سعدیخوانیها و ... حمیدرضا محمدی
Open in Telegram
1 397
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
در روخوانی متن روی تپقها حساسیت به خرج ندادهام، چون متن طولانی بود و اگر قرار بود در آن حد حساس باشم کار برایم غیرقابل انجام میشد. بعد از روخوانی هم ویرایشهای اندکی انجام دادهام که تأثیری روی کل متن ندارد.
نتیجهٔ نهایی به اصطلاح ما برنامهنویسها یک پروتوتایپ است: یک پیشنهاد برای آن که آن ایده اگر پیاده شود چه شکلی خواهد بود. مطمئن نیستم که نتیجهٔ نهایی چقدر بهتر شده. متن یک روایت ساده است و جز در شروع ماجرا کمتر رنگی از طرز فکر یا حس راوی در آن دیده میشود. تصویر روشنی از عمارتی که گنج در آن پنهان شده نداشتم و در نهایت تلاش کردم تناقضهای توصیفی وقایع و مکانها را تا حدی که به چشم و ذهنم آمد رفع کنم.
حاصل کار را به عنوان اولین تجربهٔ داستاننویسی بلندم اینجا (که احتمال از دست رفتنش کمتر است) و داخل وبلاگ خودم میگذارم شاید مخاطبی داشته باشد و اوقات فراغت کسی را پر کند.
گنجنامهٔ حاجی جلال:
فکر میکنم سال دوم کرونا بود که به دلیل گرفتاری اعضای خانواده به این بیماری مدتی نزدیک به دو ماه را برای پرستاری شهرستان سپری کردم و خدا را شکر گرفتاران ما از آن بیماری به سلامت رهیدند.
علیرغم آن که دورکار بودم پروژهٔ کاری فعالی نداشتم و ساعات آزاد زیادی برای پروژههای شخصی داشتم. احتمالاً به همین دلیل تصمیم گرفتم که یکی از ایدههای قدیمیم را عملی کنم: داستانی بنویسم که در آن قهرمانان داستان به دنبال یافتن گنجی از روی یک گنجنامهٔ منظوم هستند. باید بدانید که من داستاننویس نیستم: اگر قرار باشد به عنوان چیزینویس معرفی بشوم برنامهنویس میتوانم باشم. از این جهت این کار هم بیشتر برای من شبیه یک پروژهٔ برنامهنویسی بود: یک ایده از آن داشتم و با ویژگیهایی که خودم از آن در ذهن داشتم میخواستم آن را به خروجی برسانم.
از آنجا که تصور کردن شخصیتهای متفاوت برایم ساده نبود تصمیم گرفتم شخصیت اصلی و راوی داستان را از روی خودم گرتهبرداری کنم. فقط کمی سیاهترش کنم: سیگار دستش بدهم، بفرستمش دانشگاه برق بخواند، اسیر ماجراهای عشقیش کنم و برگردانمش به سمت ادبیات عشق اصلی زندگیش. نقش دوم داستان را هم از روی یکی از همکلاسیهای دبیرستانم برداشتم که البته به خاطر شخصیتپردازی ضعیف من در نهایت از لحاظ شخصیت و طرز فکر و رفتار فرق زیادی با همان اولی ندارد فقط قدش بلندتر است و با لهجهٔ محلی صحبت میکند.
تصمیم گرفتم که با یک تیر چند نشان بزنم که از آن جملهاند:
۱. نقش دوم داستان به عمد و از روی علاقهای که به پدر خدابیامرز و زادبومش دارد با لهجهٔ غلیظ سِنِجانی (اراکی) صحبت میکند. وقت قابل توجهی را صرف پانویس کردن کلمات محاورات این شخصیت کردم. تصمیم گرفتم که بیشتر داستان در قالب گفتگو روایت شود و خوب، به نوعی به خیال خودم مستندی برای لهجهٔ محلی خودم تولید کنم. مزیتی که دو لهجهای بودن مکالمات داشت آن بود که نیاز نبود بگویم این را این گفت و آن را آن گفت.
۲. نقش اول داستان در تکگوییها و گفتگوهایش مثالهای ادبی بزند و راجع به ادبیات و شعر محتوای آموزشی ارائه کند (مثلاً نام کسی که گنج از او به یادگار مانده در ابتدا حاجی بلال بود و در یکجا توضیح میدادم که بلال به کسر ب درست است و نه فتح ب، بعداً که طرح دیگرگونه شد دیدم جایی برای این نکته نیست و بلال را جلال کردم تا جای بحث نماند!).
۳. بخشهایی از تاریخ استان مرکزی (اسماعیلیه در انجدان و همینطور تاریخ مدرسهٔ صمصامی بیات اراک) را در حین داستان بازگویی و تعریف کنم.
نقطهٔ محوری داستان یک گنجنامه بود که قرار بود منظوم باشد. از آنجا که قرار بود شاعر آن (همان حاجی جلال، کسی که گنج را پنهان کرده) یک ناشاعر باشد لازم نبود شعر قویی باشد. شعری در بحر هزج (چهارتا مفاعیلن) درست کردم و در حین آماده کردن داستان آن را تکمیل کردم. کمی که کار جلو رفت حوصلهام هم سر رفت و قید داستانهای فرعی شخصیتهای داستان را زدم و تصمیم گرفتم که کل ماجرا در یک بازهٔ زمانی کوتاه روایت شود و به پایان برسد (این اتفاق روی برنامهنویسی هم برایم زیاد میافتد، چون علاقه دارم زودتر به چیزی برسم که کار بکند به محض این که خروجی اولیه را میگیرم قید قابلیتهای اضافی را میزنم و حتی گاهی از آنچه ضروری محسوب میشود هم چشمپوشی میکنم).
بعد از پایان کار آن را به نوبت برای سه ناشر معروف فرستادم که دو تای آنها آن را رد کردند و سومی پاسخ داد که در آن مقطع زمانی پذیرش اثر ندارد.
گذشت و بعد از چند ماه فاصله تا تکمیل نسخهٔ اولیه تصمیم گرفتم شاهکارم را بازخوانی کنم که متوجه شدم چقدر خواندنش سخت است و چقدر نچسب و بیکشش و نخواندنی است. به طور خاص مکالمات با لهجهٔ محلی حتی برای خود من که این لهجه لهجهٔ مادریم محسوب میشود انرژی زیادی برای بازخوانی نیاز داشت. گفتگوها مصنوعی و غیرطبیعی بودند و در دنیای واقعی خیلی بعید بود اتفاق بیفتند.
نسخهٔ اولیه به صورت اول شخص و در زمان حاضر روایت میشد. تصمیم گرفتم که برای رفع باگ، خلاصهای از آن را در همان قالب روایت اول شخص اما به صورت نقل آنچه پیشتر روی داده و در زمان گذشته تهیه کنم، آنچه حشو و زاید بر اصل داستان بود (نکات ادبی و تاریخی و مکالمات نامربوط و داستانهای فرعی را) دور بریزم و جان کلام و اصل وقایع داستان را نگه دارم. فصل هشتم و نهم را که کممکالمه بودند و کشش کافی داشتند به همان صورت حفظ کردم و در نهایت یک نسخهٔ بازنویسی شده از داستان را آماده کردم.
این نسخه را هم برای ناشری فرستادم و چون بیشتر از یک ماه گذشت و از آن خبری نشد آن را هم رد شده محسوب میکنم.
در نهایت تصمیم گرفتم نسخهٔ بازنویسی شده را روخوانی کنم تا اشکالات نگارشی و تناقضهای منطقی آن را با بلندخوانی راحتتر پیدا کنم و محصول نهایی را شخصاً تست کنم.
فضل خدای را که تواند شمار کرد؟
یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟
آن صانع قدیم که بر فرش کائنات
چندین هزار صورت الوان نگار کرد
ترکیب آسمان و طلوع ستارگان
از بهر عبرت نظر هوشیار کرد
بحر آفرید و بر و درختان و آدمی
خورشید و ماه و انجم و لیل و نهار کرد
الوان نعمتی که نشاید سپاس گفت
اسباب راحتی که نشاید شمار کرد
آثار رحمتی که جهان سر به سر گرفت
احمال منتی که فلک زیر بار کرد
از چوب خشک میوه و در نی شکر نهاد
وز قطره دانهای درر شاهوار کرد
مسمار کوهسار به نطع زمین بدوخت
تا فرش خاک بر سر آب استوار کرد
اجزای خاک مرده، به تأثیر آفتاب
بستان میوه و چمن و لالهزار کرد
این آب داد بیخ درختان تشنه را
شاخ برهنه پیرهن نوبهار کرد
چندین هزار منظر زیبا بیافرید
تا کیست کو نظر ز سر اعتبار کرد
توحیدگوی او نه بنی آدمند و بس
هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد
شکر کدام فضل به جای آورد کسی؟
حیران بماند هر که درین افتکار کرد
گویی کدام؟ روح که در کالبد دمید
یا عقل ارجمند که با روح یار کرد
لالست در دهان بلاغت زبان وصف
از غایت کرم که نهان و آشکار کرد
سر چیست تا به طاعت او بر زمین نهند؟
جان در رهش دریغ نباشد نثار کرد
بخشندهای که سابقهٔ فضل و رحمتش
ما را به حسن عاقبت امیدوار کرد
پرهیزگار باش که دادار آسمان
فردوس جای مردم پرهیزگار کرد
نابرده رنج گنج میسر نمیشود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
هر کو عمل نکرد و عنایت امید داشت
دانه نکاشت ابله و دخل انتظار کرد
دنیا که جسر آخرتش خواند مصطفی
جای نشست نیست بباید گذار کرد
دارالقرار خانهٔ جاوید آدمیست
این جای رفتنست و نشاید قرار کرد
چند استخوان که هاون دوران روزگار
خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد
ظالم بمرد و قاعدهٔ زشت از او بماند
عادل برفت و نام نکو یادگار کرد
عیسی به عزلت از همه عالم کناره جست
محبوبش آرزوی دل اندر کنار کرد
قارون ز دین برآمد و دنیا برو نماند
بازی رکیک بود که موشی شکار کرد
ما اعتماد بر کرم مستعان کنیم
کان تکیه باد بود که بر مستعار کرد
بعد از خدای هرچه پرستند هیچ نیست
بیدولت آنکه بر همه هیچ اختیار کرد
وین گوی دولتست که بیرون نمیبرد
الا کسی که در ازلش بخت یار کرد
بیچاره آدمی چه تواند به سعی و رنج
چون هرچه بودنیست قضا کردگار کرد
او پادشاه و بنده و نیک و بد آفرید
بدبخت و نیک بخت و گرامی و خوار کرد
سعدی به هر نفس که برآورد چون سحر
چون صبح در بسیط زمین انتشار کرد
هر بندهای که خاتم دولت به نام اوست
در گوش دل نصیحت او گوشوار کرد
بالا گرفت و دولت والا امید داشت
هر شاعری که مدح ملوک دیار کرد
شاید که التماس کند خلعت مزید
سعدی که شکر نعمت پروردگار کرد
.
#سعدی » #مواعظ » #قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - توحید:
https://ganjoor.net/saadi/mavaez/ghasides/sh12
جهان بر آب نهادهست و زندگی بر باد
غلام همّت آنم که دل بر او ننهاد
جهان نماند و خرّم روان آدمیی
که باز ماند از او در جهان به نیکی یاد
سرای دولت باقی نعیم آخرت است
زمین سخت نگه کن چو مینهی بنیاد
کدام عیش در این بوستان؟ که باد اجل
همی برآورد از بیخ قامت شمشاد
وجود عاریتی خانهایست بر ره سیل
چراغ عمر نهادهست بر دریچهٔ باد
بسی برآید و بی ما فرو رود خورشید
بهارگاه و خزان باشد و دی و مرداد
بر این چه میگذرد دل منه که دجله بسی
پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم
ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد
نگویمت به تکلّف فلان دولت و دین
سپهر مجد و معالی جهان دانش و داد
یکی دعا کنمت بیرعونت از سر صدق
خدات در نفس آخرین بیامرزاد
تو آن برادر صاحبدلی که مادر دهر
به سالها چو تو فرزند نیکبخت نزاد
به روزگار تو ایام دست فتنه ببست
به یمن تو در اقبال بر جهان بگشاد
دلیل آنکه تو را از خدای نیک افتد
بس است خلق جهان را که از تو نیک افتاد
بسی به دیدهٔ حسرت ز پس نگاه کند
کسی که برگ قیامت ز پیش نفرستاد
همین نصیحت من پیش گیر و نیکی کن
که دانم از پس مرگم کنی به نیکی یاد
نداشت چشم بصیرت که گرد کرد و نخورد
ببرد گوی سعادت که صرف کرد و بداد
.
#سعدی » #مواعظ » #قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در نصیحت و ستایش:
https://ganjoor.net/saadi/mavaez/ghasides/sh10
بناز ای خداوند اقبال سرمد
به بخت همایون و تخت ممهد
مغیث زمان ناصر اهل ایمان
گزین احد یاور دین احمد
خداوند فرمان ملک سلیمان
شهنشاه عادل اتابک محمد
ز سعد ابوبکر تا سعد زنگی
پدر بر پدر نامور جد بر جد
سر بندگی بر زمینش نهاده
خداوندگاران دریا و سرحد
همه نامداران و گردن فرازان
به زنجیر سبق الایادی مقید
خردمند شاها رعیت پناها
که مخصوص بادی به تأیید سرمد
یکی پند پیرانه بشنو ز سعدی
که بختت جوان باد و جاهت مجدد
نبودست تا بوده دوران گیتی
به ابقای ابنای گیتی معود
مؤبد نمیماند این ملک دنیا
نشاید بر او تکیه بر هیچ مسند
چنان صرف کن دولت و زندگانی
که نامت به نیکی بماند مخلد
.
