en
Feedback
بصیرت خوشاب(سبزوار)

بصیرت خوشاب(سبزوار)

Open in Telegram

قیامِ کربلا، یک گزارشِ خبریِ ساده نبود؛ منشورِ حیاتِ آزادگان بود که تا قیامت می‌گوید: «زنده‌باد آن‌که معروف را فریاد زد، و مرده‌باد آن‌که منکر را در سکوتِ خود پناه داد!»

Show more
317
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+230 days
Posts Archive
گاهی یک آه از دل شکسته، کاری می‌کند که صدها سخن و دعا نمی‌تواند. #بصیرت‌خوشاب @khoshab1
گاهی یک آه از دل شکسته، کاری می‌کند که صدها سخن و دعا نمی‌تواند. #بصیرت‌خوشاب @khoshab1

sticker.webp0.60 KB

پشت پرده ۳۰۰ هزار واکسیناسیون رایگان؛ روایت تلخ مصدومیت نیروهای دامپزشکی در خوشاب از گزش سگ تا لگد دام رئیس شبکه دامپزشکی خوشاب از مصدومیت دو نیروی فنی و عملیاتی دامپزشکی طی یک ماه اخیر در جریان اجرای طرح‌های واکسیناسیون دام‌ها خبر داد؛ حوادثی که بار دیگر سختی و مخاطرات شغلی نیروهای دامپزشکی را نمایان کرد. محمود ترخاصی با اعلام این خبر اظهار کرد: طی یک ماه گذشته، دو نفر از نیروهای فنی دامپزشکی شهرستان هنگام اجرای برنامه‌های بهداشتی و ایمن‌سازی دام‌ها در برابر بیماری‌های دامی دچار مصدومیت شدند. وی افزود: در نخستین حادثه، یکی از کارشناسان عملیاتی بخش خصوصی دامپزشکی، هنگام واکسیناسیون یک قلاده سگ صاحب‌دار علیه بیماری هاری، از ناحیه دست مورد گزش قرار گرفت. ترخاصی ادامه داد: در حادثه‌ای دیگر، یکی از کارشناسان واحد بهداشت و مدیریت بیماری‌های دامی شبکه دامپزشکی خوشاب، هنگام اجرای عملیات واکسیناسیون دام‌های سنگین علیه بیماری تب برفکی در یکی از دامداری‌های سنتی شهرستان، از ناحیه پا مصدوم شد. رئیس شبکه دامپزشکی خوشاب با اشاره به دشواری واکسیناسیون در دامداری‌های سنتی گفت: انجام عملیات واکسیناسیون در این واحدها به دلیل نبود امکانات مناسب برای مهار و مقید کردن دام‌ها، با دشواری و خطرات بیشتری همراه است. وی تصریح کرد: بیش از ۹۰ درصد دام‌های سنگین و ۹۵ درصد دام‌های سبک شهرستان خوشاب در واحدهای دامداری سنتی پرورش داده می‌شوند و بخش قابل توجهی از بهره‌برداران این واحدها را افراد مسن تشکیل می‌دهند؛ موضوعی که می‌تواند روند مهار و واکسیناسیون دام‌ها را برای نیروهای عملیاتی دشوارتر کند. ترخاصی با اشاره به حجم گسترده فعالیت‌های پیشگیرانه دامپزشکی در شهرستان خاطرنشان کرد: سالانه بیش از ۳۰۰ هزار نوبت سر واکسیناسیون رایگان توسط نیروهای فنی دامپزشکی با هدف پیشگیری و کنترل بیماری‌های دامی انجام می‌شود. وی افزود: این حوادث بار دیگر نشان می‌دهد فعالیت نیروهای دامپزشکی تنها به واکسیناسیون و مراقبت از دام‌ها محدود نمی‌شود، بلکه کارکنان این مجموعه در مسیر تأمین امنیت غذایی، حفظ بهداشت عمومی و صیانت از سلامت جامعه، همواره با انواع خطرات شغلی مواجه هستند. رئیس شبکه دامپزشکی خوشاب گفت: نیروهای دامپزشکی در جریان مأموریت‌های خود ممکن است در معرض بیماری‌های قابل انتقال از حیوان به انسان، صدمات و جراحات ناشی از واکنش ناگهانی دام‌ها و همچنین حوادث رانندگی هنگام تردد برای انجام مأموریت قرار گیرند. 🔻 دو حادثه در یک ماه، تنها بخشی از مخاطراتی است که نیروهای دامپزشکی در سکوت و پشت صحنه تأمین سلامت دام و امنیت غذایی جامعه با آن مواجه‌اند؛ نیروهایی که برای پیشگیری از بیماری‌ها، گاه خودشان در خط مقدم خطر قرار می‌گیرند. #بصیرت‌خوشاب #دامپزشکی @khoshab1

🦊 حکایت روباه و کفتار روزی روزگاری، روباهی بدشانس گیر کفتاری افتاد. کفتار هم که حسابی هوس شکار کرده بود، دندان طمع تیز کرد و خودش را آماده خوردن روباه کرد. روباه که دید زورش به کفتار نمی‌رسد، شروع کرد به التماس: «ای شیر بیشه! ای پلنگ قله‌ها! ای سلطان زورمندان! به حال و روز این بنده خدا رحم کن! من که چیزی نیستم؛ یک مشت پشم و استخوانم! خوردن من چه فایده‌ای برایت دارد؟» اما کفتار گوشش بدهکار این حرف‌ها نبود. روباه فهمید تعریف و تمجید جواب نمی‌دهد؛ پس نقشه دیگری کشید. ناگهان با اعتمادبه‌نفس گفت: «اصلاً یادت نیست؟! تو یک حق بزرگی گردن من داری! چند بار از من معاشرت خواستی و من هم خواسته‌ات را برآورده کردم! حالا وقتش رسیده جبران کنی!» کفتار همین که این حرف را شنید، به غیرتش برخورد و یک‌دفعه عصبانی شد و گفت: «چی داری می‌گی؟! چه حرف‌های بی‌ربطی می‌زنی؟! این ماجرا کی بوده؟ کِی و کجا اتفاق افتاده؟!» روباه که منتظر همین لحظه بود! تا کفتار دهانش را برای اعتراض باز کرد، روباه پا گذاشت به فرار و گفت: «همین که دهانت را باز کردی، یعنی نقشه من گرفت!» و پا به فرار گذاشت و خودش را از چنگ کفتار نجات داد. نتیجه حکایت: گاهی وقتی زور آدم به حریف نمی‌رسد، باید از عقل و زبانش کمک بگیرد؛ البته نه هر حرفی… حرفی که حریف را آن‌قدر شوکه کند که فرصت پیدا کنی جانت را برداری و فرار کنی! 😄 به قول حکیمانه جامی: چو خوش چو نیابی ز چنگ خصم رهایی به آن بود که زبان را به ناخوشی بگشایی یعنی اگر با کلید نتوانستی قفل را باز کنی، گاهی باید دنبال راه دیگری باشی؛ حتی اگر مجبور شوی قفل را بشکنی! #بهارستان_جامی #حکایت #طنز #بصیرت‌خوشاب @khoshab1

طمع کشاورز و الاغ هایی که سیل برد ...😱 كشاورزی هر سال که گندم میكاشت، ضرر میكرد. تا اینكہ یك سال تصمیم گرفت، با خدا شریك شود و زراعتش را شریكی بكارد. اول زمستان موقع بذرپاشی نذر كرد كه هنگام برداشت محصول، نصف آن را در راہ خدا، بین فقرا و مستمندان تقسیم كند. اتفاقاً آن سال، سال خوبی شد و محصول زیادی گیرش آمد. هنگام درو از همسایه‌هایش كمك گرفت و گندمها را درو كرد و خرمن زد. اما طمع بر او غالب شد و تمام گندمها را بار خر كرد و به خانه‌اش برد و گفت: «خدایا، امسال تمام زراعت مال من، سال بعد همه اش مال تو!» از قضا سال بعد هم سال خیلی خوبی شد، اما باز طمع نگذاشت كه مرد كشاورز نذرش را ادا كند. باز رو كرد به خدا و گفت: «ای خدا، امسال هم اگر اجازہ دهی، تمام گندم‌ها را من میبرم و در عوض دو سال پشت سر هم، برای تو كشت میكنم!» سال سوم از دو سال قبل هم بهتر بود و مرد كشاورز مجبور شد، از همسایگانش چند تا خر و جوال بگیرد، تا بتواند محصول را به خانه برساند. وقتی روانه شهر شد، در راہ با خدا راز و نیاز میكرد كه: «خدایا، قول میدهم سه سال آیندہ همه گندم‌ها را در راہ تو بدهم!!» همینطور كه داشت این حرفها را میزد، به رودخانه‌ای رسید. خرها را راند، تا از رودخانه عبور كنند كه ناگهان باران شدیدی بارید و سیلابی راہ افتاد و تمام گندم‌ها و خرها را یكجا برد. مردك دستپاچه شد و به كوہ بلندی پناہ برد و با ناراحتی داد زد: «خدایا! گندم‌ها مال خودت، خر و جوال مردم را كجا میبری؟» هرکه را باشد طمع اَلکَن شود با طمع کی چشم و دل روشن شود پیش چشم او خیال جاہ و زر، همچنان باشد که موی اندر بصر! جز مگر مستی که از حق پر بوَد گر چه بِدْهی گنجها، او حُر بود 📚مولانا #حکايت #بصیرت‌خوشاب #کتاب @khoshab1

یکی از عرفا با توسل به دعا، یعقوب لیث را که سخت بیمار بود مداوا کرد و چون مال بسیاری برای او آوردند و در پیش او نهادند، عارف بدان مال توجه نکرده و گفت: ما این عز دنیا که یافته ایم به ناگرفتن یافته ایم. اگر سرِ ما را به دنیا میل بودی دعای ما مستجاب نگشتی... #عطار_نيشابورى #تذکره_الاولیا #بصیرت‌خوشاب @khoshab1

🔴جدمان قصاب بود ما را به نعلبندي چكار!» مي‌گويند خر پير و از كار افتاده‌اي را كه ديگر هيچ كاري ازش ساخته نبود در صحرا ول كرده بودند. يك گرگي او را ديد و در كمينش نشست تا بميرد و او را بخورد. خر كه گوشه‌اي افتاده بود گرگ را ديد و فهميد كه چه منظور و نيتي دارد. پيش خودش نقشه‌اي كشيد و بلند و گرگ را صدا زد. گرگ آمد پيش او، خر گفت: «مي‌دونم كه مي‌خواي همين كه جونم دراومد مرا بخوري، منم حرفي ندارم چون در دنيا خيلي زحمت كشيدم و ديگه نمي‌خوام زجر بكشم و صبر كنم تا از گرسنگي جونم دربياد، حالا براي اينكه هم تو زودتر از گوشت من بخوري و سير بشي، هم من زودتر از رنج پيري و گرسنگي خلاص بشم فكري به خاطرم رسيده و آن اينكه نعلي را كه صاحبم درسم دستم كوبيده تا قدرت و توانايي پيدا كنم و براش باركشي كنم تو با دندون‌هاي تيزت دربياري جون منم درمياد و زود مي‌ميرم» گرگ باورش شد. خر دستش را بالا گرفت و گرگ زير دست خر خوابيد و با دندان‌هاي تيزش ميخي را كه به نعل او زده بودند گرفت و همين كه خواست ميخ را با يك ضرب از دست خر بيرون بكشد خر دستش را محكم به دهن گرگ زد و تمام دندان‌هاي گرگ شكست و دهنش پر خون شد. گرگ كه خيلي پشيمان شده بود به خودش گفت: «جدمان قصاب بود ما را به نعلبندي چكار! #بصیرت‌خوشاب @khoshab1