ورق پاره های سرگردان
Open in Telegram
ادبیات 📖 هنر 🎨 موسیقی 🎧 فلسفه و... ❓ ارتباط با خالق ورق پاره ها: https://telegram.me/BChatBot?start=sc-777400-MFwqFaT
Show more482
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
🌵
گریۀ سفید
وقتی کودکی بودم
پدرم سربازی در ارتش بیکاران بود
گونه نداشتم(1)
به من گفته شد
پسرعمویِ تو در میان مُردگان است
و برادر بزرگم در تبعیدگاهش به سر میبرد
و دومین زندانی است
لیک اشک در چشم پدرم رازی پنهان است
باوجود بی ارجی، سرش افراشته بود
لیک ناگهان او را دیدم
همچو مادرِ فرزند مرده میگرید
گفتم: پدر چه شده است؟
با صدایی ناگویا پاسخ داد:
فرزندم، امیر المومنین(2) مُرد
سرگشتگی مرا گرفت
با خویش گفتم
آیا مرگش همچو مرگ دیگران نیست؟
چگونه پدرم بر او میگرید
و برای قُربانیان نزدیک نگریست
و من اکنون پس از سالهای بسیار
دوست داشتم از سالها پیش پدرم میبودم
کودکی بودم ونمیدانستم
گریۀ شادمانان به چه معناست...
✍️ احمد مطر
(1) از لاغری و فقر
(2) والی سرزمین
@Wanderernwt
🌵
" سایه ها "
چند سایه بر بام خانه ات گام برمی دارند.
به جستجوی چیزی آمده اند که در سر داری...
سایه ها به حیاط رسیده اند،
مادرت دلهره دارد.
عکسی پاره از پیرمردی سپید مو
در تراس خانه ات به پشت افتاده است.
صورت مادرت از ترس فلج شده است،
سایه ها مشغول تفتیش رایانه ات شده اند،
به جستجوی چیزی آمده اند که در سر داری...
هفته ها گذشته است،
مادرت بی صدا گوشه ای کز کرده است.
می گوید کبودی هایی می بیند،
کبودی ها تمام زندگی اش را گرفته اند...
چند شنبه است؟
کسی که پیشانی اش جای مهر دارد
و صورتش ریشی کم پشت، آمده است.
آدرسی را روی کاغذ می نویسد.
می گوید: دخترهای دیگرت چقدر زیبا هستند...
پنجشنبه است.
باد داغ نیمه های تابستان می وزد،
مادرت بر مزاری دور افتاده خم شده است.
چند تار موی سپید می ریزد بر سنگ قبر...
از بلندگویی در دور دست
صدای تلاوت کلماتی نامفهوم می آید
به جستجوی فهم چیزی آمده ایم
که در سر داشتی...
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
سرما، اگر غلاف کند تازیانه را
غرق شکوفه میکنی ای عشق! خانه را
با سُرخگل بگوی که تیغی به من دهد
تیغی چُنان که بگسلد این تازیانه را
هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر
تأییدِ تو به بار رساند جوانه را
کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند
طی میکنم خزان بزرگ زمانه را
با اشکم آب دادم و با نورت آفتاب
وقتی دلم به یاد تو افشاند دانه را
ای عشق! ما که با تو کناری گرفتهایم
سَرسبز و پُرشکوفه بدار این کرانه را
با دست خود به شاخه ببندش وگرنه باز
توفان ز جای میکند این آشیانه را
عشق! ای بهار مستتر! ای آنکه در چمن
هر گُل نشانهایست، تویِ بینشانه را
من هم غزلسرایِ بهارم چو بلبلان
با گل اگرچه زمزمه کردم ترانه را
من عاشق خودِ توأم ای عشق و هر زمان
نامی زنانه بر تو نهادم بهانه را...
🕊️ حسین منزوی
@Wanderernwt
🌵
" هلین بولک؛ عروسِ سرخ "
دستهایشان درد میکند
بر گردنِ مردم
مردهی ملت اما
حرف میزند هنوز؛
دهاناش تکان میخورد
بی صدا...
تو را اما از گلویت بریدند
تا نگویی دوستشان داری
اعدام یک بیگانه
برایشان آنقدرها هم ساده نیست!
رفتهرفته انگار
بدنهامان سرد میشود
رفتهرفته انگار
چیزی از ما کم میشود
مثل همین جهان
که صلح و پاکی و زیباییاش.
یا حتی زمانی که به دست فاشیسم
تکهتکهاش را تسخیر میکردند
تا خود قلبِ پاریس
پشت مرزهای شوروی...
انگار چیزی در درونمان کم میشود
انگار چیزی از بیرونمان برمیدارند
رفتهرفته انگار گرسنهتر میشویم
رنگپریدهتر، فقیرتر و لاغرتر میشویم
هر چه میگذرد
اضافه است انگار
باورمان میشود
حق دارند تمام چیزهای مهم را بردارند
گوشت تنِ تو را بردارند
حدفاصلِ پوست و استخوانهایت
و همهاش برای آنهاست
دیگر عقل هم به کارهایشان نمیکشد
تنها حساش میکنیم
بیحسی اما یعنی همین که
تا توی مویرگهایمان هم
آمپول زده باشند
کاش! فقط ای کاش
درد بکشیم و تیر بکشد جایی توی تنمان
پوست و گوشت و استخوان
شده حتی خونمان بپاشد
بر کف خیابانها؛
از سرّی دربیاییم و
چیزی حس کنیم
شده گلولهای
در قلبهایمان...
و خورشید
به بوسهای از لبِ دریا
قیام کرد در کوهستانِ تاریک
طلاییِ مایل به بنفشِ کبود
دلداران، سازشان را
به ستارهی سرخ آویختند
کشاورزان و کارگران
داس و چکش را بر زمین نهادند و
اسلحه بر دوش
به میدانهای شهر ریختند...
" میلاد جنت "
@Wanderernwt
🌵
که میگویی دشمنی نداری؟
افسوس دوست من، چرا که این افتخاری ندارد
آنکه همچو دلیران
پا در مسلکِ خدمت و وظیفه گذاشته باشد
به قطع دشمنانی تراشیده است!
اگر دشمنی نداری
کار چندانی از تو سر نزده
هیچ خائنی را مجازات نکردهای
جلوی هیچ فاسدی را نگرفتهای
ظلمی را به عدالت تبدیل نکردهای
و در زمان نبرد، چیزی جز یک بزدل نبودی!
✍️ چارلز مکای
ترجمه:مرضیه خسروی
@Wanderernwt
🌵
شب سال نو واسه من فرقی با شبای دیگه نداره:
پیک هارو یکی یکی میرم بالا...
✍️ چارلز بوکفسکی
ترجمه: مازیار ناصری
@Wanderernwt
🌵
" پس از فاجعه "
شب هایی که این چنین هراسان
بارانِ یاغی فرو می ریزد بر تن زخمی خیابان،
در تلاشی بیهوده تا سپیده دم
پنجه بر قابِ خونین تصویر یاران شهید می کشیدم.
شب هایی که آنچنان کورکورانه
صدا را در گلو و شکوهِ عصیان را در توده ها فرو می ریختید،
در تلاشی بیهوده تا سپیده دم
غبار فراموشیِ نشسته بر سنگ های مزار یاران
را یک تنه می زدودم.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
همواره با این تجربه روبهرو میشوم
و هربار هم سعی میکنم
که آن را انکار کنم،
به رغم وضوح و روشنیاش
نمیخواهم آن را باور کنم،
اینکه اغلب مردم
فاقد وجدان فکری هستند.
بسیاری از اوقات حتی فکر کردهام
که اگر دارای این وجدان باشیم
حتی در داخل شلوغترین شهرها
خود را تنها و میان بیابان حس میکنیم.
هرکس به شما به چشم بیگانهای نگاه میکند،
ترازوی خود را به کار میاندازد
و این یکی شما را بد
و آن یکی شما را خوب مینامد.
هیچکس از اینکه به او بگویید
وزنههای ترازویش توخالی است
از شرم سرخ نمیشود...!!!
✍️ فردریش نیچه
📘 حکمت شادان
@Wanderernwt
🌵
#برشی_از_یک_رمان
پیشنهاد_کتاب
آن ها هیچ اطلاع دقیقی از وقوع انفجار نداشتند. انفجار مثل یک جرقه، در دل این صبح نورانی گم شد. یک غرش بلند و کر کننده. کوبش شدید ذرات هوا. حس همزمان به شدت به هم خوردن و به پرواز در آمدن همه چیز. خرد شدن طوری که که انگار جهان از هم بشکافد و تار و مار شود.
بدن گرت که بر اثر دو سال فوتبال بازی کردن در دانشگاه قوی شده بود، از خودش در برابر حادثه محافظت نکرد. اما جان نورا را نجات داد، مثل یک سپر در برابر قسمتی از انفجار قرار گرفت. بانوی پیر انگلیسی دو روز دوام آورد و پدری که به شدت مشغول فکر کردن بود به مدت یک هفته. بقیه در دم کشته شدند. گوشت و پوست و جانشان با چنان ضربه و نیروی شدیدی متلاشی شده بود که پس از سه روز تعداد کشته شدگان به شکل رسمی اعلام شد.
" نام های مردگان "
" کوین ویگنال "
" مترجم: مازیار ناصری "
" انتشارات لام "
@Wanderernwt
🌵
" نظریهی هراس "
در امان نیستم من
نمیتوانم باشم، هیچ کس نمیتواند باشد.
همه گِرداگِرد خود را میپایند
هنگامی که سخن میگویند، زمزمه میکنند، یا میاندیشند.
همه سر بهسوی در میگردانند
هرگاه کسی به درون میآید.
همه لبخندی ساختگی میزنند، از یکدیگر میپرهیزند، و میلرزند.
کموبیش همه، به خاطر جرائم خویش
تقاضای رحم و بخشایش میکنند.
جُرمِ ناس کشیدن
در کوچه قدم زدن
دوباره نان خوردن
و به سال ۱۹۶۱ زیستن!
در این سرزمین
بر پهنهی این خاک، در این مکان، جهان امروز
تنابندهئی نیست که راحت سر بر بالین بتواند نهاد
بیآن که نخست پنجره را ببندد
بیآن که پس و پشت قفسهها را بازرسد
بیآن که دو بار کلید قلبش را بچرخاند
تنابندهئی نیست که بیهراس از ناتمام ماندن بشقابش
بر سفره تواند نشست
چرا که دور نیست
با نخستین لقمه کوبهی در به صدا آید،
که دو مَرد
به طلب رئیس خانواده به خانه درآیند،
که او را با خود به کوچه کشند
همچنان که کودکان به نگاهی ممنوع در حادثه مینگرند
همچنان که مادر به اقناع آنان میکوشد
که «چیز مهمی نیست،
پدر، با دوستان خویش
انجام کاری فوری را از خانه بیرون رفته است».
اما پدر هیچ گاه بازنمیگردد،
و چنانچه بازگردد، با دیدگان آسیبدیده باز خواهد گشت
خسته از گریستن بسیار باز خواهد گشت
پریدهرنگ باز خواهد گشت و خمیده، همچون میمونی هراسان،
با قدمهای لرزان و دندههای شکسته
با دندانهای فروریخته باز خواهد گشت
با تبسم ساختگیِ خونآلودهئی بر لبانش.
در بازگشت از زمانی سخن خواهد گفت که در «دستور زبان» نیست،
از «گذشته ــ آینده»، و از «آیندهی درونی» سخن خواهد گفت،
و از زمان حالی که تا ابدالآباد باقی میماند.
آن که منم، که توئی، که آن فلان و بهمان کسی است
که کتابهایش را عاشقانه ورق میزد
که جادّه میساخت
و حلزونها را خوراک میداد،
بازمیگردد تا زندگیش را به دنبال خود بکشد ــ
و بدین خاطر است که مَردم، امروز میلرزند
هنگامی که سخن میگویند یا به سخنی گوش میدهند،
هنگامی که زنگ تلفن به صدا درمیآید،
وقتی کسی ساعت را از تو می پرسد،
وقتی کسی در کوچه به دنبالت راه میآید،
و این که محال است بر حیات خود دلیلی قانعکننده بیاوری.
✍️ گابینو آلخاندرو کاریدو
برگردان: احمدرضا روانبخش
@Wanderernwt
🌵
«اما من انسانام...»
گذرگاهى صعب است زندگی؛
تنگابى در تلاطم و در جوش.
ايمان، يكى چشمبند است؛
ديوارى در برابر بينش.
به خيره مگو كه ايمان كوه را به جنبش در مىآورد.
من كوه بىجان نيستم، انسانام من!
سنگ مقدس در اين جهان بسيار است
صيقل خورده به بوسهى لبان خشكيده از عطش.
ايمان به جسم بى جان روح مىبخشد، ليكن
من جسم بىجان نيستم، انسانى زندهام من.
من نابينايی آدميان را ديدهام
و توفيدن گردباد را بر عرصهى پيكار،
من آسمان را ديدهام
و آدميان را سرگردان به مهى دودگونه فرو پوشيده،
مرا به ايمان، ايمان نيست.
اگر اندوهگينات مىكند، بگو اندوهگينام.
حقيقت را بگو،
نه لابه كن نه ستايش.
تنها به تو ايمان دارم،
اى وفادارى به قرن و به انسان!
توان تحملات ار هست، شكوه مكن.
به پرسش اگر پاسخ مىگويى، پاسخى درخور بگوى.
در برابر رگبار گلوله، اگر مىايستى مردانه بايست
كه پيام ايمان و وفا به جز اين نيست!
«ايليا ارنبورگ»
برگردان: احمدشاملو
@Wanderernwt
🌵
" پنج "
حالا پنج سالی می شود که مُرده ای،
اما به زبان زندگان برایم شعر میخوانی.
به زبانی که نمی دانم تصنیف هایی می نویسی در دفتر برف گرفته ی خیالم.
حالا پنج سالی می شود که رفته ای و مرا با رنج نبودنت رفیق کرده ای.
جای پاهای کوچک ات را در برفی که شبانه باریده است جستجو می کنم و نمی یابم.
حالا پنج سالی می شود که با زندگان در نزاعی بی پایان به سر میبرم،
در تلاطمی مداوم غوطه ورم
و چون توله گرگی راه گم کرده،
بیابان ها را پرسه میزنم.
پنج سالی می شود حالا
که دیگر نه شراب خوابم میکند
و نه سراب سیرابم...
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
" مرگ بیحاصل "
آه برادرم
تو را میگـریم
از مـرگ تو چیزی حاصل نشد
تویی که کوچکترین فرزند خانواده بودی
درد و اندوه پدر و مادرم بیپایان است
آنها خود شمشیر به دستت دادند
و آدمکشی را به تو آموختند
بیست و چهار سالهات کردند
تا آدم بکشی و کشته شوی
در شهر ساکائی
کسی جز تو نبود
که بر جای پـدر بنشیند
آه برادرم تو را میگریم
از مرگ تو چیزی حاصل نشد
تو را چه نفعی داشت
یا خانوادهاترا
از مـرگ تو چیزی حاصل نشد
امپراتور خودش به جنگ نرفت
خون شما را ریخت
کشته شـدن به خاطر یک وحشی
کسـی که به فکر شما نبود،
هیچ افتخـار نداشت
از مرگ تو چیزی حاصل نشد
این پاییز را
پدر و مادر با آه و ناله سـرکردند
دلگیر از مرگ تو
موهایشـان سپید شد
امپراتور که داغ فرزند ندیده است
همسـر جوانت پشت در
صورتـش بر زمین
با آه و ناله تو را میخواند
فراموشت کند یا به یادت باشد؟
تازه عـروس چشم به راه
تنها امیدش تو بـودی
آه برادرم تو را مینالم
چرا که از مرگ تو چیزی حاصل نشد
✍️ یوسانو آکیکو
برگردان:بهنام جاهد زاده
@Wanderernwt
🌵
نیامدی، تا از غم و بینوایی مادرم،
اطاقِ سیه روزی خواهرانم دیدن کُنی.
تو از مهرەهای زینتی غمگین و پیرهن
گریستۀ آنها خبر نداری.
تنها یکبار و یک وعدە سیب زمینیِ
پختە و یک قاشق خورشت با ما نخوردی.
حتی یکبار با رازِ کفش هایِ پارۀ ما گفتگو نکردەای
و پتویِ سوراخ سوراخِ ما را بر روی خود نکِشیدەای...
سرت را بر سنگِ بالشِ ما نگذاشتەای و
شبی در اطاقِ عذابمان نخوابیدەای و
قاشقی درمان در گلویِ یک شبِ مریضِ
ما نریختەای. تو چه میدانی کرایهنشینی
چیست و چە رنگی دارد!
تو بە تب و لرزِ شکمِ خالی دچار نشدەای.
بە گسلیدنِ درون و تهی شدنِ اُمید
مبتلا نگردیدەای.
خود را به تو تکیە دادن،
نوعی از اعتماد بە سراب است.
من مثل آن مردِ بیگانە میشناسمت که از کنارم
میگذرد...
" شیر کو بیکس "
برگردان: ناصر حسامی
@Wanderernwt
🌵
" پرسش "
شب بود و هراسان در سرزمین اشغالی مان
گام برمی داشتیم.
پرسیده بودی: چرا فصل ها در پی هم
تکرار می شوند؟
زمستان نرفته باز می آید،
گلوله ها از گوشت و استخوان خارج نشده،
باز می گردند به گرمگاه سینه؟
پرسیده بودی سفیدی این همه برف
می تواند بپوشاند سرخی به جا مانده از گلوله ها را؟
امیدوار پرسیده بودی
حالا که دشت ها و تپه ها و دوردست ها،
کوه ها و جاده خاکی ها و باغ ها
از سفیدی این همه برف چشم را می زند،
آنان که با چوبه های دار رفتند، باز می گردند؟
غمگین پرسیده بودی چند زمستان دیگر باید
به خاک بسپاری اجساد جوان دوستانت را؟
نگاهت کرده بودم، می خواستم پاسخی دلگرم کننده به این همه پرسش بدهم که ناگهان در برابر چشمانم، گلوله ای سینه ات را شکافت و باد سرد وزیدن گرفت.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
گویند ۲۰۰ نفر را سه نفر سرباز لاغر اندام به اسارت گرفته و به صف کرده و میبردند.
تعدادی نظارهگر بر این جماعت اسیر میخندیدند و میگفتند: "ای بیچارهها چگونه است این سه نفر نحیف برشما چنین چیره گشته و این چنین خوار شدید؟"
یکی جهاندیده درمیان آنان فریاد زد که ای مردم بر ما نخندید که آن سه نفر با هم هستند و ما دویست نفر تنها...
✍️ دهخدا
(امثال و حکم)
@Wanderernwt
🌵
دهان من به شکلِ نام تو مانده است
و پاره های حواسام
با پرههای پریشان باد رفتهاند.
هیاهوی جهان، کوچکام میکند
زمان مرا میتراشد
به کاوش پیکرهای ناپدید
و نمییابد
دیگر
برین تراشههای پراکندهای که منام
داناییِ نگاه رهگذران نیز نمیریزد.
زلالیِ زیبایی تویی
دریغا
دیگر حتا سنگی نیستم
که رخشاناش کنی.
این پوشش غبار
که مرا محو میکند
بافته ی مردگان است
خورشید تویی
دریغا
دیگر حتا آینهای نیستم
که تاباناش کنی.
خنیایی خردکک بودم
گذر گردباد، پراکندم
زمین تویی
دریغا
دیگر حتا پیالهای از نغمات نیستم
تا بر تو افشانده شوم.
چنین که بیتو منام
سرودن را دیگر چه سود؟
رامشگری بودم
اینک تنها دهانی هستم
به شکل نام تو در باد.
میرزا آقا عسگری (مانی)
@Wanderernwt
🌵
" همه می دانند "
باد مهیب که درختان را می لرزاند
و شب که پیکرهای گلوله خورده ی دوستانم را در سیاهی اش مخفی می کند،
خشکیِ برگ های ریخته بر سقف زندان ها
و آنان که به قید وثیقه به سوی یاران رهسپارند،
زمستان که در سکوت و برف خلاصه می شود
و من که تمام شب به رؤیای مجروح آزادی می اندیشم،
بهار که بر مزارها شکوفه می ریزد
و دیکتاتور که برنامه ی تولد صد و چند سالگی اش را مرور می کند،
همه می دانند که حتی بشارت دهنده گان پیروزی هم،
خود در این جنایت هولناک شریک اند.
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
دارم به این فکر میکنم
چگونه غصهها ما را پیدا میکردند
در حالیکه ما کرایهنشین بودیم
در حالیکه روزها
بلکه هفتهها طول میکشید
که ما خانه- محله جدیدمان را یاد میگرفتیم
راه مدرسه را یاد میگرفتیم
راه بقالی را یاد میگرفتیم ...
غصهها مگر چند نفر بودند
که عاقبت زورشان به پدرم رسید
چقدر بزرگ بودند که بر زیبایی مادرم
چیره شدند
و چقدر سنگین بودند
که من بچه
از بیرون کردن آنها
از خانه امان همیشه عاجز بودم
و بزرگ که شدم
آنها هم زیاد بودند
و هم سنگین و هم بزرگ
مثل اثاثیه ها
این را کارگرها
هرسال به هنگام جابه جایی خانهامان
به من گوشزد میکنند
✍️ احمد دریس
@Wanderernwt
🌵
" حکومت نظامی "
چه کار می شد کرد ؟ گزمه بر در بود ،
چه کار می شد کرد ؟ در خانه زندانی بودیم ،
چه کار می شد کرد؟ راه کوچه بسته بود
چه کار می شد کرد؟ شهر به زانو درآمده بود ،
چه کار می شد کرد؟ مردم شهر گرسنه بودند ،
چه کار می شد کرد ؟ خلع سلاح شده بودیم ،
چه کارمی شد کرد؟ شب فرا رسیده بود ،
چه کار می شدکرد؟ عاشق همدیگر شدیم
«پل الوار»
برگردان: محمد تقی غیاثی
@Wanderernwt
