en
Feedback
javad kashi

javad kashi

Open in Telegram

تاملات پراکنده اجتماعی و فرهنگی و سیاسی جهت ارتباط : @gholamrezakashi

Show more
6 317
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1330 days
Posts Archive
عصر فراموشی انسان ------ تازه می‌فهمم چرا نقاشان و مجسمه سازان اواخر قرون وسطی، تن عریان انسان را نقش می‌زدند. زیبایی تن آدمی عاری از هر لباس مادی و فرهنگی و معنوی را پیش چشم‌های کور اربابان قدرت و دین می‌نهادند تا بدانند اگر خدایی هست، قبل از هر کجا در زیبایی تن تجلی کرده است. خدا قبل از آنکه در بناهای مقدس و نام‌ها و نصوص دینی و غایات سیاسی انعکاس داشته باشد، در شکوه بی‌بدیل بدن‌های شورمند و جوان آدمی منعکس است. بدن بیش از نان برکت است. تیغ خشونت و کین بر آن نباید کشید. در لحظه‌ای که پدر یا مادری خونین جگر، تن سرد فرزندش را میان تن‌های سرد جستجو می‌کند، خدا از نام‌ش شرمگین است. نامی که دستاویز خشونت و خشم بر تن‌های عزیز مردمان این دیار است. دورانی که بر مردمان ما گذشت، عصر فراموشی انسان بود که با نام خدا سکه زدند. تن‌های زنده و پرخون، بر حسب سنخ لباسی که پوشیده بودند، به دو گروه خودی و ناخودی تقسیم شد. انتظار از خودی‌ها مردن پیش از مردن بود. انتظار می‌رفت تسلیم از سر رضا باشند و چون چرا در هیچ کار نیاورند. این همه فهم‌شان از مسلمانی بود. ناخودی‌ها حق هیچ انتظاری نداشتند. حق شان این بود که به مثابه انسان صاحب کرامت بمیرند و چون جانوران زندگی کنند به تدریج حق زندگی در حد حیات جانورانه نیز از آنها دریغ شد. آنکه شلیک کرد کاش قبل از آن، قربانی جوان خود را عریان به تصور آورده بود. هر کدام طاووسی بودند تجلی قدرت و خلاقیت خداوند. آنگاه چه کسی می‌توانست به تن یک طاووس زیبا شلیک کند. @javadkashi

تعلیق امر سیاسی و فراموشی حکومت: از قمار سیاست تا فروپاشی در اذهان اجتماعی ✏️احسان مزدخواه(دانشجوی دکتری علوم سیاسی) برای فهم آن‌که چرا برخی کنشگران در «قمار سیاست» شکست می‌خورند، باید یک گام به عقب گذاشت و پرسش را از سطح کنش به سطح شرط امکان سیاست منتقل کرد. شکست در قمار سیاسی، اغلب نه نتیجه خطای محاسبه‌ای بازیگران، بلکه پیامد وضعیتی عمیق‌تر است وضعیتی تحت عنوان فراموشی حکومت در ذهن جامعه. این فراموشی نه یک رخداد دفعی، بلکه فرآیندی تدریجی است که در آن حکومت از افق تخیل سیاسی جامعه حذف می‌شود؛ حذف شدنی که می‌تواند بسیار رادیکال‌تر و ویرانگرتر از شکست در هر بازی سیاسی آشکار باشد. در این معنا، فروپاشی حکومت‌ها الزاماً در میدان رقابت سیاسی یا در لحظه شکست استراتژیک رخ نمی‌دهد، بلکه پیش از آن، در سطح اذهان اجتماعی ممکن می‌شود. لحظه‌ای که جامعه دیگر حکومت را نه مرجع حل مسئله، نه افق کنش جمعی، و نه حتی دشمنی شایسته تقابل سیاسی می‌بیند، بلکه آن را به حاشیه می‌راند، سیاست به تعلیق درمی‌آید. این تعلیق، همان لحظه‌ای است که امر سیاسی جای خود را به سرگردانی اجتماعی می‌دهد. تعلیق امر سیاسی معمولاً در بستر انباشت بحران‌ها شکل می‌گیرد؛ بحران‌هایی که نه حل و نه به رسمیت شناخته می‌شوند. در چنین وضعیتی، حکومت‌ها به‌تدریج توان و ظرفیت خود را برای پاسخ‌گویی به تهدیدات درونی و بیرونی(یا همان توان حل مسئله) را از دست می‌دهند. این فقدان ظرفیت، صرفاً فنی یا مدیریتی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از انسداد کانال‌های تصمیم‌گیری معنادار و فروکاست سیاست به منطق بقا، امنیت و استثناست. وقتی سیاست از عرصه گفت‌وگو، نمایندگی و حل مسئله به حوزه مدیریت اضطرار منتقل می‌شود، جامعه از سیاست جدا می‌گردد و به توده‌ای منفعل یا پراکنده بدل می‌شود. در چنین وضعیتی، نه حکومت قادر به تولید مشروعیت است و نه جامعه توان صورت‌بندی مطالبه‌ای مؤثر دارد. حاصل این شکاف، جامعه‌ای بی‌پناه است که دیگر خود را درون نظم سیاسی موجود بازنمایی‌شده نمی‌بیند. افزایش قدرت نظم‌های «دسترسی محدود» نظمی که منابع، تصمیم‌ها و امکان مشارکت را در دایره‌ای تنگ متمرکز می‌کند جامعه را بیش از پیش بی‌پناه می‌سازد. در این وضعیت، جامعه برای بقا و معنا، به دنبال پناهگاهی بیرون از نظم سیاسی موجود می‌گردد. این پناهگاه می‌تواند نیرویی خارجی، قدرتی مسلط، یا حتی یک روایت رهایی‌بخش وارداتی باشد. دقیقاً در همین نقطه است که سیاست به قمار شباهت پیدا می‌کند: دل‌بستن به نیرویی بیرونی، بدون آن‌که پیوندی ارگانیک با جامعه و فضیلت‌های سیاسی برقرار باشد. آلبرت هیرشمن در کتاب خروج، اعتراض و وفاداری نشان می‌دهد که ناکارآمدی نظام‌های تصمیم‌گیری، کنشگران را در برابر سه امکان قرار می‌دهد: وفاداری، اعتراض و خروج. در شرایطی که اعتراض پرهزینه و ساختارها صلب شده‌اند، جامعه به‌تدریج از وفاداری فاصله می‌گیرد و مسیر خروج را برمی‌گزیند. هرچند هیرشمن عمدتاً از «خروج مولد» سخن می‌گوید، اما می‌توان گونه‌ای دیگر از خروج را نیز در نظر گرفت: خروج سیاسی–نمادین. این خروج، نه مهاجرت فیزیکی است و نه کناره‌گیری صرف، بلکه نوعی فراموشی حکومت است. جامعه دیگر سیاست را از طریق نظم موجود پیگیری نمی‌کند و افق کنش خود را به جایی بیرون از آن منتقل می‌سازد. این لحظه، لحظه‌ای است که حکومت از درون تهی می‌شود، حتی اگر ظاهراً همچنان پابرجا باشد. نتیجتاً فروپاشی پیش از سقوط تحمیل بارهای فزاینده بر جامعه، ناتوانی در تطبیق با واقعیت‌های جهانی، جداسازی امر اجتماعی از عرصه سیاست، و تبدیل سیاست به منطق استثنا و امنیت، همگی به یک نتیجه واحد می‌انجامند: تعلیق امر سیاسی. در این وضعیت، حکومت جامعه را فراموش می‌کند و جامعه نیز حکومت را از افق تخیل سیاسی خود حذف می‌سازد. در چنین شرایطی، شکست در قمار سیاست دیگر مسئله اصلی نیست. مسئله، فروپاشی پیشینی سیاست در سطح اذهان اجتماعی است؛ فروپاشی‌ که می‌تواند بی‌صدا، تدریجی و عمیق باشد. آن‌چه باقی می‌ماند، نه سیاست، بلکه مدیریت اضطرار و کنش‌های قمارگونه‌ای است که بیش از آن‌که آینده‌ای بسازند، بر خلأ سیاست سرپوش می‌گذارند.

قمار از سنخ سیاست --------- سیاست گاهی به قمار شباهت پیدا می‌کند اما آنکه خیال کند سیاست محدود به منطق قمار است، مضحکه تاریخ خواهد شد. سیاست نیازمند ایستادن در جانب دو فضیلت بزرگ زندگی سیاسی - آزادی و عدالت- هم هست. بازیگری که برای غلبه بر حریف، بی‌شرمانه در کنار سلطه‌گر و ستمکار ایستاده باشد، در قمار زندگی سیاسی هم خواهد باخت. مردم ونزوئلا زورشان به حکومت دیکتاتور نمی‌رسید. منظورم بخشی از مردم ونزوئلاست که با رژیم چپ‌گرای حاکم مخالف بودند. ماریا کورینا ماچادو رهبری بخشی از این مردم را بر عهده داشت. خود را هم پیمان ونزوئلایی ترامپ معرفی کرد تا آنچه از عهده‌اش بر نمی‌آمد به یاری آمریکا محقق کند. بی‌قدرتان دل به قدرتی بزرگ‌تر می‌بندند تا آرزوشان را محقق کند. دقیقاً همین‌جاست که با حریف خود در صحنه سیاسی هم سرشت می‌شوند و حقانیت خود را از حیث فضیلت‌های زندگی سیاسی از دست می‌دهند. آنها به یک قمار باز صرف بدل می‌شوند و خود را به دست باد حوادث می‌سپارند. ماچادو در دل و جان طرفدارانش آرزوی جنگ و شکست حکومت مستقر را کاشته بود. گویی دعای مردمان اجابت شد و روز واقعه روی داد: ترامپ به ونزوئلا حمله کرد و رهبرانش را نیمه شب ربود. اطلاعات کافی از حادثه ونزوئلا در دست نیست. نمی‌توان قضاوت دقیقی کرد. اما اگر به آنچه تا کنون در پرده اخبار منتشر شده اکتفا کنیم، اتفاقات بامزه و مضحکی روی داده است: بخش‌هایی از حکومت چپ‌گرا و ضد امپریالیست ونزوئلا با ترامپ همدست شده و مادورو را تسلیم آمریکا کرده‌اند. ترامپ هم در مقابل خیال‌شان را از اپوزیسیون مادورو راحت کرد: اعلام داشت ماچادو توان اداره ونزوئلا را ندارد. تعداد اندکی از طرفداران مادورو به خیابان آمدند و تظاهرات کردند. اما صدایی از طرف طرفداران ماچادو و مخالفین سرسخت مادورو برنیامد. آنها فعلا در حیرت‌اند. یکباره از طرف آمریکا مات شدند. اگر همه چیز همینطور ادامه پیدا کند، آنها تنها در قمار سیاست نباخته‌اند، مضحکه تاریخی هم شده‌اند و موجودیت خود را تماماً از دست داده‌اند. اگر همزمان با مبارزه با سلطه‌گری مادورو، کنار الگوهای بزرگ‌تر سلطه‌گری نایستاده بودند، اگرهم برنده نبودند تکیه‌گاهی برای بقاء و تداوم حیات در عرصه سیاسی داشتند. بازیگران عصر دیجیتال، بیش از حد منطق پسا حقیقت را در حیات سیاسی جدی گرفته‌اند. اگر در این میدان دست‌های خالی از فضائل سلطه‌ستیزی و عدالت خواهی داشته باشی، پیروز باشی یا شکست خورده، دلقکی بیش نیستی. @javadkashi

جایی که خدا هم ثانوی می‌شود ------- مطالبات رفاهی و اقتصادی از همان روزهای نخست استقرار نظام تحقیر ‌شدند. فرض بر آن بود که دین و ارزش‌های معنوی اصالت دارند و هر چیز دیگر در مراتب بعدی اهمیت‌اند. نظام بر نیرومندترین ذخیره فرهنگی و تاریخی مردم تکیه کرده بود. اطمینان داشت و دارد که هیچ جریان و نیرویی حریف آن نخواهد بود. در این زمینه اشتباه هم نمی‌کرد. دهه‌های متمادی همه نیروهای مخالف خود را با تکیه بر دین سرکوب و از میدان به در کرده است. نظام می‌توانست ناکارآمدی‌ها، فسادها، ناتوانی‌ها و زیاده‌خواهی‌های نامشروع را با تکیه بر دین بی هزینه کند. هیچ اصلاحی در ساختار خود نپذیرد، همه چیز را بر شاخص ویرانگر ارادت بازیگران فرصت طلب بنا کند، هزینه‌های گزاف برای مردم بسازد، اما از ناحیه اعتراضات مردم اطمینان خاطر داشته باشد. اطمینان داشت هنوز هم دارد که صدای مردم به جایی نخواهد رسید. تا زمانی که اقلیت متدین جانبدار نظام باشند، دیگران هیچ وزنی و صدایی ندارند حتی اگر در اکثریت باشند. آن اقلیت بر دیوار محکم حقایق دینی تکیه دارند و آن اکثریت معترض بر نیازهای مادی‌شان. با این معادله، آن اقلیت زور بیشتری از آن اکثریت تولید می‌کند. اما و صد اما که داستان تغییر کرده است. قاعده تکیه مطمئن بر ذخیره ارزش‌های دینی کارآمدی خود را از دست داده است. نرخ نامعقول تورم، کاهش ارزش پول، تداوم بحران اقتصادی و تداوم فساد و ناکارآمدی برای چند دهه، معنای تازه‌ای در عرصه سیاسی ایران ایجاد کرده است: حقیقتی به نام خواست بقاء قد علم کرده است. آنچه مردم به نام شکایت از تورم و ارزش پول ملی می‌خواهند مطالبه اقتصادی نیست. مطالبه امکان اقلی حیات است. احساس خطر می‌کنند. خطری که موجودیت‌ خود و فرزندان‌شان را بر لبه پرتکاه نیستی قرار داده است. در چنین شرایطی حتی خدا نیز موضوعیتی ثانوی پیدا می‌کند. مردم خدا را به خاطر حیاتی که به آنها عطا کرده می‌ستایند. هنگامی که همه امکان‌های حیات‌شان را در معرض مخاطره ببینند دیگر ستایش خدا را هم فراموش می‌کنند. رویاروی حقیقتی که یک روز به نام ارزش‌های دینی بنا شد، حقیقت دیگری قد علم کرده است: تلاش برای نجات زندگی. چیزی که بر ارزش‌های دینی تقدم دارد. نظامی که روزی بر ذخائر قدرتمند دینی استوار شد، از این توان و استعداد و هوشمندی بهره دارد که بر ذخیره قدرتمندتری به نام خواست جمعی بقاء و نجات زندگی تکیه کند؟ هر روز که می‌گذرد این امید کمتر می‌شود. @javadkashi

حراست مردم از مردم -------- از انقلاب مشروطه به اینسو دوگانه استبداد و دمکراسی، مضمون اصلی گفتارهای سیاسی در ایران بوده است. ناگهان کسانی به میدان آمده‌اند، نظم مستقر را مستبد خوانده‌اند و در باره اسارت مردم در زندان استبداد مرثیه‌سرایی کرده‌اند. نکته شگفت‌انگیز آن بود که اگر توفیقی به دست می‌آمد و می‌توانستند شالوده یک نظم فروبسته را بشکنند، همه چیز را به یک مستبد دیگر و نظم فروبسته دیگر واگذار می‌کردند. دوره مشروطه به پادشاهی رضاشاه پهلوی میدان داد، دوره نهضت ملی نفت بسترساز کودتای بیست و هشت مرداد بود، انقلاب سال 1357 به یک حکومت تئوکراتیک میدان داد و گفتار دمکراسی خواهانه اصلاح طلبان در ایران پس از انقلاب، شالوده گفتار اسلام‌گرایی را شکست. اینک همه چیز را به یک گفتار ناسیونالیستی بسته و هویت‌گرا واگذار می‌کند. این بار همه چیز رنگ تازه‌ای به خود گرفته است. ناسیونالیست‌هایی که در موضع براندازی نظام جمهوری اسلامی برآمده‌اند، نه تنها مدعی دمکراسی‌خواهی نیستند بلکه با جمهوری اسلامی هم صدا هستند که «دمکراسی یک پدیده غربی است با مقتضیات ایران سازگاری ندارد» یکی از این گزاره ضرورت حکومت دینی را نتیجه می‌گیرد دیگری پادشاهی را. هم‌نوایی نظام مستقر با اپوزیسیون براندازش تازگی دارد. دوگانه استبداد و دمکراسی، فریب‌کاری خواسته یا ناخواسته شبح پنهان قدرت بوده تا از قدرت مردم بهره‌گیری ابزاری کند، کسانی را واژگون و کسان دیگر را بر همان صندلی پیشینیان بنشاند. طرد همزمان دمکراسی توسط نظم مستقر و مخالفین براندازش، از یک گذر تاریخی مهم خبر می‌دهد: مردم از این بازی تاریخی عقب کشیده‌اند. همانقدر که به قدرت مسلط اعتبار نمی‌دهند، ابزار اهداف مدعیان جانشینی آن نیز نمی‌شوند. چیزی در آگاهی جمعی و وجدان تاریخی‌شان رسوب کرده مبنی برآنکه از نظام‌های مستقر سیاسی، خیر چندانی عاید مردم نخواهد شد. امکان‌های صدور شر آن را باید کنترل کرد. اینکه حکومت بتواند مردم را به نحو حقیقی نمایندگی کند، در همه جای جهان محل تردید واقع شده است. این مساله در این ناحیه از جهان به ویژه در ایران به هزار دلیل ممتنع است. آنچه در عرصه سیاست امروز موضوعیت پیدا کرده، حراست از مردم در مقابل امکان‌های صدور شرارت از سوی بازی‌های کلان سیاسی است. مردم خواسته یا ناخواسته به سمت سازه‌های کوچک اما پایدار قدرت جمعی پیش می‌روند. حاکمیت مستقر از مردم می‌هراسد، اپوزیسیون برانداز نیز امیدی به حمایت گسترده مردم ندارد به همین جهت چشم امید به نیروهای متجاوز خارجی بسته است. صحنه سیاسی ایران در وضعیت تعلیق است. این تعلیق البته برای مردم هزینه فراوانی دارد. اما یک فرصت تاریخی هم هست. چرخه تاریخی و تکرار شونده دمکراسی‌خواهی منتهی به استبداد، به پایان رسیده است. یکسوی میدان بازی‌سازی‌های کلان است که به سمت و سوی خطرناکی پیش می‌رود. سوی دیگر بازی‌سازی‌های خرد است که مضمونش حراست مردم از مردم است. سودای بی‌سرانجام حکومت مردم بر مردم، اینک به حمایت مردم از مردم انجامیده است. مسیر دشواری پیش رو وجود دارد. فهم تازه، سخن تازه، بازیگران تازه و الگوهای ارتباطی تازه می‌طلبد. اگر هوادار اسلام هستیم یا ایران یا هر نام هویت بخش دیگر، باید بپرسیم چه کمکی به این فرایند می‌کنند. @javadkashi

4️⃣ فایل صوتی نشست چهارم رسانه و تکوین اجتماع مدرن 🔹دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی 📌سلسله نشست‌های زیست ارتباطی در جهان معاصر {تأملاتی در باب رسانه‌ها و جامعه} 🗓 یکشنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۴ 🏢 دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبائی t.me/morse_media

حزب دلار ----- دلار جای خدا نشسته. فرمان می‌راند، شریعت حقیقی از آن اوست. متر و معیار سنجش حقیقت است. همان است که در سال‌های پس از پیروزی انقلاب مظهر شیطان بود. این خدا نیست که امروز از هر چه تصور کنیم بزرگ‌تر است. دلار است که از انتظار و تصور ما هر روز بالاتر می‌ایستد. مردم میزان ثروت خود را با دلار می‌سنجند. هر چه دلار داشته باشند، به همان میزان کمال پیدا می‌کنند هر چه نداشته باشند سقوط می‌کنند. دوپاره شده‌اند. هستی ریالی‌شان در حال سقوط هر روزی است و هستی دلاری‌شان هر روز صعود می‌کند. در دو دهه گذشته سیاست در ایران عرصه جار و جنجال‌های پر سر و صدا بود. یکی پرچم عدالت برداشت، دیگری از اعتدال گفت. یکی سید و سالار مظلومان شد دیگری از وفاق گفت. اما دلار سر به زیر و بی‌مدعا، به همه مهر باطل زد و بر نردبان ترقی هر روز بیشتر از روز پیش صعود کرد. اینک مثل یک برج بزرگ بر فراز همه مفاهیم مقدس و نامقدس ایستاده و نشان می‌دهد خداوند راستین روزگار ماست. اوست که معین می‌کند سیاست خارجی‌مان باید به کدام سو برود. سیاست داخلی‌مان به کدام سو. اوست که متر و معیار کارآمدی دولتمردان است. روحانیون حقیقی کسانی هستند که در هیات کارشناسان مشفق، دولتمردان را به تبعیت از حکم دلار دعوت می‌کنند. دلار حزب اصلی است. همه به آن پیوسته‌اند. کسانی آشکارا کسانی پنهان. وای بر ریاکاران و منافقان. @javadkashi

📌از طلا بودن پشیمان گشته‌ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید!(گذار از یوتوپیا و آرمان به سوی واقعیت) احسان مزدخواه(دانشجوی دکتری علوم سیاسی) در گفتمان سیاسی معاصر ایران، یک سو تفاهم بنیادین در فهم مسئله وجود داشته است: گمان می‌رفت مسئلهٔ جامعه فقدان «آرمان‌های بزرگ» است و بنابراین راه نجات، تولید آرمان‌های تازه است. اما نتیجه، نه احیای سیاست که انباشت و تراکم آرمان‌ها بود؛ تراکمی که نه تنها به تقویت معنا و کنش جمعی نیانجامید، بلکه به تدریج امر اجتماعی را به حاشیه راند. هر آرمان تازه بر شانهٔ آرمان‌های پیشین سوار شد و هر دو بر حیات اجتماعی سایه افکندند. این وضعیت در نهایت، بذرهای فراموشی جامعه را کاشت. همان‌طور که دکتر کاشی گرامی در آخرین یادداشت تحلیلی‌شان نشان می‌دهند، آرمان‌ها در ادعا نمایندهٔ «عموم» و «جامعه» هستند، اما در لحظهٔ احراز و نمایندگی، جانب قدرت را می‌گیرند. در واقع، آرمان‌ها از همان لحظهٔ تولد حامل «منطق استثنا» هستند؛ منطقی که به قدرت اجازه می‌دهد به نام «خیر جمعی» از چارچوب‌های معمول عبور و استانداردهای اخلاقی متفاوتی را در مورد خود اعمال کند. به این ترتیب، آرمان‌ها نه در دل جامعه، بلکه در دل سازوکارهای قدرت احراز می‌شوند. این ساختار، «موقعیت اجتماعی» را به «استثنا» تبدیل می‌کند و سیاست را از دل استثنا و نه از دل زندگی اجتماعی برمی‌سازد. از همین روست که هیچ آرمانی هرگز به معنای واقعی احراز نمی‌شود: زیرا لحظهٔ احراز، لحظهٔ تسلط است. در تقابل میان «آرمان» و «ایدهٔ رهایی اجتماعی»، همواره آنچه تعلیق شده، رهایی واقعی جامعه از تمامی آرمان‌های دست‌نایافتنی بوده است. آرمان‌ها وعده می‌دهند اما کارکرد‌شان تعلیق است؛ وعده می‌دهند اما تحقق را به فردایی نامعلوم حواله می‌دهند. این همان چیزی است که عابدالجابری از آن با تعبیر «قیاس غائب بر شاهد» یاد می‌کند: جامعه نه بر اساس آنچه هست، بلکه بر اساس آنچه نیست و قرار است باشد مورد داوری و سیاست‌ورزی قرار می‌گیرد. این «غائب‌سازی» امر اجتماعی، جامعه را از فهم لحظهٔ اکنون، از درک رنج‌ها و نیازهای واقعی، و از امکان شکل‌گیری آزادی و سعادت این‌جهانی محروم می‌کند. به همین دلیل، سیاستی که خود را وقف آرمان‌های بزرگ می‌کند، در عمل سیاست تعلیق تصمیم می‌شود. آینده‌نگری ایدئولوژیک جایگزین واقع‌نگری اجتماعی می‌شود و جامعه به فردایی حواله داده می‌شود که همواره از راه می‌رسد، اما هیچ‌گاه فرا نمی‌رسد. در این میان، اصلاح‌طلبی به جای آرمان‌های کلان، «مطالبات» را وارد میدان کرد. این تغییر ظاهراً جامعه را از قید دیگر آرمان‌ها رها کرد، اما از سوی دیگر، امر اجتماعی را به پاره‌پاره‌ای از منافع صنفی و جزئی تقلیل داد. مطالبه‌محوری اگرچه قدرت اخلاقی آرمان‌ها را مهار کرد، اما نتوانست چیزی در اندازهٔ «زیست جمعی» تولید کند. در غیاب ایده‌ای از «سیاست به‌مثابه زندگی»، مطالبات بدل به فهرستی از منافع قابل معامله شدند. آنچه غایب ماند، همان جمع‌بودگی اجتماعی بود؛ چیزی که نه آرمان‌های کلان حفظش کردند و نه مطالبات جزئی احیایش کردند. در چنین وضعیتی نه آرمان توانست احراز شود و نه مطالبه توانست جامعه بسازد در حالیکه فقط در این میان، امر اجتماعی مدفون شد. راه برون‌رفت، نه آرمانی‌سازی بیشتر است و نه مطالبه‌سازی بیشتر؛ بلکه بازگشت به سیاست به‌مثابه زیست اجتماعی است؛ سیاستی که از دل زندگی واقعی برمی‌خیزد، نه از دل ایدئولوژی و نه از دل فهرست مطالبات. این سیاست، «سیاست زندگی‌آفرین» است: سیاستی که خیر و سعادت را در زندگی این‌جهانی و در لحظهٔ اکنون می‌بیند؛ سیاستی که مردم را به آینده حواله نمی‌دهد؛ سیاستی که نه «غائب» بلکه «شاهد» را مبنا قرار می‌دهد. سیاست زندگی‌آفرین و نه صرفا آرمان‌ساز سه ویژگی مهم و بنیادین دارد: نخست، درک لحظهٔ اکنون و رهایی از آینده‌گرایی یوتوپیایی؛ دوم، بازگرداندن امر اجتماعی به مرکز سیاست؛ سوم، تعهد به تولید سعادت این‌جهانی، نه وعده‌های پسافردایی. آرمان‌های کلان، هرچند جذاب و الهام‌بخش، در عمل بارها و بارها ثابت کرده‌اند که به‌محض برخورد با مسئلهٔ نمایندگی، به منطق قدرت درمی‌غلتند. مطالبات نیز بدون افق معنایی مشترک، به کنش جمعی تبدیل نمی‌شوند. اما آنچه می‌تواند سیاست را دوباره زنده کند، احیای جامعه است. جامعه به‌عنوان واقعیتی زنده، متکثر، و دارای ظرفیت‌های درونی برای خلق ارزش، نه جامعه به‌عنوان ابژهٔ مهندسی ایدئولوژیک.

آرمان، مطالبات، آرزو ----- جاذبه اصلاح‌طلبان به خاطر ایجاد یک آرمان مشترک نبود. به عکس، جاذبه آنها به خاطر تخریب و ویران‌سازی آرمان‌های ایدئولوژیک بود. هر چه از حیث فلسفی گفتند، به کار ویران‌سازی آرمان‌هایی می‌آمد که در دهه‌های چهل و پنجاه پرورده و توسط نظام جمهوری اسلامی مصادره شده بود. نسل جدیدی که آن سال‌ها به عرصه سیاست آمد، ویران‌سازی آرمان‌های بزرگ را شرط آزادی و رهایی می‌پنداشت. اصلاح‌طلبان در فضای خلاء آرمان‌های جمعی، «مطالبات» را جایگزین کردند. اجتماع مدنی را قلمرو تعارض منافع ‌دیدند و خیال ‌کردند هر طبقه و گروه اجتماعی «مطالبات»ی دارد. سیاست را گشودگی به سوی این «مطالبات» ‌فهمیدند و دولت مطلوب‌شان دولتی بود که به این «مطالبات» رسیدگی کند. «مطالبات» معطوف به منافع مادی گروه‌ها و طبقات اجتماعی است. آرمان‌ها اما معطوف به همگان بود. آرمان‌ها بر همه گروه‌ها زورآوری می‌کرد. آنها را به تبعیت از ارزش‌های اخلاقی و جمعی ترغیب می‌کرد. سوژه‌های جمعی و وجدان‌های جمعی می‌ساخت. کسانی بودند که عمر و هستی‌شان را برای آرمان‌های جمعی فدا می‌کردند. رفتارهای خاص‌گرایانه و منفعت طلبانه معمولاً وجدان فاعلان‌ش را معذب می‌کرد. با اینهمه آرمان‌ها معصوم نبودند. وانمود می‌کردند خیر جمعی و مصالح عام انسانی را نمایندگی می‌کنند، اما نوبت به احراز مناصب سیاسی که رسید، معلوم شد به یک گروه خاص تعلق دارند. از نیروی اخلاقی آرمان‌ها سوء استفاده کردند تا بر مردم اعمال فشار کنند. همه را تسلیم و رام می‌خواستند. دستگاه سرکوب خود را به نیروی عاطفی آرمان‌ها تجهیز کردند تا از دل و جان سرکوب کند. از نیروی عاطفی آرمان‌ها استفاده کردند تا ماجراجویی‌های سیاسی خود را پیش ببرند. «مطالبات» خلع سلاح جامعه در مقابل آرمان‌های سرکوبگر بود. جامعه با پاره‌های مطالبه‌گر به خود رها شد. مطالبات آرمان ستیز بود. چون در مقابل زور اخلاقی آرمان، منفعت شخصی و گروهی را جانشین می‌کرد. هیچ گروهی نمی‌توانست مطالبات خود را تبدیل به یک عمل جمعی، طبقاتی و صنفی کند تا همان مطالباتش را تامین کند. تنها گروهی که توانست مطالبات خود را تماماً تامین کند، گروه‌های وابسته به حاکمیت بودند. آنها می‌توانستند منافع خود را با آرما‌ن‌های ایدئولوژیک‌شان ترکیب کنند بی‌آنکه دلنگران خیر عموم باشند. می‌توانستند هر چه را در سر می‌پرورند پیش ببرند بی‌آنکه وجدان معذب پیدا کنند. «آرزو» جایی میان مطالبات و آرمان‌ها می‌ایستد. نه آنقدر که آرمان‌ها می‌نمودند عام و جهانشمول است نه آنقدر که مطالبات می‌پروردند شخصی و منفعت جویانه است. ممکن است یک پزشک خواهان افزایش بیماری مردم باشد تا کار و کاسبی‌اش رونق داشته باشد، اما جامعه پزشکی با آرزوی سلامتی مردم زنده است. ممکن است یک کارگر کفاش تنها به کار و کاسبی شخصی خود بیاندیشد، اما جامعه کفاشان، به حراست از پای مردم می‌اندیشند. ممکن است یک مهندس به منافع شخصی خود فکر کند، اما جامعه مهندسان به شهر و خانه زیبا و مقاوم فکر می‌کند. ممکن است یک معلم به گرفتاری‌های خود دلمشغول باشد اما اجتماع معلمان به ارتقاء فرهنگی و فکری مردم فکر می‌کنند. جامعه دزد و دغل‌کار و قاتل هم دارد. اما هیچ‌کدام از آنها جامعه و صنف مشخص و شناخته شده‌ای نیستند. جامعه به خودی خود مملو از آرزوهای وابسته به اقشار و صنوف گوناگون است. کار اهل فکر و سیاست، همساز کردن این آرزوهاست. به جای آنکه در انتظار ایدئولوگی تازه باشم که آرمان‌های بزرگ بیافریند، در کار شناسایی شبکه آرزوهای جماعت‌های گوناگون و ایجاد پیوند میان آنها باشیم. کار روشنفکری خلق یک سمفونی در میان نواهای آرزومندانه گروه‌های اجتماعی است. کار روشنفکر توصیه به هر صنف و گروه اجتماعی است تا آرزواندیشی‌های خود را چنان توسعه دهد که با آرزو اندیشی‌های دیگر همسازی کند. @javadkashi

آرمان یا آرزو ----- دخیره‌ همه آرمان‌‌های اتوپیایی به پایان رسیده است. نه دیگر کسی احیای شکوه ایرانشهری را باور می‌کند، نه احیای وحدت امت اسلامی را. نه کسی به وحدت زحمتکشان جهانی می‌اندیشد نه امکان تحقق یک جمهوری‌خواهی تام را باور دارد. سعید حجاریان از فقدان آرمان‌ها سخن گفت. باید دقیق‌تر مقصود خود را بیان کند. آیا در رویای آرمان‌های اتوپیایی است که روزی روزگاری در عرصه سیاست ایرانی خلق نیرو و انر‌ژی جمعی می‌کرد؟ اگر چنین نیست، چه مقصودی از مقوله آرمان در حوزه سیاست دارد؟ سعید حجاریان راست می‌گوید کنشگران شناخته شده سیاسی در ایران، قطب‌نمایی در دست ندارند. اصلاح طلبان قدیم اگر رادیکال شده باشند، میدان عمل و بازی را از دست داده‌اند اگر سر به راه‌ شده باشند، به گشودن روزنه‌ای دل بسته‌اند و پشت چراغ قرمز عرصه سیاست توقف کرده‌اند. در انتظار سبز شدن چراع‌اند. چراغی که ثانیه شمارش نزدیک به صفر می‌شود اما دوباره از شماره صد آغاز می‌کند و قرمز می‌ماند. صبر و انتظار یک چراغ سبز کوتاه اعصاب و روان و نگاه و زبان‌شان را تسخیر کرده است. آن سنخ از آرمان‌ها دیگر جان و توانی ندارند. اما بی‌جان شدن آرمان‌های بزرگ سد راه آرزوها نشده است. بلکه میدانی برای آرزوهای مردم گشوده است. گروه‌های گوناگون به انحاء مختلف حسرت و داغ دارند. متناسب با رنج‌ و آلامی که متحمل شده‌اند، آرزوهایی در دل می‌پرورانند. آرزوها از یک سنخ و جنس نیستند. بیش از آنکه میان مردم وحدت ایجاد کنند، اتفاقاً تمایز می‌آفرینند، گاه به حسب آرزوهاشان از هم بیگانه می‌شوند، گاه با یکدیگر در ستیز می‌افتند و گاه قرابتی با هم موقت پیدا می‌کنند. مساله پیش‌روی اهل فکر ایران، تلاش برای تولید حداکثر امکان توازن و همسازی میان آنهاست. جامعه ایرانی همراه با یاس و ترس از فردا، مملو از آرزوهای رنگارنگ است. طبقات تهی‌دست، اقشار متوسط شهری، گروه‌های سنت‌گرا، ملی‌گرایان، تعلقات دینی، جهانشهرگرایی نسل جدید، برآمدن سوژگی زنانه، قدرت‌یابی گروه‌های قومی، ظهور گرایش‌های جدی معنویت‌گرا و ده‌ها جریان دیگر، آرزوهایی متمایز از دیگران در سر می‌پرورانند. نظام مستقر نیز دیگر یک نظام آرمانگرا نیست. متعلق به یک گروه خاص است با آرزوهای خاص. آرزوهایی که هیچ‌گاه محقق نشدند. ما امروز با زمستان و انجماد و یخ زدگی قلمرو آرزوها رویارو شده‌ایم. بهار قلمرو آرزوها، با یک بوم نقاشی بزرگ فراخواهد رسید. امکانی که هر کس نقش خود را بر آن بزند و همزمان در یک تصویر کلی، خود را در کنار سایر نقش‌ها و آرزوهای دیگران تجربه کند. ما به امکان یک تصویر کلی از خودهای ناهمرنگ نیاز داریم. بوم خالی منتظر دیگران، می‌تواند جای خالی آرمان‌های پیشین را پر کند. آن تصویر کلی این امکان را فراهم خواهد کرد که آرزوهای خاص با تداوم هستی کل، همساز شود. نه آزادی نه عدالت، هیچ‌کدام حوزه سیاست را اخلاقی نمی‌کنند. تعادل بخشی موقت میان قلمرو آرزوهاست که حیات سیاسی را اخلاقی می‌کند. آنگاه هم آزادی هم عدالت با معنای تازه چهره نشان خواهند داد. @javadkashi

امکان تاریخی یک بازاندیشی عمیق ------- عرصه سیاسی عرصه بروز معضلات و بحران‌های گوناگون است. ابتدا اذهان متوجه سیاست‌گذاران می‌شود. زمزمه‌های اعتراض‌آمیزی نسبت به سیاست‌های آموزشی یا اقتصادی سر می‌گیرد. اگر معضلات به یک حوزه منحصر نماند و حوزه‌های گوناگون را در برگیرد، زمزمه‌ها اصل و اساس یک نظام را هدف خواهند گرفت. ممکن است عمق بحران‌ها چنان باشد که ماجرا از سطح حکومت هم فراتر رود و کل یک حوزه فرهنگی و تمدنی را شامل شود. می‌توان از این هم پیشتر رفت: تعمیق بیش از حد فاجعه و بحران می‌تواند چنان باشد که حتی سرشت و ذات بشریت موضوع تامل و بازاندیشی قرار می‌گیرد. فیلسوفان و متفکران پس از جنگ جهان دوم، تنها به حکومت نازی و فرهنگ مردم آلمان نظر نکردند عرصه نگاه خود را به عمق و سرشت شرارت بار بشر نیز معطوف کردند. در یادداشت «سهم فرزندان ما» به این نکته نظر داشتم که ایرانیان در این مقطع تاریخی صرفاً با سیاست‌گذاری‌های نادرست مواجه نیستند. امروز توجهات به اصل و اساس یک نظام سیاسی معطوف شده و حتی شایسته است از حکومت نیز فراتر رود و به فرهنگ و سازوکارهای خلق سیاست در این دیار متوجه شود. افراد در متن زندگی خصوصی‌شان، با احتیاط و آزمون و خطا پیش می‌روند. اغلب چنین‌اند. افرادی هم هستند که اعتماد به نفس بیش از اندازه دارند و با یک خودشیفتگی مفرط زندگی می‌کنند. نه گوش شنوا دارند نه کسی را در حد و اندازه‌های مشورت به شمار می‌آورند. این سنخ از افراد اگر به خاطر شکست در یکی از تصمیم‌های خود زمین بخورند، برمی‌خیزند و با همان اعتماد به نفس سابق ادامه می‌دهند. خدشه‌ای به اعتماد به نفس افراطی‌شان وارد نخواهد شد. لحظه کوبنده و اثرگذار، هنگامی است که در همه چیز شکست بخورند. آنگاه مثل یک آپارتمان چند طبقه پیش چشم خود و دیگران فرومی‌ریزند. در چنان شرایطی دو راه بیشتر ندارند: با در چاه عمیق افسردگی چنان فروشوند که دیگر کسی اثر و نقشی از آنان نبیبند یا شجاعت آن را خواهد داشت که لختی تامل کند و راه و رسم دیگری برای زندگی خود ترسیم کند. دیگر از خودشیفتگی‌های پیشین دست بردارد، دیگران را به حساب بیاورد و با تامل و تردید بیشتر عمل کند. گمان من این است که تجمیع فجایع و بحران‌ها در ایران امروز، چنین اثر ماندگاری بر ذهنیت و مخیله جمعی ما خواهد نهاد. آنچه از آینده گفتم، نه از سنخ روایت‌های ایدئولوژیک بود نه از سنخ امیدافکنی‌های رمانتیک. نشان خودشیفتگی‌های فرهنگی در ایرانیان را از آثار روشنفکران عصر مشروطه تا کنون می‌توان پی گرفت. تنها روشنفکران مقصر نبودند بلکه ذهنیت و مخیله جمعی مردم نیز پذیرای کلامی بوده که یک «ما»ی بزرگ و درخشان بسازد که گویی تکه جدا بافته عالم و آدم امروزی هستیم. مصیبت‌های امروزی خود را در کلام آرمانی و خیالین درمان می‌کرده است. مردم نیازمند کلامی بوده‌اند که به جای تامل و بازاندیشی و کار و آزمون و خطا، یک منجی قدرتمند از راه برسد و همه معضلات عارضی را از سر راه بردارد تا ما همان خورشید تابان شویم که حق ماست. ما هر قدر هم که در زندگی خصوصی‌مان محتاط عمل کنیم در ذهنیت جمعی‌مان مثل همان فرد خودشیفته عمل کرده‌ایم که تنها خود را می‌بیند و دیگران را به حساب نمی‌آورد. این وضعیت اقتضاء یک محیط سیاسی عاری از مدنیت، سازماندهی اجتماعی و عاملیت رسمی است. ما در چاله ادوار پوپولیسم‌های رنگارنگ افتاده‌ایم. گمان می‌کنم، شاید هم اشتباه کنم تجربه فجایع عمیق و تو در تو، نقطه عطفی در تاریخ سیاسی معاصر ما ایجاد کرده باشد. آثار افسردگی جمعی را همین امروز در چهره و رفتار مردمان می‌توان دید. این افسرددگی می‌تواند سرآغاز مبارک یک بازاندیشی عمیق در نسل‌های بعدی هم باشد. اگر این مردم دوباره برخیزند و نشاط سیاسی از دست رفته خود را بازیابند، احتمالاً مدنی‌تر، خردمندانه‌تر، بازاندیش‌تر و دگرپذیرتر خواهند بود. @javadkashi

درمیانِ خطابه و تحلیل: "بررسی انتقادی یک خوانش اخلاقی از بحران معاصر ایران" نویسنده: احسان مزدخواه(دانشجوی دکتری علوم سیاسی) متن جدیدا منتشر شده از استاد محترم جناب آقای دکتر کاشی روایتی پرطنین از وضعیت بحرانی ایران ارائه می‌کند و می‌کوشد مجموعه پیچیده‌ای از فروبستگی‌های سیاسی، اقتصادی، زیست‌محیطی و اجتماعی را ذیل مفهومی واحد، یعنی «خودشیفتگی جمعی» تبیین کند. این روایت، از حیث زبان و سبک، تأثیری قوی بر خواننده می‌گذارد: نثر شاعرانه، تصاویر استعاری، و لحنی هشداردهنده که در فضای پرچالش امروز ایران طبیعی است و مخاطب را درگیر می‌کند. با این حال، همین ویژگی‌ها زمینه‌ای فراهم می‌کنند که متن از موضع تحلیل عقلانی فاصله بگیرد و در قلمرو خطابه، اندرز و یک روایت آرمان‌گرایانه باقی بماند. در علوم سیاسی امروزین که باید در روایت جدید بازتولید شود، تبیین بحران‌ها نیازمند دقت مفهومی، تفکیک سطوح تحلیل و اتکا به شواهد تجربی است، اما متن با نادیده گرفتن این الزامات، یک روایت جذاب اما روش‌مندانه شکننده عرضه می‌کند. نخستین محدودیت مهم دکتر کاشی تحویل‌گرایی فرهنگی است. نویسنده، تورم، فرونشست زمین، بحران انرژی، تخریب محیط‌زیست، شکاف اجتماعی و زوال سرمایه اجتماعی را ناشی از «خودشیفتگی ملی و دینی» می‌داند. گویی مسئله‌ای پیچیده و نهادی صرفاً از یک منش روانی-ایدئولوژیک سرچشمه گرفته است. این نوع روایت‌ها، اگرچه از نظر اخلاقی و فرهنگی قابل تأمل‌اند، اما در سطح علمی توان توضیح‌دهندگی ندارند. بحران محیط‌زیست محصول فرآیندهای سیاست‌گذاری و ضعف نهادهای تنظیم‌گر است؛ فروپاشی اعتماد اجتماعی نتیجه سیاست‌های هویتی، نحوه اعمال قدرت و فقدان سیاست‌ورزی کارآمد است؛ تورم و مشکلات اقتصادی، ساختارهای رانت‌محور و تصمیمات پولی و مالی را بازتاب می‌دهند. هیچ‌یک از این پدیده‌ها صرفاً با مفهومی چون خودشیفتگی قابل توضیح نیستند، مگر آن‌که این واژه تنها استعاره‌ای برای بیان نارضایتی کلی باشد. همین مسئله نشان می‌دهد که متن بیش از آنکه در حوزه تحلیل تجربی قرار گیرد، در سنت «نقد اخلاقی فرهنگ» جای می‌گیرد. از سوی دیگر، متن با قرار دادن سیر متفاوت دو دوره تاریخی پهلوی و جمهوری اسلامی ذیل مفهوم واحد «خودشیفتگی» دچار همسان‌سازی تاریخی می‌شود. دو نظام سیاسی با مبانی مشروعیت، شیوه حکمرانی، سیاست‌گذاری اقتصادی و رویکرد فرهنگی متفاوت را نمی‌توان بدون تحلیل نهادی و داده‌محور، به یک بیماری روانی یا منش فرهنگی واحد نسبت داد. چنین هم‌ترازی‌ای، اگرچه از حیث روایی ممکن است به انسجام متن کمک کند، اما از منظر علوم سیاسی فاقد دقت نظری است. تحلیل تطبیقی نیازمند تمایزگذاری، برجسته‌سازی تفاوت‌ها و نشان دادن سازوکارهای مشخص است؛ چیزی که در این متن به دلیل غلبه لحن خطابی و آرمان‌گرایانه غایب است. مسئله دیگر، وارد شدن نویسنده به قلمرو پیش‌گویی‌های غیرقابل آزمون است. متن مدعی است که پس از این «فاجعه»، نسل‌های آینده به‌طور قطع متواضع‌تر، معنوی‌تر و گشوده‌تر خواهند شد. چنین گزاره‌هایی بیشتر کارکرد تسلی‌بخش یا اخلاقی دارند تا تحلیلی. آینده‌باوری شاعرانه، به‌ویژه در متن‌هایی که از بحران سخن می‌گویند، گرچه برای مخاطب امیدبخش است، اما در چارچوب علمی صرفاً هنگامی معتبر می‌شود که بر داده‌ها، روندهای قابل مشاهده یا نظریه‌های جامعه‌شناختی درباره تغییرات نسلی استوار باشد. در غیاب این پشتوانه‌ها، چنین ادعاهایی صرفاً آرزوهایی با پوشش تحلیلی محسوب می‌شوند. با این وجود متن نگارش یافته توسط استاد گرامی آقای دکتر کاشی مسئله‌ای مهم را برجسته می‌کند: خطر «خودمقدس‌پنداری سیاسی». این هشدار، در هر نظام سیاسی که قدرت در آن به نام حقیقت یا رسالت مطلق اعمال می‌شود، سهمی از واقعیت دارد. تاریخ نشان داده است که هرگاه دولت یا جریان سیاسی خود را حامل یگانه حقیقت بداند، امکان بروز خطاهای بزرگ، حذف مخالفان و بی‌توجهی به خواست جامعه افزایش می‌یابد. از این منظر، متن تلاشی ارزشمند برای نقد یک ذهنیت پرخطر در سیاست ایران است. با این حال، گستراندن این هشدار به «روح جمعی ملت» و نسبت دادن همه بحران‌ها به این ویژگی، مرز میان تحلیل علمی و نقد اخلاقی را مخدوش می‌کند.

مرثیه‌ای برای لحظه اکنون هادی نجفی دانشجوی علوم سیاسی ———— تناقض عجیبی بر متن شما - سهم فرزندان ما - سایه افکنده است: شما ناخواسته، در همان منطقی زیست می‌کنید که آن را نقد و نفی کرد‌اید. این منطق، با وعده‌های مبهم و امیدهای خیالی، اکنون را از ما می‌گیرد و ما را به اسارت دو سرزمین بی‌ساکن محکوم می‌کند: گذشته‌ای تراژیک و آینده‌ای نامعلوم. ایدئولوژی‌ها مانند پیامبرانی بر صلیبِ معنا، "لحظه اکنون" را نادیده می‌گیرند و وعده را به آینده‌ای نامشخص حواله می‌دهند؛ شما نامه‌ای به آیندگان نوشته‌اید تا به آنان بگویید: «ما زندگی کردیم تا برای شما درس عبرت باشیم». تصویر گذشته‌ای غم‌بار، اکنونی کسالت‌بار و آینده‌ای مبهم، کالایی پرفروش برای هر ایدئولوژی است. ایدئولوژی، با آرمان‌های موهوم، برای تحمل ملال آور لحظه اکنون، «دیازپام امید» تجویز می‌کند. مردمان را بر کشتی توهم سوار می‌کند و به سرزمینی می‌برد که «فردای بهتر» نام گرفته است؛ فردایی که یک‌بار در هیئت نابودیِ «شر» وعده داده می‌شود و بار دیگر در هیئت «آینده‌ای گشوده» با واژگانی مبهم و ناامید کننده. منطق زندگی روزمره اما، از این فرار بزرگ سر باز می‌زند. زندگی با تمام سختی‌اش، ما را وادار می‌کند با واقعیت و محدودیت روبه‌رو شویم و امکان‌های کوچک اما واقعی را ببینیم. خدای حاضر در زندگی روزمره با ما پشت یک میز می‌نشیند، شنواست، قابل پرسش است، و در کثرت انسان‌ها حضور می‌یابد، نه در شکل یگانه یک قدرت متعالی. او دیگر نسخه‌نویس آینده نیست؛ بلکه همراه اکنون است. فرق دارد با آن خدای قدر قدرت و یک‌دستی که همچون خورشید، فراسوی جهان ایستاده و فرمان می‌دهد در حالی که درکی از زیست روزمره مردمان ندارد. خدای خورشیدوار همان‌قدر از واقعیت لحظه اکنون دور است که خدای بازیگری که با نامش انقلاب می‌کنند. فردا نه از دروازه تمدن‌های بزرگ می‌آید، نه از توهم برگزیده شدن برای خلق جهانی عاری از شر و نه حتی از دل گزاره‌های مبهم گشودگی. «فردا» از دل مقاومت‌های کوچک، از جسارت‌های روزمره، و از خلق لحظات مطلوب در اکنون زاده می‌شود. امید، زمانی واقعی است که بر ساختنِ همین لحظه تکیه کند و نه بر نادیده گرفتن آن. حواله دادن مردم به «فردای بهتر»، کار ایدئولوژی‌هاست، دکان‌های امیدفروشی که مشتری عاصی و ناامید از لحظه اکنون را جذب می‌کند. شما ناخواسته اما در همان منطق نوشته‌اید. تخیل جمعی ایرانی را می‌توان خارج از منطق منسوخ پیشین ساخت و لازمه آن درک لحظه اکنون است. متن شما سراسر پر است از نا امیدی نسبت به لحظه حال و حتی آینده. فردی ناامید نسبت به سوژگی خود و سوژگی جمعی برای تغییر سرنوشت که به دنبال منجی است. اما منجی که در آینده است، از ما درس گرفته و اشتباهات ما را تکرار نمی‌کند. پیامبری که مدام به فرداهای بهتر بشارت می‌دهد. فراموش نکنیم دنیایی که نسل بعد در آن زیست خواهد کرد را ما می‌سازیم و آنها اگر ما باز هم مانند منطق پیشین دنبال حواله دادن بار مسئولیت خویش به آینده باشیم آن را از بین خواهیم برد. همانگونه که نسل من در دنیایی که نسل شما برایمان ساختید زندگی می‌کند. بیاید روراست باشیم، مایی که نتوانستیم در اکنون زیست کنیم، نمی‌توانیم به آیندگان نامه‌های امیدوارکننده بنویسیم. شما هنوز به تخیل جمعی ایرانی، طعمی ایدئولوژیک می‌دهید. شاید شکل آرزو برای یک اجتماع واحد تغییر کرده باشد، اما منطق همچنان همان است: اشکال متفاوت با منطق ثابت. و این منطق ثابت، به‌جای خلق امید، اضطراب آینده را تشدید می‌کند. جامعه تنها زمانی به سوی گشودگی حرکت می‌کند که لحظات زیستنیِ اکنون را بسازد، نه آرزوهای پرابهام آینده را. راه رهایی از دل لحظه‌های کوچک زیسته و واقعی می‌گذرد؛ لحظه‌هایی که نه گذشته را به تقدیر تبدیل می‌کنند و نه آینده را به افق موهوم. در این میان، سوگواری ما نه‌فقط برای اُفتادگان، بلکه برای بخش‌هایی از خود ماست که توسط ایدئولوژی ربوده شده‌اند: حضورمان، عاملیت‌مان، و توان زیستن در لحظه اکنون. بازپس‌گیری اکنون، عملی سیاسی، فلسفی و عمیقاً انسانی است؛ حرکتی که اجازه نمی‌دهد امیدهای انتزاعی، واقعیت شکننده‌ی زندگی را ببلعند. پس ما بیش از آنکه به امیدهای مبهم فردا نیاز داشته باشیم به بازپس گیری لحظه اکنون نیازمندیم. به جای نامه به آیندگان به حاضران در میدان‌های زیست روزمره و به شجاعت بودن در لحظه اکنون بپردازیم، چرا که آینده نویدبخش فردا را ساکنان "لحظه اکنون" می‌سازند.

سهم فرزندان ما .................. هوای آلوده، مشکل آب و برق و تورم و فرونشست زمین و سوختن جنگل‌ها و فضای مبهم جنگ، گسیختگی‌های روانی و شکاف‌های اجتماعی همه نشانگان فاجعه‌اند. ما در حال تجربه جمعی یک فاجعه بزرگ هستیم. ما ساکنان امروز این سرزمین رنج می‌بریم اما ذخیره‌ای درون مخیله جمعی ما رسوب می‌کند که به کار آیندگان خواهد آمد. امروز ما حاصل خودشیفتگی‌های دیروز ماست. خودشیفتگی‌های فرقه‌ای و دینی و ملی این گمان باطل را پرورده بود که ما منجی مسلمانان هستیم اگر منجی کل بشریت نباشیم. خیال می‌کردیم خدا از میان همه مردمان جهان چشم به دست و اراده ما دوخته تا تمنیات قدسی او را محقق کنیم. باد این خودشیفتگی از ما آغاز نشد. محمد فرضا پهلوی نیز هنگامی که از رسیدن به تمدن بزرگ سخن می‌گفت تحت تاثیر باد همین خودشیفتگی در سرزمین ما بود. خودشیفتگی عقل را زائل می‌کند، جشم‌ها را کور و گوش‌ها را کر. فاجعه امروز نقطه پایانی بر باد خودشیفتگی‌های ملی و دینی در سرزمین ما خواهد نهاد. نسل‌های بعدی خواهند دید، گوش شنوا خواهند داشت و خردهایی افزون‌تر از ما. جمع خودشیفته اقلیت و اکثریت می‌سازد. اقلیت خود را نماینده همگان می‌داند و در مقام متولی اکثریت می‌نشیند. اکثریت به حاشیه می‌روند و نقش هورا کشان را بر عهده می‌گیرند. چندانکه گویی سیاست به صحنه نمایشی تقلیل پیدا می‌کند که یک اقلیت ایفای نقش می‌کند و مردم کف و سوت می‌کشند و فریاد پیروزی سر می‌دهند. فاجعه جمعی که امروز تجربه می‌کنیم، به این نمایش مضحک نقطه پایان نهاده است. آیندگان ما بعید است دوباره دست به گریبان چنان سوداهای جمعی شوند. از ما عبرت خواهند گرفت، هم در دین ورزی‌شان هم در احساس هویت جمعی‌ و ملی‌شان متواضع‌تر خواهند بود. در پرتو یک تواضع جمعی، همه چیز رنگ و لعاب تازه‌ای پیدا می‌کند. حکومت به جای آنکه از شدت باد نخوت، مردمان را فراموش کند، قدر و قیمت تک تک مردمانش را خواهد شناخت. وظیفه‌شناسی یک خصیصه مردمی خواهد شد. تک تک مردم قدر دیگران و سامان و نظم و همیاری جمعی را خواهند شناخت. بیش از آنکه که به دین و ملت و فرهنگ‌مان افتخار کنیم، کمی کاستی‌ها را به دید خواهند آورد. به جای آنکه خیال کنند مرتب باید تحسین دیگران را برانگیزند، به فکر یاد گرفتن از دیگران خواهند بود. آیندگان ما از این توهم باطل بیرون خواهند آمد که خدا در گنجینه ثروت‌های ما ذخیره شده است. چشم باز می‌کنند می‌بینند خدا به خورشید شبیه‌تر است به همگان به یکسان می‌تابد. معنویت در نسل‌های بعدی ما بیشتر است. عشق و دوستی را در عرصه حیات جمعی و سیاسی بیشتر تجربه می‌کنند. خودشیفگی فرهنگ و دین و سیاست فروبسته می‌سازد، تواضع گشودگی خلق می‌کند: گشودگی به خویش، به دیگری، گشودگی به تجربه‌های گذشته و افق‌های پیشامدی فردا. تواضع خصیصه ایرانیان فرداست. آنها ضمن گشودگی به دیگران به طبیعت و خاک این سرزمین نیز گشوده خواهند بود. به آب و منابع و هوا و جنگل‌ها به دید عطیه مقدس خواهند نگریست. تجربه جمعی فجایع امروز تاوان گذشته ماست. تاوان می‌دهیم تا آیندگان راه خود را بیابند. @javadkashi

دمکراسی معجزه مدنی ---- زهران ممدانی سی و چهار ساله، خرمگس دمکراسی را به پرواز درآورد و خواب لیبرالیسم اقتصادی و ناسیونالیسم ترامپی را آشفته کرد. دمکراسی آرمان مقدس نیست یک فرم و ابزار صرف هم نیست. خرمگس مزاحمی است که پوست سخت هر هویت بسته سیاسی را می‌شکافد و بحران‌ها و فقدان‌هایش را پیش چشم می‌آورد. ترامپ سرمست قدرت بود. تا توانست تاخت. بی‌اعتنا به طبقات فرودست، مهاجرین و آنچه در وجدان عمومی در خصوص مساله فلسطین می‌گذشت. دمکراسی در کلام زهران ممدانی همین فقدان‌ها را تبدیل به مساله کرد و در جشم راست‌های افراطی آمریکا فروکرد. زندگی سیاسی مدرن مرتب آبستن حادثه‌های تازه می‌شود. اگر دمکراسی در میان نباشد، حادثه‌های گوناگون گردهم جمع می‌شوند تا در یک لحظه آتشفشان و زلزله بر پا کنند. اجتماع سیاسی بی وجود دمکراسی، ترسناک است. حاکمان از مردم و مردم از حاکمان می‌ترسند. پشت پوست آرام جامعه، همیشه نطفه‌ حادثه‌های بزرگ بارور می‌شود. اجتماع سیاسی به اردوگاه‌های گوناگون تفکیک می‌شود. هر کدام منتظر حادثه برای حذف دیگری هستند. دمکراسی اما جامعه را دست به گریبان زلزله‌های کم دامنه اما مدام می‌کند. چیزی پشت جامعه انبار نمی‌شود. متفکران لیبرال آمریکایی دوباره بحث دیرین تنازع میان لیبرالیسم و دمکراسی را مرور خواهند کرد. سوسیال دمکراسی اعتبار خواهد یافت. ناسیونالیسم آمریکایی بیشتر به ضرورت یک ناسیونالیسم گشوده به دیگری خواهند اندیشید. و البته لیبرال‌ها و سوسیالیست‌ها و ناسیونالیست‌های آمریکایی به ارزش‌های بنیادین مدرنیته که پشتیبانی از نسل کشی در غزه را بر نمی‌تابد. سیاست داخلی و خارجی آمریکا هم لاجرم با تجدیدنظرهایی مواجه خواهد شد. این همه معجزه دمکراسی است. دمکراسی معجزه مدنی است. با حربه دمکراسی می‌توان یک جامعه را از انتظار خطرناک معجزه‌های غیر مدنی رها کرد. @javadkashi

برای احمد احمدپور یا همان محمدرضا نعمت‌زاده «خانه دوست کجاست؟» آرمان ذاکری خبر کوتاهی بود که همه از کنارش آرام گذشتند، در این هنگامه بلا خیلی هم عجیب نبود. احمد احمدپور، بازیگر نقش محمدرضا نعمت‌زاده در فیلم خانه دوست کجاست؟ ساخته عباس کیارستمی درگذشت. اطلاعات زیادی درباره‌اش در دسترس نیست. جز اینکه ۴۶ ساله بوده و ظاهراً بهیار ارتش و در خواب در اثر ایست قلبی درگشته است. درگذشتش خیلی نمادین است. او هم یکی بود مثل اغلب ما. ما که این روزها حتماً خیلی غم داریم، احساس فشار می‌کنیم و اضطراب. بار دنیا روی قلبمان سنگین می‌شود و رفیقی هم نداریم که از کوکر تا پشته را چند بار برود و بیاید و همراهمان باشد و بارِمان را بکشد تا دلمان خوش شود که دنیا فقط دارِ تنهایی نیست. دارِ رنج نیست. دارِ مکافات نیست. دیگر هنرمندی مثل عباس کیارستمی هم نداریم که پیامبروار بدون توجه به کثافت واقعیت، نور بتاباند به قلب زندگیمان. قصه دوستی بنویسد و راه خانه دوست را نشانمان بدهد. سینمای ایران، شاعر آوانگاردش را از دست داده است. در برابر سینمای دلقک‌مآب این روزهای ایران از یکسو و ژانر پرطرفدار زنج و موره و رقابت بر سر نمایش بیشتر تباهی از دیگر سو، حالا سینمای ایران کسی را ندارد که در اوج بلا از پا نیفتد. کسی که راه نشانمان دهد. راه دوستی، راه امید، راه انسان بودن. چه‌قدر این صحنه نمادین است. سالیانی پس از درگذشت ناگهانی قصه‌نویس دوستی، حالا دوست هم مرده است. به ظاهر خیلی پرمعناست. خانه‌ای نمانده تا دنبالش بگردیم. در یک آن قلبمان می‌ایستد و تمام. اما شاید مرگ نمادینش پیامی برای ما داشته باشد. پیامی برای دیدن دوباره «خانه دوست کجاست؟» برای پرسیدن همین سؤال که «خانه دوست کجاست؟» زمان کوتاه، عمر آدمی گذرا، پیرامونمان تاریک و آینده مبهم است. نشان دادن همه اینها در این زمانه کار سختی نیست. واقعیت، از هر سو خودش را بر سرمان آوار کرده است. ما به شعر نیاز داریم. به ادبیات. به هنر. شعر و ادبیات و هنری که راه نشانمان دهد. ببردمان به دنیای خیال. بگذارد درها را به رغم همه‌چیز باز کنیم، نور بتاباند بر زندگی‌هایمان. نشانمان بدهد که در بدترین سیاهی‌ها زندگی هست، دوستی هست، معنا هست، امید هست  و آنکه می‌پرسد «خانه دوست کجاست؟» عاقبت آن را پیدا خواهد کرد و آنگاه همه خواهند خندید.

چراغی برافروخت ---- پدر امیرمحمد خالقی انتقام از قاتل فرزندش را دوماه به تعویق انداخت. پدر امیرمحمد کار مهم دیگری هم کرد: وجدان عمومی و سازمان سیاسی در این کشور را به محاکمه کشید. نفرت، انتقام، دگرستیزی و مرگ موتور محرک زندگی سیاسی در ایران بوده است. از مشروطه تا کنون از این گرداب خلاصی نداشته‌ایم. ما امروز در سکوی اول یا دوم کشورهایی ایستاده‌ایم که شهروندان خود را به دلایل مختلف اعدام می‌کنند. نظیر پدر محمد خالقی بازهم در میان شهروندان ایرانی پیدا می‌شوند: در لحظه انتقام، چشم در چشم ناامید قربانی می‌دوزند. احساس می‌کنند با مرگ او دست خودشان هم آلوده به مرگ دیگری خواهد شد. اما هنگامی که از فرد به جریان و گروه سیاسی تبدیل می‌شویم، اعم از آنکه در مصدر قدرت باشیم یا رویاروی نظام مسلط ایستاده باشیم، تاب تحمل دیگری نداریم، شانس دوام و پیروزی خود را در مرگ دیگری جستجو می‌کنیم. در میدان‌های مختلف به سمت هم شلیک می‌کنیم. قربانیان از هر دو سو کنار هم پرتاب می‌شوند. شماری که در جبهه ما بودند شهیدند، شماری که در جبهه مقابل بودند، هلاک شده یا به درک واصل شده‌اند. ما سال‌هاست با این ادبیات زندگی می‌کنیم. به این سبعیت خو کرده‌ایم شرم هم نمی‌کنیم. پدر امیرمحمد فرصت داشت با قربانی خود چشم در چشم شود. یک لحظه توانست از خود خروج کند و این حکمت ساده را دریابد که او نیز مثل فرزندش قربانی فقر و ناسازواری‌های روزگار است. اما در صحنه سیاسی، تلنباری از نام‌ها و صفت‌ها و گزاره‌های ایدئولوژیک پیش چشم هر دو طرف صحنه دیوار می‌شوند. همه در خودشیفتگی‌های افسارگسیخته‌شان زندانی می‌شوند. فرصتی ندارند تا حکمتی را بیاموزند که پدر امیرمحمد آموخت. پدر امیرمحمد می‌توانست قاتل فرزندش را اعدام کند. اما آن نوجوان اعدام شده هم بیکار نمی‌نشست. پدر امیرمحمد را برای همیشه در زندان درونش اسیر می‌کرد. پدر امیرمحمد با این بخشش آزاد شد. وای به ما که در صحنه سیاست هر روز دیوار تازه‌ای پیرامون خود می‌سازیم و در زندان‌ خودشیفتگی‌مان برای ابد زندانی شده‌ایم. نیم قرن است با اسلامی خودشیفته در خدمت خودشیفتگی‌های فرقه‌ای و گروهی زندگی می‌کنیم. آفرین به پدر امیرمحمد که در این تیرگی چراغی برافروخت. نشان داد اسلام هم می‌تواند به دیگری گشوده باشد. او شرط بخشش قاتل فرزندش را حفظ دو جزء قرآن قرار داد. @javadkashi

دست به دعا برداریم ----- نتانیاهو نمی‌خواست این روز را ببیند. دوست داشت نابودی تام و تمام حماس را جشن بگیرد. حماس هم با عملیات هفت اکتبر خیال می‌کرد نابودی اسرائیل را کلید زده و به زودی حامیان منطقه‌ای از راه خواهند رسید و آرزوی نابودی اسرائیل تحقق خواهد یافت. اینک هر دو در یک اتاق شطرنج بازی می‌کنند. هر کدام یک گام برداشته‌اند. گروگان‌ها آزاد می‌شوند، بخشی از اسرای فلسطینی هم آزاد خواهند شد و اسرائیل از مرکز شهر غزه عقب‌نشینی خواهد کرد. هیچ‌کدام در صحنه جنگ به اهداف خود نرسیدند. حماس آسیب فراوان دید، اما شبح ترسناکش هنوز سربازان اسرائیلی را می‌ترساند. اینک اسرائیل با آن شبح به مذاکره نشسته است. سیاست ورزی درست در همان نقطه‌ای جان می‌گیرد که طرفین نزاع از نابودی هم مایوس شده‌اند. نمی‌توان با قاطعیت در باره آینده مذاکرات سخن گفت. اما بی‌تردید یک اتفاق بسیار مهم کلید خورده است. آنچه امید به تداوم این روند را بیشتر می‌کند طرفینی است که دور تا دور میز مذاکره ایستاده‌اند و دو سوی میز را تحت فشار قرار می‌دهند: آمریکا، بخش مهمی از کشورهای عربی، ترکیه و مصر و دورتر از آنها روسیه و چین و اروپا صف کشیده‌اند. راست گرایان اسرائیلی تهدید می‌کنند فرصتی پیش آمده تا بر ایران تمرکز کنند. اما ماجرا سوی دیگری هم دارد. آنچه به گمانم بیشتر احتمال دارد، همراه شدن ایران با روند مذاکرات است. در وضعیتی که رادیکال‌ترین نیروی فلسطینی در حال پشبرد یک مذاکره پیچیده و تاریخی است، جمهوری اسلامی راهی جز حمایت و پشتیبانی و تقویت موضع حماس در این روند ندارد. همین حالا نیز ایران به نحوی ضمنی و نه چندان رویت‌پذیر در اتاق مذاکره حضور دارد. از اصل مذاکرات حمایت مشروط کرده است. خدا کند در اتاق بماند و کم کم حضوری صریح‌ و مستقیم پیدا کند. اگر چنین شود، داستان تازه‌ای در منطقه رقم خواهد خورد. داستانی که نتانیاهو و راستگرایان فاشیست اسرائیلی را مایوس خواهد کرد. دست به دعا باید برداشت این فرصت از دست نرود. @javadkashi