en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

PENELOPA

PENELOPA

Open in Telegram

سرشت حقیقی روح، شکوفایی مستمر است تا حرکت خود را به سوی نواحی عظیم تری از آگاهی شخصی ادامه دهد. .

Show more
380
Subscribers
-124 hours
+37 days
+430 days
Posts Archive
هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد. (خداوندگار) ✨ @Menmethod

گاهی در مواجهه با رنجِ دیگری، هیچ کلمه‌ای کافی نیست. زن، آثار درد را بر دست‌های همکارش می‌بیند و ناگهان با جهانی مواجه می‌شود که تا آن لحظه از آن بی‌خبر بوده است. فقط به سوی او می‌رود و در آغوشش می‌گیرد. در آن لحظه، حضور جای کلام را می‌گیرد. حضوری که نمی‌خواهد دیگری را تغییر دهد یا برای رنجش معنایی از پیش تعیین کند. فقط می‌گوید: من اینجا هستم و رنج تو را می‌بینم. شاید مواجهه‌ی اصیل با دیگری از همین‌جا آغاز شود: لحظه‌ای که پیش‌فرض‌ها را کنار می‌گذاریم و اجازه می‌دهیم دیگری، خودش و جهانش را آن‌گونه که هست، بر ما آشکار کند. آیا می‌توانیم پیش از آنکه دیگری را بفهمیم، قضاوت کنیم یا نجات دهیم، فقط در کنار او حاضر باشیم؟ حضور داشته باشیم. @Menmethod

photo content

تمام اجزای کیهان دست به دست هم داده‌ اند تا گلی بشکفد.🌹 @Menmethod

چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم فریب همان کسانی را خورده ایم که باورشان داشته ایم.✨   @MENMETHOD

photo content

Shahram Nazeri - Ghabileye Leili.mp317.41 MB

​ای فَدایِ تو هم دِل و هم جان وِی نِثارِ رَهَت هم این و هم آن ​دِل فَدایِ تو چون تویی دِلبَر جان نِثارِ تو چون تویی جانان ​دِل رَهاندَن زِ دَستِ تو مُشکِل جان فَشاندَن به پایِ تو آسان ​راهِ وَصلِ تو راهِ پُرآشوب دَردِ عِشقِ تو دَردِ بی‌دَرمان ​بَندِگانیَم جان و دِل بَر کَف چَشم بَر حُکم و گوش بَر فَرمان ​گَر سَرِ صُلح داری اینَک دِل وَر سَرِ جَنگ داری اینَک جان ​دوش از سَرِ شوق و جَذبِهٔ عِشق هَر طَرَف می‌شِتافتَم حِیران ​آخِرِ کار شوقِ دیدارَت سویِ دیرِ مُغان کَشید عِنان ​چَشمِ بَد دور خَلوَتی دیدَم روشَن از نورِ حَق نه از نِیران ​هَر طَرَف دیدَم آتَشی کان شَب دید دَر طور موسَیِ عِمران ​پیری آنجا به آتَش‌اَفروزی به اَدَب گِردِ پیرِ مَغبَچِگان ​هَمه سیمین‌عِذار و گُل‌رُخسار هَمه شیرین‌زَبان و تَنگ‌دَهان ​عود و چَنگ و نَی و دَف و بَربَط شَمع و نُقل و گُل و مَل و رَیحان ​ساقیِ ماهْ‌رویِ مِشکین‌مو مُطرِبِ بَذله‌گویِ خوش‌اَلحان ​مَغ و مَغ‌زادِه و مُوبَد و دَستور خِدمَتَش را تَمام بَستِه مِیان ​مَنِ شَرمَندِه از مُسَلمانی شُدَم آنجا به گوشِه پِنهان ​پیر پُرسید کیست این گفتَند عاشِقی بی‌قَرار و سَرگَردان ​گفت جامی دَهیدَش از مَیِ ناب گَرچه ناخواندِه باشَد این مِهمان ​ساقیِ آتَش‌پَرَسْت و آتَش‌دَست ریخت دَر ساغَر آتَشِ سوزان ​چون کِشیدَم نه عَقل ماند و نه هوش سوخت هم کُفر از آن و هم ایمان ​مَست اُفتادَم و دَر آن مَستی به زَبانی که شَرحِ آن نَتَوان ​این سُخَن می‌شِنیدَم از اَعضا هَمِه حَتَّى الْوَرِیدِ وَ الشَّرَیان ​کِه یکی هَست و هیچ نیست جُز او وَحْدَهُو لا اِلهَ اِلّا هُو (هاتف اصفهانی)

...ساقی فرمان داد از ساغر مینایی من بنوش✨ او پیاپی پر کرد✨ من پیاپی نوشیدم✨ @Menmethod

به زودی متوجه خواهی شد که چه کلاهِ بزرگی سرت گذاشت این زندگی، که هر روزت را به بهانه‌ی روز بهتر از تو ربود و تو چه ساده لوح بودی که حرفش را باور کردی! زندگیِ تو، همین امروز است ... @Menmethod

من آن دردی ام که در دل توست. من ناله آن کودکم که در تنهایی شب مادرش را میخواند، من بی کسی سالخوردگانم ✨. استاد معظم اک سری ربازار تارز👑 @Menmethod

کسی که نقش بازی می کند تا دیگران را کنترل کند، در نهایت کنترل خود بر زندگی و رابطه سازنده را از دست می دهد. کارل یونگ معتقد بود آنجا که میل به قدرت و کنترل حاکم باشد، عشق غایب است؛ نوعی از انسان همیشه می‌کوشد بر همه مسلط شود و اراده‌ی معطوف به قدرت خویش را گسترش دهد و هرآنکس که در برابرش مقاومت می‌کند را تحت سلطه خویش به بازی گیرد، غافل از آنکه هرجا که قدرت غالب باشد، در نهایت عشق و اعتماد غایب است✨ @Menmethod

Questa mia canzone این آوازم Inno dell’amore این سرود عشق را Te la canto adesso اکنون برای تو می خوانم Con il mio dolor با دردی عمیق Così forte, così grande دردی ژرف و بزرگ che mi trafigge il cuor که قلبم را می سوزاند  Ma limpido è il mattino اما صبح است و روشنایی اش tra i campi odor di vino بوی شراب از درون مزارع به مشام می رسد Io ti sognavo e adesso رویای تو را دیدم و هنوز هم تو را آنجا می بینم آری، بسیار خاطره انگیز است نقاشی های آب رنگ، تپه ها را به تصویر می کشند و من فریاد میزنم: مگر دیوانه ام که اینجا را ترک کنم؟ Andreabocelli @MENMETHOD

مرا قاعده این است: هر که را دوست دارم ، از آغاز ، با او همه قهر کنم. اکنون ،همه جفا ، با آنکس کنم که دوستش دارم✨ (آفتاب تابناک) @Menmethod

سامسارا: پذیرش و درک عمیق ناپایداری و بی ثباتی زندگی✨ @Menmethod

تو صاحب آزادیِ حاصل از پذیرش مسئولیتی خواهی بود که از درون می جوشد نه از بیرون ✨ @Menmethod

ادامه داستان ...همان‌طور که با کالسکه پادشاه به سمت قصر می‌رفتند، پادشاه به سمت دیوژن برگشت و گفت: تو دیوانه شده‌ای؟ خودت را سرور می‌دانی؟ داری می‌گویی پادشاه تو هستی و من برده تو هستم؟!😄 ​دیوژن پاسخ داد: بله، همین‌طور است و من دیوانه نیستم، دیوانه واقعی تو هستی. می‌توانم همین حالا این را ثابت کنم. ​ملکه در پشت کالسکه بود. دیوژن گفت: ملکه از همین حالا بیشتر به من علاقه‌مند شده است، کارش با تو تمام شده است. خریدن یک سرور خطرساز است. ​پادشاه شوکه شده بود. البته که در مقایسه با دیوژن، او یک هیچ به حساب می‌آمد. شمشیرش را کشید و از ملکه پرسید: بگو آیا این درست است؟ اگر راستش را بگویی جانت در امان است به تو قول می‌دهم. اما اگر دروغ بگویی و من بعداً بفهمم، گردنت را خواهم زد. ​ملکه که از ترس یخ زده بود، پاسخ داد: این درست است. تو در کنار او یک هیچ هستی. من در برابر او رسماً مسحور شدم، مجذوب جذابیتش شدم؛ در این مرد چیزی جادویی وجود دارد. در مقایسه با او تو فقط یک مرد بیچاره و مفلوک هستی، واقعیت این است. ​پادشاه بلافاصله کالسکه را متوقف کرد و به دیوژن گفت: همین حالا پیاده شو، تو را آزاد می‌کنم. من نمی‌توانم چنین خطری را در قصرم بپذیرم. ​دیوژن گفت: متشکرم. از آنجا که من همیشه تمام مسئولیت را بر عهده می‌گیرم، برده کردن من غیرممکن است. من آن چهار مرد را با احساس گناه رها نکردم؛ آن‌ها مرا به اینجا نیاوردند، من با رضایت خودم به اینجا آمدم. مطمئنم که آن‌ها از من سپاسگزارند. و اگر می‌خواهی از این کالسکه‌ات پیاده شوم، این کار را با کمال میل انجام می‌دهم. من اصلاً به کالسکه عادت ندارم، پاهایم به اندازه کافی قوی هستند. من یک مرد برهنه و قوی هستم، کالسکه‌ای که از طلا ساخته شده مناسب من نیست. ​ ​درک ریشه‌های بردگی: ​آنچه واقعاً وجود دارد، بردگی یا آزادی توست. انتخاب با توست. اگر آزادی را انتخاب کنی، آن‌گاه باید تمام استراتژی‌های دیگران را که تو را برده می‌سازند، نابود کنی. آنچه من در اینجا سعی دارم انجام دهم دقیقاً همین است: تلاش برای گسستن تمام زنجیرهایت، نجات دادنت از همه‌چیز، تا بدین ترتیب خودت باشی. و لحظه‌ای که خودت بشوی، شروع به رشد خواهی کرد، سبزتر خواهی شد. مانند گل‌ها شکوفا می‌شوی و عطر فوق‌العاده‌ای به اطراف پراکنده خواهی ساخت. مسولیت را بر عهده بگیر! و آن‌گاه حتی در فقر مطلق، در درد و رنج، و حتی زمانی که در زندان محبوس هستی، کاملاً سرورِ (پادشاه -ملکه ) خود باقی خواهی ماند. تو صاحب آزادیِ حاصل از پذیرش مسئولیتی خواهی بود که از درون می جوشد نه از بیرون ✨ (باگوان) @Menmethod

داستانی الهام بخش از دیوژن برهنه✨ دیوژن مردی بسیار نیرومند بود. روزی چهار مرد که کارشان ربودن انسان‌ها و فروختن آن‌ها به‌عنوان برده در بازار بود، با خود گفتند: این مرد شکار فوق‌العاده‌ای است! می‌توانیم از او پول زیادی به دست بیاوریم. تا امروز برده‌های بی‌شماری فروخته‌ایم، اما هیچ‌کدام به اندازه‌ی این مرد قوی هیکل خوش‌قیافه جوان و جذاب نبوده‌اند. می‌توانیم هر قیمتی که بخواهیم برایش طلب کنیم. به محض اینکه او را برای فروش عرضه کنیم، مطمئناً رقابت شدیدی بر سر او شکل خواهد گرفت. اما ما فقط چهار نفر هستیم و برای گرفتن او کافی نیستیم. این مرد حتی به‌تنهایی هم می‌تواند همه‌ی ما را بکشد. دیوژن که زیر درختی در کنار رودخانه نشسته بود و از نسیم خنک لذت می‌برد، حرف‌هایی را که درباره‌ی خودش می‌زدند شنید؛ چراکه آن چهار مرد درست پشت درخت بودند. دیوژن آنها را صدا زد و کفت: اصلاً نگران نباشید، بیایید پیش من! سپس گفت: نگران نباشید، من شما را نمی‌کشم. خیال‌تان راحت باشد، من هرگز هیچ موجودی را نمی‌کشم.نترسید؛ من قصد ندارم با شما بجنگم یا در برابر شما مقاومت کنم! هرگز چنین قصدی هم ندارم، نه! من با هیچ‌کس نمی‌جنگم، در برابر هیچ‌چیزی مقاومت نمی‌کنم. آیا می‌خواهید مرا به عنوان برده بفروشید؟ ​چهار مرد تا حدی شرمسار و با ترس جلو آمدند و گفتند: دقیقاً همین در فکرمان بود. ما خیلی فقیر هستیم... اگر قبول کنی می‌خواهیم تو را بفروشیم. ​دیوژن پاسخ داد: البته که قبول می‌کنم. اگر بتوانم به شما کمک کنم تا از فقر نجات یابید، این فوق‌العاده خواهد بود. ​مردان زنجیرها را بیرون آوردند، اما دیوژن گفت: نیازی به زنجیر نیست، آن‌ها را در رودخانه بیندازید. نیازی نیست مرا زنجیر کنید. من درست جلوی شما راه خواهم رفت. من از هیچ‌چیزی فرار نمی‌کنم، به این باور داشته باشید. حتی فکر فروخته شدن در یک حراجی خیلی به دلم نشست. ایستادن روی یک سکوی بلند و محاصره شدن توسط صدها نفر که می‌خواهند مرا بخرند، بسیار هیجان‌انگیز خواهد بود! ​آن چهار مرد حالا دیگر بیشتر ترسیده بودند زیرا دیوژن نه تنها قوی و خوش‌تیپ بود، بلکه کمی هم دیوانه و مجنون به نظر می‌رسید و می‌توانست خطرناک باشد. اما دیگر هیچ راهی برای فرار از آن وضع وجود نداشت. دیوژن اعلام کرد:اگر سعی کنید فرار کنید،خودتان را به خطر می‌اندازید. شما فقط دنبال من بیایید و مرا به سکوی بازار ببرید. ​آن‌ها با شک و تردید و دلهره دیوژن را دنبال کردند. برنامه آن‌ها دستگیری او بود، اما حالا داشتند پشت سرش راه می‌رفتند! ​آیا جوهره و عمق معنای این رخداد را درک می‌کنی؟! یک انسان حتی در چنین شرایطی هم می‌تواند مسئولیت تمام و کمال وقایع را بر عهده بگیرد. فروخته شدن مثل یک کالا در حراجی بازار بردگان، زشت‌ترین اتفاقی است که می‌تواند برای یک انسان رخ دهد، اما دیوژن با وجود توطئه‌ای که علیه‌اش چیده شده بود، توانست مانند یک مرد آزاده و شجاع رفتار کند. ​او به این چهار دزد گفت: نترسید و سعی نکنید فرار کنید. شما فکر بسیار خوبی به من دادید و من سپاسگزار شما هستم. این مسئولیت من است، همراه شما به بازار خواهم آمد. مرا به حراج بگذارید! ​آن چهار مرد هنوز در بهت و ترس بودند، اما از این نقطه به بعد هیچ راه فراری وجود نداشت و چاره‌ای جز دنبال کردن دیوژن نداشتند. و سرانجام وقتی او را روی سکوی بلندی که همه می‌توانستند ببینند بالا بردند، سکوتی مطلق همه جا را فرا گرفت؛ چنان که اگر سوزنی به زمین می‌افتاد شنیده می‌شد. مردم تا به حال بدنی تا این حد متناسب ندیده بودند. بدن دیوژن چنان زیبا بود که گویی از فولاد ساخته شده و بسیار قوی به نظر می‌رسید. ​پیش از آنکه حراج‌کننده چیزی بگوید، دیوژن بانگ برآورد: لطفاً همه به من گوش دهید! در اینجا سروری هست(بزرگی هست )که به عنوان برده فروخته می‌شود، زیرا این چهار مرد به پول نیاز دارند. بنابراین بگذارید همین حالا مزایده شروع شود، اما فراموش نکنید که در اینجا یک سرور دارد فروخته می‌شود! ​در نهایت، یک پادشاه دیوژن را خرید. البته که فقط یک پادشاه می‌توانست چنین کاری کند؛ او در حراجی بیش از هر کس دیگری پول پیشنهاد داده بود. افراد زیادی می‌خواستند دیوژن را بخرند، اما در نهایت، مقدار هنگفتی پول به این چهار نفر داده شد. ​دیوژن به سمت آن‌ها برگشت و پرسید: آیا حالا خوشحال هستید؟ اکنون می‌توانید بروید و من هم همراه این برده خواهم رفت!... @Menmethod

بعضی از دست تو عصبانی هستن چون اونطوری که انتظار داشتن در رنج نیستی 💔✨ @Menmethod