en
Feedback
امیدگاه

امیدگاه

Open in Telegram

آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید

Show more
3 679
Subscribers
-124 hours
-57 days
-1130 days
Posts Archive
داشتم توی مغازه‌ی روغنی و دوده‌زده‌ی شاپور فنرساز سیبک‌های کهنه را با بنزین شست‌وشو می‌دادم و به سخن‌رانی پرشورش گوش می‌کردم... چهارده ساله بودم و طرح کاد مزخرفی بود که مجبورم می‌کرد هفته‌ای یک بار توی آن مغازه سیبک بشویم تا کار و دانش را با هم یاد بگیرم و سال شصت و دو بود و ولوله‌ای بود و جنگ بود...هم در جبهه، هم در خیابان... شاپور فنرساز معتقد بود که سیاست همین است.سرت را بیانداز پایین و سیبکت را بشور و کاری به این چیزها نداشته باش‌.حقی وجود ندارد.حق با قوی‌ترهاست.برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی و ببو نباش... زور کسی به اینها نمی‌رسد چون هم پول دارند هم اسلحه و هم حمایت خیلی از مردم را...نگاه کن که چطور همین هم‌کلاس‌هایت توی جنگ و خیابان کشته می‌شوند اما باز هم شعار جنگ جنگ می‌دهند... قدرت یعنی همین... دل من اما با حاجی گیاهی بود که یک دورانی هم توی خارج درس مهندسی خوانده بود اما ناگهان رها کرده بود و برگشته بود و فروشگاه لوازم خانگی داشت و آدم مرتب و تر و تمیز و اتو کشیده‌ای هم بود اما چون مغازه‌اش توالت نداشت مجبور بود گاهی به گوشه‌ی مغازه بخزد و توی سطل ماست کهنه خودش را خلاص کند... حاجی گیاه‌خواه می‌گفت قاطی این بازی‌ها نشوی‌ ها.. همه‌اش الکی‌ست.. همه‌شان سر و ته یک کرباسند.این مملکت باید بدست آدم حسابی‌ها و درس‌خوانده‌ها و عاقل‌ها اداره بشود نه این شپشوها... بعد آروغش را که بوی الکل می‌داد در هوا رها می‌کرد و سلام و علیکی با استوار کچل می‌کرد و بلافاصله فحشی توی هوا ول می‌کرد. مغازه بوی شاش شنبلیله‌ای می‌داد و مشتری خاصی هم نداشت ولی جنس‌های لوکس و گرانی داشت که آن روزها پول اغلب مردم به خریدنش نمی‌رسید... جعفر آقا هم نصیحتم می‌کرد که خیلی با این گیاهی شمر و بی خدا هم‌صحبت نشوم چون آدم بی ایمان از سگ هم نجس تر است.البته خودش عرق‌خور قهاری بود و به اینها فحش می‌داد و اعتقاد داشت یک روز بالاخره شاه بر می‌گردد و فیلم‌های گوگوش دوباره نمایش داده می‌شوند و مملکت حساب و کتاب و صاحب پیدا می‌کند... ولی خب... آدم بی اعتقاد از سگ هم نجس‌تر است... خدا بیآمرز تا روز رفتن منتظر برگشتن شاه بود و باز شدن عرق فروشی‌ها... و با وانت کهنه‌اش بار جابجا می‌کرد... شب‌ها آخر وقت عزیز کوماندو سری به مغازه‌ی پدر می‌زد.مرد قوی هیکلی بود و عینک کائوچویی می‌زد و بسیار دانشمند بود.هر شب ساعت ده، گزیده‌ی اخبار را برای من و پدر می‌گفت.آن وقت‌ها که برنامه‌ی شصت دقیقه‌ی بی بی سی نبود و رادیو و تلویزیون پر بود از انجز انجز وعده، اخبار عزیز کوماندو موهبتی بود... شغل عزیز کوماندو معلوم نبود اما وضعش بد نبود.زمان شاه کمونیست بود و عرق می‌خورد و سرود می‌خواند.انقلاب که شد ناگهان کوماندو شد و رییس شد و با ژ ۳ دنبال ضد انقلاب می‌گشت... بعد ناگهان رفت توی کار ساختمان و از سیاست کناره گرفت و به شاه و کمونیست و اینها فحش می‌داد... گویا ورشکست هم شده بود ولی هر شب ساعت ده گزیده‌ی اخبار را برای من و پدر می‌گفت تا روشنمان کند... نه پدر روشن شد نه من سیبک شور فکوری... پدر تا دم رفتن برنج و لوبیا و پفک فروخت و تماشا کرد.من هم قرص نوشتم و آمپول زدم و حرف‌های شاپور و جعفر و گیاهی و عزیز کوماندوها را شنیدم اما هیچ‌وقت نتوانستم به هیچ‌کدامشان گوش بدهم... تماشا کردم تا بگذرد... و تمام شود... T.me/rAheomid

چشم بسته، سرود خواندن و به سمت اعماق دویدن با پرچمی که آزادگی را تمنا می‌کرد اما از جنس سرسپردگی بود... سقوط تقصیر ما نبود خا
چشم بسته، سرود خواندن و به سمت اعماق دویدن با پرچمی که آزادگی را تمنا می‌کرد اما از جنس سرسپردگی بود... سقوط تقصیر ما نبود خاصیت ما بود... @rAheomid

به نقاشی مرد‌ ریشوی‌ پیر روی دیوار پشت سرش اشاره می‌کرد و می‌گفت: «فضولی» یعنی خاورمیانه... هم از عشق می‌گفت، هم از عرفان، هم از بغض‌های هزاران ساله... هم ترکی می‌نوشت، هم فارسی و هم عربی... مگر خاورمیانه غیر از این سه تا و آن سه تاست؟... بعد سازش را بغل می‌کرد و آن‌قدر می‌نواخت و می‌خواند که پنجره‌ی چوبی کهنه، تاریک می‌شد... مرا سیر از جهان کرده نشد سیر از جفا آن یار؟ به آتش زد جهان آهم نشد این کومه آتش‌بار به هر دردی دوا باشد به هر زخمی شفا پاشد چرا رحمش به من ناید نمی‌داند مرا بیمار؟ شب هجران بسوزم تن بریزد خون ز چشم من همه بیدارم از شیون نشد بخت بدم بیدار تو سازی روی خود گل‌گون بریزد اشک من چون خون حبیب من، شده هامون سراسر هق هق رگبار نبودم من به تو مایل تو کردی عقل من زایل مرا آن طعنه زن غافل تو را چون دید شد ناکار فضولی رند و شیدا شد میان خلق رسوا شد هر آن کو پرسد از این عشق نشد خسته از این تکرار؟ @rAheomid

سال‌هاست که کم‌تر و بدتر، مرهم و تسکین این بودن است. اینکه باید خرسند باشی که زخم‌هایت کم‌تر است و به بد رضا باشی زیرا که بدتری در راه است... نوروز برای من همواره لب به لب از ای‌کاش‌هاست... ای‌کاش بغض آدمیان کم‌تر باشد و دل‌هاشان آرام‌تر ای‌کاش چشم‌ روزگار اینقدر تنگ نباشد و دست‌های آدمیان گشاده‌تر و نگاه‌شان گشوده‌تر باشد به آنچه که نامش زندگی‌ست ای کاش کاشی کاشانه‌هامان پر‌نقش‌تر و خوش رنگ‌تر از پیش بشود... نوروز، کاشانه‌بازاری‌ست در دلم که از رونق باز نمی‌افتد... نوروزمان کم‌ دلهره‌تر جمع‌‌هامان کم‌ غایب‌تر کلام‌مان کم‌گلایه‌تر باد ای‌ کاش بهار با خود شگفتانه‌ای کوچک بیآورد: آرامش و نوازش... T.me/rAheomid

مثل روزهای آخر ترم آخر است که نه دست و دلت به کاری می‌رود و‌ نه می‌دانی چه خواهد شد.آیا تمام درس‌ها را پاس می‌کنی و تمام می‌شود؟یا یک ترم دیگر مهمانی... بعد از تمام شدن چه؟باید به سربازی بروی و بعدش هم دنبال شغل و‌کار و باری باشی که نمی دانی اصلا پیدا می‌شود یا نه… مثل روزهای آخر یک زندان طولانی است... روزهای آخر تبعید.شوق آزادی داری.شوق برگشتن به خانه.. اما طوری به قفس خو کرده‌ای که نمی‌دانی آزادی اصلا یعنی چه؟… خانه یعنی کجا؟… بیرون این دیوارها چه چیزی در انتظار توست؟چه کسی؟چه ماجرایی؟اصلا آیا قرار است تمام بشود یا حکم دیگری در راه است؟شاید اصلا دیگر تمام دنیا فراموشت کرده و هیچ‌کسی در انتظارت نیست… فقط شش روز گذشته.شش روز!… اما چرا فکر می‌کنی خیلی بیشتر است؟… خیلی خیلی بیشتر… هوا بوی دود می‌دهد.بوی خاک.بوی خون… بوی مرگ… هوای بوی گریه می‌دهد.برای چه کسی باید گریه کرد؟برای کیسه‌های سیاه آن دی ماه ابدی؟برای دخترکان دبستانی که درس موشک آموختند و در گلوی مادرها و پدرهاشون مبدل به بغضی همواره شدند؟ برای رهگذرهایی که نتوانستند به خانه برگردند؟برای خانه‌نشینانی که راهی گورستان شدند؟… کتاب‌فروشی‌های انقلاب هم که فقط مبدل به یادی شدند در جان آدمی که روزگار نوجوانی‌اش را میان عطر کتاب‌هایشان پرسه زده بود…موشک آن‌ها را هم به ضیافت خاطره برد... نمی‌دانم این یک پایان است یا یک آغاز … نمی‌دانم این تاریک-روشن قبل از غروب است یا طلوع... نمی‌دانم این رخوت قبل از خواب است یا لختی بعد از بیداری... دیگر به هیچ دهانی باور ندارم...نه آنی که از امید می‌گوید… نه آن که لب به لب از وحشت است و یاس… وقتی که نه چیزی می‌دانی و نه کاری می‌توانی خیره شدن به سکوت بهترین کار است... T.me/rAheomid

اوضاع عجیبی‌ست.تقریبا از دست هیچ‌کس کاری ساخته نیست اما بحث‌ها تند است و عصبی و انگ‌ها آماده و سوزان… دوستی‌های سی ساله تمام می‌شود.حتی میان خانواده‌ها و فامیل هم بگو مگوست… دیروز توی گروهی، دوستی از عواقب جنگ ابراز نگرانی کرد.ناگهان یکی دیگر که خود را مبارزی نستوه و انقلابی سازش ناپذیر می‌داند فریاد کرد که این جنگ، جنگ ما نیست… چرا نمی‌فهمی؟ کسی که مخالف این جنگ باشد از خودشان است… یا منافعی دارد و یا بی شعور است… آن یکی که سیاست‌مدار تر و آرام‌تر است لب‌هایش را غنچه کرد (و لابد با چشم‌های خمار مهربان) صوتی خوش صدایی توی گروه رها کرد که: عزیزم، جنگ جنگ است و عواقبی دارد.عوارضی دارد.ما که همین‌طور هم در حال از دست رفتنیم.مملکت که همین‌طور هم در حال فروپاشی‌ست… چرا باید با جنگ مخالفت کرد… ** این بحث را تقریبا در تمام فضای مجازی و کوچه و خیابان می‌توانی ببینی… تا دهانت را به ابراز نگرانی باز می‌کنی انگار که ترامپ گوش به فرمان توست و اگر بگویی نزن می‌گوید چشم امید جان… حالا که مخالفی و دوست نداری می‌روم… ولی بدان که شانس مهمی را از دست دادی و لگد به بخت خودت زدی… حالا که اینطور است نه می‌گذارم رپتور و جرالد به دادتان برسند نه از کروز و نقطه زن خبری‌ست… اگر پشت گوش‌ات را دیدی، ایوانکا را هم دیدی… اصلا لیاقتت همین است… * عزیزان ما که هستیم که مخالفت و موافقت‌مان تاثیری در جنگ یا صلح داشته باشد؟… ما یک مشت شهروند بی‌آزاریم که به اندازه‌ی بقیه شجاع نیستیم… یکی‌مان خواهری دیالیزی دارد و از قطع برق می‌ترسد یکی دیگر پسرش چند روز دیگر باید به سربازی برود یکی را اضطراب و رکود ناشی از انتظار جنگ خانه خراب کرده و چک‌هایش در حال برگشت خوردن است و هر چه داشته در حال از دست رفتن است جنگ است دیگر.هر قدر هم نقطه زن باشد احتمال خطا دارد.احتمال ویرانی دارد و زخم و مرگ… حال امثال ما به آنی می ماند که قرار است جراحی سختی روی عزیزانش انجام شود و می‌داند که هر چیزی ممکن است… هر عارضه‌ای ممکن است… نباید بترسد؟یعنی اگر بغض کرد و با نگرانی چیزی پرسید، پزشک و پرستار و خدمه بیمارستان باید مواخذه‌اش کنند که یعنی چه که می‌ترسی؟و لب به لبش کنند از انواع پرخاش‌ها و بهتان‌ها؟… ما کاره‌ای نیستیم.فقط می‌ترسیم… چرا که می‌دانیم: Her kavgada ölen benim… «هر وقت دعوا شود، کتکش را من می‌خورم»… T.me/rAheomid

اصلا مگر ققنوس چیزی جز تولد دوباره از میان آتش و خاکستر است؟ فرزندت را بکشند تا بسوزی… و با پوزخند تماشایت کنند تا به زبان و به کردار آنان شیون کنی… و تو دست بیفشانی… و تو رقصی کنی سماع‌گونه… بی‌خود از خود…انگار که پر می‌کشی از این مزبله‌ای که برایمان ساخته‌اند.شاهنامه بخوانی.حافظ و مولانا بخوانی و از ایران بگویی.از زندگی.از روشنایی… انگار که از پس آن دو قرن سکوت ناگهان دوباره به زبان مادری بنویسی… انگار که ناگهان چشم بند سیاهت را برداری و به خورشید سلام کنی… انگار آنها از اطاعت دیکته بگویند و تو بنویسی:نه… عجیب است: تو شعر می‌خوانی و من بغض می‌کنم تو می‌رقصی و من اشک می‌ریزم. تو دست می‌افشانی و من زار می‌زنم… ما زار می‌زنیم… ما را این داغ مشترک دوباره ما کرده است… هی پسر… چه در سرت می‌گذشت که در آن لحظه‌ی آخر و با دست‌ و چشم بسته از شادی و آواز بر مزارت گفتی؟… حالا بیا و ببین… حالا بیا و تماشا کن… T.me/rAheomid

گفته بودم که عمو جبار پس شما از نسل قزاق‌ها هستید؟ و جواب داده بود که نه بابا… قشون قزاق به سربازهایی می‌گفتند که محافظ شاه بودند و آدم معمولی نبودند… عمو جبار همیشه قرمز بود و پشت لبش سبیل قیطانی داشت و روی بازویش خال‌کوبی داشت و مغازه‌اش پر بود از قناری و هیچ‌وقت هیچ چیزی نمی‌فروخت.یک قاب عکس هم داشت که تویش مرد گنده‌ای لباس قدیمی سربازی داشت و کنار مرد قد بلندی ایستاده بود که بعدها فهمیدم رضا شاه است… مرد گنده، پدر عمو جبار بود و عمو همیشه به چنان پدری افتخار می‌کرد… پدرم از عمو جبار که همسایه‌ی مغازه‌اش بود خوشش نمی‌آمد و می‌گفت مردک بیکاره‌ی خیالاتی بدردنخوری‌ست اما من دوستش داشتم چون همیشه پر از خاطرات خوب بود و مغازه‌اش صدای قناری داشت و آواز مرد خوش صدایی از گرامافون قدیمی‌اش بیرون می‌آمد… من با نوه‌اش جابر همکلاسی بودم.کلاس دوم «ب»دبستان نوردانش. زمان شاه بود و هوا بوی کاغذ و مداد سوسمار داشت و کالباس خشک لای کاغذ کاهی… جابر همیشه ساکت بود و در حال نقاشی. مادرم می‌گفت که کیومرث، پدر جابر و پسر عمو جبار مثل صمد بهرنگی بوده و حالا توی زندان است اما زری پاسبان که همسایه‌ی ما بود و شوهرش پاسبان بود می‌گفت که کیومرث خراب‌کار است و دشمن مملکت… هوا که دلپذیر شد و بهار شد و آزاد و رها شدیم، عمو جبار باز هم قرمز بود اما بوی الکلش بدبوتر شده بود و دیگر از مغازه‌اش صدای گرامافون نمی‌آمد و جابر هی نقاشی گل لاله می‌کشید و کیومرث هم به خانه برگشته بود اما باز هم در خانه نبود… یکی دو سال بعد هم ناگهان دوباره غیبش زد و زری پاسبان که هر دو پسرش کمیته‌چی شده بودند گفت که کیومرث کمونیست و ضدانقلاب شده و اعدام باید گردد و بعد از مدتی خبرش آمد که آن باید به باشد بدل شده و دیگر به خانه برنگشت و مستقیما به بهشت زهرا منتقل شد… سال و زمان طوری می‌گذرد که خودت هم نمی‌فهمی که حالا دیگر یک مرد رو به تمام شدن هستی و پیمانه‌ات دارد پر می‌شود… آخرین بار که گذارم به محله‌ی پدری افتاد مراسم ختم عمو جابر بود که درست در نود سالگی رفته بود.سال هشتاد و هشت.همیشه به اینکه همسن و سال محمدرضا شاه بود و پدرش هم‌رکاب رضا شاه بوده مباهات می‌کرد… جابر حالا مثل من چهل ساله بود و سلمانی داشت و بی‌کار که می‌شد سکوت را نقاشی می‌کرد… پسرکش داشت قد می‌کشید و اسمش بیژن بود و دو سال از پسر من کوچک‌تر بود… * حالا نشسته‌ بودیم به سوگ بیژن… جابر روی صورتش بهت را نقاشی کرده بود و مرگ روی تمام کوچه‌ها جای پایش را بجا گذاشته بود…روی برفی که سرانجام باریده بود… روی سکوتی که ناگهان فریاد کشیده بود… روی پیشانی بیژن، که اندامش به جبار می‌ماند:بلند و درشت استخوان و عضلانی… ریش‌های بلند مشکی‌اش میان دلمه‌ی تیره رنگ خونی که از پیشانی‌اش چکیده بود گم شده بود… لب‌هایش را جمع کرده بود.مثل کودکی که لج کرده…. صدای قناری می‌آمد.صدای ضجه‌ی آن مرد خوش صدای توی گرامافون.صدای ضجه‌ی زنی در دوردست… مه بود.چشم چشم را نمی‌دید.صدای چکمه می‌آمد.صدای شیهه‌ی اسب… فوج قزاق بود که می‌آمد؟ نکند خواب باشد؟نکند کابوس باشد؟نکند این نمایشی غریب است؟یک تراژدی مدرن… یک ملودرام سوررئال؟ هر چه که هست خدا کند هر چه زودتر تمام شود… برای من دیگر بس است… برای ما دیگر بس است… T.me/rAheomid

مثل یک ققنوس مادر مثل بک ققنوس هر بار از خاکستر خویش برخاستم… @rAheomid

برگردان ترانه ی (مانند یک ققنوس*) شعر:یوسوف حایال اوغلو خواننده:احمد کایا صدها لوله ی سرد تفنگ به سویم نشانه رفتند صدها ماشه ی آهنی همزمان چکانده شدند مادر،مرا در سایه ی بید تیرباران کردند پسرت بر زمین دراز شد و نشد که ببوسی اش شغال ها یکایک بر من هجوم آوردند از هر سو سینه ام را پاره کردند و جگرم را دریدند مادر،مرا چون لاشه ای ،دریدند و به دندان کشیدند بازمانده ام را برای شناسایی جلویت پرت کردند در دنیا هر چه که تلخی بود همه شان را،همه شان را چشیدم هدر شدم،نانم را همراه با دود سیگار بلعیدم مرا میلیون ها بار آهسته آهسته به آتش کشیدند مانند یک ققنوس مادر مانند یک ققنوس،خود را از خاکسترم باز آفریدم شب ها مرا می شناسند،تخم می گذارم و می گذرم شب ها مرا می شناسند،جرعه های خون می نوشم مادر فراموشم کن،،،من در میان این همه تاریکی سرخی می کارم و سیاهی می دروم مرا به جرم قسمت کردن قلبم دستگیر کردند و به این گناه ،دستانم را به دستبندی زخم زدند مادر،من در همه جای این سرزمین پیکارجوی راه امید بودم و به خاطر ذره ای عشق ،چشم هایم را به میله ی سوزان سپردم،،، پرومته ئوس* بودم من:میخکوب بر صخره ای جگرم را خوراک عقابان کردم اسپارتاکوس بودم من:در طغیان بردگی٬ طعمه ی شیران شدم تا به ذره ی واپسین در بن چاهی کور٬یوسف بودم من  به صحرای کربلا٬ حسین در زندان ها٬جم سلطان* بر سر دار٬ پیر سلطان* این چندمین مردن من این چندمین زادن من است؟ از خدایان آتش را ربودم:به بلندای قرون شعله ور شدم و آهسته آهسته سوختم به سان ققنوسی مادر به سان ققنوسی٬ خود را از خاکستر خویش باز آفریدم،،،، توضیحات: ققنوس؛مرغی اساطیری که بدون جفت و تنها زندگی می کند.او هزار سال عمر دارد و هنگام مرگ آتش می گیرد و جوجه اش از میان خاکستر سر بر می آورد. جم سلطان؛پسر کوچک سلطان محمد فاتح،پادشاه عثمانی که بر برادرش بایزید شورید اما شکست خورد و در زندان مسموم شد. پیرسلطان ابدال؛از عرفا و شعرای نامدار علوی در عثمانی است که به دستور سلطان به دار آویخته شد.هنوز هم اشعار زیبایش توسط صوفیان و آشیک ها زمزمه می شود. پرومته ئوس؛از خدایان اساطیری مغرب زمین.معروف است که او آتش را از زئوس دزدید و به انسان ها بخشید.به این جرم در پای کوهی به بند کشیده شد تا هر روز عقابی از جگرش تغذیه کند و فردا روز با رشد دوباره ی جگر این مجازات تکرار شود.وی سمبل مبارزان و زندانیان راه آزادی است. T.me/marjomaki

همه شهر ایران جگر خسته‌اند به کین سیاوش کمر بسته‌اند… @rAheomid

مثل همیشه چشمش را به چشم‌هایم دوخته بود اما نمی‌دید.هیچ‌وقت انگار هیچ‌کس را نمی‌دید.اما این بار بغض‌آلوده‌تر و سرگردان‌تر بود… -آرزو کرده بودم که کاش نگوید … نگوید که چرا آسیب دیده.چرا دستش آن‌طور زخمی‌ست.چرا استخوان پنجم کف دست چپش شکسته است… اما گفته بود… گفته بود و مخمصه از همان‌جا شروع شده بود… محمود حالا دیگر یک ارتوپد قدیمی محسوب می‌شد و کارش حرف نداشت.مدام در حال جراحی بود.از این بیمارستان به آن بیمارستان.از این کلینیک به آن کلینیک.اوقات بی‌کاری هم ماکت فانتوم درست می‌کرد.عاشق خلبانی بود… - درست است که فرزندی ندارم اما یقین داشتم که با مشت توی سر جوانی کوبیده که آن‌طور دچار شکستگی شده.خودش گفته بود که اغتشاش‌گرها را لت و پار کرده… خنده‌ی پرغروری هم کرده بود… آن جوانی‌هامان یک عشق و عاشقی مختصری با یکی از دخترهای ادبیاتی راه انداخته بود و ازدواجی که به دو سال نکشیده بود و بعد باقی عمر را یالقوز گذرانده بود… -فرشته‌ی عدالت چشم‌هایش را می‌بندد و ترازویش را بالا می‌گیرد اما امان از فرشته‌ی طبابت که چشم‌هایش همیشه باز باز است و تا ته وجود آدم‌ها را هم می‌کاود و گاهی عجیب دو راهی‌هایی دارد… مطمئن بودم که با آن دست‌ها شلیک هم کرده.حتما کسی را هم روی زمین کشیده… با خودم گفتم که لابد داشته به وظیفه‌اش عمل می‌کرده.خواستم یک جوری خودم را آرام کنم.خواستم سر خودم را شیره بمالم و بگویم به تو چه؟تو قسم خورده‌ای که در هر حال طبابت کنی.در هر حال زخم ببندی و شکستگی‌ها را جا بیاندازای… اما بعد توی کله‌ام توفان شد:اگر پسر خودت را زده بود چه؟باز هم همین‌طور رفتار می‌کردی؟ توی سرم فریاد کشیدم دروغ نگو مردک.اگر فرزند خودت را خراش انداخته بود شکمش را سفره می‌کردی و از این اداها در نمی‌آوردی… زر نزن محمود… زر نزن… محمود حالا دیگر نگاه هم نمی‌کرد.مثل همیشه فقط تنش آنجا بود.هیچ‌وقت هیچ کجا نبود.هیچ‌وقت قرار نداشت این پسر… -توی چشم‌هایش نگاه کردم و گفتم:ببینید آقا… مسئله‌ی شما اورژانسی نیست و تهدید جانی ندارد.این حق من است که درمانتان نکنم.برای شما پزشک و درمانگاه کم نیست.یک پزشک عمومی هم می‌تواند این دست را گچ بگیرد… این کار از من بر نمی‌آید… اشک‌هایش بی‌صدا روی لپ‌های در حال چروکیدنش وول می‌خورد.شبیه بچگی‌های پسرم شده بود وقتی که قهر می‌کرد و آرام اشک می‌ریخت… حالا مردکودک دل‌تنگ غرق هق هق بود… و زبان تسکین الکن بود… T.me/rAheomid

گاهی آنی که دچار مرگ مغزی شده، ناگهان دست‌هایش را بالا می‌برد و حرکت‌هایی ترسناک می‌کند..حرکات عجیبی که بینندگان را دچار وحشتی کشنده می‌کند… در پزشکی به این پدیده علامت لازاروس می‌گویند و نام‌گذاری‌اش به زنده‌ شدن العازر توسط عیسی مسیح برمی‌گردد… در واقع زنده شدنی در کار نیست.تنها فعالیت رفلکسی بخشی از نخاع است که به حرکاتی غیرارادی و ناآگاهانه ختم می‌شود… گاهی آنی که مرده و از مرگ خود باخبر نیست به دست و پا زدنی بی‌اراده، وحشت و مرگ می‌آفریند… T.me/mArjomaki

بیشتر از بیست و پنج سال پیش از فیلم دو زن گذشته اما هنوز هم آن حس فرشته(نیکی کریمی) در پایان فیلم برایم جذاب و هول‌ناک است.. زنی که قرار بود تحصیل کند و رشد کند و به جایگاه بهتری برسد اما با بسته شدن دانشگاه و زندانی شدن عاشق سابقش همسر مردی شد که در ابتدا قول داده بود مانع تحصیل و پیشرفتش نشود و برایش تعیین تکلیف نکند اما بعد از آن پاسخ آری لعنتی قصه عوض شد.نه زن اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل پیدا کرد نه از شر کنترل‌ها و بدبینی‌ها و سخت‌گیری‌های مرد در امان ماند.زجری به درازای تمام عمر… بعد از سال‌های سال رنج و بخت برگشتگی و تلاش‌های بسیار و زخم‌ها امیدها و شکست‌ها و نشدن‌های هر بار، سرانجام مرد در نزاعی با عاشق سابق جانش را از دست داد و شرش را کم کرد… آن سکانس آخر غریب بود… فرشته دچار آشفتگی و پریشانی بود… پر از پرسش… پر از حسرت… پر از چه کنم… لب به لب بود از زندگانی نزیسته و بغض‌های نگریسته و فریادهای نکشیده… چه باید می‌کرد با آن رهایی ناگهان؟ چه باید می‌کرد با آن‌همه خواست‌های فرومانده در اعماق آن جان گرفتار شده از سر ناگزیری؟ چه صد راهی غریبی بود… **** آدمی که به کمبود اکسیژن عادت کرده- مثلا سیگاری قهار یا مبتلایان به مشکلات تنفسی انسدادی- وقتی ناگهان با اکسیژن فراوان روبرو شود احتمال دارد که دچار خفگی شود زیرا که مغز فرمان تنفس را خاموش می‌کند… T.me/rAheomid

دروغ‌ چرا؟ بعد از بیش از سی سال طبابت هنوز هم به چهره‌ی مرگ خو نکرده‌ام.هنوز هم از مرگ اهرمن خو که آدمی‌خوار است بی‌زارم.هنوز هم با دیدن کالبدی که از زندگی خالی شده دچار بغض می‌شوم… از همان روز اول هم که اولین جسد را روی تخت سالن تشریح دیدم، باز هم به زندگی‌ای که از او گریخته بود فکر کردم.به آرزوها و امیدها و حسرت‌هایش… به خو نکردن به مرگی که در وجودش خانه کرده بود… بارها و بارها و بارها در این چند روز برای فرزندان آویشن و آفتاب گریه کرده‌ام.خیلی‌هاشان درست هم سن و سال فرزندان من بودند.شراره‌های خورشید روی پرچم‌وطنم.جان‌پاره‌های مادرم ایران. شبنمک‌های روی گل‌های وحشی دماوندم به وقت اردیبهشت… بسیار گریه کردم… اما نه به سوگ آن جگرپاره‌های جغرافیای جاویدم مرثیه‌ای خواهم نوشت، نه به ستایش جگرآوری‌شان حماسه‌ای… اکنون زمان سوگ و حماسه نیست… با این‌همه می‌خواهم به احترام زنانی قیام کنم که بجای گیسوبران و چهره‌کَنان، بر مزار عزیز خویش، رقص کنان و پای کوبان به بدرقه رفتند… می خواهم دست بوس مردانی‌ باشم که بجای بر سر و صورت کوفتن، در فراق فرزند و یار و برادر، دست افشانی کردند تا اهریمن مرگ اندیش و زشت‌خو بداند دیگر به رسم و سیاق سیاه‌گونش، نه به استقبال زندگی خواهیم رفت، نه به بدرقه‌ی رفتگان… چیزی در جان ما در حال شکفتن است.مایی که به قدمت آدم، سال و زخم خورده‌ایم… اما هنوز هم مانده‌ایم… T.me/rAheomid

به زحمت و با هزار جور دست و پا زدن تلگرامم وصل شد.گروه‌ها سوت و کور.آدم‌ها بی‌خبر از هم... توی گروه هم‌کلاسی‌ها فقط آن چند نفری که خارج از کشور بودند فعالیت می‌کردند و برای هم پست‌های آگاهی بخش می‌فرستادند... کمی هم دل‌تنگ... کمی هم سرخورده و ترس‌خورده... توی یکی از گروه‌ها فقط دو نفر فعال بودند.یکی‌شان پادشاهی خواه و آن یکی جمهوری طلب.داشتند هم‌دیگر را پاره می‌کردند.شبیه فیلم جهنم در اقیانوس آرام... بازار فروش فیلتر شکن و کانفیگ و پروکسی هم داغ بود...به چه کسی؟... خدا می‌داند... فیس‌بوک هم کمابیش همین بود.دو طرف در حال مبارزه با هم بودند.هر کدام برای آن یکی مضمون کوک می‌کرد.بازار بهتان و فحش داغ بود... شهر پر از مویه است.پر از بغض.پر از دهشت و یاس... کسی از باریدن برف خوش‌حال نشد.نه کوه سپید پوش.نه دریاچه‌ی جان گرفته.نه روستایی کشاورز... نه شهری ٍ به کم آبی دچار... نه حتی کودک مدرسه‌ای بابت تعطیلی روز برفی... مدرسه مدت‌هاست که تعطیل است... مثل بازار بی رونق و کافه‌ی پلمپ شده و شهر خون گرفته... ریش و سبیل‌هایم اندازه‌ی درویش همسایه‌ است که ماه پیش مرد و مرگ برادرش را ندید... هیچکس نمی‌خندد.هیچکس حرف نمی‌زند.هیچکس به آسمان آبی کم‌رنگ و صاف خیره نمی‌شود... در کوچه سوز می‌آید این انتهای ویرانی‌ست... T.me/rAheomid

نوجوان بودم و این سرود را با صدای کسی موسوم به داود شراره‌ها گوش می‌کردم‌… بعدها دانستم که ترانه‌سرایش سعید سلطان‌پور بوده که دهه‌ی شصت اعدام شد… جوانی گذشت و رفت اما انگار قرار است که حالا حالاها خون ارغوان‌ها در شب وطن شعله بزند… دست بر ماشه، هدف نامعلوم می‌چکد خون ز گلوگاه تفنگ می‌دود بانگ در آغوش فضا افتد آهسته جوانی بر سنگ خون زند از سر و رویش بیرون آید آرام ز او این آهنگ آه ، مادر ز نفس می‌افتد… @rAheomid

توی ونزوئلا هم مثل عراق و سوریه و لیبی و جاهای دیگه هی مبارزه مدنی کردن و سعی کردن با پرهیز از خشونت و اصلاحات و رأی‌مو پس می
توی ونزوئلا هم مثل عراق و سوریه و لیبی و جاهای دیگه هی مبارزه مدنی کردن و سعی کردن با پرهیز از خشونت و اصلاحات و رأی‌مو پس می‌گیرم و تظاهرات و نترسید ما همه با هم هستیم و زندان و شکنجه و مرگ و آخرین سنگر سکوته و مهاجرت و تحریم شامپو و ماست و کنسرت و فردا که بهار آید و در اعماق خاکستر می‌تپیم و خون ناحق پروانه شمع را و لاله دمیده و ای خدا ای فلک ای طبیعت و جایزه‌ی صلح نویل و فحش دادن به هم‌دیگه و از خودشونه و کار خودشونه و روزنه گشایی و خیمنس برمی‌گرده یه جورایی درستش کنن… اما نشد که نشد.. آخرشم خواست قادر جبار از طریق دلتا فورس(همون نیرویی که اولین عملیاتش توی طبس با اراده‌ی اون یکی قادر قاهر شکست خورد) عملی شد و مادورو رفت نشست کنار نوریگا و بشار و صدام و قذافی و مابقی… انگار ما آدم اینوریا تو غار افلاطونیم و چیزایی که می‌بینیم سایه‌ای از واقعیته و دست و پا زدنمون یه جور بازیه و تا اون قادر لافشل نخواد هیچ اتفاقی نمی‌افته… انگار ما لعبتکانیم و یک چند در این بساط بازی کردیم حقیقت مطلقه و کلید صندوق ازل واقعا دست یکی دیگه‌اس… @rAheomid

پسر که داشت در سکوت رانندگی می‌کرد پرسید: چرا یک‌دفعه ساکت شدی پدر؟ نگاهم را از ردیف ساختمان‌ها و درخت‌ها و تپه‌ها که به سرعت جا می‌ماندند برداشتم و گفتم: با اون اسپاتیفایت داریوش پلی کن پسر… سرعتش را کم کرد و تو شانه‌ی خاکی کنار اتوبان ایستاد و اسپاتیفای را تنظیم کرد و بدون پرسش راه افتاد… داریوش با بغض می‌گفت:یاد تو هر جا که هستم با منه… هدفون توی گوشم بود و مواظب بودم که صدایش زیاد بالا نرود که اتوبوس گوهردشت بود و دهه‌ی شصت بود و واکمن سونی بود و موسیقی حرام بود و جرم بود و ضد ارزش… آسمان اما هنوز آبی بود و دورهای دور دیده می‌شد و پانزده ساله بودم و هنوز کفه‌ی امید از حسرت و عبث سنگین‌تر بود و گوهردشت شهرک ویلایی خلوتی بود و خانه‌ی عمه درندشت بود و پر از ناله‌های داریوش و کمی هم ستار و گوگوش… ستار می‌گفت:یه روز می‌دونم بی‌خبر سر زده از راه می‌رسی… سرزده و ناگهان به پنجاه و شش سالگی برگشته بودم و آسمان ناگهان آبی بود و باد سردی که داشت همه چیز را با خودش می‌برد ناگهان مشتی یاد و روز و آدم رفته و مرده آورده بود… رو کردم به پسر و گفتم: زندگی همین است پسر.تا چند روز پیش خفقان بود و آسمان سیاه بود و برف خاطره‌ای دور و باران حسرتی محال… جهان اما کار خودش را می‌کند.گاهی به جنبشی و بارشی و به بادی همه‌ی آن خواست‌ها که محال می‌نماید و هرگز، میان روزگارت جاری می‌شود و تو با خودت می‌گویی که زندگی میان مشت و پس پشتش چه شگفتانه‌هایی دارد… خدا را چه دیده‌ای؟ شاید شگفتانه‌ها و نوبرانه‌های دیگری هم با خود بیآورد… آن هم در لحظه‌هایی که نا امید و سردر گم، به هیچ و عبث چشم دوخته‌ای و بغض کرده‌ای… T.me/rAheomid

یکی هم بود که با وجود تمام نامهربانی‌ها و بی‌انصافی‌ها که دید باز هم هیچ‌گاه از این خاک و این تبار بد نگفت.عاشقانه دوستش داشت و تا توانست عشق و خرد و فهمیدن در انبان فقیر شده‌اش گنجانید… یکی هم بود که جای گلایه و کینه، به دست‌های پر پینه غبار از آینه‌‌ی قدیمی پاک کرد و گفت ببینید: این ما هستیم.شاید خسته.شاید رنگ پریده.شاید نه چندان زیبا… اما هستیم… و بجای جست‌و‌جو میان دروغ‌ها و وردها و خیال‌ها، باید در آینه خویش را بپذیریم و کژی‌ها را درمانی بجوییم… * بگذریم چقدر تمام تاریخ همین بوده‌ایم.تلقین پذیر، دیگری ستیز، حق به جانب خویش پندار… هنوز هم همین است انگار.تنها منبر جایش را به تریبون داده… و دیگری نامی دیگر دارد… و مستحق عقوبت و حذف… وقتی فرمان هجوم و حذف دیگری صادر می‌شود چه فرقی می کند منبر و دستار با تریبون و کراوات؟ @rAheomid