en
Feedback
شعريور

شعريور

Open in Telegram

saeidkhorram54 ادمین

Show more
659
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-830 days
Posts Archive
ZendanBan.mp39.36 MB

اي شب به شب شال بلند مشكيت بر سر! هر روز هي حال پريشانت پريشانتر! امسال هم داغ عزيزي سينه ات را سوخت از پا نيندازد تو را اين داغها!... مادر! از پا نيفتي سرزمين آتش! اي ميهن! باقي بمان -حتي ا گر در زير خاكستر! باقي بمان مثل نهنگي با هزاران زخم اي گرده ات ميعادگاه نيزه و خنجر! فرمانرواي سرزمين كوسه ماهي ها! اي پادشاه تاجي از خارت به روي سر! باقي بمان و با صليبي سرخ بر شانه نان و شراب و عشق قسمت كن به هر بندر حواريونت را مسيح من! تحمل كن طاقت بياور روزها را تا شب آخر... باقي بمان، ما كودكانت تا قيامت هم از آب و گل بيرون نمي آييم اي مادر! پانته‌آ صفائی #ایران_تسلیت #بندر_عباس

و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن و گریزِ از شهر که با هزار انگشت به وقاحت پاکیِ آسمان را متهم می‌کند. … #احمد
و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن و گریزِ از شهر که با هزار انگشت به وقاحت پاکیِ آسمان را متهم می‌کند. … #احمد_شاملو

چه تفاوت دارد اگر بهار جامه‌ای از مخمل سبز بر تن خاک بپوشاند، یا پاییز، با عبای زعفرانی‌رنگ خویش، بر قامت درختان بنشیند؟ من از فصل‌ها عبور کرده‌ام چشم‌هایم به افقی خیره‌ است که از جنس تقویم نیست. من دریا را نمی‌نگرم من در واژه‌ی دریا حل شده‌ام در عمقی که سکوت گویاتر از هزاران فریاد است جایی که واژه‌ها رنگ می‌بازند و حس چون نوری سپید در سینه‌ی تاریک موج، زنده می‌ماند. موج‌ها با زبان بی‌زبان دل شعر می‌خوانند شعرهایی که گاه بوی آغوش مادر می‌دهند و گاه رنگ تنهاییِ یک عصر ابری را دارند. آسمان سقف نیست بر فراز زمین آیینه‌ای‌ست آبی که بی‌قضاوت هر پریشانی‌ام را در خود بازمی‌تاباند. ابرهایش رؤیاهایی نیمه‌کاره‌اند و غروب‌هایش کلمات ناگفته‌ای در پایان یک نامه‌ی بی‌پاسخ آدم‌ها را چون گل‌های شمعدانی در ذهنم کاشته‌ام برخی هنوز در سادگی گلبرگ‌های‌شان می‌درخشند و برخی دیگر در فصل‌های دور بی‌وداعی خاموش شدند.... اما شب‌ها دل ناآرامم را چون چراغی کم‌نور بر طاقچه‌ی ماه می‌گذارم تا شاید در خواب‌های لطیف ستارگان کسی، رؤیای روشنی ببیند از دنیایی که هنوز جا برای نازکی یک لبخند دارد و مهری خاموش که بی‌ادعا می‌تابد. شاید هنوز در لابه‌لای این روزمرگی‌های پرهیاهو جایی برای لطافت مانده باشد برای شعری که آهسته از دل نسیم برمی‌خیزد و دست نوازش می‌کشد بر صورتِ خسته‌ی زمین.... #الهام_رحمانی

اگرچه روزگاری این “اناالحق” از کسی منصور می‌سازد، زمان دیگری از کفرِ فرعون، آدمی منفور می‌سازد. کجا را فتح کردی، روحِ انسان؟ در چه حالی؟ از غمت کم شد؟ چه حُسنی در تو دارد، از تو یک معشوقه‌ی مغرور می‌سازد؟ قضاوت را رها کن، شیخ! زیبایی عجین با غم شده در ما؛ خزان، زیباییِ دلگیرِ خود را گاه بی‌منظور می‌سازد. اگر در نور هستم، خوش به اقبالم! اگر هم نه، رهایم کن؛ که در شب ماندن، از هر کس به وقتش، یک مریدِ نور می‌سازد. همان راهی که موسی را به بالا برده و پیغمبرش کرده، شبان را از خدایِ عاشقِ چارق‌ بپوش‌اش دور می‌سازد. به پایِ لنگ رفتن، می‌تواند حسرتِ معلول‌ها باشد؛ که سقفِ آرزویِ هر کسی را زندگی، یک‌جور می‌سازد. چرا غمگین شوم از هر شکستن؟ آدم است و غم؛ چه باید کرد؟ که هر رنگین‌کمان در آسمان را، یک شکستِ نور می‌سازد. #رویا_باقری

هنوز باد می آید وتو ازدیوارهای پُر های وهوی هیاهو با هزارمکافات بالا می روی ومن دست های خالی ام ازپنجره ی بهار عریان می ماند
هنوز باد می آید وتو ازدیوارهای پُر های وهوی هیاهو با هزارمکافات بالا می روی ومن دست های خالی ام ازپنجره ی بهار عریان می ماند بادِ سرگردان دزدَکی فکرم را یک جا جمع می کند تابه خود می آیم فکرهای بکر را باخود می برد وحالا پای دیوارِ کاه گلی خیال ایستاده ام با دست های خالی به تو به پنجره و بهار فکر می کنم #شعرو نقاشی تکنیک؛ رنگ روغن ازمجموعه شعر؛در دل صلح می نشینم سارا جان بزرگی_فلور @sarajanbozorgi

ای شکافته از پهلوی چپم ای که زخم هم تو‌ را دوست دارد ای که بیرون می‌کشم تو را از قفسه‌ی سینه‌ام و به همه‌ی آن‌ها که دوستت دار
ای شکافته از پهلوی چپم ای که زخم هم تو‌ را دوست دارد ای که بیرون می‌کشم تو را از قفسه‌ی سینه‌ام و به همه‌ی آن‌ها که دوستت دارند لبخند‌ می‌زنم لب‌های مرا تو نقاشی کرده‌ای با چاقویی که خودم در دستت جا گذاشتم مگر می‌شود کسی را بوسید و به کشتنش اعتراف نکرد؟ تار مویی در چمدانت ماند و تمام مرا با خودت بردی ای که مسافر بودی اما تمام زمین برای توست تو را از استخوانم بیرون می‌کشم و به پوکیِ اعتمادها می‌خندم من زمین نخورده‌ام زمین نخورده‌ام من فقط هر شب سنگی به سوی فراموشی پرت می‌کنم #پریسا_صالحی

امروز جمال تو بر دیده مبارک باد بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد گل‌ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم نوروز و چنین باران باریده مبارک باد بی گفت زبان تو بی‌حرف و بیان تو از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد #مولانا

باغ در ایام بهاران خوش است موسم گل با رخ یاران خوشست چون گل نوروز کند نافه باز نرگس سرمست در آید به ناز #امیر_خسرو_دهلوی سال
باغ در ایام بهاران خوش است موسم گل با رخ یاران خوشست چون گل نوروز کند نافه باز نرگس سرمست در آید به ناز #امیر_خسرو_دهلوی سال نو مبارک

#نوستالژی #هایده #مهستی #سیاوش_شمس #شهرام_شب‌پره #معین

#نوستالژی #هایده #مهستی #سیاوش_شمس #شهرام_شب‌پره #معین

دلم آشفته است، جانم در زنجیر اندوه و این زمینِ تنگ در ظلمتِ خود، گم کرده راه نور را جهانی که در آن، ژرفای دل را هیچ چشمی نمی‌بیند و سرابِ ظاهر، به بهای حقیقت خریدار دارد. جهانی که در آن، سرخیِ لب جرمی نابخشودنی‌ست اما زخم‌های خاموشِ دل هیچ حُکمی بر وجدان‌ها جاری نمی‌کند.. مرا چه گناه اگر چشمانم هنوز در پیِ ساده‌دلی‌های معصومانه‌ی دیروز است؟ اگر دلم، چون گذشته با نسیم سحرگاهیِ گل‌های صورتی پیمان وفاداری دارد؟ مرا چه گناه اگر هنوز در آینه، ردِ روشنی از آن کودکِ رویاپرداز می‌بینم؟ اما دریغ! که این روزگار دل‌های بی‌آلایش را در تندبادِ تزویر بی‌هیچ پناهی رها کرده است... آه، که دلم از کارِ جهان گرفته است! از مردمانی که با لبخندِ ساختگی بر حقیقتِ دل، نقاب می‌زنند و با هزار رنگ سفیدیِ باطن را به سخره‌ی زمانه می‌کشند. کجاست آن بومِ سپیدم؟ کجایند مدادرنگی‌های شوق‌آورم؟ می‌خواهم تمامِ آنچه را که میانِ من و این جهانِ بی‌رحم گذشته است بر سپیدیِ خاموشِ بوم بیاورم که شاید رنگ‌ها زبانِ دلم را بفهمند آن‌گاه که آدمیان، از درکِ آن عاجز بوده‌اند... و اینک، خسته‌ام چنان که شب در رگ‌هایم جاری شده است، چنان که ماه، در دریای چشمانم غرق گشته است و دیگر هیچ سحرگاهی، مرا به بیداریِ امید نخواهد خواند... #الهام_رحمانی

"کولی" ترانه‌سرا: کاظم بهمنی آهنگساز: محسن چاوشی تنظیم‌کننده: رضا فوادیان گیتار: بهروز میرزایی دودوک: امیرحسین کیان‌پور میکس و مسترینگ: مهدی کریمی طراح کاور: شهاب جعفرنژاد تایپوگرافی: حامد تلخ‌آبی

آسمان! گریه کن به حالِ خودت با ورودم به فصلِ ماتم‌ها با شکستِ سکوتِ منجمدم باز بر شانه‌ی مُحرّم‌ها باغچه در خودش فرو‌رَفته خا
آسمان! گریه کن به حالِ خودت با ورودم به فصلِ ماتم‌ها با شکستِ سکوتِ منجمدم باز بر شانه‌ی مُحرّم‌ها باغچه در خودش فرو‌رَفته خاکِ غم پس‌زده کبوتر را مثل من، من که ناگهان با بغض دل بُریدم از عشقِ آدم‌ها مثل من وقتی از جنون مستم مثل من وقتی از عطش خوابم مثل من، من که لخت می‌رقصم لابه‌لای فریبِ پرچم‌ها مثل من، من که بی‌کس‌و‌کارم بی‌همه‌‌چیز و مردم‌آزارم یک‌زنم، پُرخطر برای خودم در خیالاتِ خامِ عالم‌ها با دو‌بالِ شکسته آمده‌ام غمزده، خیس و خسته آمده‌ام گریه کن، ناامیدم از همه‌کس زخمی‌ام از تمام مرهم‌ها #صنم_نافع

در تمام رنج های خود، عامدانه دست برده است آنکه سرسپردگی نخواست، گرچه دل به تو سپرده است بگذر از زنی که دیده ای ، از لبی که بوسه چیده ای آن زنی که آفریده ای ، از خودش شکست خورده است خواست در لبان سرخ خود، غصه را نهان کند ولی سرخی لبانش از کجاست، خون دل اگر نخورده است؟ دل به خنده های او نبند، بگذر از نگاه روشنش این ستاره ی در آسمان، سال‌های قبل مرده است من دوباره آفریدمش، از گل تو نه، که از خودش من بزرگ کردمش، جهان، کوچکش اگر شمرده است غم حریف او نمی شود! این کسی که روبروی توست، با تمام زخم های خود دست دوستی فشرده است زن قمار می کند مگر؟ با شراب بوسه های خود زن قمار می کند بله! زن در این قمار برده است #رویا_باقری

Hojat Ashrafzade - Barf Amad (320)-1.mp39.02 MB

صبح گاهی خبری‌ست که دورش را با پارچه‌ای سفید پوشانده‌اند همسایه‌ها را جمع می‌کند جلوی خانه صبح گاهی آمبولانسی‌ست که تو پشتش دراز کشیده‌ایُ و هر چه تقلا می‌کنی نمی‌توانی برای دخترکِ اتومبیل کناری دست تکان بدهی. #سارا_دیباجی

"... زمین پر غم، هوا پر غم غم است و غم همه عالم به سر هر دم رو می‌ریزدم از سالیان آوار غم ِ عالم برای یک دل ِ تنها به تو سوگن
"... زمین پر غم، هوا پر غم غم است و غم همه عالم به سر هر دم رو می‌ریزدم از سالیان آوار غم ِ عالم برای یک دل ِ تنها به تو سوگند بسیار است ای غم، راستی بسیار ...." #مهدی_اخوان‌ثالث

چهرازی