ او با توجه به وجود همین قوهی تخیل در انسان به این پرسش پاسخ میدهد. پاسخهایی که بخشی از آن را ما ایرانیها به چشم میبینیم. برای مثال پیشترها فکر میکردیم سوخت فسیلی اگر پایان یابد، احتمالاً بشر با گرفتاری عمدهای روبرو خواهد شد، ولی رشد تکنولوژی باتریها پاسخ کاملی برای این نگرانی است. حالا نگرانی تازهای برای کشورهایی که اقتصاد آنها بر پایهی سوختهای فسیلی بنا شده است (مثل کشور خودمان) به وجود آمده است، احتمالاً ما در آینده نه از بابت اتمام منابع نفت، بلکه شاید از این بابت که نفت روی دستمان بماند دچار گرفتاری خواهیم شد! چراکه احتمالاً تا 20 سال آینده خودروها دیگر نیازی به بنزین که مهمترین مصرف نفت است نداشته باشند.
یووال نوح هراری یک کتاب دیگر نیز دارد که هنوز ترجمه نشده است: «انسان خداگونه: تاریخ مختصر فردا». او معتقد است انسان آینده، بواسطهی طول عمری که خواهد داشت، مجبور است از هر چند دهه خود را بازآفرینی کند. یعنی دوباره به یک دانش و توانمندی جدید خود را مجهز کند تا بتواند دوام آورد. برای همین احتمالاً آموزشی که در 20 سالگی در دانشگاه دیدهاید، در 50 سالگی دیگر به دردتان نخواهد خورد. برهمین اساس، نسلی از «بیخاصیتها» رشد خواهد یافت که شامل میلیاردها انسان میشود که توانمندی متناسب با موقعیت روز را ندارند. یا نسلی از آدمهایی که بواسطهی حضور تکنولوژی در زندگی انسانها، شغل خود را از دست دادهاند. برای مثال «راننده»ها بیکارترین افراد بیست سال آینده خواهند بود چراکه در آن زمان اصولاً خودروها نیازی به راننده ندارند.
اما اینها چه ربطی به روانشناسی دارند و چرا من در حال معرفی این کتابها و این نویسنده هستم؟ چند دلیل دارم. یک اینکه کتاب آنقدر روشنگر است که حیف است که نخوانید. دوم اینکه نویسنده در بخشهایی از کتاب با نگاهی تاریخی به پرسشهای روانشناختی افراد از جمله معنای زندگی در گذشته، اکنون و آینده پاسخ داده است. و سوم اینکه نگاه به تاریخ زیست بشر و بیش و کمهای آن، موجب میشود برخی از گرههای روانی افراد با ساختار وسواسی باز شود. یعنی چه؟ افراد با ساختار وسواسی گاهی وقتها در یک لوپ وسواسی گیر میکنند که لزوماً راهگشا نیست ولی برای آنها آرامبخش است. لوپی از اضطراب و در نتیجه اقدام به عملهای بیفایده در نظر ما. اما ساختار وسواسی به این لوپها معنا میدهد، معنایی ارزشمند. جزئیات او را هم ارضا و هم گرفتار میکنند. گاهی وقتها این جزئیات، سوالهای فلسفی دربارهی زیست انسانی هستند. نگاه کردن به تاریخ با این فاصله از آن که در این کتابها ارائه شده، نگاه جامعی از آن در اختیار قرار میدهد و موجب میشود ساختار وسواسی خود را رها کند از گرفتاریهای جزئینگرانهی روزمره.
پینوشت: منظور از ساختار وسواسی، لزوماً افراد مبتلا به وسواس فکری-عملی نیست.
با احترام، مهدی میناخانی (رواندرمانگر تحلیلی)
@minakhany
www.minakhany.com
دورهی «روانکاوی و عشق- در باب وفاداری و خیانت»، ویژهی عموم
به دست علاقمندان برسانید.
با احترام؛ مهدی میناخانی (@minakhany)
آیا عروسکهای جنسی کودکان و تکنولوژی واقعیت مجازی میتوانند بچهبازی را درمان کنند؟
تعرض و تجاوز جنسی به کودکان، همیشه جزو دغدغههای اساسی جوامع، دولتها، نهادهای سلامت و خانوادههاست. در واقع تعرض جنسی به کودکان، جزو آزاردهندهترین پدیدههای اجتماعی است و تلاشها برای کاهش و پیشگیری از آن، تا کنون چندان به ثمر ننشسته است. هنوز هم تکاندهندهترین خبرها، مربوط است به تجاوز و تعرض به کودکان. آمار دقیقی در دست نیست، ولی آنچه مشخص است بسیاری از کودکان در معرض این آسیبها هستند. اما چه کسانی اقدام به اینگونه تعرضها میکنند؟ بخشی از این افراد، مبتلا به اختلالی به نام «بچهبازی» هستند.
پدوفیلیا (بچهبازی) اختلالی روانشناختی است که تمایل جنسی یک بزرگسال به کودکان (زیر 13 سال) را شامل میشود. پدوفیلیا جزو اختلالهایی است که محدودیت قضایی هم بر آن گذاشته میشود و مبتلایان به این اختلال، در معرض اتهامات کیفری هم قرار میگیرند. راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانشناختی (DSM-5) اشاره دارد که مبتلایان به بچهبازی، احتمالاً نشانههای اختلال ضداجتماعی را هم دارند. اختلال ضد اجتماعی، اختلالی است که فرد مبتلا به آن فاقد آنچیزی است که در زبان محاوره به آن «وجدان» میگوییم (در واقع بهتر است بگویم که «وجدان» در روان آنها شکل نگرفته است). بخش عمدهی بچهبازها را مردان تشکیل میدهند و به نسبت خیلی کمتر، زنان.
تلاشها برای درمان مبتلایان به «بچهبازی» در طی دهههای اخیر بالا و پایینهای زیادی داشته است. برای مثال در دههی 70 میلادی طرحی برای «عقیمسازی شیمیایی» آنها در برخی کشورهای اروپایی در جریان بوده است. ولی حالا این درمان خشن نسبتاً منسوخ شده است. درمان رایجتر «مهار آندروژن» است. هورمون آندروژن رفتار جنسی را در مردان فعال میکند. درمان دارویی با SSRIs و درمان شناختی رفتاری نیز جزو درمانهای رایج اختلال پدوفیلیا هستند. فراتحلیلی که در سال 2007 روی پژوهشهای درمان پدوفیلیا انجام شده، نشان میدهد که این درمانها چندان کارایی نداشتهاند.
اما اخیراً، گمانهزنیهایی برای درمانهای کمی متفاوت (و البته عجیب) در بین محققان صورت گرفته است. این گمانهزنیها از وقتی آغاز شده است که شرکتی ژاپنی به نام «Trottla» اقدام به ساخت عروسکهایی جنسی به شکل و اندازه و سن کودکان کرده است. مدیرعامل این شرکت، در مصاحبهای که سال پیش با نشریه «آتلانتیک» کرده، عنوان میدارد که کار آنها در راستای کمک به مبتلایان به پدوفیلیاست تا بدینشیوه بتوانند نیازهای خود را ارضا کنند و بنابراین تمایل خود را به ابیوز کودکان از دست بدهند. این حرکت، مخالفان زیادی داشته است. استدلال مخالفان قابل توجه است. آنها میگویند چه تضمینی وجود دارد که استفاده از این عروسکها تمایل جنسی آنها را افزایش ندهد. ایدهی شرکت تروتلا بر اساس منطق «خاموشی پس از ارضا» شکل گرفته است. این ایده در مراحل جنسی مردان، ایدهی نسبتاً درستی است. ولی ریسک بالایی دارد.
از طرفی محققان در انستیتوی فیلیپ پینل مونترال کانادا، روی ایدهای کار میکنند که بتوانند با ایجاد واقعیت مجازی، به درمان مبتلایان به این اختلال کمک کنند. تکنولوژی واقعیت مجازی کمک میکند که افراد بتوانند به صورت مجازی، به یک تجربهی جنسی دست یابند. این ایده نیز همچون عروسکهای جنسی کودکان مخالفانی دارد. مخالفان میگویند که ممکن است چنین فرایندی، به میزان تحریکپذیری آنها بیافزاید و بنابراین تمایل آنها به کودکان بیشتر شود. در واقع مهمترین مخالفت با چنین ایدههایی، «به رسمیت شناختن» نیازهای جنسی غیرمعمول مبتلایان به این اختلال است.
اختلالهای پارافیلیک همچون اختلال بچهبازی، در بین مردم همدلی برنمیانگیزند، حق هم دارند، چراکه دیگران را در معرض آسیب قرار میدهد و در مورد بچهبازی، کسی که آسیب میبیند قدرت دفاع هم ندارد. واقعیت این است مبتلایان به بچهبازی بیمار هستند و بایستی تحت درمان قرار گیرند ولی تا زمانی که درمان موثری برای این اختلال طرحریزی شود، بهتر است پیشگیری را در نظر داشته باشیم و کودکان را نسبت به آسیبهای جنسی آگاه کنیم. در حال حاضر، آگاهیرسانی مهمترین درمانی است که در اختیار داریم.
با احترام؛ مهدی میناخانی (رواندرمانگر تحلیلی)
پینوشت: به خاطر محدودیت تلگرام، در متنی که در وبلاگ نوشتهام، منابع پژوهشها، مصاحبهها و نشانی سایت عروسکسازی و انستیتوی مورد بحث وجود دارد.
@minakhany
www.minakhany.com
آیا عروسکهای جنسی کودکان و تکنولوژی واقعیت مجازی میتوانند پدوفیلیا (بچهبازی) را درمان کنند؟
@YekDarmangar
مورد عجیب و خطرناک دونالد ترامپ
باید پذیرفت که پدیدهی «دونالد ترامپ» زادهی وضعیت کنونی است، وضعیتی که سلبریتیها در راس اخبار، کنشهای اجتماعی و فعالیتهای فرهنگی قرار دارند. وضعیتی که در آن برنده جایزهی نوبل (که عمر خود را برای پژوهش در یک حوزهی مشخص صرف کرده) کمتر از نیم ساعت در راس خبرها قرار میگیرد، بعد از آن عینک جدید دوستپسر «بریتنی اسپیرز» و وضعیت اندام میانی «کیم کارداشیان» به صدر اخبار برمیگردند. دونالد ترامپ بیش از آنکه سیاستمدار باشد، سلبریتی است و به نظر میرسد رگ خواب تودهی مردم را خوب میداند. با روی کار آمدن او، توجه به سلامت روان سیاستمداران به موضوع داغی در نشریات بینالمللی بدل شده است.
«مورد خطرناک دونالد ترامپ» عنوان کتابی است که در ماه اخیر در آمریکا چاپ شده است و در آن 27 تن از روانپزشکان و متخصصان سلامت روان به بررسی وضعیت دونالد ترامپ پرداختهاند. نویسندگان کتاب میگویند که این را وظیفهی خود میدانند که دربارهی وضعیت روانشناختی دونالد ترامپ هشدار دهند. بیشتر مقالهها و تحلیلهای روانشناختی از وضعیت روانشناختی دونالد ترامپ به دو مورد اساسی تاکید میکنند: نارسیسم و مانیا.
نارسیسیزم؛ یک وضعیت کلی شخصیتی است. افراد نارسیستیک دارای هذیانهای بزرگمنشی و همهکارتوانی هستند. نارسیستیکهایی با هوش بالا میتوانند دیگران را اغوا و همراه کنند. همچنین کسی که هذیان همهکارتوانی دارد، درک درستی از «ناکامی و اختگی» ندارد و گمان میکند که این توانایی را دارد که هر تغییر و تحولی که بخواهد ایجاد کند، همین میشود که با کوچکترین ناکامی واکنش پرخاشگرانه نشان میدهد. تمام این مسائل در سطح فردی ممکن است آسیبرسان باشند، حالا اگر به سطح کلانی مثل ریاست جمهوری قدرتمندترین کشور دنیا تسری پیدا کند، موضوع پیچیدهتر میشود.
از سوی دیگر، مانیا به وضعیتی گفته میشود که فرد «واقعیتآزمایی» خود را از دست میدهد و عموماً همراه با همان هذیانهای بزرگمنشی است. تکانشگری (انجام آنی کاری بدون در نظر گرفتن عواقب آن)، تصمیمهای آنی و انرژی بالا از دیگر ویژگیهای افراد مبتلا به مانیاست. برای مثال توئیتهای تکانشی ترامپ در واکنش به موضوعی و پشیمانی بعدی از آن و یا تصمیم آنی برای تغییر دادن نام خلیج فارس در حین سخنرانی (خبرنگاران بیبیسی میگویند در متنی که مشاوران برای سخنرانی او آماده کرده بودند، نام خلیج فارس نوشته شده بوده است که او از عنوان خلیج عربی استفاده کرد) مثالهایی از وضعیت مانیک او هستند.
اما مهمتر از تمام اینها، «ماشا گِسِن»، هفتهی گذشته مقالهای در «نیویورکر» نوشته و پس از بررسی نگاههای روانشناختی متفاوت به وضعیت دونالد ترامپ، سوال جالبی را مطرح کرده است. او میگوید «سوال اصلی این نیست که فاز دونالد ترامپ دقیقاً چیست؟ بلکه بهتر است بپرسیم چرا شهروندان آمریکایی به او رای دادند؟». او برای پاسخ به این پرسش از یک روانکاو کمک گرفته و پاسخ نسبتاً قانع کنندهای برای این سوال دارد. «توماس سینگر» روانپزشک و روانکاو به او پاسخ داده که دلیل اصلی در هستهی «سِلف» زخمی شدهی هویت گروهی آمریکایی است که دونالد ترامپ وعده داده نه تنها اجازه نخواهد داد بیش از این زخمی شود، بلکه تلاش میکند آن را درمان کند. در واقع او تلاش کرده به نیازهای پنهان شهروندان آمریکایی در مورد هویت ملیشان پاسخ دهد. این تحلیل را بگذارید کنار این ایده که روانکاوها معتقدند «گروهها همیشه مریضترین عضو خود را برای رهبری انتخاب میکنند». خودشیفتهها، اعتماد به نفس (هر چند کاذبی) را دارند که خیلی از شهروندان فاقد آن هستند.
اما واکنش شهروندان ایرانی بعد از سخنرانی اخیر دونالد ترامپ هم نکته مهمی دارد. شهروندان ایرانی به جعل عنوان خلیج فارس در سخنرانی ترامپ، بیش از اعمال تحریمهای جدید واکنش نشان دادند. شاید به خاطر اینکه خلیج فارس به هستهی هویتی شهروندان ایرانی وصل است، همان هستهای که احتمالاً جراحت برداشته است. این خطر برای کشور ما نیز وجود دارد. بسیاری از شهروندان این حس جراحت در هویت ملی را تجربه کردهاند و در انتخابات آتی برگ برنده احتمالاً در دست کاندیدایی است که بتواند روی این جراحت مانور دهد و قول درمان این جراحت را بدهد. و خبر بد اینکه تنها افرادی میتوانند این قول نسبتاً ناممکن را بدهند که دچار همان حس همهکارتوانی (و واقعیت آزمایی مختلی) باشند که افراد نارسیستکی مثل ترامپ دارند.
با احترام؛ مهدی میناخانی (رواندرمانگر تحلیلی)
@minakhany
www.minakhany.com
امروز 18 مهرماه (10 اکتبر) روز جهانی سلامت روان است. سازمان بهداشت جهانی (WHO) هر سال یک شعار را برای روز جهانی سلامت روان انتخاب میکند تا نظر حکومتها، مردم و سازمانها را به آن موضوع جلب کند. شعار روز جهانی سلامت روان سال 2017 «سلامت روان در محیط کار» است.
در جهان امروزی که کار و پیشرفت مهمترین دغدغهی مردم است، بخش عمدهای از زمان یک بزرگسال در محیط کار میگذرد. تجربهای که افراد در محیط کار دارند، فاکتور تعیینکننده در میزان بهزیستی روانی افراد است. محیط ناسالم کاری، به سلامت روانی و جسمانی مدیران و کارمندان آسیب میرساند، بهرهوری آنها را کاهش میدهد و در سطوح بالاتر موجب سوءمصرف مواد و افزایش مصرف الکل میشود. آنچه پژوهشها میگویند؛ افسردگی و اضطراب بیشترین تاثیر را در عملکرد افراد در محیط کار دارد. این در حالی است که سازمان بهداشت جهانی تخمین میزند که در حال حاضر بیش از 300 میلیون نفر در جهان به افسردگی مبتلا هستند و بیش از 260 میلیون نفر در جهان از اضطراب رنج میبرند و بسیاری از آنها به هر دو مبتلا هستند. مطالعهی اخیر سازمان بهداشت جهانی نشان میدهد که افسردگی و اضطراب در سال بیش از 1 تریلیون دلار آمریکا به اقتصاد جهانی هزینه وارد میکنند.
منتقدان و «گروههای چپ» اما موضع دیگری دارند. آنها چنین شعارهایی را در راستای تلاش نظام سرمایهداری برای بهرهوری حداکثری از افراد میدانند که سازمان بهداشت جهانی خواسته یا ناخواسته با آن همراه شده است. توگویی تلاش آنها برای کاهش اضطراب و افسردگی هم در راستای بالا بردن عملکرد کاری آنهاست و نه سلامت آنها. این نقدها کمی بدبینانه ولی قابل توجه هستند. با وجود این، نمیتوان تمایزی بین کار و زندگی شخصی افراد قائل شد و اگر محیط کاری آنقدر پر تنش میشود که سازمان روانی افراد را دچار خلل میکند، پس پرداختن به سلامت روان در سازمانها و محیطهای کاری امری غیرقابل انکار است.
در قوانین جهانی، سازمانها بایستی به ازای هر 500 نفر کارمند، یک نفر روانشناس مقیم تمام وقت در سازمان داشته باشند. روانشناسهای سازمانی، بیش از کار بالینی، وضعیت سلامت روان را در سازمان رصد و پایش میکنند. به نظر میرسد در کشور ما غیر از برخی سازمانهای خصوصی معدود، کمتر به این موضوع توجه میشود، این در حالی است که بر اساس آمارهایی که وزارت بهداشت ایران داده است، افسردگی چهارمین اختلال شایع در کل مبتلایان به بیماریهای جسمانی و غیر جسمانی است و تخمین زده میشود که تا 15 سال آینده، افسردگی به رتبهی دوم کل مبتلایان به بیماریها در بین شهروندان ایرانی صعود کند.
آمارها همیشه نگران کننده هستند ولی خبر خوش اینکه بر اساس مشاهدات شخصیام به عنوان یک درمانگر، به نظر میرسد نگرش مردم کشورمان نسبت به اختلالهای روانی و مراجعه به روانشناس برای درمان آنها تغییر کرده که این پیشآگهی خوبی برای بهبود وضعیت است.
با احترام؛ مهدی میناخانی (رواندرمانگر تحلیلی و روانشناس سازمان «هایوب»)
@minakhany
www.minakhany.com
آنها که اهل مطالعه هستند، «اروین یالوم» را کم و بیش میشناسند، بواسطهی اینکه اکثر کتابهای او به فارسی ترجمه شدهاند. معروفترین کتاباش برای غیر روانشناسها «وقتی نیچه گریست» است در حالیکه برای روانشناسها، او دو کتاب درسی بسیار تاثیرگذار دارد، یکی «رواندرمانی اگزیستانسیال» و دیگری «رواندرمانی گروهی». اما مهمترین دلیلی که موجب شده اروین یالوم در چند سال اخیر مورد توجه رسانهها قرار گیرد، موضوع یکی از کتابهای او با عنوان «خیره به خورشید» است که دربارهی اضطراب مرگ نوشته شده است. او در این کتاب اشاره دارد که آدمها به دو چیز نمیتوانند مستقیماً خیره شوند؛ یکی به خورشید و دیگری به مرگ، و در این کتاب توضیح میدهد که چطور میشود با این اضطراب مرگ کنار آمد.
«جردن مایکل اسمیت»، ژورنالیست مجله «آتلانتیک»، در حالی در شمارهی اخیر مجله (اکتبر 2017) به سراغ یالوم رفته که او در بستر بیماری است. اروین یالوم 86 سال سن دارد و اخیراً زانوی پایش را عمل کرده است. گفتگوی مایکل اسمیت با اروین یالوم، در یکی از اتاقهای بیمارستانی است که او در آن بستری شده است. یالوم دغدغه دارد که بیمارانش متوجه نشوند که او بستری شده است. شاید برای کسانی که درمانگر نیستند یا اصلاً رواندرمانی نگرفتهاند این موضوع کمی عجیب باشد، ولی واقعیت این است که بیماران درمانگران مسن، همیشه دغدغهی از دست دادن درمانگرشان را دارند. خودِ یالوم در یکی از کتابهایش به این اشاره میکند. جالب است که وقتی یالوم، اینباکس ایمیلاش را به مایکل اسمیت نشان میدهد، اشاره میکند که ایمیلهای متعددی از ایران دارد. او در ایران واقعاً محبوب است. خودِ این موضوع جالبی است که چرا درمانگری که دربارهی مرگ و تنهایی مینویسد، تا این حد در ایران محبوب است. او در کتابی که در حال نوشتن است (Becoming Myself) باز هم به این موضوع مرگ اشاره دارد و مینویسد که «عشق» میتواند اضطراب مرگ را کاهش دهد، به دو دلیل؛ یک اینکه در عشق فرد میتواند ترسهایش را با دیگری به اشتراک بگذارد و از بار آن بکاهد و دوم با کمک کردن به تشکیل یک زندگی سالم. از نگاه اروین یالوم، مرگ مهمترین رویداد زندگی است. این تناقض عجیب را پیشتر، زیگموند فروید نیز اشاره کرده بود که «هدف تمام زندگی، مرگ است». در واقع حضور مرگ است که به زندگی شور میاندازد، زندگی را معنادار میکند، انسانها اگر نامیرا بودند به احتمال زندگی پوچی داشتند. تصویر اروین یالوم در بستر بیماری، تصویری است که برای کسانی که ایدههای او را دنبال کردهاند آزار دهنده است. کسی که تلاش کرده تا زندگی کردن را با «مرگ» توضیح دهد و حالا خود در انتظار مرگ است. مایکل اسمیت توضیح میدهد که او حالا برای راه رفتن از «واکر»ی استفاده میکند که دو توپ تنیس به انتهای آن وصل شده، وزنش کم شده، مدتهاست که تنیس بازی نمیکند، نمیتواند غواصی کند و میترسد از اینکه دیگر نتواند دوچرخه براند. شما سطح دغدغههای یک آدم در این سن را ببینید! اروین یالوم کلاً آدم منحصر به فردی است. او در یکی از کتابهایش با اشاره به داستانی از «آلبرتو جاکومتی» نقاش، که یک روز وقتی با دوچرخهاش تصادف میکند با شعف میگوید که «بالاخره برای من هم اتفاق افتاد»، به زندگی خودش اشاره میکند که به عنوان درمانگری که رنج دیگران را درمان میکند، خود رنج تحملناپذیری نداشته است و این را «بدبختی» زندگیاش مینامد!
با احترام؛ مهدی میناخانی
متن کامل را در سایت خود مجله بخوانید: https://goo.gl/ZtvxPs
@minakhany
www.minakhany.com
ترانهی «هارمونی زرد» هادی پاکزاد، به معنای واقعی، احساسات و مکنونات درونی یک بوردرلاین را به نمایش میگذارد. «طرد شدن» که در روان بوردرلاین، مسئلهی بنیادین است، در جایجای این ترانه تکرار شده است (به روح من نزدیک نشو/ که سالهاست طرد شده/ به مغز من دست نزن/ سرایت درد شده). یک بوردرلاین هماره شکلی از «دلهرهی نیستی» را تجربه میکند. «اگزیستانس» او با حضور دیگری معنا پیدا میکند (و از همون دور به من/ حس ماورایی بده/ از موجودی که جون داره/ به من یک، تداعی بده). بوردرلاین با «دیگری» هویت میگیرد، مثل نوزادی در آغوش مادر، که مرزی بین خود و مادرش نمیبیند (به عطر من دست نزن/ که تو سینهت قفس داره/ که استنشاق بوی تو/ اتصال عبث داره). دنیای انتزاعی برای بردرلاین غریبه است. در اصطلاح آنها فاقد «ایگو ریلِیتِدنس» هستند. در ارتباط دنبال شیوههای عینی برقراری رابطه هستند. بنابراین «در آغوش گرفتن» آنها، بسیار تاثیرگذارتر از هر عمل انتزاعی عاشقانه و عارفانهی دیگری است (پِیَم نگرد که گم میشم/ با من نخواب که کم میشم/ ترکم نکن که میمیرم/ بسامدهای بَم میشم). او منتظر است که از همه آسیب ببیند. چراکه از همان نوزادی در رابطه با «دیگریهای مهم» زندگیاش، امنیت را به درستی درک نکرده است (تو باش ولی موازی باش/ همراه ولی لمسم نکن/ میل به ترکیب یا واکنش/ یا هر چی میترسم نکن). اضطراب، همیشه در روان بردرلاین جریان دارد. در همه حال احساس تهدید میکند. به آدمها بیاعتماد است و «بدن»، گاهی تبدیل به دفترچهی خاطرات احساسهای بیثبات او میشود. در جریان «دوپارهسازی» و تقسیم اُبژهها به «بد» و «خوب»، بد نصیب خودش میشود، و بدناش جور این «یکپارچگی» شکستخورده را میکشد. وضعیت بوردرلاین، صرفاً یک اختلال نیست، بلکه هر انسانی در موقعیتهای پرتنش (که اصطلاحاً به آن موقعیت مرزی گفته میشود) ممکن است به این سطح از آشفتگی روانی دچار شود.
ویدئوی این ترانه نیز این به هم ریختگی را به غایت نشان میدهد. تکرار مدامِ پارتهای مختلف یک نفر و دوپارهسازی به «سیاه و سفید» که در دنیای یک بوردرلاین معنادار است. متاسفانه هادی پاکزاد، خرداد سال پیش خودکشی کرد و جان خود را از دست داد.
با احترام؛ مهدی میناخانی
@minakhany
www.minakhany.com
