PENELOPA
Open in Telegram
سرشت حقیقی روح، شکوفایی مستمر است تا حرکت خود را به سوی نواحی عظیم تری از آگاهی شخصی ادامه دهد. .
Show more452
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-530 days
Posts Archive
452
”برای روزهای رگبار“
به پاسِ همهی خاطرههامان
به پاسِ شكوفهها كه ديری نپاييد
به پاسِ صبحها،
بعدازظهرها
و عصرها.
اينك جز اين حسرت
چه دارم كه نثارت كنم ؟
ایكاش خاطره،
خالی از هر عطر
و نور و آهنگی بود...
ایكاش
اين كتيبه كه در ماست،
نانوشته میماند...
اينك به مكاشفهی اين كتيبه آمدهاند
خطی ناخوانا دارد كه سياحهای ناشناس را
به حيرت میاندازد
اين ما بوديم كه ديری پيش بر آن نوشتيم
داستان شكوفههای زودگذر را
و قصهی
همهی صبحها،
بعدازظهرها
و عصرها را؛
اين ما بوديم كه سخن داشتيم و نگفتيم
اين ما بوديم كه نشستيم نه برای نشستن
و برخاستيم نه برای برخاستن
با همهی حرفهای ناگفتهمان
اينجا بود كه خنديديم؛
با صدايی كه پنهانترين گريهها را
در خود میكشت!
و هم اينجا بود كه كتيبهها را نوشتيم
سياحها حيرت زدهاند
چه ما ناخواناترين كتيبه ها را نوشتهایم:
(صدایمان كنون به ستارهها رسيدهست)
و بدين گونه گنج ناگفتهمان را
به سينهی زمين سپرديم
اينك به پاسِ هر ستاره
و هر شکوفه،
به پاسِ هر لبخند،
و هر پاسخ دانستههای بيان نشده،
و حرفهای بیدانستنی...
به ياد آور
كه زمانی ما در اينجا بوديم
همه صبحها،
بعدازظهرها
و عصرها؛
گريخته از
هر كوششی،
هر مكتبی،
هر كجايی؛
و شرم آلوده از كردهها به انكارِ حقيقتها
پرداخته بوديم...
به ياد آور
كه خورشيد را هر صبحدم،
ما بوديم كه میرويانديم
ما بوديم كه با طنين آوازهای غمناك خود،
طلوعش را میخواندیم،
و هر شب -
اندوهناك از جدايی،
به سينهی مغربش میسپرديم...
به يادآور
همهی گذشتهها را
كه نه من و نه تو
بلكه همهی ما
آن را پر كرديم؛
از حرفهای بی دانستنی
و خندههای پنهانسازِ اشك...
به يادآور
همهی اميدها را
كه در شهرستانهای كودن مُرد
و در كوچههای خاك آلوده به باد سپرده شد...
به يادآور
كه در صبحهای سرد زمستان
سربازها را بخط میكردند
و تو
با چشمانِ وحشتآلودت
غمت را با برفِ زير پايت میگفتی
و به ياد همهی گذشتهها...
اينك
به يادآور
همهی گذشته ها را
به يادآور كه به ديدارت آمديم؛
تهی از آرزو
تهی از گفتگو
و بی دانستنی،
سيگارهايمان را کشیدیم
برفها را نگريستيم،
و كوههای بیحالت نامفهوم را.
شكوفهها خشكيده بود
كتيبهها در گذر باد میپوسيد
ديگر هيچ سياحی نمیخواست آنها را بخواند.
آسمان با وسعت نامحدودش
محدودمان میكرد؛
ما باز میگشتیم
— صفها، قدمها ، برفها —
كداميك آيا میتوانست بازگشت باشد ؟
پرندههای مهاجر را بازگرداندند...
سيمهای تهی از صدا
تهی از زنگ،
خيابانهای طويل بیرهگذر،
نيمكتهای بیمسافر
پرندههای بیآواز...
اينك به يادآور...
كه ما همه آنجا بودیم
قهوه نوشيديم،
و لبخندهای اشكآلودمان را سر دادیم؛
پرندهها حسودتر از آن بودند كه میدانستيم
پرندهها پرواز كردند و ما بجا مانديم
با برفها و شكوفههای پلاسيده
با كوه ها و روزهای راهپيمائی
و ستانديم همهی كلمات را
از همهی كتيبههایمان...
— آفتاب را
خواستيم
و نيامد —
شكوفهای سر نزد...
سربازها را شهرستانهای كودن بلعيد
و ما به استقرار تن درداديم
در اتاقها و آهنگها زندانی شديم
ميزها را يكی كرديم
صبحانه خورديم
خوابيدیم ما و نه همهی ما.
به يادآور، آری...
به يادآور
ما بوديم، نه چنان ما
با دانستههایی كه بیحاصل شد
با ميوه هايی كه بی باغبان بجا ماند!
آری...
به يادآور
زندگی نه چنان بود كه ما میخواستيم.
– اسماعيل نوریعلاء
مجلهٔ آرش؛ شمارهٔ دهم: آبان ۱۳٤٤
