493
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
493
فهمیدم که عصبانیتم از چیزهایی رو سر چیزهای دیگهای خالی میکنم. مثلاً ناگتها رو داخل ماهیتابه به هم میکوبم یا چشمهای آدمها رو نگاه نمیکنم یا دیگه تهش توی تکست بهشون سلام نمیدم و دیگه اگه خیلی عصبانی باشم از چیزی، کنسرو ماهی رو نمیجوشونم. حالا امروز داشتم فکر میکردم که دارم تمرین میکنم که عصبانیتم رو سر خود چیزها خالی کنم. یادم افتاد این دختره توی شرکت واقعاً اعصابم رو خرد میکنه، چون بهم حس موفقیت در قطع ارتباط رو نمیده. بعد به جای اینکه عصبانیتم رو بهش توضیح بدم، میرم سیگارم رو نصفه میندازم توی سطل آشغال و منتظرم که شرکت وینستون بیاد بهم بگه کشتیمون، ورشکست شدیم با اون نصفی که نکشیدی.
493
امروز برای اولینبار یه موسیقی فرانسوی رو تقریباً و تا حد خوبی فهمیدم. احساس عاقل و مفیدبودن کردم و یادم افتاد که یک عاقلی بهم میگفت در مواقع بگایی روتین بساز. روتین واقعا جواب میده. هرکاری هم که باشه. البته نمیدونم چطوری در خانوادهای که پدر خانواده بیستساله که هر روز رأس ساعت ۵:۵۵ از خونه خارج میشه و مادر خانواده رأس ساعت ٨ صبح جاروبرقی رو روشن میکنه که بقیه رو بگاد، این قضیهی روتین رو من نداشتم.
493
واقعاً میگم. یهجوری سبک و بیتعلقم انگار که مثلا سیگار نکشم دیگه. نه که نکشم ها. ولی میتونم تصور کنم احساس سبکی سیگارنکشیدن چطوریه. دلم میخواد پرواز کنم. یا مثلاً سفر تنهایی برم. واقعاً پاشم برم. رشت. آره. رشت جالبه.
493
یه تیکه از این فیلم کسشر متهم گریخت بود؛ علی صادقی یه هندونه دستش بود، حمید لولایی میگفت ببر ببین توش چیه؛ اینم میگفت توش موزه. اون دوره بانمک بود. حالا قضیهی زندگی مام شده همین. با خودت فکر میکنی حالا وسط تهران زندگیت ردیف شده و چارتا کافه میری و با اسنپ میری سر کار و شبا با دولینگو فرانسه یاد میگیری و داری اپلای میکنی. ولی توش موز نیست. تهش هم همینه دیگه. یه جایی کارت ردیفه، جوره برات، میبینی تنهایی از یکی خوشت میاد، زن میگیری، یه جایی فکر میکنی اوه جیمز من دلم نمیخواد آخرین نسخهی این کسشر در دنیا باشم و بوم. بچه میزایی. بعدش کمکم میمیری. تخمیه دیگه. حالا موز هم این نیست که جای کرهی زمین رو در مدار تغییر بدی ها. ما با همین هندونه ردیفیم. ولی خب حوصلهی آدم سر میره.
493
ببین کمتر از دو هفتهی دیگه، من قراره دلم بخواد که پاشم برم صندوق بنفشه بخرم و برم نایب کوبیده بخورم و برم تجریش مردم رو نگاه کنم و خلاصه که عید —و پشمام. عید شد. شوخیهام در اونحد بینمک شده که بگم ای بابا انگار همین یازدهماه پیش عید بود. ولی این دفعه یه فرقی داره، و اون هم اینکه گلی که ازش اینا رو یاد گرفتم خودش وسط اروپاست فکر کنم. پوینتش چیه؟ اینکه دلم نمیخواد یادم بیفته که فلانچیز رو از فلان آدم یاد گرفتم و حالا خود مرحوم گه خورد، ما مشکی میپوشیم. مثل اسنوکر که از امیررضا یاد گرفتم و بعدش که فهمیدم دیگه زده به برق و نشسته خونه و یحتمل هنوز کرمان نمیره و اسنوکر هم نمیره؛ دیگه دلم نخواست که برم. یا همون «میفهمی چی میگم» که بله امیررضا انداخت توی دهنم و الان جدیدنا وقتی میگم خوشم نمیآد. یا خیلی چیزهای دیگه؛ مثل رعایت ادایی رژیم سالمخواری که یه مدت شروعش کردم و دیگه از وقتی امین رو خبر ندارم که زندهست یا مرده، خیلی فاز اینکار رو هم ندارم. حالا شاید این وسط شما توی ذهنتون بلانسبت تصور کنین که خب آدم باید خودش برای خودش کاری رو بکنه و فلان؛ که خب بله میدونم و اونکارها رو هم دارم. ولی یادم افتاد که بخشی از چیزها برای من وابسته به دیگرانین که من رو شبیهشون میکرد، مثل اهمیتدادن به اومدن عید، فارغ از اینکه موشک داره میخوره وسط کلهت.
493
بعد شما حالا نگاه کن؛ با چنان استقامت و طمأنینهای -حالا سگ میگه طمأنینه؟- نشستم دارم گردگیری میکنم و پردهها رو گره میزنم و به گلدونها آب میدم که تو میگی انگار هشتادسالمه؛ و حداقل هیفدهساله که بازنشسته شدم. بابا بشین یه گه مفیدی بخور خب. کون وارونه بده. همسنهای تو دارن پرواز میکنن خالیخالی.
493
یکی پرسید حالت چطوریه؛ کلی فکر کردم و گفتم انگار دو سه کیلو کافور ریختهن توی قلبم. من یادمه که قبلاً واقعاً دلم میخواست راه بیفتم توی خیابون و قلبم رو بدم به این و اون. یهسری آدم بودن که مثلاً واقعاً از اینکه ببینم یککاری کردهام که احساس کنن مهمن برام خوشحال میشدم. آدمهایی بودن که فکر میکردم هیچوقت قرار نیست از گوشهی قلبم برن. میشد که ساعتها قصه مینوشتم؛ یا مثلاً هدیههایی میگرفتم که به عمق ناخودآگاه آدمها برمیگشت. حالا اینکه یاد گرفتم درمورد قلبم صحبت میکنم رو از یکی از اکسهام یاد گرفتم ها —مثل اینکه برخی آدمها اصیلن و برخی نیستن، مثل اینکه پشن یعنی چی؛ و مثل اینکه قلابیبودن چهشکلیه. ولی خب. خیلی وقته که انگار توی قلبم کافور ریختن. هی تلاش میکنم برای اینکه حس کنم بعضی آدمها برام مهمن؛ از خانواده گرفته تا آدمهایی که گاهی فلرت میکنم باهاشون و آدمهای دیگهای که رفیقن برام، ولی خب ته دلم میدونم که نیستن. اونطور که باید نیستن. عجب گیری کردیم.
493
داشتم فکر میکردم که در کل جهان هستی، هیچچیزی نبوده تابهحال و در این بیسپنجسال؛ که بتونه بیشتر از دو سه سال خوشحالم نگه داره. خانواده فکر کنم تا همون دو سه سالگی خوشحالم میکردن چون چیزی از اون موقع یادم نیست و بعدش رو که میدونم چیزی نبوده که خوشحالم کنه درمورد خانواده. بچه که بودم یه کاپشن خردلی تخمی بود که میخواستمش --و بله میدونم که این رو برای همهی آدمهایی که پیششون اینسکیور بودهم تعریف کردهم- و آخر هم برام نگرفتنش. خلاصهش این شد که سالها حسرتش رو داشتم چون فکر میکردم این اون چیزیه که میتونه خوشحالم کنه. توی بیستوچند سالگی کاپشن خردلی گرفتم و هممم. دو سه روز خوشحال بودم. بعدتر و قبلتر هم همهش همین بود. دوست شدن با اون پسره میلاد توی کلاس اول یه سال طول کشید و یه سال خوشحال بودم و بعدش دیگه نه. حالا درسته که میلاد اگه نبود اون موقع احتمالاً من الان یا ساقی گل بودم؛ یا وانت میوهفروشی داشتم. چون تنها آدم حسابی اون مدرسه بود و اونم چون بچهی اون محل نبود و بهخاطر مأموریت خانوادهش اومده بودن اون طویله. میلاد سال بعدش رفت و دیگه خب خوشحال نبودم. بعدش وقتی راهنمایی فهمیدم که نمونهدولتی قبول شدم؛ یه روز خوشحال بودم. یه صبح تا شب. صبحش درحالی که قبلش یه سال مثل خر خونده بودم و اون محلهی طویله سمپاد اینا هم نداشت، رفتم دم در آموزش پرورش و یه کاغذ زده بودن و همون نفر اول اسم من رو نوشته بودن و جلوش هم نوشته بودن نام پدر اسرائیل. کسخلا. اسرافیل بود. اسرائیل چیه. حالا نمیدونم توی اون سن بهخاطر این قضیه خوشحالیم تموم شد یا چیز دیگهای بود ولی خب. بعدترش وقتی سیزدهسالم بود نشستیم با محمدرضا یه دستگاهی اختراع کردیم که لیترالی کون وارونه میداد. جدی میگم. یعنی یه آدمکطوری بود که ملق میزد و کونش رو میکرد هوا. با اون میخواستیم بریم خوارزمی. یکی نبود بهمون بگه آخه چاقالا این چیه ساختین. بابت اون هم یادمه یه چندروز خوشحال بودم. بعدترش شد نمیدونم آزمون ورودی دبیرستان که اونم چون تو اون محله کلاً دو نفر درس میخوندن و بقیه از دم قاتل و جانی بودن، عکس جفتمون رو زدن توی یه بنری وسط خیابون اصلی. آبروریزی. یه روز خوشحال بودم. بعدش توی دبیرستان سوراخ ماجرا رو پیدا کرده بودم. فکر میکردم با کافهرفتن و جمعکردن چارصدتا آدم و نمیدونم کتاب و فیلم و انتلکتبازی خوشحال میشم. نشدم. بعدش فکر کردم دیگه حتماً توی شریف برام ریدهن و اونجا قبول شم دیگه اقلاً چارسال خوشحالم. یکهفته هم طول نکشید که دیگه نمیخواستمش. بعدش فکر میکردم پارتنر درستحسابی لابد ردیفه. دو سال نکشید که دیگه چیزی نبود که خوشحال باشم باهاش. کسکلک؟ نشد. کار درستحسابی؟ بعد گرفتن آفر دیگه خوابید. امروز به خودم اومدم و دیدم کل زندگیم همین بود و الان هم همینم. خونهای که شبیه گه بود رو از آرمین گرفتم؛ یکماه کامل زور زدم براش و رنگش کردم و نوش کردم و خونهش کردم و امروز که چیدنش تموم شد تقریباً، دیدم که دیگه دلم نمیخوادش اونقدر. آخرین سنگرم مهاجرته. لابد کانادا برام ریدن. که اگه نریده باشن؛ واقعاً چیز دیگهای نمیمونه. یعنی خب اینطوریم که انگار تنها چیزی که برام مهمه اینه که برم کانادا و تو سرما یخ بزنم. هیچچیز دیگهای حتی دهدقیقه نمیتونه خوشحالم کنه. حالا اونم اگه خوشحالم نکنه؛ دیگه فقط خاک ایشالا.
493
حوصلهی آدمها رو ندارم هنوز. تلاش بیفرجام میکنم برای ادا درآوردن، که مثلاً یه وقتی مریض شدم یکی باشه که پاشه بیاد دنبالم. وگرنه واقعاً دلم میخواد تو همین یه تیکه غار تا ابد بمونم و نون و ماستم رو بخورم. یه خواب دیدم دیشب که جالب بود. به خودم افتخار کردم که چه خوابهای حسابشدهای میتونم ببینم. کاش حوصله داشتم.
493
چشمهایی که برق میزنن، صورتهایی که وقتی نور میزنه موهای بور کمرنگشون دیده میشه، و نگاههایی که اینسکیورت نمیکنن.
493
کاش یهکم زودتر باورمون شده بود، یا حداقل یکی میزد توی گوشمون که زودتر باورمون شه. همچینچیزی.
493
معمولا وقتی یه تروما سرت میآد، سختترین وقتش خود اون لحظه نیست. وقتیه که شبش میخوابی، صبح بیدار میشی، یه لحظه توی منگی فکر میکنی که خواب دیدهای همهاش رو و بعد کمکم میفهمی که کل ماجرا واقعی بوده.
میگن هرچی تروما بزرگتر باشه تعداد این روزها بیشتر میشه. یه جاهایی دیگه دلت نمیخواد بخوابی. یه جاهایی هم وقتی بیدار میشی دلت میخواد بالا بیاری.
493
کمکم باید باور کنی. باید بفهمی که قرار نیست تموم شه. تا ابد باهاته. مثل وقتی که یکی از خانوادهت میمیره. شاید دوسال بعد دهسال زندگیت دوباره معمولی باشه اما یه چیزی هست که تا ابد باهاته.
بعضی وقتها، وقتی علیرغم میل باطنیم صبحها از خواب بیدار میشم، دلم میخواد تنهاییم رو بالا بیارم.
493
«من متوجه شدم اگه آدما بخوان ببیننت مستقیم از بارش شهابی میتونن بیان پیشت، ولی اگه نخوان حاضر نمیشن پیتزاشونو جای شریعتی تو انقلاب بخورن.»
این یه توییتی بود مال پارسال. آخرین توییتی که فیو زدم و گذاشتم موند. بعدتر بعد هر اتفاقی این یادم افتاد. شد چیزی که بهش معمولا فکر میکردم. متوجه شدم آدما اگه بخوان و آدما اگه نخوان.
493
شاید یه بلد بودنی میخواست که من بلد نبودم، شاید یه شانسی میخواست که من نداشتم، شاید یه چیزی میخواست که توی زندگی من نبود. نمیدونم. هرچی که هست، فکر میکنم دیگه دیره برای تکون خوردن. باید جمع کنم و برم یه گوشهای از یه داهاتی و بذارم این آخراش هم بگذره و تموم شه. اون اولای زندگی که فکر میکردم یه جایی از دنیا برامون ریدهن، میدونستم که چیا میخوام از همین چار روزی که هستیم. حالا ولی چیزی نمیخوام. فقط یه چیزایی هستن که دلم میخواد کاش نبودن و کاش سادهتر بود. اینقدر دارن زیاد میشن که حس میکنم نمیتونم نفس بکشم.
سه خرداد.
493
چهارصد و ده تا کلمه. نوشتمشون روی کاغذ، تابلوی فایتکلاب رو آوردم پایین، کاغذ رو گذاشتم جاش، و به خودم قول دادم هر روز بخونمشون. تمرین خوبیه. چهارصد و دهتا کلمه، خلاصهی دلایلین که باعث شدن دلم بخواد «نباشم». هیچوقت نبوده باشم.
493
حسود بار اومدیم. به کسی هم نمیشه گفت. به در و دیوار حسادت میکنیم. چشممون دنبال یه چیز «عادی»ه که نداریم. حالا شاید عادی رو خیلی Fancy تعریف میکنیم ها، ولی خب. خسته شدم. دلم میخواد نباشم.
