7 909
Subscribers
No data24 hours
-157 days
-8230 days
Posts Archive
7 909
"طاووسِ سربُریده"
طاووسِ سر بُریده رو تو تشتِ خون ببین.
البرزو پا به ماهِ یه آتشفشون ببین.
ردِ سُرنگو روی رگِ پهلوون ببین
آتیشو روی پرچمِ رنگینکمون ببین
ریرا رو تکه تکه توی آسمون ببین.
مهسای پرپرو توی گشتِ جنون ببین...
دردو ببین، نذار نبینیم و سِر بشیم.
ما رو ببین که زیرِ پتو گریه میکنیم
رو بالشی پُر از پرِ قو گریه میکنیم
هر کس بپرسه: "خاکِ تو کو؟" گریه میکنیم
با صدهزار حرفِ مگو گریه میکنیم
از خندههای بازجو گریه میکنیم
با بمبِ بغضِ توی گلو گریه میکنیم...
شاید که وقتشه همگی منفجر بشیم.
اشکای گوله گولهتو شلیک کن به شب
آتیش بگیر و شعلهشو تا ریشِ میرغضب
من یه گلایلم روی سنگِ مزارِ تو
اشکم تو چشمِ مادرِ چشمانتظارِ تو
وقتش شده ورق بخوره روزگارِ تو
از ضجه ضجهی پدرِ داغدارِ تو
اشکای گوله گولهتو شلیک کن به شب
آتیش بگیر و شعلهشو تا ریشِ میرغضب.
پینوشت: چند ماهی بود که قیدِ فضای مجازی را زده بودم اما ماجرای تلخِ مهسا (ژینا) امینی آنقدر وحشتناک است که سکوت در مقابل آن جایز نیست. من جز شعرم چیزی برای بیان اندوه و خشم خود ندارم. ترانهای ناچیز در مقابل عظمتِ زنان شجاعی که در این روزها تیغ به موی خود میزنند و مردانی که برابری را فریاد میکنند.
#ژینا_امینی
#مهسا_امینی
#من_یه_گلایلم_روی_سنگ_مزار_تو
#ژن_ژیان_ئازادی
#mahsaamini
7 909
«این جهانِ چهارگوش»
دیگر در این هزارتوی پیچدرپیچ و هیچاهیچ، وقتگذراندن صبرِ ایوب میطلبد. این نشخوارِ هزاربارهی روزمرهگی و به سطحِ عام آمدن برای فحش نخوردن و آدمخوبهی نمایش بودن. در این جهانِ چهارگوشِ مجازی، این کارناوالِ کثیفِ هر روزه که در همهچیز -از ادبیات و هنر گرفته، تا سیاست- ریشه دوانده و در آن باید همچنان که جنگی ویرانگر زیرِ گوشمان در جریان است و در شبهای درگذشت یکی از درخشانترین چهرههای شعرِ این سرزمین، دغدغهی عمومی این باشد که حق با فلان الدنگِ سیلیزن است، یا بهمان دلقکِ سیلیخور؟ سگ پارس میکند، یا عوعو. پوتین کثیفتر است، یا بایدن؟ می تو، یا تو می؟ دغدغههای هفتگی قلابی و پوچِ از پیش آماده شده را با ولع بلعیدن و به کمپین و موج بدلش کردن و مشتکوبیدن به دیواری که کَکش هم نمیگزد و ما - مخصوصن ما جهانِ سومیها - تنها سیاهیلشکرهای نمایشِ مسمومِ آنیم. به شخصه این فضا را با تمام مصائبش تنها دریچهی باقیمانده برای خود میدیدم. سالهاست در سرزمینم ممنوعالهمهچیزم و محروم از انتشارِ و حتا برپایی نمایشگاه، تنها همین صفحه، دریچهی نیمهبازیست برای انتشارِ آثاری که هرازگاهی خارج از چهارچوبهای مجوز از من منتشر میشوند. منتشر میشوند و جای کِیف بردن از انتشارشان باید نگاهم به گوشی باشد که شمارهای نامرئی برای توبیخ، یا احیانن دعوت به جلسهی پاسخگویی تماس میگیرد یا نه؟ که شکایت و برگی به پروندهام اضافه میشود یا نه؟ که داستانی نو برایم ساخته میشود یا نه؟... و باید کنار بیایم با لیچارگوییِ اراذلِ اینترنتی، چه آنان که از همین حضورِ نیمهجانم هم ناراحتند و توقعِ مرگِ مطلق دارند و چه آنان که با چگوارا اشتباهم گرفتهاند و انتظار دارند با شعر یکشبه تشتِ سیستم را از بام بیندازم و هیچکدام ذرهای از من و آنچه برمن گذشته را نه میدانند، نه میفهمند. یا محکومی برای به دار بردن میخواهند، یا نعشی که از آن شهید بسازنند و برایش به سر بکوبند. به هر شکل شده آخر، یکی از این دو نقش را به تو میچسبانند. باید با دغدغههای عمومی همراه شوی. باید خودت را پنهان کنی. باید در حالی که تا گلو در لجن فرو رفتی لبخندهای شش در چهار بزنی اما وقتی همکارانت، دوستانت، رفقایت، برادرانت هم یک به یک ناامیدت میکنند در این بلاهتِ همگانی و این سیرکِ مضحکماندن و باز از زیر شعرها پیغامهای تبلیغات رفع موی زائد و لاغری تضمینی و درمانِ زگیلِ تناسلی پاککردن و دستوپا زدن در این اقیانوسِ متعفن ساده نیست. صبر ایوب میطلبد و امید به فردایی بهتر . چنین صبر و امیدی کو؟
۱۴۰۱/۱/۱۴
7 909
"گُم به بیدرکجا"
پیشکش به یغما جانِ گلرویی، ترانهسرای مردمگرای
با سپاس از مهرش به من، خودم!
شام پیدا در آن ز بامی نیست!
بام پیدا در آن ز شامی نیست!
هر دو همسوی، هر یکی را جُز
آن دگر گوییا لگامی نیست!
هیچ سو گوییا به رَه نرسد؛
هیچ رَه را نشانه نامی نیست!
روز، مهری سپهرپیما نه؛
شب، مهِ آسمان خرامی نیست!
جز تو، کس نیست، باد سوت زند:
گر شنیدی صدا، سلامی نیست!
در سکوتِ مُدام خیره مکاو:
که در آن، از کسی، پیامی نیست!
نابِ خاموشی است این، یعنی:
غیرِ خاموشی ی مُدامی نیستَ!
جست و جوی نشانیام چه کنی؟
که زِ خویشم به یاد نامی نیست!
گُم به بیدرکُجاییام، که در آن،
هر چه جُز نقشِ ناتمامی نیست!
گاه گامی فرای فرسنگیست؛
گاه، فرسنگ طولِ گامی نیست!
هیچ دارم در آن و هیچام را
خطر و بیمِ انهدامی نیست!
هر چه، اینجا، دگر شود هر دَم:
هیچ چیزیش را دوامی نیست!
شعر هم آید و رود، چون باد:
یا هر آنچهش که بوی و فامی نیست!
شاید اینگونه مینماید، از آن
که از آن دیده و مشامی نیست!
وین و آن نیز در من ار بودهست،
حال جُز در کسوفِ تامی نیست!
بینی و دیده، چون شود خوگر،
هیچ جز گور و بوی فامی نیست!
بودنِ چون نبودنیست مرا:
که به جُز لَختیِ تمامی نیست!
از برون آنچه آیدم به درون
بیش از احساسهای خامی نیست!
ندمد فکریام ز هیچ احساس:
ور دَمد هم، در آن، نظامی نیست!
چون بهسامان نباشد اندیشه،
جز پریشان، به لب کلامی نیست!
واژهها گشتهاند سنگ همه:
هیچ یک مومِ نرم و رامی نیست!
بیگناهم مدان در آنچه شدهست:
کژتر از اینم اتهامی نیست!
گَردم و خانهام هوا، کآنرا
در و دیوار یا که بامی نیست!
خانه دیگر نمیتوانم کرد:
و بدین کارم اهتمامی نیست!
یاد نارم چرا در اینجایام:
هیچجا اینچنین کُنامی نیست!
چه کُنامی؟ که جُز خودم، اینجا،
هیچکس یا دَدی و دامی نیست!
گَردم و خانهام هواست: مرا
هیچ زندان و بند و دامی نیست!
در گریزم! ولی چرا؟ در من
یادِ جنگی و انتقامی نیست!
ها! به یاد آمدم! گریزم جُز
از تبهکاری امامی نیست!
که پژوهیدم و یقینام شد
کز مرامش بَتَر مرامی نیست!
نیست پاسخ دهِ کسی به جهان:
زآن که برتر از او مقامی نیست!
به خدایاش دهد گزارش، اگرچ
بهر او، در جهان، مُقامی نیست!
از خدایاش ربوده حشمتِ خویش:
از خودش، یعنی، احتشامی نیست!
گنجاش افزاید و نکاهد آز؛
قدرتش هست و احترامی نیست!
شد جوازِ دَدی امامتِ او:
کیست در اُمتش که دامی نیست!
ای شگفتا! که دامها چیدند:
آب و دانش، ولی، به دامی نیست!
آرزوی جهانگشایی ی او،
همچنان بیش از آزِ خامی نیست!
غرقِ خون میشد این جهان: شادا
کز اتم در کفاش حسامی نیست!
این حرامی، به شرعِ مهرِ وطن،
هر چه کردهست جز حرامی نیست!
زو به جانِ وطن چهان زخمی
ماند، کهش التیامِ تامی نیست!
زخمِ جان است و، در گذارِ جهان،
کاهشِ دردش التیامی نیست!
جُز یکی "آری" و "نه!"، از مَردم،
شیخ را دورِ بام و شامی نیست!
بامِ آن چون قیامِ مردُم بود،
شامِ آن جُز چنین قیامی نیست!
اسماعیل خویی
هفتم شهریورِ ۹۸
بیدرکجای لندن
7 909
"تهرانِ من"
(تهرانِ وحشتناک)
ابی
موسیقی: فرزین قرهگوزلو
ترانه: یغما گلرویی
من شهرمو میخوام، اون شهرِ رنجورو
اون شهرِ غمناکِ از چشمِ من دورو
شهرِ سراپا درد، سراپا خون
شهرِ توی زنجیر، توی زندون
تو کوچههاش بوی تریاک و تنهایی
کنارِ میدوناش تنبیهِ زیبایی
اما هنوز اون شهر تمامِ دنیامه
هرجا میرم مثلِ یه سایه باهامه
هم شکلِ کابوسه، هم شکلِ رویامه
تهرانِ وحشتناک!
دلم تو رو میخواد!
تهرانِ زیرِ خاک!
دلم تو رو میخواد!
خاطرهی نمناک،
دلم تو رو میخواد.
من شهرمو میخوام اون شهرِ تاریکو
اون شهرِ دور اما همیشه نزدیکو
شهری که رؤیاشو زمونه دزدیده
شهری که دائم تو جوباش جنین دیده
با چشمای سرخش شبا رو بیداره
هر روز چنارای مُردهشو میشماره
اما هنوز زندهس، با این که تو گوره
با اشکای چشمش زخماشو میشوره
همراهمه اما خیلی ازم دوره
تهرانِ بُق کرده!
دلم تو رو میخواد!
شهرِ پُر از برده!
دلم تو رو میخواد!
شهری که پر درده،
دلم تو رو میخواد.
7 909
«زن مرده»
فکر کردن به بوسههای زنی
که سالها پیش مُرده است
و هنوز
به خلوت خوابها سرک میکشد.
فکر کردن به ماگنولیای انگشتانش
بر کمرگاه استکان
با ظرافت یک مینیاتور.
فکر کردن به رشتهی مویش
که پشت گوش میانداختشان
مثل نوبتهای شیمی درمانی.
فکر کردن به تقاتق کفشهاش
در پیادهروی مقابل دانشگاه
که در هیاهوی کرایهکشها حتا
به گوش میامد.
فکر کردن به چشمهایش
که گرگها
در آن عشقبازی میکردند.
فکر کردن به جای خالیاش
در ماشینی که حالا
باید اوراق شده باشد.
این زن مُرده، نمرده است
جایی پنهان شده
تا پاکت پاکت سیگار
در خیالشخاکستر شود
و قدم بزند
در خاطر شاعری
که از رد عطرش
شعرهای تازه شکار میکند.
یغما گلرویی
Photo: yaghma golroei - venice - 2012
