ورق پاره های سرگردان
Open in Telegram
ادبیات 📖 هنر 🎨 موسیقی 🎧 فلسفه و... ❓ ارتباط با خالق ورق پاره ها: https://telegram.me/BChatBot?start=sc-777400-MFwqFaT
Show more482
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
🌵
پیشتر از هرچه
بیچارگی بود که درهامان را کوبید
و سپس بیچیزی؛
از آینهها
تمامی چهرههای آشنا پاک شدند
دنیا
در یک آن تهی گشت
تنهای تنها ماندیم...
بیدرنگ
نانِ امیدمان تمام شد
خیالِ آبهای زلال گم شد،
چشمهامان را
سوی تاریکیِ عمیقی چرخاندیم،
تو ای تنهاییِ بزرگ!
تنها تو ما را ترک نگفتی...
✍️ اومیت یاشار اوغوزجان
🔄 برگردان: فرید فرخزاد
@Wanderernwt
🌵
" درختان شمالی "
قامتم دیگر استوار نیست.
غبار اندوهی شش ساله بر دلم سنگینی می کند.
ایستاده ام رو به تپه ها، در تاریکی...
شب به قاب پنجره چسبیده است
و انبوهیِ سایه ها بر جاده ی خاکی...
مرداد هم مثل من و باد
عزادار شهیدان وطن است.
داغی شش ساله بر پیشانی ام نهاده است
و خود در کلبه ای، در جوار درختان شمالی
به عکاسی ناشناس لبخند می زند.
تابستان با زیبایی او همدست شده ست
تا با قلم مویی شش ساله،
رنگی یکدست سپید بزند موهای
کم پشت شقیقه ام را...
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
خب امروز توی پایتخت برای آزادی رژه رفتن. جالبه. من آزادی سیاه و سفید رو ترجیح میدم. یه روزی بالاخره متوجه میشن چه سیاه باشی چه سفید، نمیتونی کار پیدا کنی. و وقتی رأی میدی، به هر شکلی، هرکسی که انتخاب بشه میتونه بد از آب در بیاد. و متوجه میشن که آب بازم همون مزه ی سابق رو میده، ولی بعدش دیگه نمیتونی کسی رو برای خواستن چیزای کوچیک توی زندگی سرزنش کنی. میخوان به هر کلیسایی که شد برن؛ من یکی دوس ندارم پامو توی هیچ کلیسایی بزارم. میخوان رأی بدن؛ ولی من خیال ندارم رأی بدم. میخوان جایی زندگی کنن که سفید پوست ها زندگی میکنن؛ من به این که کجا زندگی کنم اهمیتی نمیدم. خواهان حقوق برابر هستن. یعنی همین حقوقی که من دارم و خیلی ناچیز هم هستن. اینقدر توی زندگی روزمره بی اهمیت هستن که من روشون تُف میندازم. حقوقی وجود دارن که درباره شون صحبت شده و بعد اتفاق هایی که در واقعیت رخ میدن. آدم هیچ وقت نمیتونه توی این عصر ماشینیِ ایالت دوام بیاره. بلکه باید توی استخون ها، ذهن و قوانین خودش سر کنه. انسان های بزرگ خودشون رو معطل ایالت نمیکنن. یا نادیده ش میگیرن و یا یکی برای خودشون میسازن و به رؤیاهاشون جامه ی عمل میپوشونن. درنتیجه این چیزی که امروز توی واشنگتن برگزار شد، همین -رژه ی آزادی- در حالی که تا حد زیادی توی ماهیت وجودی، ذات و...فقط پیشروی افراد به نظر میرسه، ولی واو، هیچ کدوم از اینا نیست. رژه ادامه داره و در حالی که مشغول بررسی عملکرد خودشه، توی لزجیِ بی صداش خودشو غرق میکنه.
(در نامه ای به جان ویلیام کارینگتُن
28 آگوست 1963)
چارلز بوکفسکی
ترجمه: مازیار ناصری
@Wanderernwt
🌵
به ماه تیر میزنی. چه میکنی پلنگ را؟
چگونه خشک میکنی شکوفههای جنگ را؟
فریب و خون و گریه و پلیس و پول و زور و سگ
چه میکنید اینهمه مناسبات ننگ را؟
همیشه قهر بودهای، همیشه پشت کرده ای
همیشه سخت کشتهای صدا و نور و رنگ را
میان ما چه کینهها که سنگ بسته روی هم
به اسلحه نمیتوان شکست پشت سنگ را
قبیلههای مشرقی همیشه گشنه بودهاند
دهان گشنه میجود چه نان و چه فشنگ را
دو چیز را نمیتوان مدام انتظار داشت
ز حاکمان فراغت و ز خلق، خلق تنگ را
یکی ز شب گرفتگان، شبی قیام میکند؛
به پشت بام میبرد ستاره و تفنگ را
شعار میدهد؛ «کتاب و سقف و نان و امنیت»
سپس حرام میکند تحمل و درنگ را
وزآن نبرد شبشکن، به جیغ و رقص؛ مرد و زن؛
سلام میکنند آن نبودن قشنگ را!
نبودن تو و تمام آنچه با تو زنده بود
نبودن شما به خون خلق شسته چنگ را.
✍️ رضا زارنجی
@Wanderernwt
🌵
آزاد
برمیخیزد
خون و گلوله را از پیراهنش میتکاند
و با کلاه کهنهاش
رویاهایش را جابهجا میکند
نه تو نمیتوانی نامات را بهخاطر بیاوری
آزاد جان افسوس!
زندگی یخچالی عاریتی بود
که بر دوش تو سنگینی میکرد
آزاد جان
این راز را
تو گفتی
و کوه تکرار کرد
کوردها ایستاده میمیرند
و تمام کولبران کشته
آزاد هستند.
" بکتاش آبتین "
(تصویر از مجموعهی مجسمههای «کولبر»
اثر کیوان بیرانوند)
@Wanderernwt
🌵
متهم میکنم
پیشگوییهای فرستادگانی را
که از صندلیهای راحتی نجوا میکنند.
متهم میکنم
مریدانی را که واژهی سلوک را
نمیفهمند .
متهم میکنم مردانی را که از روی سکوی
پارکها اعتراض میکنند.
متهم میکنم
گربه را که با نگاههای مزورانه
شیر را
از نعلبکی لیس میزند
متهم میکنم حیوان دوستانی را
که مگس می کشند و گوشت میخورند
متهم میکنم
گیاهخوارانی را که
مدعی داشتن جسم انسانیاند و کودکانشان را کتک میزنند.....
من نفی بلد میکنم
هواداران مذهب را، مذهبشان
هر چه میخواهد باشد باشد .
نفی بلد میکنم
آنان را
که به اسطورهها به عنوان بنیاد استوار ملیت خود نیاز دارند
نفی بلد میکنم
آنان را که مغزشان را بر دیوار آجری نکوبیدهاند
تا بدانندکه مغز از چه ساخته شده است.
نفی بلد میکنم
بیمارستانها را، زندانها را ، و مدرسهها را که در آنها هیچ امیدی نیست.
نفی بلد میکنم
خورشید را
اگر ارادهام بر آن قرار گیرد که در ظلمت زندگی کنم
و همگان را وادارم درظلمت زندگی کنند.
نفی بلد میکنم
خدایان را
هرگاه بخواهند در طرحهای شجاعانهی من مداخله کنند
گاوین بنتاک
برگردان: احمد میر علایی
@Wanderernwt
مردم تُهی ام می کنند.
برای دوباره پر شدن،
باید از آن ها دوری کنم.
چارلز بوکفسکی
برگردان: مازیار ناصری
🌵
فقیر بودم
فقیر
که در جوانی پالتوی مندرس یاران را
در خیابان ها میپوشیدم
باران هم دریغ داشت
نمیآمد
دو چشم سیاه بود
نام صاحبش را نمی دانستم
فقط یک بار پرسیدم: کجا میروی؟
جوابی نداد
مدتی طولانی در باران بدون پالتو
ایستادم
نیامد
اصلا نیامد
گفتم: من منتظرم
اصلا نیامد.
✍️ احمدرضا احمدی
@Wanderernwt
🌵
گناه من است آیا،
که چامهگوی رنجهایی جانکاه و
سرنوشتی تلخناکم؟
ارادهی خویشتنم نیست،
از اوانِ میلادم اینگونهام.
گناه من است آیا،
که زندگانی دلپذیرم نیست؟
گناه من است آیا،
که دل دادهام به آدمیان و
همهنگام از آنان گریزانم،
و میبینم طالعم را
پیشاپیشِ چشمهایم؟
موهبتی چونین
پیشکش ایزدبانوی شعر است.
میدانم که کامیابی سراب است،
هذیان است،
سودای جانهای بیمار است،
و میدانم که تنگدلید
از چامههای جانسوزم؛
اما مرا گناهی نیست،
چامهگویی اینچنینم من.
سرگئی یِسِنین
برگردان: بابک شهاب
@Wanderernwt
🌵
آیا آغاز وطن گریه است؟
آیا پایان وطن گریه است؟
وطنی بیهیچ پنجرهای...
خیابانهایش گریختهاند،
منارههایش،
مسجدهایش،
کلیساهایش،
و خدا نیز وحشتزده گریخته است
و پیامبرانش نیز گریختهاند!
تبعید در تبعید
در وجودمان در هم میشکند
و غرور به گریه در میآید...
چه بنویسیم که از زخمهایمان بگوییم؟
که تفنگ، آنچه میخواهد را مینویسد
سیاست بهتنهایی لجنزار است
تلاقیِ سیاست و روسپیگری
چه به بار خواهد آورد؟
واژهها آتش را نفس میکشند
پس هوا کجاست؟
وطنی بیوطن
و ملتی بیحافظه
و آزادمردانی که اسیرند
به دست بردگان و کنیزان...
سر بُریده میشویم همچون گوسفندان
گویی خونمان، آب است نزد حاکمان...
" نزار قبانی "
برگردان: سعید هلیچی
@Wanderernwt
🌵
به عقیده ی من شخصیت رمان بیگانه ی کامو نسبت به شخصیت اثر همینگوی شجاعت بیشتری از خودش نشون داد، چرا که شجاعتش از سر پذیرش بود تا مخالفت. در خصوص همینگوی، پیروزی و یا دست کم شکستی خوب، منطقی به نظر می رسید. اما در مورد کامو این قضیه اهمیتی نداشت. یا اونجوری که من با شنیدن چند فصل از رمان(بیگانه) از رادیو نتیجه گرفتم. من نمی تونستم از جنس شخصیت کامو باشم، چرا که نمی تونستم همه چیز رو به منظور رد کردن، نادیده گرفتن و یا تظاهر به تباهی بپذیرم. من یه جایی بین کامو و همینگوی ایستادم. و یا مثل امروز صبح ناخوش، رنگ پریده، صورتم مثل گچ سفید و پیر...
فردا شاید وضعیت بهتر باشه.
چارلز بوکفسکی
(در نامه ای به جان ویلیام کارینگتُن،
19 فوریه 1963)
@Wanderernwt
🌵
«این صدا»
صدایی نیست،
صدایی که میشنوی،
صدای باران نیست
باران مدتهاست نزده
چشمهها خشکیده
خانهها و کوچهها
تلی از خاک است...
صدایی نیست
صدایی که میشنوی صدای باد نیست
باد را خفه کردهاند؛
تا خاک که همه جا هست، بلند نشود
و هوا را نیالاید
و به قول خودشان
تنفس ناپذیرش نکند.....
صدایی که میشنوی
صدای کلام نیست
کلام را خفه کردهاند
تا مبادا که تَرَک بردارد
شیشهی تنهایی و سکون هوا
صدایی که میشنوی
صدای تاثیر کلام نیست
اندیشه را هم خفه کردهاند
تا نیاز به سخن گفتن را
خاموش کند.....
اما صدا هست ؛
و چه صدایی!
" میگوئل مار تی پل "
(شاعر السالوادوری)
@Wanderernwt
🌵
" معصومانه زیستن در عهد اشرار "
می پیچد هیاهوی غوک ها
در کوچه باغ های
دهکده ای شمالی.
شاخه های پربار درختان ازگیل
خم شده بر جوی ها،
و لغزش مارماهیها در پیچ و خم جاده.
پرسه های سگی ولگرد در گورستان دهکده،
و غرش های سهمگین مرگی که به مانند سایه ای در پی من و ما می خرامد.
گام های هراسان محلی ها بر تداوم جاده،
و چوبه های اعدامی که هر بامداد تنی گرم می طلبند.
ردیف مزارع زیر کشت برنج،
و تپش نامنظم قلبی جوان در انتظار بر دار شدن...
همزیستی موهن همدستان شر با فرودستان،
و خوش خدمتی تکراری نوچه ها...
با من بگو که چشمان شانزده ساله ات
چند رگبار بهاری دیده بودند؟
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
درختان زردآلو به تابستان نزدیک اند،
و من به جنون بی پایانم.
پنجره ها را گشوده ام
که قیل و قال گنجشک ها
پر کند دو گوشم را...
در برابر چشمانم اما
از درختان انبوه پشت آپارتمان ها،
کسانی را دار زده اند.
بهار اینگونه سپری می شود در سرزمینم...
همین گونه ناباورانه باقی می ماند
رد سرخ طناب ها بر گردن ها...
✍️ بهنام یارسان
@Wanderernwt
🌵
تا به حال برای آزادی زیر تیغِ مرگ جنگیده ای؟
تا به حال با دست یک غریبه به خطر افتاده ای؟
یا به دهان کثیفِ حرامزاده ها و آدم فروش ها شلیک کرده ای؟
نه عزیز من، ما با هم فرق داریم
من برعکس تو، در این جهان هیچ رهبری را به رسمیت نمی شناسم
من در مدرسه سرم گرمِ کتاب و درس بود،
تو در حال عیش و نوش
تو روی سنگ های مرمر دست در دست جنتلمن ها میرقصیدی
من کف خیابان دست به دست عزراییل
تو توی رختخواب گرم در خواب ناز بودی
من با تن شکسته و درد شکنجه ها به دیوار بازداشتگاه تکیه داده بودم،
در آرزوی مرگ
گفتم که من، در این جهان هیچ رهبری را به رسمیت نمی شناسم، اما
تو را بسیار دوست دارم
همانقدر که یک زندانی محکوم به اعدام، زندگی را دوست دارد.
✍️ ییلماز گونی
برگردان: رامین زارعی
@Wanderernwt
🌵
لحظه هایی هستند
که هستیم،
چه تنها، چه در جمع
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد
بی صدا...
بی هیاهو...
همان لحظه هایی که راننده آژانس میگوید رسیدیم
فروشنده میگوید باقی پول را نمیخواهی؟
راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی؟
و مادر صدا می کند حواست کجاست؟
ساعتهایی که شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بارها تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم و نفهمیدیم کی رسیدیم...
و کی گریه هایمان بند آمد
و...
کی عوض شدیم؟
کی دیگر نترسیدیم؟
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید...
و از آرزوهایمان کی گذشتیم
و کی دیگر او را برای همیشه فراموش کردیم...
یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم.
✍️ پابلو نرودا
@Wanderernwt
🌵
با من
از آفتابهای فراوان می گويند
اما من
اين جا بر پشتهای
در مه نشستهام
بی انتظار طلوعی...
زخمي
يا شقايقی در مه، يا زنی در باران؟
«دوستم بدار!» يا «دوستش دارم»؟
از من مپرس!
سهم من از تمام حقيقت، همين
اندكي ترديد است...
✍️ منوچهر آتشی
@Wanderernwt
