چرند و پرند
Open in Telegram
لبخند شما، همراه با آگاهی، آرزوی ماست بدون هیچگونه تبلیغات مزاحم انتقادات، پیشنهادات، یا مطالب جالبتون رو به نشانی ادمین کانال ارسال نمایید👇 @amvamv تبلیغات برای موسسات خیریه و... رایگان است
Show more2 465
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-630 days
Posts Archive
2 465
عمیقترین بلوغ انسان زمانی آغاز میشود که بفهمد نه نجات کسی بر دوش اوست و نه نجات خودش در دستان دیگری...
👇🏻
@Dialogtik✨
2 465
امتحانِ جانها..
خاطرهای تربیتی از کلاسِ سوم دبیرستان:
پس از تصحیحِ اوراق امتحان،
لیستِ نمرات را چون گنجی پنهان در کیف نهادم.
برگهها را به شاگردان بازگرداندم و گفتم:
«نمرهها را بکاوید.
اگر خاری از اشتباه در آن دیدید،
فردا بیاورید تا از جانِ برگهها بَرکَنم.»
سه هفته، همچون رودی خموش گذشت.
روزی با چهرهای آکنده از دلواپسی وارد کلاس شدم.
دفترم را بر میز کوبیدم و گفتم:
«لیستِ نمرات گم شده..!
راستش را بگویم..
تنها چاره این است که هرکس نمرهی خویش را بگوید تا دوباره بنویسم.»
شاگردان..
چشم در چشمِ هم دوختند.
نخستین صدا برخاست:
«بیست..!»
دومی فریاد زد: «نوزده و نیم..!»
سومی با لهجهای شیرین: «من هم بیست، آقا..!»
لبخندهای رازآلود،
همچون شرری در کلاس پراکنده شد.
برخی با اشارهی چشم به هم میگفتند: «چه آسان گذشت امتحان..!»
من، بیهیچ واکنش،
رقمها را مینوشتم.
انگار قلمم بر پوستِ وجدانها خط میکشید...
لیستِ تازه را به دفتر سپردم.
شادیِ شاگردان،
هوای کلاس را تلألویی عجیب بخشید.
ایام گذشت... نمره بچهها ثبت و خیالشان راحت بود.
روزی دیگر در میانهی درس،
ناگهان کیفم را گشودم.
لیستِ نخستین را، همان که گم کرده بودم ،همچون تیغی از نیام برکشیدم:
«بچهها! لیستِ گمشده پیدا شد...
حالا ببینیم راستِ نمرهها چه بود..!»
هوا بند آمد.
رنگ از رخسارها پرید.
دستهای لرزان، میزها را میفشرد.
چشمانِ خیس از شرم، به زمین دوخته شد.
پسرکی پشتِ نیمکت، با انگشتانِ مرتعش،
دکمهی پیراهنش را میپیچاند.
دیگری در ردیفِ جلو، چانهاش میلرزید؛
گویی پردهی آبرویش دریده شده است.
همه در هیبتی یخزده میپرسیدند: «چگونه این لیستِ لعنتی، پس از سه هفته سر برآورد..؟!»
سکوتی مرگبار فرونشست... ناگهان،
همان لیستِ اصلی را پیش از چشمانِ حیرتزدهشان بالا گرفتم.
تکهتکهاش کردم..!
ریزِ کاغذهای پاره را چون برفِ توبه بر سطلِ زباله ریختم و گفتم: «به وجدانِ شما ایمان دارم.
هر نمرهای که گفتهاید،
حجّتِ من است..!»
همان نمرات خودتان را ثبت کردهام،
نفسهای بریده، یکباره رها شد.
گویی زنجیر از پایِ روحها گسسته شد.
آنان که آستینهای دروغ را بالا زده بودند،
شرمکنان میپرسیدند:
«چرا رسوایمان نکرد..؟!»
هفتهی بعد...
هنگامِ ورود، کلاسی دیگرگونه دیدم:
بر چهرهها، سکوتی سنگین نشسته بود؛
گویی همگی در محرابِ شرم به نماز ایستادهاند..!
ناگهان محمد برخاست.
پاهایش میلرزید،
ولی گامها استوار بود.
رویِ تختهی سیاه نوشت: «ببخشید...»
سپس رو به کلاس کرد و با صدایی که از گلوگاهِ اشک برمیخاست،
فریاد زد: آقا..
این شرم تا ابد در استخوانهایمان میدود...
شما با پارهکردنِ آن لیست،
آینهی روحمان را شکستید،
تا خود را آنگونه که هستیم ببینیم..!
ما فریفتیم...
ولی شما بخشیدید.
درس گرفتیم:
راستی، بالاترین نمرهست..!
قول میدهیم از امروز:
« تنها با وجدانمان امتحان پس دهیم...»
و من، پشتِ میزِ معلمی،
اشک در چشمانم حلقه زد.
آری،
بزرگترین امتحان،
همان است که هرگز بر کاغذ نمیآید...
بلکه در کارگاهِ جانها ساخته میشود.
👇🏻
@Dialogtik✨
2 465
داستان کوتاه :
حکم پادشاهی👑
ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ از ﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ .
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ, ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کردهاند ﺑﺨﻮﺍبد !
ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد.
فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنهای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدن ﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه خواﺏ ﺭﻓﺖ .
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ نکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩﺍﻧﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ میپرﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند:
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣَﺮﮐَﺐ (ﺧﺮ ) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر
ﻫﯿﭻ ،ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭا ندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭ فلان ﺭﻭز به خَرَت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و....
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢﻫﺎ که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید .
ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ میشود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪﺷﺎﻥ میآیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ .
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ !
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید:
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ
ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ...
ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست
ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست
هر چه خوردی، مال مور و هر چه هستی مال گور
هر چه داری مال وارث، هر چه کردی مال توست...
👇🏻
@Dialogtik✨
2 465
اکثر ماها بدترین دشمن خودمونیم!
حال خودمون رو بد میکنیم.
خودمون رو با بقیه مقایسه میکنیم.
خودمون و تحقیر میکنیم.
خودمون رو باور نداریم.
و این در حالیه که تنها کسی که قراره تا آخر باهامون بمونه خودمونه.
ع
چی شد انقدر بی رحم شدیم نسبت به خودمون؟!
@Dialogtik
2 465
میخواهی لذتِ جهان را تجربه کنی؟
دیوانه باش!
اینجا دستاورد عاقلان هیچ چیزی به جز اندوه نیست.
@Dialogtik
2 465
هر زمان انسان بیاموزد که چگونه با رنجهایش تنها بماند، آنوقت چیزِ زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.
@Dialogtik
2 465
اگر به من بگویید زیباترین واژهای که یادگرفتی چیست؟
میگویم "پذیرش"
یعنی پذیرفتن شرایط با تمام سختیهایش،
پذیرفتن آدمها با تمام نقصهایشان
پذیرفتن اینکه مشکلات هست و باید به مسیر ادامه داد.
پذیرفتن اینکه گاهی من هم اشتباه میکنم.
پذیرفتن اینکه من کامل نیستم.
@Dialogtik
2 465
گفت:
من خیلی از رنگ بنفش خوشم میاد.
گفتم:
چه خوب، منم رنگ آبی رو خیلی دوست دارم،
اگه بنفش رو یه کم، کمرنگ کنی میشه آبی، رنگ های نزدیکی هستن تقریبا.
گفت: آره، رنگهای نزدیکی هستن.
گفتم:
البته اگه راستش رو بخوای، نیازی به اینهمه فلسفهبافی نمیبینم!
دوستت دارم!
حتی اگه تو از سفید خوشت بیاد، من از مشکی.
@Dialogtik
2 465
سکوت همیشه به معنای رضایت نیست...
گاهی یعنی خستهام از اینکه مدام به کسانی که هیچ اهمیتی به فهمیدن نمیدهند، توضیح دهم.
@Dialogtik
2 465
به نظرم این که ما به درد عادت میکنیم، حقیقت ندارد!
اگر اینطور باشد، هرچه عمرمان به پیش میرود، نباید رنج بیشتری ببریم...!
@Dialogtik
2 465
یکی مثل آیدا، شاملو رو به این جایگاه و خوشی میرسونه.
یکی هم مثل ثریا، شهریار رو نابود میکنه.
مراقب انتخاباتون باشید.
@Dialogtik
2 465
گفت:
حرفهایَت را نمیفهمم!
گفتم:
حرفهایِ من برای فهمیدن نیست.
چون دستور نیست، قانون نیست، قرارداد نیست که بفهمی.
این حِس است و حس را فقط باید حِس کرد.
@Dialogtik
2 465
با خودمان می گوییم:
عادت می کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می کنیم.
آن چیزی که هیچکس نمیپرسد، این است که:
"به چه قیمتی عادت می کنیم؟"
-ژوزهساراماگو
@Dialogtik
2 465
رابطه خوب اونی نیست که همیشه بیمشکل باشه...
رابطه خوب اونیه که دو نفر بلد باشن با هم، از دل مشکل بیرون بیان!
@Dialogtik
2 465
از کج فهمیهایم یکی هم این بود که فکر میکردم همه جنگها برد و باخت دارد...
که اگر نبرم لابد باختهام.
فکر میکردم که همه تقلاها یا شکست میخورد یا پیروز میشود.
در همه مسیرها یا به مقصد میرسم یا نمیرسم.
گرفتار یک مشت دوگانه بودم.
دوگانههایی که بیشتر وقتها رخ نمیدهد.
طول کشید تا بفهمم جهان، جهان کشمکشها است.
جهانی که کار ما طنابکشی دائمی است.
طنابی که دستهایمان را زخم میکند و این ایرادی ندارد تا وقتی که ما به جهان تاریکی مطلق، به سوی دیگر نور و روشنی کشیده نشدهایم.
از جایی که من به جهان نگاه میکنم خیلیها شکست خوردند، خیلی ها وا دادند، خیلیها بریدند چون باورشان شده بود که اگر پیروز نشوند لاجرم شکست خوردهاند.
شکست خوردند چون نمیدانستند اصل ماجرا وا ندادن است.
اصل ماجرا نبریدن است.
اصل ماجرا ادامه دادن است.
پس در چنین جهانی است که شکست نخوردن، دوام آوردن، ادامه دادن و... دستاورد بزرگی است.
جهانی که در آن به ندرت برد و باخت رخ میدهد.
جهان نبردهایی که تمام عمر ادامه دارد.
همین...
@Dialogtik
2 465
آدمی که دارد شبیه به آنچه میشود که در گذشته، دیگران را آن بر حذر داشته...
آدمی که دارد به جایی باز میگردد که در گذشته از آن گریخته...
آدمی که دارد از جامی میچشد که یکبار مسمومش کرده...
این آدم را تنها نگذارید...
@Dialogik
