4 804
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
4 804
#فایل_صوتی
🎙سخنران: شیخ محمد صالح پردل
📍جمعه ۱۸ فروردین ۱۴۰۲
-سخنرانی پس از نماز جمعه
@jamebnd | مسجد جامع اهل سنت و جماعت بندرعباس
4 804
سخنرانی جدید
خطیب برجسته اهل سنت ایران
شیخ محمد صالح پردل
موضوع؛ الله نیاز به واسطه نداره !؟
https://t.me/+MMv-SCEGDg02MDc0
4 804
سخنرانی جدید
خطیب برجسته اهل سنت ایران
شیخ محمد صالح پردل
موضوع؛ ملاها گوش کنید !؟
https://t.me/+MMv-SCEGDg02MDc0
4 804
سخنرانی جدید
خطیب برجسته اهل سنت ایران
شیخ محمد صالح پردل
موضوع؛ آیا اسلام مخالف شادی است!؟
https://t.me/+MMv-SCEGDg02MDc0
4 804
قال الشيخ بكر أبو زيد رحمه الله:
حجاب علامتی شرعی برای زنان عفیفه است که دال بر عفت و شرافت آنان است .. عفاف تاج زن است ... و پرچم عفاف بر هیچ خانهای گشوده نمیشود مگر اینکه موجب سعادت میشود.
📚(حِراسَةُ الفضِيلة )
4 804
دو جمله وجود دارند كه؛
▪️در نزد الله رحمان محبوبيت دارند،
▪️بر زبان آسان جارى مى شوند،
▪️ و در ترازوى اعمال سنگين هستند...
4 804
تقدیم به مولای جآنم: جنابِ مولانا خیرشاهی
«شماخود به اینجا نیامدید، خداوند شما را آورده؛ من هم نیامدم، خداوند مرا آورده».
صدایتان در آسمانِ شبِ مهرآباد میپیچید و من در بالکن خانه رو به مصلی ایستاده بودم و انعکاسِ امواجِ سخنانتان را تماشا می کردم؛ من نیامده بودم که خدا مرا آورده بود. شرایط سخت بود، جاده خطرناک؛ اما در دل شب، عشقِ خدایی که کلماتتان به رنگ او آغشته شده است، آمده بودم. می گفتند هوا سرد است، اما من سرمایی حس نمی کردم. می گفتند به خانه بیا! گفتم این همه راه آمدم تا صدای سراسر برکتش را بشنوم! چگونه این لحظات را با گرمای خانه تان عوض کنم؟! که گرمای شور و عشق الهی ای که مرا تا اینجا کشانده از هر حرارتی بالاتر است!
مولای من! دیشب من هم آنجا بودم! چند قدمی شما در حیاط مصلی که از همیشه وسیع تر شده بود؛ آمده بودم تا زیر آسمانی باشم که پژواک قرآن شما در آن می پیچید. به هر سو میدویدم. به دنبال رسا تر شدنِ صدای تان؛ میخواستم هر لحظه فرکانسِ سخنانتان، بیشتر حلزونِ گوش هایم را نوازش کند. بیش از اندازه مشتاق لحظه ای هم صحبتی و دیدارتان بودم اما نمی شد. این جمعیت، دریایی بودند که به استقبال خورشید آمده و من، قطره کوچکی که شاید تشعشعِ مهر، ذوبم می نمود.
خانه ای پیدا کردند تا ما خانمها برویم و از آنجا به گوش زیباترین کلام هایتان بنشینیم. خون در عضلاتم دویدن گرفت؛ باید زود خودم را میرساندم تا کلمه ای از سخنان تان را از دست ندهم؛ با قرآن که شروع کردید، قلب کوچکم لحظه ای از تکاپو ایستاد و شور حرکتش را به اشکهایم بخشید. به سوی صدا آمدم و از مسیر بازماندم. به پنجره بخار گرفته مصلی رسیدم که لحظه ای قامت سرو گونه تان را از پشتش می شد دید. دیگر درون صفحه گوشی ام نبودید، تنها چند متر مسافت و یک پنجره بخار گرفته فاصله بود از من تا مولایم!
به وضوح حس کردم که قلبم دوباره تپیدن گرفت و گونه ام از اشک جویبار اشتیاق شده بود. دیگر مجاز ها آزارم نمیدادند، نور شما از شیشه بخار گرفته حقیقت، روی روح خسته من دست می کشید.
باید می رفتم اما به خانهای که برای بانوان آماده کرده بودند و تمام آن مسیر من بودم و صدای شما. انگار تمام جاده های دنیا برایم کوتاه است وقتی برای دیدن کسی آمده باشم هر جمعه آرزو میکردم کاش در کلاس تفسیر میهمانش بودم. مگر میشد نیایم به مجلسی که شما مهمان مایید؟! مهمان مردم شهرمان! مگر میشد سردی هوا ناگزیرم کند که بروم؟! به خدایی که مرا آورده بود سوگند که هرگز نمی شد از بودنتان گذشت.
گفتید که قلبتان آکنده از درد است، جان از تک تک سلول هایم ربوده شد. لحظه طولانی بغض کردید و گریستید، تمام وجودم در هم شکست و اشکهایم، تکه های شکسته ام را آب و جارو کردند. از سعدی برایمان خواندید و روحمان را با اقبال، به شادی آمیختید. چشمان گریان خودم را بستم تا با لبخند روی لب تصورتان کنم و صدایتان را بشنوم.
گفتید که چند دانشجو به دیدارتان آمدهاند؛ در دلم هزاران بار آرزو کردم کاش جای آنها بودم. کاش لحظه ای میتوانستم این فاصله را به اتمام برسانم و از نزدیک به دیدار کسی بیایم که با او می توانم خدا را در کنارم ببینم.
دیشب هزار شب بود. هزار شب که نه، حتی بیشتر! دیشب تتمه تمام شب هایی بود که در عمر ۱۹ ساله ام گذراندم. خدا را می دیدم که لبخند میزند، آسمان را میدیدم که از هر شب روشن تر بود، زمین را می نگریستم که خوشحالی اش در ذرات خاکش جای نمی گرفت و مهرآباد غرق در مهر شده بود.
«دیشب مهرآباد، به مهرِ دلِ شما، آباد شد.»
خواهر کوچکتان تسنیم تیموری، دانشجوی داروسازی از شهرستان خواف
https://t.me/molanakheyrshahi
4 804
مراسم عروسی اسلامی در خواف روستای مهرباد
ساعت ۲۰
مهمان و سخنران ویژه مراسم مولانا خیرشاهی
