en
Feedback
ehsasat🤍channel

ehsasat🤍channel

Open in Telegram

کانال احساسات جهت تبليغات در پيج اينستاگرام به آى دى زير پيام بدين 👇👇 @ehsasat پيجمون در اينستاگرام👇 instagram.com/_u/ehsasat_

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel ehsasat🤍channel

Channel ehsasat🤍channel (@ehsasatchannel) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 22 287 subscribers, ranking 1 264 in the Motivation & Quotes category and 15 354 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 22 287 subscribers.

According to the latest data from 20 March, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -231 over the last 30 days and by 0 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 0%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects N/A% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 0 views. Within the first day, a publication typically gains 0 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کس, زور, وقت, چیز, آدما.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“کانال احساسات جهت تبليغات در پيج اينستاگرام به آى دى زير پيام بدين 👇👇 @ehsasat پيجمون در اينستاگرام👇 instagram.com/_u/ehsasat_”

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 21 March, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Motivation & Quotes category.

22 287
Subscribers
No data24 hours
-307 days
-23130 days
Posts Archive
#دردانه #فرزاد_فرخ @ehsasatchannel 🦋

آدمها همدیگر را پیدا می کنند از فاصله های خیلی دور از تهِ نسبت های نداشته انگار جایی نوشته بود که اینها باید کنار هم باشند می شوند همدم می شوند دوست می شوند رفیق اصلا می شوند جانِ شیرین .. درست می نشینند روی طاقچه ی دلِ هم حرف هایشان یک جورِ خوبی دلنشین است دل برای خنده هایشان ضعف می رود اصلا بودنشان شیرین است وقتی هم که نیستند هی همدیگر را مرور می کنند و مدام گوش به زنگِ آمدن هم هستند ... خدا این آدم ها را نگیرد از هم #عادل_دانتیسم @ehsasatchannel 🦋

#استورى @ehsasatchannel 🦋
#استورى @ehsasatchannel 🦋

میخوام امروز براتون قصه بگم، یه قصه که خودم هروقت یادش می افتم خیلی حالم گرفته میشه’ میخوام مثل قصه ها شروع کنم یکی بود یکی نبود درست مثل رسم روزگار! یه دختری بود که با مادربزرگش زندگی میکرد مادربزرگی که به جرئت میگم یکی ازفرشته های بارز خدا بود! دختر قصه، مادربزرگش رو خیلی دوست داشت اما بخاطر تفاوت نسل و اعتقادات یکم خسته میشد گاهی غر میزد، اوایل غصه میخورد که چرا مادرش پیره چرا مثل بقیه ی مامانا اهل پارک و تفریح نیست اما عوضش تا دلتون بخواد اهل نذر و نیاز وامامزاده بود؛ تموم خاطرات دختر ما خلاصه شده بود تو یه چادر نماز گل گلی و مینی بوسای زیارتی و بازی کردن تو حیاط امامزاده ها... و حرفای مادربزرگ که هنوز تو گوشش تکرار میشه: که ننه بپا پا روی قبرا نذاری بپا اگر چیزی میخوری هرچند ناچیز با بقیه شریک شی ننه یه وقت حق کسی گردنت نیاد ننه ناشکری نکن... حرفایی که الان شاید خنده دار باشه؛ تموم عشق دختر قصه این بود که پاییز با مادرجونش تُرشی بگیره و رُب بپزه آبلیمو گرفتن وسبزی خشک کردن براش لذت بخش بود هنوزم نابترین خاطراتش لحظه پختن نونای شب عیدو حلوای خیرات هر پنجشنبه است عاشق روشن کردن فانوس شب جمعه و آویزون کردنش به سر در خونه بود. چه دوران قشنگی بود البته همیشه اینجوری هم نبود دخترک مجبور بود تموم دم جوشای تلخ مادر بزرگ رو بخوره چون از بچگی ضعیف و لاجون بود و مادرجون معتقد بود دستش شفاست! هر چقدر که هَرس کردن باغچه و دونه دادن به مرغا رو دوست داشت از دوا درمونای تلخ مادرجون بیزار بود دختر قصه بزرگ شد حرفای مادرجون فرق کرد حالا علاوه بر خونه داری و رسم زندگی باید نماز میخوند و به قول مادرجون خانم میشد؛ نماز خوندن بد نبود اما خب برای دختر بچه صبح زودبلند شدن، یکم که چه عرض کنم خیلی سخت بود، اونم بچه ای که تا دیروقت با هزار و یه قصه شبا به سختی تو بغل مادربزرگش خواب میرفت تا چشماش رو می بست باید صبح برای نماز بلند میشد’ تو یه صبح زمستونی تو اواخر اسفندماه و یه روز جمعه ی برفی، مثل همیشه مادربزگ بلند شد و شروع کرد به صدا کردن دختر: پاشو ننه آفتاب زد پاشو دورت بگردم، پاشو تا نمازت قضا نشده تا بلند نمیشد مرتب صدا میکرد، دختر هم ناچار غرُغُرکنان بلند میشد اما برای اینکه خوابش نپره یه وضوی نصفه نیمه میگرفت یا انقد طولش میداد تا نماز مادربزرگ تموم بشه، و مثل همیشه بره پی دود کردن اسفند دم صبح و آب جارو کردن حیاط و دختر خوشحال از نقشه ش بیادو بخوابه اما اینبار بعد از وضو دید مادربزرگ پای سجاده خوابش برده! سرخوش از این فکر که خوابیده اومد بازوی پیرزن رو صاف کرد؛ و طبق عادت رو بازوی مادرش خوابید بعد از اون خواب،مادربزرگ دیگه بیدار نشد نماز دختر هم دیگه قضا نشد! دیگه هیچوقت بوی اسفند تو حیاط نپیچید شمعدونی ها خشک شدن، دیگه کسی حتی شیر حیاط رو سفت نبست که یه وقت آب هدر نره.... حتی دیگه هیچ وقت بهار از راه نرسید! و دختر قصه یه عمر با این حسرت بزرگ شد که چرا همون صبح لعنتی به حرفای مادربزرگش گوش نداد چرا غر زد چرا الکی طولش داد... و هزار چرای دیگه،اما دیگه چه فایده تاوقتی بود قدر ندونست بعدش هم که جز حسرت فایده ای نداره، آخر قصه و یه نصیحت دوستانه: "اگر هنوز سایه پدر ومادر بالای سرتونه قدرشون رو بدونید. که خیلی زود دیر میشه خیلی..." #پروانه_حسینى @ehsasatchannel 🦋

😔بيا باز از پشت گوشى بغلم كن @ehsasatchannel 🦋

#بخواب_دنيا #مهدى_جهانى @ehsasatchannel 🦋

من می‌نویسم "تو"، تو ولی بخوان ستاره‌اى در فاصله‌ىِ یک میلیارد سالِ نورى همین قدر دور! #رضا_کریم_پور @ehsasatchannel 🦋

کاش میشد برگردم به چند سال قبل ، یکی از همان شب های عید ، که تمامِ فامیل ، خانه ی مادربزرگم جمع بودیم . برگردم به یکی از آن شب ها که اتاقِ کوچکِ مادربزرگ گنجایشِ شیطنت های کودکانه ی ما را نداشت ، بزرگترها از شلوغ بازی هایِ ما سرسام می گرفتند و به هیچ ارعاب و تهدیدی آرام نمی گرفتیم . شب ها به محض اعلام خاموشی ،با بچه های فامیل زیر یک لحاف بزرگ، جلسه ی محرمانه ای تشکیل می دادیم و آنقدر حرف می زدیم و می خندیدیم که کفرِ همه در می آمد ، آنوقت از روی ناچاری برایمان داستان هایی از دیوهای شش سر و غول های افسانه ای می گفتند تا مگر بترسیم و خوابمان ببرد ،معمولا هم موفق می شدند ! من یکی ، یادم است آنقدر به شیشه ی پنجره ی چوبیِ اتاق ،خیره می ماندم تا تصاویر مبهمی از موجوداتی ترسناک در آن تصور می کردم که به من زل زده بودند و به طرز وحشتناکی می خندیدند، جرات نمی کردم تا صبح پایم را از اتاق بیرون بگذارم، پتو را محکم می چسبیدم، نفسم را تا جایی که میشد حبس میکردم و از جایم تکان نمی خوردم تا خوابم می برد، صبح اما تمامِ ترس ها همراهِ تاریکی می رفتند پیِ کارشان ،جسارت و شیطنتِ ما دوچندان میشد و دیگر هیچ جوره حریفمان نمی شدند . خلاصه که جمعمان جمع بود و برایِ خودمان حسابی آتش می سوزاندیم . بچه بودیم و همه چیز در عینِ سادگی اش خوب بود کاش می شد کمی هم برگشت و این روزها را نفس کشید و جان گرفت . مادر بزرگ کجاست که ببیند "زمانه" دارد انتقامِ تمامِ شیطنت های آن روزها را با عوارض و مالیاتش از ما می گیرد ! کجاست ببیند ما آرام و سر به زیر شده ایم و حالا این روزگار است که آتش می سوزاند و هیچ کس هم حریفش نیست ، هیچ کس ! کاش میشد کمی برگشت ؛ به روزهایی که همه چیز خوب بود به شب هایی که غصه ای نداشتیم و به دنیایِ ساده ای که آدم هایش ساده بودند و دورِ هم جمع شدن ها حالِ آدم را خوب می کرد کاش میشد کمی ، فقط کمی برگشت ... #نرگس_صرافیان_طوفان @ehsasatchannel 🦋

آدم‌ها همه می‌پندارند که زنده‌اند برای آن‌ها تنها نشانه‌ى حیات بخار گرم نفس‌هایشان است ... کسی از کسی نمیپرسد آهای فلانی : از خانه دلت چه خبر گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز ؟! #احمد_شاملو @ehsasatchannel 🦋

#استورى @ehsasatchannel 🦋
#استورى @ehsasatchannel 🦋

به چشم کسی جز خودم نیا این روزها هیچکس جز تو به چشمم نمی‌آید، بگذار مردم نبودنت را از چشم من ببینند، من چشم های تو را به چشم خودم دیده‌ام... #کامران_رسول_زاده @ehsasatchannel 🦋

وقتی نیستم برایم جای خالی بگذار کنار بوق‌ ها و ترافیک‌ ها کنار بی‌ قراری میدان‌ ها کنار قرارهایت با کسی که من نیستم... #سید_مهدی_‌موسوی ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌ @ehsasatchannel 🦋

تو را برای خودم که نه برای دخترانگی هایم بهانه میگیرم. برای قهوه ای های روشن انتهای بافت موهایم؛ آنها که رقص های زیر نور خورشیدشان دل کسی جز تو را نبرده . برای لاک زدن های با وسواس، سرخی گونه‌ها ،امواج موها ، تند دویدن چشم هایم . چشم هایی که جز تو کسی از مظلومیتشان با خبر نیست. برای پاهایم که دنبالت هراسانند تا بر سنگ ساحل که لرزیدند ایمن باشند از آغوشی که به من باز است. نفس هایت را بهانه میگیرم برای بوسه ، آغوش ، موسیقی و خاطراتی که کم بود ، شمع هایی که زنده نشد و دنیایی که کشف . حیف این عشق حیف ما. تو را برای تمام دنیا بهانه میگیرم برای هرکسی جز خودم جز این عاقل مغرور عاشق. #دنیا_کاف @ehsasatchanel 🦋

#استورى @ehsasatchannel 🦋
#استورى @ehsasatchannel 🦋