en
Feedback
سرای شعر

سرای شعر

Open in Telegram

🔹️کانال اول: عشق و آرامش @eshghoaramsh 🔹️مدیر: @ha_m_edi

Show more
362
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟ بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟ انقلابی شده در سینه‌ی من، فتنه‌ی توست سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی من پس‌انداز دلم را به تو دادم که تو هم بیمه‌ی عمر دلم روز مبادا بشوی غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی حیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟ حیف از این نیست که تو این همه تنها بشوی؟ نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی #احسان_نصری @saraiesher

گر شادی وصال تو یک‌دم نمی‌رسد شادم که جز غمت به دلم غم نمی‌رسد خورشید اگر به مشتِ زری، وصلِ گل خرید هرگز به پاکبازی شبنم نمی‌رسد ای ابر رهگذار، به برقی نوازشی بر کشت‌زار ما اگرت نم نمی‌رسد چون مرغکان گلشن، تصویر شیونم هرگز به گوش آن گل خرم نمی‌رسد با آن که همچو آینه‌ام در غبار غم گردی ز من به خاطر همدم نمی‌رسد #محمدرضا_شفیعی_کدکنی @saraiesher

من از خدا که تورا آفرید ممنونم از آنکه روح به جسمت دمید ممنونم از آنکه مثل بت کوچکی تراشت داد از آنکه طرح تنت را کشید ممنونم تو راه می روی اندام شهر می‌لرزد من از تمام درختان بید ممنونم در این غروب در این روزهای تنهایی از اینکه عشق به دادم رسید ممنونم من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت و آنکه آمد و او را خرید ممنونم من از نگاه پریشان آن زلیخایی که خواب پیرهنم را درید ممنونم چنان گداختۀ شاهرود چشم توام که از ابوالحسن و بایزید ممنونم تمام مردم این شهر دوستت دارند من از حسین و رضا و مجید ممنونم چقدر خوب و قشنگی چقدر زیبایی من از خدا که تو را آفرید ممنونم #فرامرز_عرب_عامری @saraiesher

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده‌ای توبه و توبه کنان را همه گردن زده‌ای کی شود با تو معول که چنین صاعقه‌ای کی کند با تو حریفی که همه عربده‌ای نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده‌ای هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی هفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده‌ای دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست جنت جنتی و دوزخ دوزخ بده‌ای چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن فتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده‌ای بی تو در صومعه بودن به جز از سودا نیست ز آنک تو زندگی صومعه و معبده‌ای دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق که خراج از ده ویران دلم بستده‌ای ای دل ساده من داد ز کی می‌خواهی خون مباح است بر عشق اگر زین رده‌ای داد عشاق ز اندازه جان بیرون است تو در اندیشه و در وسوسه بیهده‌ای جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق تو گرفتار صفات خر و دیو و دده‌ای بس کن و سحر مکن اول خود را برهان که اسیر هوس جادویی و شعبده‌ای #مولانا @saraiesher

مثل یک جنگل پاییزی سرما خورده شده‌ام بی‌رمق و غم زده و تا خورده اخم کن، زخم بزن، تلخ بگو، سر بشکن قالی آن‌گاه عزیز است که شد پا خورده ماهی کوچک اگر دل نسپارد چه کند بس که آب و نمک از سفره‌ی دریا خورده عشق داغ است و دوای تن سرد من و تو دور آتش بنشینیم دو سرما خورده برسانید به یوسف که سرافراز شدی هر چه سنگ است به بیچاره زلیخا خورده برسانید از او صرف نظر خواهم کرد نرساند اگر از آن لبِ حلوا خورده #ناصر_حامدی @saraiesher

برو به کارِ خود ای واعظ این چه فریادست مرا فِتاد دل از ره، تو را چه اُفتادست؟ میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نَگشادست به کام تا نرساند مرا لبش، چون نای نصیحتِ همه عالم به گوشِ من بادست گدایِ کویِ تو از هشت خُلد، مستغنیست اسیرِ عشقِ تو از هر دو عالم آزادست اگر چه مستیِ عشقم خراب کرد ولی اساسِ هستیِ من زان خراب، آبادست دلا مَنال ز بیداد و جورِ یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست برو فَسانه مخوان و فُسون مدم حافظ کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست #حافظ @saraiesher

در سرم عشق تو سودایی خوش است در دلم شوقت تمنایی خوش است ناله و فریاد من هر نیم‌شب بر در وصلت تقاضایی خوش است تا نپنداری که بی‌روی خوشت در همه عالم مرا جایی خوش است با سگان گشتن مرا هر شب به روز بر سر کویت تماشایی خوش است گرچه می‌کاهد غم تو جان من یاد رویت راحت افزایی خوش است در دلم بنگر، که از یاد رخت بوستان و باغ و صحرایی خوش است تا عراقی والهٔ روی تو شد در میان خلق رسوایی خوش است #عراقی @saraiesher

دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نه‌ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری خجل از تو چشمه‌ای چشم رهی که زنده‌رودی #رهی_معیری @saraiesher

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟ ساقی کجاست، گو سببِ انتظار چیست؟ هر وقتِ خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست پیوندِ عمر بسته به مویی‌ست هوش دار غمخوارِ خویش باش، غم روزگار چیست؟ معنیِ آبِ زندگی و روضهٔ ارم جز طَرفِ جویبار و میِ خوشگوار چیست؟ مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند ما دل به عشوهٔ که دهیم اختیار چیست؟ راز درونِ پرده چه داند فلک، خموش ای مدعی نزاعِ تو با پرده‌دار چیست؟ سهو و خطایِ بنده گَرَش اعتبار نیست معنیِ عفو و رحمتِ آمُرزگار چیست؟ زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست #حافظ @saraiesher

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم آن‌قدر گریه نمودم که خرابش کردم شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افکندم و آبش کردم غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم 👤 #فرخی_یزدی @saraiesher

از روز دستبرد به باغ و بهار تو دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو تقویم را معطل پاییز کرده است در من مرور باغ همیشه بهار تو از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد بر چشم‌های میشی نرگس غبار تو فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند از یک نگاه کردن شوریده‌وار تو کم کم به سنگ سرد سیه می‌شود بدل خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو چشمی به تخت و پخت ندارم، مرا بس است یک صندلی برای نشستن کنار تو #حسین_منزوی @saraiesher

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام طاقتِ فرسودگی‌ام هیچ نیست در پیِ ویران شدنی آنی‌ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام آمده‌ام با عطش سال‌ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام آمده‌ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه‌ی توفانی‌ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی‌ام حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی‌ست که بارانی‌ام حرف بزن حرف بزن سال‌هاست منتظر لحظه‌ی توفانی‌ام خوب‌ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟ ها... به کجا می‌کشی ای خوب من! ها... نکشانی به پشیمانی‌ام #محمدعلی_بهمنی @saraiesher

هر چند زندگی همه‌اش با دعا گذشت عمر من و تو بود که از هم جدا گذشت گفتی هو البصیر که هی خود خوری کنم یعنی خدا ندید که بر ما چه ها گذشت؟ چشمم به راه معجزه‌ای از خدا نبود از رود نیل می‌شد اگر بی عصا گذشت می‌خواستم نفس بکشم در هوای تو دیدی چقدر زندگی‌ام بی هوا گذشت؟ خواهم گذشت من هم از این عشق عاقبت قارون اگر به پند کسی از طلا گذشت حافظ ندید خوشتر اگر از صدای عشق بر ما که هر چه بود بدون صدا گذشت بنشین کنار من دم آخر، فقط مرا قدری بغل بگیر که کار از دوا گذشت #محمد_رفیعی @saraiesher

به سینه می‌زَنَدَم سر، دلی که کرده هوایت دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت نه یوسفم نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز که آوَرَد دلم ای دوست، تابِ وسوسه‌هایت تو را ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی برون کشیده‌ام و نهاده‌ام به صفایت تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست نمی‌کنم اگر ای دوست! سهل و زود، رهایت گره به کار من افتاده است از غم غربت کجاست چابکی دست‌های عقده گشایت؟ به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک  به خاکساری دل بین، که سر نهاده به پایت "دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت! #حسین_منزوی @saraiesher

بخدا عشق به رسوا شدنش می‌ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می‌ارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می‌ارزد گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم، کوشش رود به دریا شدنش می‌ارزد کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیا شدنش می‌ارزد با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم به همان لحظه‌ی برپا شدنش می‌ارزد دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد نگهش دار به موسا شدنش می‌ارزد سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم صبر این کرم به زیبا شدنش می‌ارزد #علی_اصغر_داوری @saraiesher

امروز جمال تو، بر دیده مبارک باد بر ما هوس تازه، پیچیده مبارک باد گل‌ها چون میان بندد، بر جمله جهان خندد ای پرگل و صد چون گل، خندیده مبارک باد خوبان چو رخت دیده، افتاده و لغزیده دل بر در این خانه، لغزیده مبارک باد نوروز رخت دیدم، خوش اشک بباریدم نوروز و چنین باران، باریده مبارک باد بی گفتِ زبانِ تو، بی‌حرف و بیان تو از باطن تو گوشَت، بشنیده مبارک باد #مولانا @saraiesher

ماییم و همین خاطر اَفگار و دگر هیچ درساخته با راحتِ آزار و دگر هیچ جز درد تو در خانۀ دل نیست متاعی غم بر سرِ هم، ریخته بسیار و دگر هیچ گفتی که به سر، کار دل خسته چه داری رازی که دَوَد بر سر بازار و دگر هیچ کار دگری نیست گشادِ درِ بختم یک ناله کند چارۀ این کار و دگر هیچ آن عشق که در پرده بمانَد به چه ارزد عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ آنم که صبا بوی گلی افکنَدَم پیش آن هم به زکات گل و گلزار و دگر هیچ آن خاربُنم در چمن دهر، که دیده‌ست آغوش و برِ سایۀ دیوار و دگر هیچ از نیک و بد هر دو جهان نامزد ماست یک سینه پر از حسرت دیدار و دگر هیچ آبش اگر از چشمۀ خلد است "شفایی" نخل طلبم خار دهد بار و دگر هیچ #شفایی_اصفهانی @saraiesher

گاهی میان دیده و دل جنگ می‌شود گاهی غزل، برای تو دلتنگ می‌شود گاهی دو کوچه، فاصله‌ی خانه‌های ماست اما همین دو کوچه، دو فرسنگ می‌شود گاهی برای رفتن تو، گریه می‌کنم هق هق، ترانه و نفس، آهنگ می‌شود گاهی تمام هر چه که اسمش غرور بود می‌ریزد و نتیجه‌ی آن، ننگ می‌شود گاهی میان خلوت افکار خسته‌ام شیطان به دست تیره‌ی تو رنگ می‌شود از اینکه عاشقانه تو را می‌پرستم و از اینکه ظالمانه، دلت سنگ می‌شود از اینکه باز هم دل من را ربوده‌ای گاهی دلم برای "خودم" تنگ می‌شود #محمدعلی_بهمنی @saraiesher

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است آن‌چنان می‌فشرد فاصله راه نفسم که اگر زود، اگر زود بیایی دیر است رفتنت نقطه‌ی پایان خوشی‌هایم بود دلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر است سایه‌ای مانده ز من بی تو که در آینه هم طرح خاکستریش گنگ‌ترین تصویر است خواب دیدم که برایم غزلی می‌خواندی دوستم داری و این خوب‌ترین تعبیر است کاش می‌بودی و با چشم خودت می‌دیدی که چگونه نفسم با غم تو درگیر است تارهای نفسم را به زمان می‌بافم که تو شاید برسی حیف که بی تاثیر است #سوگل_مشایخی @saraiesher

به شب سلام که بی تو رفیق راه من است سیاه چادرش امشب، پناهگاه من است به شب که آینه‌ی غربت مکدر من به شب که نیمه‌ی تنهایی سیاه من است همین نه من درِ شب را به یاوری زده‌ام که وقت حادثه شب نیز در پناه من است نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر بلا پرنده‌ای که قُرق را شکسته آه من است رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت هر آنچه مانده ز خاکسترم گواه من است در این کشاکش توفانی بهار و خزان گلی که می‌شکند، عشق بی گناه من است چرا نمی‌دری این پرده را؟ شب! ای شب من! که در محاق تو دیری است تا که ماه من است #حسین_منزوی @saraiesher